۱۶ دی ۱۳۹۱

کلنل شابر


صبح بیدارم کردند. خوابم می‌آمد. این روزها خواب‌آمدگی من پایان ندارد. فکر کردم چرا باید بیدار شوم. یادم نیامد.
رادیو روشن بود و یکی داشت از دپاردیو می گفت. من یاد کلنل شاِبر افتادم. داستان‌اش داستان بالزاک است و دپاردیو نقش کلنل را بازی می‌کند و چندتا هنرپیشه معروف هم دارد که شما نمی‌شناسید چون فرانسوی‌اند و امریکایی نیستند. من هم چون برای شما می‌نویسم- نباید برای شما بنویسم، نامشان را نمی‌گویم چون فکر می‌کنم که شما نمی‌شناسیدشان. زنی که نقش زن کلنل را بازی می‌کند فانی اردان است که زن فرانسوآ تروفو بود وقتی تروفو مرد. لابد خیال می‌کنید که چون تروفو- فرانسوآ مُرد، فانی اردان شد زن کلنل. اما کلنل ژرار دپاردیو بود.  و تازه کلنل زمان جنگ‌های ناپلئونی زندگی می‌کرد. خوب، این طور است دیگر که آدم هم می‌تواند زن فرانسوآ تروفو باشد و هم زن دپاردیو و هم زن کلنل شابر.  آن‌چه شما نمی‌دانید چون بالزاک نخوانده‌اید - مگر کسی در ایران یالزاک می‌خواند؟ از مد افتاده. وقتی ناتور دشت هست چرا باید رفت و بالزاک خواند. بالزاک سنگین با آن پیرهن سفید و یقه تا ناف گشاده و مویی ژولیده پولیده. معروف‌ترین عکس بالزاک. من سین را که در شکم داشتم و سین بزرگ بود، بزرگ‌تر از دل من و راه بردن‌اش، یعنی راه بردن‌ام گاهی دشوار برد، دراز می‌کشیدم و بالزاک می خواندم. هر چه بالزاک جیبی بود خریدم و خواندم. کتاب‌هایی کوچک و کلفت. پر ازعلم اقتصاد. مارکس گفته بود : من از بالزاک بیش‌تر یاد گرفتم تا از فلان کسک.  علم اقتصاد هم پر از انسان است.
آن چه شما نمی‌دانید این است که فانی اردان در همان فیلم و همان داستان رفته و زن یکی دیگر شده است.  چون فکر کرده که مرده‌است. یعنی شویش، کلنل را را نمرده خاک کرده و بر مال‌اش نشسته و شوی دیگر گرفته. آن‌هم کنتی که به او اسم و رسم داده.  و دو بچه. کنت هم که از دوران وحشت- کردن‌زدن‌های بعد از انقلاب فرار گرده بوده، لخت و پا پتی‌ست در همه عالم و تنها نام‌اش و رسم‌اش را دارد.  و زن مال.
پیش می‌آید یکی به جنگ برود و بازنگردد. منتهی کلنل یک روز بازگشته است. بازگشته است سر خانه و زندگی‌اش. اما در بسته است و مورچه‌گان خانه‌اش حتی نمی‌شناسنداش. ده سال گذشته است و کلنل خودش را در سنگری، جوبی، چاله‌ای در میان مرده‌ها یافته است.  و قبل از این‌که کرم‌ها به حساب‌اش برسند، بلند شده است. بلند شده است و راه افتاده است. پیر، خسته، گرسنه، تشنه و زخمی. کلنل در پیروزی چنگی  نقش داشته. حالا آمده دنبال حق و حقوق‌اش.
کلنل می‌رود پیش محضردار.  محضرداری در بالزاک  هم خیلی مهم است. در فرانسه هنوز هم هر کسی محضردار نمی‌شود و هنوز  هم از پدر به پسر گاهی هم دختر به ارث می‌رسد. محضردار از همه چیز با خبر است. از انسان باخبر است. کلنل می‌رود پیش محضردار و به او ثابت می‌کند که خود‌ش است. محضردار هم می‌گوید که به او کمک خواهد کرد. کلنل می‌بیند که زن همه چیزش سر جای‌اش است و آمدن‌اش هر چیز را از سر جای‌اش برمی‌دارد و جای دیگر می‌گذارد. کم کم وارد معامله با زن می‌شود. اما زن کوتاه نمی‌آید. کم کوتاه می‌اید. کلنل دل‌اش به حال زن می‌سوزد. به اندکی قانع می‌شود، چیزی در ماه.  اما زن می‌خواهد نام او را هم از او بگیرد. می‌خواهد که او را بمیراند. مبادا یک روز تصمیم و حال‌اش عوض شود و دوباره بیاید  و چیزی یا همه چیز را بخواهد. این‌جا کلنل که نام‌اش، اوست. نام‌اش و او یکی‌ست نمی‌تواند، نمی‌خواهد، از مهرش به زن بیش‌تر است. مهرش به ترحم تبدیل می شود و رها می‌کند و می‌رود در تبعیدی تا مردن‌اش.
گاهی محضردار به سراغ‌اش می‌رود با قرص نانی و شیشه‌ای شراب.

هیچ نظری موجود نیست: