۵ بهمن ۱۳۹۱

رنه ژیرار می‌گوید


رنه ژیرار می‌گوید خشونت بنیاد همه جوامع است. مناسک و آیین مذهبی بنیاد هر فرهنگی است. وحی مسیح از  ریشه‌ این بنیاد را بر هم زد و آشتی را جانشین خشونت کرد. نیچه  کسی است که به این وحی پی برد و از آن خشمگین شد.

رنه ژیرار می‌گوید: مسیح این «آن غیر» است که می‌آید و در آسیب‌پذیری خود نظام گذشته را به هم می‌زند. نظام جوامع کوچک و کهنه را که در خشونت و «رقابت تقلیدی» خود و در رویارویی‌ها خود و خودهاشان به دوئل و جنگ می‌پردازند و چون خود و خودهاشان، جمعیت و جماعت را- بشر را در خطر انفراض می‌بینند، وقتی خشونت به بی‌حدی می‌رسد و همه بر علیه همه اجماع می‌کنند، یکی را نشان می کنند، معمولا یکی که پایش می‌لنگد، یک چشمش کور است، زلفش سیاه یا بور است، پوستش سفید یا سیاه است، بیگانه و خارجی است، از جایی دیگر آمده است و قربانی‌اش می‌کنند و صلح و آرامش را برای مدتی موقت به جمعیت و جماعت باز می‌گردانند. اسطوره‌ها چنین زاده می‌شوند و خدایان چنین. در زبان فرانسه قداست و قربانی کردن از یک ریشه می‌آید. در زبان فارسی آمده از عربی، بی‌گناهی که قربانی می‌کنیم یا قربانی می‌شود و قربانی- گوسفند قربانی که ذبح می‌کنیم یکی‌ست. قربانی کردن یکی از معانی ذبح است. می‌توان گفت که سر بریدن یکی از معانی قربانی کردن است. عید قربان گرامی‌داشت روزی است که گوسفندی را به جای اسماعیل در روایت مسلمانان سر می‌بریم. در زبان فرانسه برای واژه قربانی- قربانیان جنگ واژه داریم. در زبان فارسی واژه‌ای نداریم. گویی زبان در تاریکی شبانه جوامع همیشه بی‌گناه بوده است. یا هیچ وقت بی‌گناه نبوده است.
این بی‌گناهی را رنه ژیرار می‌گوید که مخفی می‌ماند. کسی از خشونت نمی‌گفت. گویی که اسطوره‌ها واقعیت نداشته بودند. اتفاق نیافتاده بودند. یا افتاده بودند و کسی به روی خود نمی‌آورد اتفاق افتادنشان را.
رنه ژیرار می‌گوید چون که تا قبل از عهد عتیق راویان قربانی کنندگان بودند. راویان جمعیت و جماعت و گروه بودند که روایت می‌کردند و حکایت می‌کردند، واقعه را می‌نگاشتند، پس قربانی گناه‌کار بود. اما چون صلح و آرامش را بازگردانده بود و نظم را بازگردانده بود. مقدس می‌شد و الهی می‌شد. رنه ژیرار می‌گوید که مناسک و آیین‌ها از این‌جا به وجود آمد. بنیاد شد. از قتل.
بعد از کشتن بلاگردان بود. بعد باید به یاد می‌آوردند روز قتل را. گرامی می‌داشتند و ممنوعیت و حدود را بر می‌شمردند که جمعیت و جماعت را به بی‌نظمی کشانده بود. از عهد عتیق به بعد راویان در جانب قربانیان ایستادند. در کنار قربانی. زمزمه‌های بی‌گناهی قربانی آغاز شد. بی‌گناهی در مقابل جماعت و جمعیت. یوسف مثلا در برابر خیل برادرانش. یا همان از اول دوبرادری که یکی دیگری را کشت. دو برادر دشمن. دو رقیب در «رقابتی تقلیدی» و خدا گفت برو که به عذاب ابدی گرفتار شدی. خدا در جانب قربانی قرار گرفت.
عهد عتیق به عهد جدید رسید و به انجیل‌ها. روایت مروجین انجیل‌ها از بی‌گناهی و قربانی دیگری. که سرش نه بدار و نه به کارد، تنش به صلیب کشیده شده بود.
اما این آخرین پیامبر از این عهد، از این دو عهد، افشای دروغ گذشته بود و بر هم زدن بساط نظم راویان کهن.
در جهان مسیحی، مسیح است که همه قربانیان بی‌گناه را نمایندگی می‌کند. عصای قربانی- قداستشان را از آ‌ن‌ها می‌گیرد. خشونت دیگر به دردی نمی‌آید. خشونتشان را عریان می‌کند. خشونت جماعت و جمعیت را. خشونت اعمال شده گذشته و پنهان کرده پس پشت اسطوره را. عصایشان را از آ ن‌ها می‌گیرد و خشونت را بی‌اثر می‌کند. دیگر نظم را باز نمی‌گرداند. خطر را دور نمی‌کند. خشونت خشونت را طلب می‌کند. شدت می‌بخشد. تکثیر می‌کند.

بعد از عصر روشنایی و انقلاب فرانسه و دوران ناپلئون که جنگ‌های نهادینه قرن هجدهم پایان یافته- ارتش ارتش انقلابی‌ست، مردمی‌ست. توده‌ای و خلقی‌ست. مردم از مارسی راه افتاده‌اند تا به کمک قهرمانشان بروند. تا از انقلابشان دفاع کنند، پیروزی نسبی نیست و باید تمام باشد. تمامیت داشته باشد. در آلمان آن روزهای تحقیر شده و شکست خورده، روشن‌فکران در خیال نوستالژی بازگشت دوران بت‌پرستی‌اند. در میانشان نیچه و هلدرلین بین مسیح و خدای یونانی تاب می‌خورند. میان غیبت خدا و حضور خدایان. خدا خودش را کنار کشیده و مسیح به سوی این غیبت رفته است. در کنار کنار کشیده شده، کنار کشیده.
هلدرلین به جای دوستانش، تنهایی و انزوا را انتخاب می‌کند. از دوستانش می‌کَنَد. رنه ژیرار می‌گوید نوعی  قداست است. هلدرلین کنار می‌کشد. او نه سنتزی میان مسیحیت و جهان کهنه بلکه یک هم‌امکانی میان این دو را بر می‌گزیند. او می‌داند که نمی‌توان از یونان برای مبارزه با مسیحیت استفاده برد. همچون ماشینی جنگی. که مسیحیت یونان را برای همیشه تغییر داده است. این نزدیکی خدایان، همانندی و ضدیت‌شان. تفاوت اساسی میان نزدیکی و حضورخدا. این تفاوت را ندیدن خطرناک است. تنها یک نوع نزدیکی هست، تقلید از مسیح. تا از تقلید آدم‌ها حذر شود. چرا که خدای یونان دیگر وجود ندارد. بحثی که هلدرلین را به خود جلب می‌کند، باید میان ارکائیک و مسیحی به وجود آید. اما نه اینکه یکی بر دیگری پیروز شود. نه جنگی دیگر. یعنی یکی دیگری را ، مسیحیت یونان را ارتفاع دهد.

نیچه این‌ها را احساس کرده بود. اما به گونه‌ای دیگر و پنجاه سال بعد می‌خواست دیونیسوس  را بر علیه مسیح علم کند.
واقعیتی که هلدرلین احساس کرده بود عمیق‌تر بود و مرموزتر: مسیح جای دیونیسوس را گرفته است و بدین‌گونه خود را مقابل خشونت مضاعف قرار داده. از آن‌جا که از آن افسون‌زدایی کرده است.
هلدرلین شهید این اندیشه می‌شود. علی‌رغم همه اشتیاق به دوستانش و جهانشان که او را به خود می‌کشند. اما هلدرلین می‌گوید که دیونیسوس خشونت است و مسیح صلح.
هلدرلین هم افسون فرانسه است. هیجان انقلاب را دیده و چشیده است و امید را که مردم را زنده کرده است. پای پیاده تا شهر بوردو رفته است و انقلاب را باور داشته است. سادگی هگل را دریافته است با قدرتی بیش از همه رقیبان مدرنِ او که قدرت بازگشت‌اش به مسیحیت را ندیدند. او فهمیده است که آشتی به آن معنی که دوستانش در نظر داشتند در کار نیست. که نه تاریخ می‌تواند صعودی به ارتفاع داشته باشد و نه که دیالکتیک خشونت  نتیجه مثبت.

نیچه در دانش شاد خیال می‌کند که خدایان دوباره می‌توانند بازگردند. نیچه برای نوشتن دانش شاد از وضعیت مدرن آغاز می‌کند. وقتی از ابرمرد می‌گوید. از شجاعت و مردی. آنچه نظامی است در نیچه جایش را متافیزیک می‌دهد که یک  غریزه‌ی قوی مذاهب کهنه است. نیچه مکانیسم قتل بنیادین را می‌بیند.  و می‌بیند که آنچه در مسیحیت به داو گذاشته شده مخالف این است.
اول به مرگ خدای مسیحی است که فکر می‌کند، واقعی و عقب‌رانده که به بازگشت خویش می‌اندیشد. مرگ خدا به استقرار قداست و نظم آیینی منجر نمی‌شود، بر فسادی ریشه‌ای و بی‌درمان و غرقاب و ورطه‌ای گشوده بر مردمان مدرن.
پس می‌خواهد که خودمان-خودشان خدا شوند. افشای موتور قتل جمعی. او به جاهای مبادا می‌رود. ببنیاد خود فرو می‌ریزد. نمی‌خواهد بفهمد که خشونت دیگر معنی نمی‌دهد. نیچه باز هم سعی می‌کند هر چه دارد را بر سر دیونیسوس ببازد. یک خواهش مطلق در نیچه هست که نیچه از آن  باز نمی‌گردد.

جوامع کوچک و کهنه می‌توانستند، نه ملت‌هایی که تا دندان مسلح‌اند.
آدم‌ها  در جنگ و صلح، در نظم و بی‌نظمی به سر می‌برند. پس کمتر می‌توان میان این دو واقعیت تمیز واقع شد. تا قبل از انقلاب فرانسه واقعیت‌شان کد و مراسم داشت. امروز دیگر فرقی ندارد. عملیات تلافی‌جویانه چنان بست و توسعه داشته که با جهانی ‌شدن  کوچک‌ترین عمل، واکنش و تلافی در آن سوی جهان خواهد داشت. سیاست به دنبال خشونت می‌رود. همچون که هایدگر می‌گفت که تکنیک از مهار ما خارج شده است. از ناپلئون تا بن‌لادن که بررسی کنیم، تنها موتور تاریخ، حمله و دفاع است. از همین روست که قهرمان‌گرایی از نظر رنه ژیرار خطرناک است. که قهرمانی نیست و جنگ‌طلبی است. چیزی خیلی مدرن و در عین حال بدوی.
 از این‌جاست که پس پشت جنگ واقعی جنگ مطلق- انتزاعی را باید در نظر گرفت. آخر زمان چیزی جز انتزاع به اجرا در آمده، واقع شده نیست.

رنه ژیرار می‌گوید خشونت قداستِ گمراه است. خشونت جوامع بدوی، همان نزدیکی با خدا بود. امروز خدا دیگر ظاهر نمی‌شود. چرا که خشونت دیگر گمراه نمی‌کند. از بز بلاگردانش محروم شده است. قربانیان بی‌گناه اللهی شده.  و به شدت و اوج گرفتن محکوم است.

هلدرلین در زمان هگل تنها کسی است که این خطر نزدیکی آدم‌ها را دریافته بود. چرا که خدایی که خودش را قاطی آدم‌ها می‌کرد نزد یونانیان نامی داشت. دیونیسوس. خدای رقیب بود و تقلید مضاعف. جنونی مسری. نامی که یونانیان به وحشتی که  نزدیکی به خدایان ایجاد می‌کرد داده بودند.

مسیح خشونت را برهنه کرد. زنجیرش را پاره کرد. قفلش را شکست.  و عقیم بودنش را به همه نشان داد. جلو چشم همه گرفت.  مسیح جای دیونیسوس را گرفت. این است آن‌چه نیچه نمی‌خواهد ببیند. خشونت دیگر چیزی بنیاد نمی‌کند. تنها کینه‌ای است که بیش‌تر و بیش‌تر تحریک می‌کند.
سن پل، پولوس قدیس می‌گوید: مسیح قدرت و اقتدار را برهنه کرد.  و به نمایش گذاشت. پذیرفت که قربانی باشد تا در مقابل چشم‌ها افشا کند. آن را در همه‌جا ظهور داد، در شهر . در خانواده. دیگر ممکن نیست که بر گرده بی‌گناهی آشتی کنیم.  از قربانی کردن و قداست محروم.
ما در مقابل جای‌گزینی اجتناب‌ناپذیر هستیم. حقیقت را پنهان می‌کنیم تا صلح داشته باشیم و بهترین شکل صلح داشتن جنگیدن است. سرنوشت مسیح هم مثل سرنوشت همه پیامبران بود به آدم‌ها نزدیک شد تا از حقیقت خشونت‌بارشان بگوید. برهنه‌شان کند. نمی‌توانست پیروز باشد. اوست که به ما می‌گوید مسیحیت تاریخی شکست خورد و متون مکاشفه با ما چنان حرف خواهند زد که تا به حال نزده بودند.

تراژدی یونانی مرحله‌ای قاطع و برنده است در این کشف. آن‌جا که راه‌حل اسطوره‌ای زیر سؤال رفته است. ما در زمانی هستیم که دوئل و جنگ برای همیشه بی نظم شده است. نه تنها دیگر نهاد نیستند بلکه آنی است که نهادها پنهانش کرده‌اند تا از بین نرود. می‌توان گفت که نهادها در این مقاومت در برابر ظهورِ دوئل- رویارویی است که هنوز برقرارند. هدف نهادها مهار خشونت است. خشونت بی حد و حساب. خشونت بی‌حد و حساب چهره‌ای است که حقیقت به خود گرفته تا خودش را به ما نشان دهد.
و چون هر یک از ما مقصر است، طبیعی است که نخواهیم این واقعیت را به رسمیت بشناسیم.
حقیقت خشونتی که پیامبران ادا کردند این است که هر فرهنگی بر خشونت بنیاد است. انکار و رد  این حقیقت اساسی  رجوع به بدویت است که صورت دیونیسوس را برخلاف آرزوی نیچه نخواهد داشت، چرا که تخریبی تمام خواهد بود. خطری که ما را تهدید می‌کند رادیکال است. گفتنش جسارت می‌خواهد. هم‌چنان‌که جسارت می‌خواهد تا تسلیم افسون خشونت نشویم.

رنه ژیرا می‌گوید که شاید دیگر دیر است که مسیحیت و با آن جامعه مدرن شکست خورده است. افشاگریِ قربانی‌کردن مسیح  خشونت را تحریک می‌کند. چه می‌توان گفت چرا که آمدن «آن غیر» تمامیت را منفجر می‌کند. فکر می‌کنم که آخر زمان یا رستاخیز به این قیمت است. چرا که الگوی قدسی یک بار در تاریخ ظاهر شد و برای این است که قهرمان‌گرایی چنین می‌خواهد نفس‌اش را از او بگیرد. قهرمان‌گرایی ارزشی است بسیار آلوده که دیگر نمی‌توانیم به آن اعتبار ببخشیم. بخصوص از زمان ناپلئون به بعد.

اگر مردم این همه با هم می‌جنگند برای این است که حقیقتی که به آن‌ها نزدیک می‌شود  خشونتشان را بر می‌انگیزد. مسیحی آن غیر است که هیچ‌کس نمی‌خواهد ببیند که رجوع مسیح در منطق رستاخیز، پایان جهان است. آدم‌ها بر خلاف نظر هگل یک‌دیگر را در آغوش نمی‌گیرند. بلکه حتی حالا قادرند عالم را نابود کنند.

رنه ژیرار می‌گوید: فکر می‌کنم که باید خیلی بر این نکته صریح و روشن بود چرا که به جنگ بر اساس قهرمان‌گرایی فکر کردن یعنی تقدس را با خشونت منتشر کردن و گمان بردن که عقیم نیست. اما امروز دیگر چیزی بنیادین وچود ندارد. گناه این است که فکر کنیم از خشونت چیز خوبی بیرون می‌آید. تقدس آلوده را باید از خود دور کرد.

هیچ نظری موجود نیست: