۸ بهمن ۱۳۹۱

سرگیجه


بعضی می گویند دیدن فیلم سرگیجه هیچ‌کاک زندگی‌شان را تغییر داده‌است. خود هیچ‌کاک می‌گوید خود داستان مهم نیست. مهم این است که داستان با شما چه می‌کند. یا شما با داستان چه می‌کنید. یکی از آنانی که می‌گوید زندگی‌اش بادیدن فیلم سرگیجه عوض شده است ژان پیر دوپویی‌ست. او یکی از متفکران فرانسوی‌ست. می‌گوید که تا به حال هشتاد بار فیلم را دیده‌است و اولین بار هفده سال داشته است.
این گفته هیچ‌کاک نشان می‌دهد که برای این کارگردان تماشاچی مهم است.

داستان فیلم این است که پلیسی که دچار سرگیجه است، وقتی در ارتفاعات قرار می‌گیرد ، در اولین سقوط فیلم همان صحنه اول، که باعث مرگ همکار پلیس‌اش شده است، بعد از دوران درمان، از کار کناره می‌گیرد و بی‌کار است.  بعد از مدتی یکی از آشنایان  قدیمی از او می‌خواهد که همسرش مادلن  را تعقیب کند چرا که او- شوهر گمان می‌برد که زن‌اش تحت تآثیر روانی زنی از اجدادش- کارلوتا که سال‌ها پیش خودکشی کرده قرار دارد و ممکن است دست به عملی نا روا بزند. مثلا خودش را بکشد.
اسکوتی همان پلیس بعد از اکراه نخست، می‌پذیرد که زن را تعقیب کند. زن به مکان‌هایی مشخص در شهر سان‌فرانسیسکو می‌رود. مثلا موزه‌ای که در آن تابلویی از کارلوتا به دیوار است. مویش را مثل کارلوتای تابلو آراسته و گاهی هم از زیور کارلوتا به خود آویخته. مادلن مدت‌ها روبه روی تابلو می‌نشیند و کارلوتا را می‌نگرد و اسکوتی مادلن را.  گاهی به برج کلیسایی در شهر می‌رود و اسکوتی او را تعقیب می‌کند.
یک بار هم  مادلن خودش را به آب می‌اندازد و اسکوتی او را از آب می‌گیرد و به خانه خود می‌برد و آن‌جا عاشق مادلن می‌شود. مادلنی که گاهی کارلوتا است. وقت‌هایی که نمی‌داند و بدان آگاه نیست. مادلن هم او را دوست دارد اما نقشی دارد که باید به پایان ببرد. این را به اسکوتی هم می‌گوید اما اسکوتی نمی‌فهمد.
یک روز بالاخره به بالای برج می‌رود و خودش را از آن بالا پرت می‌کند و می‌میرد و بار گناه اسکوتی بر دوشش بیش‌تر می‌شود که این بار هم به خاطر سرگیجه‌اش نتوانسته مادلن را نجات دهد.

اندک اندک در دیوانگی فرو می‌رود. تا اینکه یک روز به شبیه مادلن بر می‌خورد. زنی که - نقش‌اش را هنرپیشه‌ای که نقش مادلن را بازی می‌کند که نقش کارلوتا را بازی می‌کرد و حالا نقش زنی دیگر ژودی را بازی می‌کند. اسکوتی ژودی را نمی‌شناسد. ژودی او را به یاد مادلن می‌اندازد.
از ژودی می‌خواهد که یک‌دیگر را ببینند و از او می‌خواهد که موهایش را رنگ کند. که مثل مادلن لباس بپوشد.

اسکوتی اندک اندک متوجه حقیقت می‌شود تا روزی که گمان‌اش به یقین تبدیل می‌شود.  که ژودی کسی است که نقش مادلن را بازی کرده است تا به کمک شوهر مادلن زن واقعی او را به قتل برسانند و در واقع او که مرده است از برج افتاده است مادلن نبوده و زن واقعی شوهر بوده.

اسکوتی مادلن را دوست داشته و نه ژودی را. اما بدبختی یا درام این است که ژودی وقتی نقش مادلن را بازی می‌کرده عاشق اسکوتی شده است. این البته در سناریو نوشته نشده بوده. پیش‌بینی نشده بوده. حالا هم اگر پایش سست می‌شود و از شهر نمی‌رود و قبول می کند که موهایش را رنگ کند و لباسی مثل لباس مادلن بپوشد برای این است که رضایت اسکوتی را جلب کند. نگاه اسکوتی را. اما اسکوتی او را دوست ندارد. اسکوتی مادلن را دوست داشته. اسکوتی از او مادلن می‌سازد همچون که شوهر زن واقعی از ژودی مادلن ساخته بود. اما اسکوتی کم کم پی می‌برد که مادلن دروغین او از مادلن دروغین خودش- اسکوتی راست‌تر بوده.  و از آن بالاتر پی می‌برد که او- اسکوتی زنی را دوست داشته که اصلا وجود نداشته. ژان پیر دوپویی می گوید که وقتی عاشق بوده‌ایم حتی اگر عشق‌مان باخته، علی‌رغم تلخی باقی‌مانده، چیزی را که وجود داشته زندگی کرده‌ایم، اما اسکوتی چیزی ندارد که به آن چنگ بزند. مثل کسی که قبل از مرگ‌اش اصلا زندگی نکرده بوده باشد.

این‌جاست که دیالوگ‌های فیلم رنگ می گیرند. وقتی مادلن که همان ژودی است و ما آن‌وقت نمی‌دانیم به اسکوتی می گوید من باید بروم و کاری را به پایان برسانم و اسکوتی می‌گوید نه، ما یک‌دیگر را دوست داریم و این از همه مهم‌تر است.  اما ژودی که نقش مادلن را بازی می کند به اسکوتی می‌گوید: نه حالا خیلی دیر است و این را اسکوتی آن موقع نمی‌فهمد و ژودی که نقش مادلن را بازی می‌کند به اسکوتی می‌گوید: اما تو آیا بعدها خواهی دانست که من دوستت داشته‌ام؟  که این را هم نه اسکوتی و نه ما آن موقع نمی‌فهمیم. چون نمی‌دانیم که مادلن مادلن نیست و ژودی است و از جانب خود حرف می‌زند. گویی ناگهان بازیگر وارد صحنه شده و  به نمایش‌نامه چیزی، جمله‌ای اضافه کرده. جمله‌ای مداخله‌گرانه در نمایش‌نامه. ناگهان هنرپیشه جامه نقش‌اش را در آورده و برهنه شده. اتفاقی بر بازیگر رفته که کارگردان حدس نمی‌زده، فرض نکرده بوده. ژودی می‌داند ( اگر از داستان قتل آگاه نیست یعنی به درستی نمی‌داند که شوهر می‌خواهد زن را - زن واقعی‌اش را از بین ببرد- این اصلا در داستان هیچ‌کاک اهمیتی ندارد این داستان بهانه‌ای است تا فیلم‌ساز حرفش را بزند، از فیکسیون در فیکسیون بگوید و از رابطه کارگردان با هنرپیشه، از دنیای واقعی و مجاز یا فیکسیون) که قرار است یعنی بر اساس داستان نوشته به دست شوهرِ قاتل، باید از صحنه خارج شود نقش‌اش در این‌جای داستان به پایان می‌رسد. باید گورش را گم کند. مثل خدایی که کار ما هنوز با این جهان تمام نشده از ما می‌خواهد که برویم. از نمایش‌نامه خارج شویم. ژودی می‌داند که علی‌رغم عشق‌اش باید اسکوتی را ترک کند. باید عشق‌اش را ترک کند. برای همین به اسکوتی می‌گوید اما آیا تو خواهی دانست که «من» دوستت داشته‌ام؟
کسی از ژان پیر دوپویی می‌پرسد این «منی» که ژودی می‌گوید کیست؟
افلاطون گفته بود که ایده خود تقلب است و بازیگری، بازی ایده‌ای که تقلب است. در هر حال افلاطون از شبیه، شبیه چیزی، همان تصویر می‌ترسید، اما این داستان طولانی دیگری‌ست.

اسکوتی عاشق زنی بوده که وجود نداشته. نه اثر خدا و اثر خالق، اثر مخلوقی بوده است. اسکوتی از ژودی می‌خواهد که نقش مادلن را دوباره بازی کند. شخصیت ژودی واقعی درست مخالف مادلن است که زنی بورژوا بود که نقش زنی از زمان‌هایی دیگر، کارلوتا زنی اشرافی را بازی می‌کرد. ژودی دو بار حاضر می‌شود نقش دیگری را بازی کند. یک بار احتمالا به خاطر پول و بار دوم به خاطر عشق.

ژودی حاضر می‌شود نقش مادلن را برای بار دوم بازی کند و اسکوتی او را به همان مکان‌هایی می‌برد که مادلن می‌رفت و او تعقیب‌اش کرده بود. تا آخرین مکان و برج کلیسا. از ژودی می‌خواهد که با او به بالای برج بروند. ژودی نمی‌خواهد. اسکوتی او را مجبور می‌کند و آن‌جا دوباره همان دیالوگ تکرار می‌شود، اما در دهان دیگری. این‌جا به جای اسکوتی در مقابل مادلن، ژودی‌ست که می‌گوید حالا چه اهمیتی دارد ما که یکدیگر را دوست داریم و اسکوتی می‌گوید من کاری دارم که باید تمام کنم.  و اضافه می‌کند حالا خیلی دیر است. ژودی می‌فهمد که اسکوتی او را، اوی واقعی را، ژودی را دوست ندارد  و خودش را از بالای برج پرت می‌کند و این سقوط آخر است.

اسکوتی فهمیده است که تصویری را دوست داشته که به دست دیگری ساخته شده. ژان پیر دوپویی می‌گوید ما همه تصویر، یک تصویر را دوست داریم. برای همین این فیلم ارزش عالم‌گیرانه دارد.
ژان پیر دوپویی می‌گوید که اسکوتی مادلن را هم دوست نداشته، او زن دوست‌اش، همان شوهر مادلن را دوست داشته. شاید بر اساس نظریه رنه ژیرار، همان «رقابت تقلیدی» و اینکه ما صاحب امیال‌مان نیستیم و مطلوب ما همیشه مطلوب دیگری است، یعنی ما معمولا چیزی را می‌خواهیم که دیگری دارد و خود آن چیز، ابژه را از یاد می‌بریم. نمی‌خواهیم.

۲ نظر:

farzin گفت...

سرگیجه شاید محبوب ترین فیلم من باشه و وبلاگ شما یکی از محبوبترین وبلاگ هایی که تو ریدرم ثبت شدن ممنونم برا پست زیباتون

نیشابور گفت...

خوش‌حالم کردید.