۲۳ دی ۱۳۹۱

یک روز می‌آیم


خوب
یک روز می‌آیم و شروع می‌کنم به قصه گفتن. آن‌وقت می‌بینید که عین شمایم. فعلا باید پله‌ها را بیش‌تر از این پشت سرم خراب کنم. روزی که آن بالا ایستاده بودم و پله‌ای زیر پایم نبود و من افتادن را به نیافتادن تبدیل کرده بودم شروع می‌کنم.  چند وقت پیش که در پاریس در کافه‌ای نشسته بودم و با بادام‌های زمینی بازی می‌کردم، انگشتم را به نمکشان می‌زدم و در دهان می‌گذاشتم و به فکر دریا بودم. دریای شور، مقابلم دختری نشسته بود و من داشتم قصه می‌گفتم، قصه‌هایی هول‌ناک- یک بار یکی گفته بود، نویسنده‌ای کهنه که خانواده تو مثل خانواده کاراموزوف است، برادرانت برادران کاراموزوف، دیروز هم تنها خویشی که برایم مانده لابد بر آن پله هنوز ایستاده‌ام، گفت شما عین قریش‌اید، چند وقت پیش در کافه ای در پاریس دیدم که چقدر قصه دارم.  و عنکبوت به خویشی برگزیده‌ام. عنکبوت و کفش‌دوزهای از تابستان مانده. مسیح گفته بود آن‌که پدر و مادرش را و فرزندش را بیش از من دوست بدارد، لایق من نیست. عجالتا باید نامه‌ای به برادر بزرگم دیمیت‌ری بنویسم و آب پاکی را. دیروز این خویش من، همان پله آخر گفت ، بله یک روز خواهم گفت که او، ایوان را می‌گفت، حتی ابو موسی اشعری هم نیست.
آه ای مفتش بزرگ!
بگذریم فعلا
از سه خواهری که از انقلاب زاده شدند، انقلاب فرانسه، آزادی، برابری و برادری، آن کشیش  که به شکل پیری‌های پدر من بود و کرامت  فرانسه، گفته بود: زمانش هنوز فرانرسیده، زمان برادری.
از این سه خواهر، من برادری را ترجیح می‌دهم، برادری عزیزتر است. مهم‌تر است. شدنی‌تر است. بی این آن دو دیگر بی‌معنی‌ست. رومن گاری اقیانوس را که رو به او قصه می‌نوشت برادر خطاب می کرد و فرانسوای قدیس جسم‌اش را برادرم خر.
دیروز فیلم در پاریس  کریستف انوره را دیدم.  داستان دو برادر است. دو برادری که برادری را ابداع می‌کنند، نوعی برادری، می‌شود هر طور که بخواهی به جلدش بروی، به جلد برادری. هر کس به اندازه بضاعت‌اش. باید یک صندوق صدقه تعبیه کنم.

*آزادی و برابری و برادری مؤنث هستند در زبان فرانسه.


هیچ نظری موجود نیست: