۱۱ بهمن ۱۳۹۱

لینکلن و


آندره کسپی امریکا شناس و تاریخ پژوه می گوید که همه چیز در فیلم اشپیلبرگ بر اصلاحیه سیزدهم متمرکز شده است و این از اهمیت نقش لینکلن می‌کاهد.
می‌گوید در همان زمان راه‌آهن در حال پیش‌رفت است. می‌باید آتلانتیک را به پسیفیک وصل کند. این جنبه اقتصادی جدایی طلبی به سکوت گذشته است. جنوبی‌ها به صدور پنبه‌شان نیاز دارند، پس به برده نیاز دارند.  و شمالی‌ها نیاز دارند که صنعتشان را محافظت کنند. اسپیلبرگ معنای جنگ را در جریان‌اش ساده می‌کند تا تنها دعوایی برای برابری نژاد بسازد.
کاسپی می‌گوید که یازده کنفدراسیون (جنوبی‌ها، پیراهن‌خاکستری‌ها) که جدایی طلبی کردند می‌ترسند که لینکلن اولین رئیس جمهور جمهوری‌خواه برده‌داری را لغو کند. اما این برنامه اصلی لینکلن نبود. او بارها گفته بود که مهم دفاع از بیست و سه ایالات متحد است. او حتی اعلام کرده بود که اگر لازم باشد برده‌داری را حفظ خواهد کرد تا وحدت حفظ شود. او معتقد بود که برده‌داری برای اقتصاد مفید است. یا بر عکس لغو آن برای اقتصاد زیان دارد. او به آدم بودن سیاه معتقد بود اما آنان را برادران خویش نمی‌پنداشت.

از ۱۸۶۳-۱۸۶۴ است که لغو برده‌داری از اهمیت درجه اولی برخوردار شد. در سال ۱۸۶۰ ایالات متحده از سه منطقه تشکیل شده بود. شمال و جنوب و قلمرو در حال توسعه  و پیش‌روی یعنی ایالاتی که بعدها واشنگتن، ایداهو، مونتانا، ویومینگ، داکوتا از شمال تا جنوب، اوتا، کولارادو، ناباراسکا، اریزونا، مکزیک نو و اوکلاهوما شدند. دعوای میان شمال و جنوب به این معنی بود که آیا این ایالات جدید فتح شده برده‌دار خواهند بود یا نه. هیچ جنگ دیگری حتی جنگ دوم جهانی آنقدر که جنگ جدایی طلبی تلفات نداشت. در ۱۸۶۵ کشته‌های شمال و جنوب از ۳۱ میلیون جمعیت ایالات متحده ۶۰۰ هزار شمرده شد. (از این ۳۱ میلیون بالای سه میلیون، در ۱۸۵۰ نزدیک چهار میلیون سیاه هستند.) تلفات به نسبت جمعیت در صد بالایی است.  و زخم‌هایی که تا آغاز قرن بیستم گشوده ماند. تا آن تاریخ در مبارزات انتخاباتی، سیاسیون پیراهن خونین را در هر انتخاباتی تکان می‌دادند تا رنجهای جنگ جدایی طلبی را به یاد بیاورند.
زندگی سیاسی آن زمان بسیار پیچیده است. هر کس منافع خود را می‌جوید. اذهان بسیار پاره است و جدا. حتی در اطرافیان لینکلن بعضی موافق لغو برده داری نیستند. فیلم نقش مهم رادیکال‌ها را خوب نشان می‌دهد. فشاری که به بعضی که خیلی مصمم نبودند وارد آوردند  تا قانون را وضع کنند.
لینکلن در کابینه‌اش افراد مخالف زیاد داشت در سال ۱۸۶۲. از آن‌ها گذشت. چون فکر می‌کرد که ضروری است. اساسا به خاطر دلایل دیپلماتیک.  بریتانیای کبیر برده‌داری را در سال ۱۸۳۸ لغو کرده بود و از مخالفان برده‌داری دفاع می‌کرد و فرانسه در سال ۱۸۴۸ جز در الجزایر برده‌داری را لغو کرده بود و طرفدار برده داران بود. ناپلئون سوم فکر می‌کرد که امپراطوری ارباب و رعیتی در مکزیک برپا کند با بهره‌برداری از این پارگی ابالات متحده. این بعد بین‌المللی اصلا در فیلم مطرح نشده است.

درست است که خانم لینکلن وضع روحی نابسامانی داشت. اسپیلبرگ خواسته است از او یک انسان بسازد. یک شوهر و پدر. او از برگزیدگان روشن‌فکر نبود. از پایین آمده بود. پدر و مادرش  مزرعه‌دارانی ساده بودند. مدت سیاست‌مداری‌اش کوتاه است. وقتی رئیس جمهور شد تجربه زیادی نداشت. نه حکمران بود و نه سناتور.

اینکه برده‌داری در ایالات متحده لغو شد به این معنی نیست که سیاهان با سفیدان برابر شدند. دو اصلاحیه دیگر می‌بایست- چهاردهمین، دادن حق شهروندی به برده‌های سابق و پانزدهمین، دادن حق رآی. تا بالاخره برابری تئوریک  میان سیاه و سفید برقرار شود. واقعیت تئوریک به مدت سال‌هایی طولانی با تبعیض‌های مربوط به دست‌یابی به کاغذ رآی دنبال شد. تبعیض نژادی ادامه جنگ برده‌داری بود.  از وقتی برابری میان دو نژاد اعلام شد، آن‌ها که با این برابری مخالف بودند دست به کار شدند و امکانات و ابزاری فراهم آوردند تا قانون را دور بزنند و نگذارند که برابری به واقعیت روزمره و سیاسی تبدیل شود.

۱۰ بهمن ۱۳۹۱

عنوان‌ها و مناظره‌ها و هاها



بازتاب امروز عنوان زده است:
ضرغامی: مناظره‌ها برگذار می‌شوند.

درون متِن گزارش از مناظره‌ها از قول ضرغامی خبری نیست و از مناظره هست.
من که عنوان بازتاب امروز را خواندم ذهنم رفت به سوی مناظره‌های سال ۸۸ -این شماره را هم با عدد نوشتم چون عدد مقدسی است، مثل دو تا مرغی که سقوط آزاد می‌کنند. البته سرانجام آن‌ها اصلا معلوم نیست. یعنی تصویر انجام حکایت سی‌مرغ را نشان نمی‌دهد. نمی‌دانم می‌شود به روایت عطار بسنده کرد یا نه. و عطاری دیگر حکایتی دیگر خواهد نوشت.
پس از آن به بعد یعنی از این به بعد، هیپوتز است. هیپوتز هم تقریبا یعنی فرضیه. می‌گویم تقریبا، چون هیچ چیزٍ دیگر، نمی‌تواند کاملا خودش باشد.
شاید سی‌مرغان همین الان که من دارم این نامه را می‌نویسم خورده‌اند زمین و سقوط انجام شده است. یعنی به انجام رسیده است و شاید هم درست قبل از آن،  اوج بگیرند، پر بکشند و به پرواز در آیند.
کسی چه می‌داند.
داشتم می‌گفتم من که عنوان را خواندم ذهنم رفت، بله ذهنم رفت. اما وقتی دیدم مناظره است و نه مناظره‌ها، ذهنم بازگشت.
نمی‌دانم شاید من این‌طور هستم. اما وقتی می‌گوییم مناظره‌ها یاد آن مناظره‌ها می‌افتیم. وقتی می‌گوییم مناظره، آن دیگر ندارد. می‌شود هر مناظره‌ای، خالی و خالص از یاد و خاطره‌ای. هر باری.  اما عنوان بازتاب می‌داند که هیچ مناظره‌ای دیگر خالی از یاد و بار  و خار نخواهد بود. گلی بی‌خار.
هر مناظره‌ای ما را به آن مناظره‌ها می‌برد. آن مناظره‌ها طریقی گشودند در تاریخ مناظره در ایران. تاریخ مناظره‌های تلویزیونی.
اول شدند. بله این عدد ۸۸ اول است و نه ۵۷. حالا دیگر ۵۷ چیزی را تداعی نمی‌کند. گاهی سین نگاهی به اعداد فارسی می‌کند و مثلا می‌گوید: چرا پنج‌تان قلب وارونه است. یا هفت‌تان چرا مرغی‌است که دیگر نه بالا می‌رود و نه پایین می‌آید. من در این مواقع نمی‌دانم چه باید بگویم. می‌گویم: ای سین، پرسش‌های تو پاسخی طولانی می‌طلبد. مثلا دیشب بعد از شام سر سفره از من پرسید: نام پدرت چه بود؟ این‌که دیگر پاسخ‌اش طولانی نخواهد بود. پاسخ من طولانی بود.


*دهخدا برگزار کردن و برگذار کردن، هر دو را معتبر می‌داند.

فتان و نه مفتون و لختی و پتی


«فتان» نيستند بلكه «مفتون» بوده‌اند. این را تیرخورده سال‌ها پیش گفته است از زبان عسگروالادی.

دارم فکر می‌کنم که این زبان است که مردم را می‌سازد یا برعکس. دارم فکر می‌کنم که اصلا مردم با کلمات فکر می‌کنند‌؟ فارسی‌زبانان.
کسی نخواسته است فتنه را بر هم بزند. واژه فتنه را می‌گویم. از میان بر داردش. فتنه سر جای‌اش است. هر کس هم که آمده دور فتنه چرخیده. مثل این: اینان فتان نیستند مفتون بوده‌اند.

آن‌چه می‌خواهم بگویم در صحبت‌های حجاریان نهفته است. وقتی تیر می‌خورد عسگرالادی به بالین‌اش می‌رود، بیمارستان. . حمد می‌خواند و به او می‌گوید سعید جان توبه کن. چه بگویم که من هزار بار چنین سکانسی از فیلم را به چشم دیده‌ام. در سناریوهای خانوادکی. چه بگویم که این تیرخورده است که باید توبه کند!
آن‌چه می‌خواهم بگویم در همه این‌ها نهفته است. جامعه‌ای از همه این‌ها. نمی‌دانم چقدر می‌شود به دور فتنه گردید. تا از میان برداشت‌اش. یعنی به آن‌جا رسید که برداشتی از فتنه نماند. این را هم باز یادآوری کنم که اولین کسی که از فتنه گفت آقای رفسنجانی در خطبه معروف و آخرش بود که به قرآن رجوع کرد و به فتنه صدر اسلام بازگشت تا به فتنه رئیس دولت نهم اشاره کند که هنوز رئیس دولت دهم نشده بود.
اما واژه در آسمان تهران چرخی خورد و چرخی خورد و در دهان کسی دیگر و کسانی دیگر نشست.
 نمی‌دانم چقدر می‌شود به دور فتنه چرخید تا از میان برداشتش. با زبان. با زبان خوش.
شاید تنها فتنه‌ای دیگر می‌تواند.




هی برایمان عکس لخت و پتی گلشیفته را چاپ شده در این و آن مجله می‌فرستند. بابا، آقا فهمیدیم جنگ گلشیفته را با جمهوری. غربی‌ها هم تا شور چیزی را در نیاورند راحت نمی‌شوند. ما نه غربیم و نه شرقی و نه جمهوری فلان. عکس‌ها را بفرستید برای جمهوری اسلامی. به ما چه. برای ما چه فرق می‌کند که پشت این عکس لخت و پتی کی خوابیده. چه فرقی می‌کند که جسم کیست. ما را وارد دعوای دیگران نکنید. ما دعوای خودمان را داریم. چقدر  باید بگذرد که گلشیفته دیگر لخت نشود و جمهوری اسلامی از این لخت‌تر.

۸ بهمن ۱۳۹۱

خانگی‌ست غمازم


برخی
 بعد از اینکه نتوانستند دوست بشوند
دشمن می‌شوند


رنه ژیرار می‌گوید ۲


رنه ژیرار می‌گوید در استاندال یک دوگانگی میان اشتیاق  و بطالت هست. اشتیاق صحت دارد و بطالت از از نگاه دیگری تغذیه می‌کند. اینکه مدام و مرتب زیر نفوذ و متآثر از دیگری باشیم. آنچه استاندال برملا می‌کند این است که با انقلاب همه به درون بطالت رفتند، یعنی در «تمایلات تقلیدی» افتادند. ما در عین‌حال نگاه‌کننده و نگاه‌شونده شدیم. این است که استاندال کشف می‌کند. که خیلی به توکویل نزدیک است.
توکویل توضیح می‌دهد که به هنگام انقلاب، هزاران جوان فکر کردند که با برانداختن شاه، آن‌ها مانعی را  از میان برمی‌دارند که مانعشان بود اویی باشند که جایشان را اشغال کرده بود. .پس گمان بردند که همه می‌روند که او بشوند. و متوجه نمی‌شدند که تنها و یگانه مانع، بعید- دوردست، نسبتا ناچیز می‌رود که جایش را به همه موانع کوچکی بدهد که هر کس برای هر کس خواهد بود.
انقلاب تولد جهان بالزاکی است که هر کس رقیب دیگری‌ست. کشفی که تمام آثار من از آن تغذیه می‌کند.

سرگیجه


بعضی می گویند دیدن فیلم سرگیجه هیچ‌کاک زندگی‌شان را تغییر داده‌است. خود هیچ‌کاک می‌گوید خود داستان مهم نیست. مهم این است که داستان با شما چه می‌کند. یا شما با داستان چه می‌کنید. یکی از آنانی که می‌گوید زندگی‌اش بادیدن فیلم سرگیجه عوض شده است ژان پیر دوپویی‌ست. او یکی از متفکران فرانسوی‌ست. می‌گوید که تا به حال هشتاد بار فیلم را دیده‌است و اولین بار هفده سال داشته است.
این گفته هیچ‌کاک نشان می‌دهد که برای این کارگردان تماشاچی مهم است.

داستان فیلم این است که پلیسی که دچار سرگیجه است، وقتی در ارتفاعات قرار می‌گیرد ، در اولین سقوط فیلم همان صحنه اول، که باعث مرگ همکار پلیس‌اش شده است، بعد از دوران درمان، از کار کناره می‌گیرد و بی‌کار است.  بعد از مدتی یکی از آشنایان  قدیمی از او می‌خواهد که همسرش مادلن  را تعقیب کند چرا که او- شوهر گمان می‌برد که زن‌اش تحت تآثیر روانی زنی از اجدادش- کارلوتا که سال‌ها پیش خودکشی کرده قرار دارد و ممکن است دست به عملی نا روا بزند. مثلا خودش را بکشد.
اسکوتی همان پلیس بعد از اکراه نخست، می‌پذیرد که زن را تعقیب کند. زن به مکان‌هایی مشخص در شهر سان‌فرانسیسکو می‌رود. مثلا موزه‌ای که در آن تابلویی از کارلوتا به دیوار است. مویش را مثل کارلوتای تابلو آراسته و گاهی هم از زیور کارلوتا به خود آویخته. مادلن مدت‌ها روبه روی تابلو می‌نشیند و کارلوتا را می‌نگرد و اسکوتی مادلن را.  گاهی به برج کلیسایی در شهر می‌رود و اسکوتی او را تعقیب می‌کند.
یک بار هم  مادلن خودش را به آب می‌اندازد و اسکوتی او را از آب می‌گیرد و به خانه خود می‌برد و آن‌جا عاشق مادلن می‌شود. مادلنی که گاهی کارلوتا است. وقت‌هایی که نمی‌داند و بدان آگاه نیست. مادلن هم او را دوست دارد اما نقشی دارد که باید به پایان ببرد. این را به اسکوتی هم می‌گوید اما اسکوتی نمی‌فهمد.
یک روز بالاخره به بالای برج می‌رود و خودش را از آن بالا پرت می‌کند و می‌میرد و بار گناه اسکوتی بر دوشش بیش‌تر می‌شود که این بار هم به خاطر سرگیجه‌اش نتوانسته مادلن را نجات دهد.

اندک اندک در دیوانگی فرو می‌رود. تا اینکه یک روز به شبیه مادلن بر می‌خورد. زنی که - نقش‌اش را هنرپیشه‌ای که نقش مادلن را بازی می‌کند که نقش کارلوتا را بازی می‌کرد و حالا نقش زنی دیگر ژودی را بازی می‌کند. اسکوتی ژودی را نمی‌شناسد. ژودی او را به یاد مادلن می‌اندازد.
از ژودی می‌خواهد که یک‌دیگر را ببینند و از او می‌خواهد که موهایش را رنگ کند. که مثل مادلن لباس بپوشد.

اسکوتی اندک اندک متوجه حقیقت می‌شود تا روزی که گمان‌اش به یقین تبدیل می‌شود.  که ژودی کسی است که نقش مادلن را بازی کرده است تا به کمک شوهر مادلن زن واقعی او را به قتل برسانند و در واقع او که مرده است از برج افتاده است مادلن نبوده و زن واقعی شوهر بوده.

اسکوتی مادلن را دوست داشته و نه ژودی را. اما بدبختی یا درام این است که ژودی وقتی نقش مادلن را بازی می‌کرده عاشق اسکوتی شده است. این البته در سناریو نوشته نشده بوده. پیش‌بینی نشده بوده. حالا هم اگر پایش سست می‌شود و از شهر نمی‌رود و قبول می کند که موهایش را رنگ کند و لباسی مثل لباس مادلن بپوشد برای این است که رضایت اسکوتی را جلب کند. نگاه اسکوتی را. اما اسکوتی او را دوست ندارد. اسکوتی مادلن را دوست داشته. اسکوتی از او مادلن می‌سازد همچون که شوهر زن واقعی از ژودی مادلن ساخته بود. اما اسکوتی کم کم پی می‌برد که مادلن دروغین او از مادلن دروغین خودش- اسکوتی راست‌تر بوده.  و از آن بالاتر پی می‌برد که او- اسکوتی زنی را دوست داشته که اصلا وجود نداشته. ژان پیر دوپویی می گوید که وقتی عاشق بوده‌ایم حتی اگر عشق‌مان باخته، علی‌رغم تلخی باقی‌مانده، چیزی را که وجود داشته زندگی کرده‌ایم، اما اسکوتی چیزی ندارد که به آن چنگ بزند. مثل کسی که قبل از مرگ‌اش اصلا زندگی نکرده بوده باشد.

این‌جاست که دیالوگ‌های فیلم رنگ می گیرند. وقتی مادلن که همان ژودی است و ما آن‌وقت نمی‌دانیم به اسکوتی می گوید من باید بروم و کاری را به پایان برسانم و اسکوتی می‌گوید نه، ما یک‌دیگر را دوست داریم و این از همه مهم‌تر است.  اما ژودی که نقش مادلن را بازی می کند به اسکوتی می‌گوید: نه حالا خیلی دیر است و این را اسکوتی آن موقع نمی‌فهمد و ژودی که نقش مادلن را بازی می‌کند به اسکوتی می‌گوید: اما تو آیا بعدها خواهی دانست که من دوستت داشته‌ام؟  که این را هم نه اسکوتی و نه ما آن موقع نمی‌فهمیم. چون نمی‌دانیم که مادلن مادلن نیست و ژودی است و از جانب خود حرف می‌زند. گویی ناگهان بازیگر وارد صحنه شده و  به نمایش‌نامه چیزی، جمله‌ای اضافه کرده. جمله‌ای مداخله‌گرانه در نمایش‌نامه. ناگهان هنرپیشه جامه نقش‌اش را در آورده و برهنه شده. اتفاقی بر بازیگر رفته که کارگردان حدس نمی‌زده، فرض نکرده بوده. ژودی می‌داند ( اگر از داستان قتل آگاه نیست یعنی به درستی نمی‌داند که شوهر می‌خواهد زن را - زن واقعی‌اش را از بین ببرد- این اصلا در داستان هیچ‌کاک اهمیتی ندارد این داستان بهانه‌ای است تا فیلم‌ساز حرفش را بزند، از فیکسیون در فیکسیون بگوید و از رابطه کارگردان با هنرپیشه، از دنیای واقعی و مجاز یا فیکسیون) که قرار است یعنی بر اساس داستان نوشته به دست شوهرِ قاتل، باید از صحنه خارج شود نقش‌اش در این‌جای داستان به پایان می‌رسد. باید گورش را گم کند. مثل خدایی که کار ما هنوز با این جهان تمام نشده از ما می‌خواهد که برویم. از نمایش‌نامه خارج شویم. ژودی می‌داند که علی‌رغم عشق‌اش باید اسکوتی را ترک کند. باید عشق‌اش را ترک کند. برای همین به اسکوتی می‌گوید اما آیا تو خواهی دانست که «من» دوستت داشته‌ام؟
کسی از ژان پیر دوپویی می‌پرسد این «منی» که ژودی می‌گوید کیست؟
افلاطون گفته بود که ایده خود تقلب است و بازیگری، بازی ایده‌ای که تقلب است. در هر حال افلاطون از شبیه، شبیه چیزی، همان تصویر می‌ترسید، اما این داستان طولانی دیگری‌ست.

اسکوتی عاشق زنی بوده که وجود نداشته. نه اثر خدا و اثر خالق، اثر مخلوقی بوده است. اسکوتی از ژودی می‌خواهد که نقش مادلن را دوباره بازی کند. شخصیت ژودی واقعی درست مخالف مادلن است که زنی بورژوا بود که نقش زنی از زمان‌هایی دیگر، کارلوتا زنی اشرافی را بازی می‌کرد. ژودی دو بار حاضر می‌شود نقش دیگری را بازی کند. یک بار احتمالا به خاطر پول و بار دوم به خاطر عشق.

ژودی حاضر می‌شود نقش مادلن را برای بار دوم بازی کند و اسکوتی او را به همان مکان‌هایی می‌برد که مادلن می‌رفت و او تعقیب‌اش کرده بود. تا آخرین مکان و برج کلیسا. از ژودی می‌خواهد که با او به بالای برج بروند. ژودی نمی‌خواهد. اسکوتی او را مجبور می‌کند و آن‌جا دوباره همان دیالوگ تکرار می‌شود، اما در دهان دیگری. این‌جا به جای اسکوتی در مقابل مادلن، ژودی‌ست که می‌گوید حالا چه اهمیتی دارد ما که یکدیگر را دوست داریم و اسکوتی می‌گوید من کاری دارم که باید تمام کنم.  و اضافه می‌کند حالا خیلی دیر است. ژودی می‌فهمد که اسکوتی او را، اوی واقعی را، ژودی را دوست ندارد  و خودش را از بالای برج پرت می‌کند و این سقوط آخر است.

اسکوتی فهمیده است که تصویری را دوست داشته که به دست دیگری ساخته شده. ژان پیر دوپویی می‌گوید ما همه تصویر، یک تصویر را دوست داریم. برای همین این فیلم ارزش عالم‌گیرانه دارد.
ژان پیر دوپویی می‌گوید که اسکوتی مادلن را هم دوست نداشته، او زن دوست‌اش، همان شوهر مادلن را دوست داشته. شاید بر اساس نظریه رنه ژیرار، همان «رقابت تقلیدی» و اینکه ما صاحب امیال‌مان نیستیم و مطلوب ما همیشه مطلوب دیگری است، یعنی ما معمولا چیزی را می‌خواهیم که دیگری دارد و خود آن چیز، ابژه را از یاد می‌بریم. نمی‌خواهیم.

۵ بهمن ۱۳۹۱

رنه ژیرار می‌گوید


رنه ژیرار می‌گوید خشونت بنیاد همه جوامع است. مناسک و آیین مذهبی بنیاد هر فرهنگی است. وحی مسیح از  ریشه‌ این بنیاد را بر هم زد و آشتی را جانشین خشونت کرد. نیچه  کسی است که به این وحی پی برد و از آن خشمگین شد.

رنه ژیرار می‌گوید: مسیح این «آن غیر» است که می‌آید و در آسیب‌پذیری خود نظام گذشته را به هم می‌زند. نظام جوامع کوچک و کهنه را که در خشونت و «رقابت تقلیدی» خود و در رویارویی‌ها خود و خودهاشان، به دوئل و جنگ می‌پردازند و چون خود و خودهاشان، جمعیت و جماعت را- بشر را در خطر انفراض می‌بینند، وقتی خشونت به بی‌حدی می‌رسد و همه  علیه همه اجماع می‌کنند، یکی را نشان می کنند، معمولا یکی که پایش می‌لنگد، یک چشمش کور است، زلفش سیاه یا بور است، پوستش سفید یا سیاه است، بیگانه و خارجی است، از جایی دیگر آمده است و قربانی‌اش می‌کنند و صلح و آرامش را برای مدتی موقت به جمعیت و جماعت باز می‌گردانند. اسطوره‌ها چنین زاده می‌شوند و خدایان چنین.
در زبان فرانسه قداست و قربانی‌کردن از یک ریشه می‌آید. در زبان فارسی آمده از عربی، بی‌گناهی که قربانی می‌کنیم یا قربانی می‌شود و قربانی- گوسفند قربانی که ذبح می‌کنیم یکی‌ست. قربانی کردن یکی از معانی ذبح است. می‌توان گفت که سربریدن یکی از معانی قربانی‌کردن است. عید قربان گرامی‌داشت روزی است که گوسفندی را به جای اسماعیل در روایت مسلمانان سر می‌بریم. در زبان فرانسه برای واژه قربانی- قربانیان جنگ واژه داریم. در زبان فارسی واژه‌ای نداریم. گویی زبان در تاریکی شبانه جوامع همیشه بی‌گناه بوده است. یا هیچ وقت بی‌گناه نبوده است.

این بی‌گناهی را رنه ژیرار می‌گوید که مخفی می‌ماند. کسی از خشونت نمی‌گفت. گویی که اسطوره‌ها واقعیت نداشته بودند. اتفاق نیافتاده بودند. یا افتاده بودند و کسی به روی خود نمی‌آورد اتفاق افتادنشان را.
رنه ژیرار می‌گوید چون که تا قبل از عهد عتیق راویان قربانی کنندگان بودند. راویان جمعیت و جماعت و گروه بودند که روایت می‌کردند و حکایت می‌کردند، واقعه را می‌نگاشتند، پس قربانی گناه‌کار بود. اما چون صلح و آرامش را بازگردانده بود و نظم را بازگردانده بود. مقدس می‌شد و الهی می‌شد. رنه ژیرار می‌گوید که مناسک و آیین‌ها از این‌جا به وجود آمد. بنیاد شد. از قتل.
بعد از کشتن بلاگردان بود. بعد باید به یاد می‌آوردند روز قتل را. گرامی می‌داشتند و ممنوعیت و حدود را بر می‌شمردند که جمعیت و جماعت را به بی‌نظمی کشانده بود. از عهد عتیق به بعد راویان در جانب قربانیان ایستادند. در کنار قربانی. زمزمه‌های بی‌گناهی قربانی آغاز شد. بی‌گناهی در مقابل جماعت و جمعیت. یوسف مثلا در برابر خیل برادرانش. یا همان از اول دوبرادری که یکی دیگری را کشت. دو برادر دشمن. دو رقیب در «رقابتی تقلیدی» و خدا گفت برو که به عذاب ابدی گرفتار شدی. خدا در جانب قربانی قرار گرفت.
عهد عتیق به عهد جدید رسید و به انجیل‌ها. روایت مروجین انجیل‌ها از بی‌گناهی و قربانی دیگری. که سرش نه بدار و نه به کارد، تنش به صلیب کشیده شده بود.
اما این آخرین پیامبر از این عهد، از این دو عهد، افشای دروغ، گذشته بود و  بساط نظم راویان کهن را بر هم زده بود.
در جهان مسیحی، مسیح است که همه قربانیان بی‌گناه را نمایندگی می‌کند. عصای قربانی- قداستشان را از آ‌ن‌ها می‌گیرد. خشونت دیگر به دردی نمی‌آید. خشونتشان را عریان می‌کند. خشونت جماعت و جمعیت را. خشونت اعمال شده گذشته و پنهان‌کرده پس پشت اسطوره را. عصایشان را از آ ن‌ها می‌گیرد و خشونت را بی‌اثر می‌کند. دیگر نظم را باز نمی‌گرداند. خطر را دور نمی‌کند. خشونت خشونت را طلب می‌کند. شدت می‌بخشد. تکثیر می‌کند.

بعد از عصر روشنایی و انقلاب فرانسه و دوران ناپلئون که جنگ‌های نهادینه قرن هجدهم پایان یافته- ارتش ارتش انقلابی‌ست، مردمی‌ست. توده‌ای و خلقی‌ست. مردم از مارسی راه افتاده‌اند تا به کمک قهرمان‌شان بروند. تا از انقلابشان دفاع کنند، پیروزی نسبی نیست و باید تمام باشد. تمامیت داشته باشد. در آلمان آن روزهای تحقیر شده و شکست خورده، روشن‌فکران در خیال نوستالژی بازگشت دوران بت‌پرستی‌اند. در میانشان نیچه و هلدرلین بین مسیح و خدای یونانی تاب می‌خورند. میان غیبت خدا و حضور خدایان. خدا خودش را کنار کشیده و مسیح به سوی این غیبت رفته است. در کنار کنارکشیده شده، کنار کشیده.
هلدرلین به جای دوستانش، تنهایی و انزوا را انتخاب می‌کند. از دوستانش می‌کَنَد. رنه ژیرار می‌گوید نوعی  قداست است. هلدرلین کنار می‌کشد. او نه سنتزی میان مسیحیت و جهان کهنه، بلکه یک هم‌امکانی میان این دو را بر می‌گزیند. او می‌داند که نمی‌توان از یونان برای مبارزه با مسیحیت استفاده برد، همچون ماشینی جنگی. که مسیحیت یونان را برای همیشه تغییر داده است. این نزدیکی خدایان، همانندی و ضدیت‌شان. تفاوت اساسی میان نزدیکی و حضورخدا. این تفاوت را ندیدن خطرناک است. تنها یک نوع نزدیکی هست، تقلید از مسیح. تا از تقلید آدم‌ها حذر شود. چرا که خدای یونان دیگر وجود ندارد. بحثی که هلدرلین را به خود جلب می‌کند، باید میان مذاهب ارکائیک و مسیحی به وجود آید. اما نه اینکه یکی بر دیگری پیروز شود. نه جنگی دیگر. یعنی یکی دیگری را ، مسیحیت، یونان را ارتفاع دهد.

نیچه اینها را احساس کرده بود. اما به گونه‌ای دیگر و پنجاه سال بعد می‌خواست دیونیسوس  را  علیه مسیح علم کند.
واقعیتی که هلدرلین احساس کرده بود عمیق‌تر بود و مرموزتر: مسیح جای دیونیسوس را گرفته است و بدین‌گونه خود را مقابل خشونت مضاعف قرار داده. از آنجا که از آن افسون‌زدایی کرده است.
هلدرلین شهید این اندیشه می‌شود. علی‌رغم همه اشتیاق به دوستانش و جهانشان که او را به خود می‌کشند. اما هلدرلین می‌گوید که دیونیسوس خشونت است و مسیح صلح.
هلدرلین هم افسون فرانسه است. هیجان انقلاب را دیده و چشیده است و امید را که مردم را زنده کرده است. پای پیاده تا شهر بوردو رفته است و انقلاب را باور داشته است. سادگی هگل را دریافته است با قدرتی بیش از همه رقیبان مدرنِ او که قدرت بازگشت‌اش به مسیحیت را ندیدند. او فهمیده است که آشتی به آن معنی که دوستانش در نظر داشتند در کار نیست. که نه تاریخ می‌تواند صعودی به ارتفاع داشته باشد و نه که دیالکتیک خشونت  نتیجه مثبت.

نیچه در دانش شاد خیال می‌کند که خدایان دوباره می‌توانند بازگردند. نیچه برای نوشتن دانش شاد از وضعیت مدرن آغاز می‌کند. وقتی از ابرمرد می‌گوید. از شجاعت و مردی. آنچه نظامی است در نیچه جایش را به متافیزیک می‌دهد که یک  غریزه‌ی قوی مذاهب کهنه است. نیچه مکانیسم قتل بنیادین را می‌بیند.  و می‌بیند که آنچه در مسیحیت به داو گذاشته شده مخالف این است.
اول به مرگ خدای مسیحی است که فکر می‌کند، واقعی و عقب‌رانده که به بازگشت خویش می‌اندیشد. مرگ خدا به استقرار قداست و نظم آیینی منجر نمی‌شود، بر فسادی ریشه‌ای و بی‌درمان و غرقاب و ورطه‌ای گشوده بر مردمان مدرن.
پس می‌خواهد که خودمان-خودشان خدا شوند. افشای موتور قتل جمعی. او به جاهای مبادا می‌رود. ببنیاد خود فرو می‌ریزد. نمی‌خواهد بفهمد که خشونت دیگر معنی نمی‌دهد. نیچه باز هم سعی می‌کند هر چه دارد را بر سر دیونیسوس ببازد. یک خواهش مطلق در نیچه هست که نیچه از آن  باز نمی‌گردد.

جوامع کوچک و کهنه می‌توانستند، نه ملت‌هایی که تا دندان مسلح‌اند.
آدم‌ها  در جنگ و صلح، در نظم و بی‌نظمی به سر می‌برند. پس کمتر می‌توان میان این دو واقعیت تمیز واقع شد. تا قبل از انقلاب فرانسه واقعیت‌شان کد و مراسم داشت. امروز دیگر فرقی ندارد. عملیات تلافی‌جویانه چنان بست و توسعه داشته که با جهانی‌شدن  کوچک‌ترین عمل، واکنش و تلافی‌ای در آن سوی جهان خواهد داشت. سیاست به دنبال خشونت می‌رود. همچون که هایدگر می‌گفت که تکنیک از مهار ما خارج شده است. از ناپلئون تا بن‌لادن که بررسی کنیم، تنها موتور تاریخ، حمله و دفاع است. از همین روست که قهرمان‌گرایی از نظر رنه ژیرار خطرناک است. که قهرمانی نیست و جنگ‌طلبی است. چیزی خیلی مدرن و در عین حال بدوی.
 از این‌جاست که پس پشت جنگ واقعی جنگ مطلق- انتزاعی را باید در نظر گرفت. آخر زمان چیزی جز انتزاع به اجرا در آمده، واقع شده نیست.

رنه ژیرار می‌گوید خشونت قداستِ گمراه است. خشونت جوامع بدوی، همان نزدیکی با خدا بود. امروز خدا دیگر ظاهر نمی‌شود. چرا که خشونت دیگر گمراه نمی‌کند. از بز بلاگردانش محروم شده است. قربانیان بی‌گناه اللهی شده.  خشونت به شدت و اوج گرفتن محکوم است.

هلدرلین در زمان هگل تنها کسی است که این خطر نزدیکی آدم‌ها را دریافته بود. چرا که خدایی که خودش را قاطی آدم‌ها می‌کرد نزد یونانیان نامی داشت، دیونیسوس. خدای رقیب بود و تقلید مضاعف. جنونی مسری. نامی که یونانیان به وحشتی که  نزدیکی به خدایان ایجاد می‌کرد داده بودند.

مسیح خشونت را برهنه کرد. زنجیرش را پاره کرد. قفلش را شکست.  و عقیم بودنش را به همه نشان داد. جلو چشم همه گرفت.  مسیح جای دیونیسوس را گرفت. این است آن‌چه نیچه نمی‌خواهد ببیند. خشونت دیگر چیزی بنیاد نمی‌کند. تنها کینه‌ای است که بیش‌تر و بیش‌تر تحریک می‌کند.
سن پل، پولوس قدیس می‌گوید: مسیح قدرت و اقتدار را برهنه کرد.  و به نمایش گذاشت. پذیرفت که آن قربانی باشد تا در مقابل چشم‌ها افشا کند. آن را در همه‌جا ظهور داد، در شهر . در خانواده. دیگر ممکن نیست که بر گرده بی‌گناهی آشتی کنیم.  از قربانی کردن و قداست محروم.
ما در مقابل جای‌گزینی اجتناب‌ناپذیر هستیم. حقیقت را پنهان می‌کنیم تا صلح داشته باشیم و بهترین شکل صلح داشتن جنگیدن است. سرنوشت مسیح هم مثل سرنوشت همه پیامبران بود به آدم‌ها نزدیک شد تا از حقیقت خشونت‌بارشان بگوید. برهنه‌شان کند. نمی‌توانست پیروز باشد. اوست که به ما می‌گوید مسیحیت تاریخی شکست خورد و متون مکاشفه با ما چنان حرف خواهند زد که تا به حال نزده بودند.

تراژدی یونانی مرحله‌ای قاطع و برنده است در این کشف. آن‌جا که راه‌حل اسطوره‌ای زیر سؤال رفته. ما در زمانی هستیم که دوئل و جنگ برای همیشه بی‌نظم شده است. نه تنها دیگر نهاد نیستند بلکه آنی هستند که نهادها پنهانش کرده‌اند تا از بین نرود. می‌توان گفت که نهادها در این مقاومت در برابر ظهورِ دوئل- رویارویی است که هنوز برقرارند. هدف نهادها مهار خشونت است. خشونت بی‌حد و حساب. خشونت بی‌حد و حساب چهره‌ای است که حقیقت به خود گرفته تا خودش را به ما نشان دهد.
و چون هر یک از ما مقصر است، طبیعی است که نخواهیم این واقعیت را به رسمیت بشناسیم.
حقیقت خشونتی که پیامبران ادا کردند این است که هر فرهنگی بر خشونت بنیاد است. انکار و رد  این حقیقت اساسی  رجوع به بدویت است که صورت دیونیسوس را برخلاف آرزوی نیچه نخواهد داشت، چرا که تخریبی تمام خواهد بود. خطری که ما را تهدید می‌کند رادیکال است. گفتنش جسارت می‌خواهد. هم‌چنان‌که جسارت می‌خواهد تا تسلیم افسون خشونت نشویم.

رنه ژیرا می‌گوید که شاید دیگر دیر است که مسیحیت و با آن جامعه مدرن شکست خورده است. افشاگریِ قربانی‌کردن مسیح  خشونت را تحریک می‌کند. چه می‌توان گفت چرا که آمدن «آن غیر» تمامیت را منفجر می‌کند. فکر می‌کنم که آخر زمان یا رستاخیز به این قیمت است. چرا که الگوی قدسی یک بار در تاریخ ظاهر شد و برای این است که قهرمان‌گرایی چنین می‌خواهد نفس‌اش را از او بگیرد. قهرمان‌گرایی ارزشی است بسیار آلوده که دیگر نمی‌توانیم به آن اعتبار ببخشیم. بخصوص از زمان ناپلئون به بعد.

اگر مردم این همه با هم می‌جنگند برای این است که حقیقتی که به آن‌ها نزدیک می‌شود  خشونتشان را بر می‌انگیزد. مسیحی آن غیر است که هیچ‌کس نمی‌خواهد ببیند، که رجوع مسیح در منطق رستاخیز، پایان جهان است. آدم‌ها بر خلاف نظر هگل یک‌دیگر را در آغوش نمی‌گیرند. بلکه حتی حالا قادرند عالم را نابود کنند.

رنه ژیرار می‌گوید: فکر می‌کنم که باید خیلی بر این نکته صریح و روشن بود چرا که به جنگ بر اساس قهرمان‌گرایی فکر کردن یعنی تقدس را با خشونت منتشر کردن و گمان بر عقیم بودنش نبردن. اما امروز دیگر چیزی بنیادین وچود ندارد. گناه این است که فکر کنیم از خشونت چیز خوبی بیرون می‌آید. تقدس آلوده را باید از خود دور کرد.

۲۹ دی ۱۳۹۱

جایی بیرون از جهان


نوشتن؟
چه‌کاری است! ما داریم عجالتا در خط اول جبهه در مالی تروریست- اسلامیست‌ها را عقب می‌رانیم.
-عقب کجاست؟
-جایی بیرون از جهان.
در فیلم افسوس بر من یا شاید ای وای منِ ژان لوک گدار، نه در فیلم موج نو است، یکی به یکی می گوید: عشق نمی‌میرد. از جایی به جایی تغییر مکان می‌دهد.


دهخدا می‌گوید جبهه یعنی میان دو ابرو تا ناصیه

۲۳ دی ۱۳۹۱

خواستن رفتن


فرانسوی‌ها رفتند در مالی،  با جهادی‌ها بجنگ‌اند، دیروز آقای اولاند آمد گفت که ما نه برای منافع‌مان می‌رویم. نمی‌دانم من خواب بودم یا بیدار که شنیدم رئیس جمهور مالی از فرانسه تقاضای کمک کرده‌ بود. من گاهی رادیو گوش می‌کنم و به خواب می‌روم و تاریخ را، باقی‌اش را خود می‌نویسم. حالا امروز خبر آمده که جنگ دیروز و دیشب خیلی خشونت‌بار بوده. جنگ جنگ است دیگر. این غربی‌ها فکر می‌کنند چون غربی‌اند اگر بروند جنگ، آینقدر که این‌ها قوی هستند نسبت به چند تا مرد آبی و افغان، جنگ جنگ نخواهد بود- بعد از یازده سپتامبر رفته بودم ایران، مردم می‌گفتند این‌ها، طالبان را می‌گفتند، شلوارشان را نمی‌توانند بکشند بالا، می‌خواهید بروند امریکا و هواپیما را در آسمان ایالات متحده امریکا بزنند و سرنگون کنند بر سر مردم، به حق حرف‌های نشنیده، شرقی‌ها هم این‌طور هستند، زبان‌شان قوی‌ست و قوه تخیل‌شان. مثلا ایرانی‌ها چند سال است که با زبان مقاومت می‌کنند. طالبان ده سال است  مقاومت می‌کند با ایمان‌اش، ایمان کورش. ایمان که همیشه نور نیست. ظلمات هم هست.  و حالا هم مجبورشان کرده  به رسمیت‌اش بشناسند اندک اندک. مردان صحرا هم حالا زده‌اند و چند فرانسوی را کشته‌اند و آقای اولاند عزا گرفته. خودشان رفتند لیبی را آزاد کنند و مردان صحرا را هم آزاد کردند. ما سال‌هاست حرف‌های شنیده می‌شنویم.

راستی روز سه شنبه بانک جهانی اعلام کرد در محاسبات‌اش اشتباه کرده و مردم اروپا نباید اینقدر ریاضت بکشند. خوب نیست. باید کم‌تر ریاضت بکشند. کمی هم سرمایه‌گذاری کنند. خود شما شاهد هستید که من که اصلا دانش اقتصادی ندارم و کارمند بانک هم نیستم و اهل ریاضیات هم نه، در همین‌جا چند بار نوشتم که این راه که می‌روید به ترکستان است. اروپا را از روی نقشه جغرافیا پاک خواهید کرد.
گمان نکنید حالا من به خود غره می‌شوم، نه، می‌ترسم. می‌ترسم.
سین به وقت ناهار گفت: یعنی باید از فرانسه رفت؟

دیروز همان خویشم که تلفن کرد، گفت که مردم ایران هی می‌روند. هی می‌خواهند بروند. این از آن بدتر است. خواستن رفتن از رفتن بدتر است. گفت از این خانه می‌خواهند بروند. از این روستا می‌خواهند بروند.  مردم روستا می‌خواهند بروند شهر. مردم شهر می‌خواهند بروند تهران. مردم پایین شهر تهران می‌خواهند بروند بالای شهر تهران. بالای شهر تهرانی‌ها می‌خواهند بروند خارج. آن خانمی هم که رفت خارج و رفت امریکا، هم خواست برود کره‌ای دیگر، رفت ماه.
بعد همان خویشم اضافه کرد: نمی‌شود، این‌طور که نمی‌شود ما بودن، با هم بودن، برای هم بودن را یاد بگیریم.
خویشم گفت اگر کاری برایش در خارج پیدا شود می‌رود. هر خارجی که باشد.


یک روز می‌آیم


خوب
یک روز می‌آیم و شروع می‌کنم به قصه گفتن. آن‌وقت می‌بینید که عین شمایم. فعلا باید پله‌ها را بیش‌تر از این پشت سرم خراب کنم. روزی که آن بالا ایستاده بودم و پله‌ای زیر پایم نبود و من افتادن را به نیافتادن تبدیل کرده بودم شروع می‌کنم.  چند وقت پیش که در پاریس در کافه‌ای نشسته بودم و با بادام‌های زمینی بازی می‌کردم، انگشتم را به نمکشان می‌زدم و در دهان می‌گذاشتم و به فکر دریا بودم. دریای شور، مقابلم دختری نشسته بود و من داشتم قصه می‌گفتم، قصه‌هایی هول‌ناک- یک بار یکی گفته بود، نویسنده‌ای کهنه که خانواده تو مثل خانواده کاراموزوف است، برادرانت برادران کاراموزوف، دیروز هم تنها خویشی که برایم مانده لابد بر آن پله هنوز ایستاده‌ام، گفت شما عین قریش‌اید، چند وقت پیش در کافه ای در پاریس دیدم که چقدر قصه دارم.  و عنکبوت به خویشی برگزیده‌ام. عنکبوت و کفش‌دوزهای از تابستان مانده. مسیح گفته بود آن‌که پدر و مادرش را و فرزندش را بیش از من دوست بدارد، لایق من نیست. عجالتا باید نامه‌ای به برادر بزرگم دیمیت‌ری بنویسم و آب پاکی را. دیروز این خویش من، همان پله آخر گفت ، بله یک روز خواهم گفت که او، ایوان را می‌گفت، حتی ابو موسی اشعری هم نیست.
آه ای مفتش بزرگ!
بگذریم فعلا
از سه خواهری که از انقلاب زاده شدند، انقلاب فرانسه، آزادی، برابری و برادری، آن کشیش  که به شکل پیری‌های پدر من بود و کرامت  فرانسه، گفته بود: زمانش هنوز فرانرسیده، زمان برادری.
از این سه خواهر، من برادری را ترجیح می‌دهم، برادری عزیزتر است. مهم‌تر است. شدنی‌تر است. بی این آن دو دیگر بی‌معنی‌ست. رومن گاری اقیانوس را که رو به او قصه می‌نوشت برادر خطاب می کرد و فرانسوای قدیس جسم‌اش را برادرم خر.
دیروز فیلم در پاریس  کریستف انوره را دیدم.  داستان دو برادر است. دو برادری که برادری را ابداع می‌کنند، نوعی برادری، می‌شود هر طور که بخواهی به جلدش بروی، به جلد برادری. هر کس به اندازه بضاعت‌اش. باید یک صندوق صدقه تعبیه کنم.

*آزادی و برابری و برادری مؤنث هستند در زبان فرانسه.


رنگ خدا


دیروز رفتم مدیاتک چهار تا فیلم تحویل دادم چهار تا فیلم قرض گرفتم. رنگ خدا. دو تا کن لوچ و یک کریستف انوره.
ساعتی پیش رنگ خدا را دیدم. چی بود این؟
آقای مجید مجیدی زیر چندین کیلو بار گناه چه فیلمی ساخته بودند! حیف از آن بهشت زیر دست‌شان.



چند جفت جوراب و یک لنگه


صبح چند جفت جوراب و یک لنگه،  دو سفره  و چند بشقاب  پهن کردم.  برای امروز بس است. ظهر به وقت ناهار،  به آوای ته دیگ گوش دادم. برای امشب بس است.


ازدواج هم‌جنس


این‌روزها- یک و دو  ماه است، «کف خیابان»های فرانسه شاهد تظاهرات مدافعان و مخالفان ازدواج هم‌جنس‌گراهاست. می‌گویند هشتاد در صد از مخالفان را کلیسای کاتولیک به خیابان می‌فرستد. بعضی هم می‌گویند که کف خیابان جای زورآزمایی هست اما  بیایید، بیاییم با هم حرف بزنیم. بعضی می‌گویند حالا که هم‌جنس‌‌ها در اسپانیا ازدواج می‌کنند دنیا به آخر رسیده؟ از آن به‌تر یا بدتر پرتقالی‌ها که خیلی هم مذهبی هستند. در فرانسه پنجاه‌هزار زوج هم‌جنس‌ با هم زندگی می‌کنند.

من در حزئیات بحث و گفت‌گو در کشورهای دیگر نبوده‌ام. چون هر کشوری با کشور دیگری فرق دارد. اما مدافعان جدی ازدواج هم‌جنس‌گرایان در فرانسه مسئله‌ای جدی را مطرح می‌کنند و آن جدا بودن دین از دولت و حکومت است در این کشور. می‌گویند هر فردی در جمهوری فرانسه یک شهروند است و باید از حقوق مساوی برخوردار باشد.  و ازدواجی که از آن سخن می‌رود ازدواج شرعی نیست. ازدواج عرفی است.  و اصلا کلیسای کاتولیک بی‌خود در چنین امری دخالت می‌کند. به او چه ربطی دارد. ما که نگفتیم هم‌جنس‌گرایان بروند در کلیسا ازدواج کنند. ما گفتیم که باید حقوقشان رعایت شود. هم‌چون هر کسی، یا هر دو هر کسی که می‌خواهند با هم زندگی کنند.  و آن‌هم تنها به دلیل چهارچوب دادن قانونی و حفظ منافع طرفین است. یعنی اگرمثلا یکی مرد، دیگری از حقوقی مثل مال، خانه محروم نشود. فرض کنید دو نفر با هم زندگی می‌کنند. پنج سال. ده سال. بیست سال. یکی می‌میرد. و مال‌اش می‌رسد به مادرش یا برادرش یا یکی از اعضای فامیل‌اش.  و هر کدام از آن‌ها می‌تواند بیاید و آن یکی را از خانه بیرون کند و مال‌اش را ببرد. فرض کنید دو زن با هم زندگی می‌کنند و یکی دارای فرزند است. فرزند خودش. بچه با دو زن چند سال، پنج سال، ده سال. بزرگ می‌شود و بعد یکی می‌میرد، زن دوم هیچ حقی نسبت به بچه ندارد. مادرِ مادر طبیعی یا حقیقی و حقوقی، مادر بزرگ می‌آید و بچه را با خود می‌برد.

اما همه مخالفین ازدواج هم‌جنس‌گراها تقریبا با ازدواج نیست که مخالف‌اند، - یعضی می‌گویند قدیم‌ها هم‌جنس‌گرایان می‌خواستند تفاوت‌شان را ثابت کنند حالا می‌خواهند هم‌مانند بودن‌شان را ثابت کنند.
خودشان هم‌جنسگراها می‌گویند قصه قصه عاشقیت است. همه‌چیز را عشق تصمیم می‌گیرد ما هم را دوست داریم. کلیسای کاتولیک هم گفته : خوب، فردا پدری پسرش را دوست دارد و پس فردا دو برادر هم‌دیگر را. اصل چرا سه نفر با هم ازدواج نکنند؟ یکی هم گفته: قبلا روابط جسمانی برای تهیه  و تدارک بچه بود. حالا هدف لذت بردن است. خوردن غذا از روی گرسنگی نیست از روی اشتهاست. یکی هم گفته: از روی شکم‌مویی. یکی هم گفته: آخر حالا وقت این حرف‌هاست. مردم دارند دوباره گرسنه می‌شوند و عاشقی یادشان می‌رود! یکی هم گفته: حق ازدواج یعنی حق طلاق.

 همه می‌دانند که مسئله، مسئله حق داشتن بچه است.  و سوآل‌شان این است. تا کجا حقوق و قانون می‌تواند از طبیعت دور شود. قانون طبیعت  و طبیعی‌ای که هر بچه از یک مرد و یک زن به وجود می‌آید. و یک مادر و یک پدر دارد.
دین چقدر از طبیعت می‌آید، یعنی آغازی مشترک دارد و قانون چقدر می‌تواند از هر دو دور شود؟

سابق بر این، خیلی وقت پیش برای ازدواج تنها یک شاهد کافی بود. بعدها کلیسا آمد که وصلت را تبرک کند. هنوز هم در کلیسای کاتولیک طلاق حرام است. البته ممنوع نیست. به کشیش و هر کلیسا بستگی دارد. به وسعت دید و برداشت و تفسیر کشیش و کلیسایش. خود من یک بار در ازدواج کلیسایی یکی از فامیل‌ها شاهد بودم که چطور کشیش خانواده و نه کشیشی که قرار بود مراسم را اجرا کند، آمده بود که مانع وصلت شود چون عروس یک بار طلاق گرفته بود.  و با عصای مادر بزرگ پیر متدین ، مادر داماد  از صحن کلیسا بیرون برده شد.

۱۷ دی ۱۳۹۱

حیوان وحشی


بعضی روزها به شب چسبیده است. نمی‌دانی  از چه و از کجا از هم جدا می‌شوند. نمی‌شوند. صبح که بیدار شدم حیوان وحشی‌ای پشت پنجره بود. درست پشت شیشه. پنجه تیز کرده. دندان نشان نمی‌داد اما چشم‌هایش غروبی بی آخر بود.
بعد از ظهر وقتی دراز کشیده بودم و به درخت‌های لخت نگاه می‌کردم در زمینه خاکستری  و تشخیص روز از شب آسان نبود، حیوان رفته بود و گنجشکی از این شاخه به آن شاخه می‌پرید.

اُل‌می


فیلم اُلمی کارگردان ایتالیایی که سال ۱۹۷۸ جایزه نخل طلایی جشن‌واره کن را برد و بعدش هم اسکار به‌ترین فیلم خارجی را، داستان چند رعیت است که برای ارباب کار می‌کنند و نفس زنده‌شان به ریه‌های کدخدا وصل است. کنار هم در مزرعه‌ای زندگی می‌کنند. فیلم با زمستان شروع می‌شود  و با بهار به پایان می‌رسد. دوساعتی گل و شل. با درشکه  و کفش‌های چوبین و پای پیاده . آخر قرن نوزدهم است. بی برق و بی آب فشاری.
پر از بچه‌های کیارستمی. زن‌هایی که می‌زایند و بلند می‌شوند و رخت از بند می‌کشند و کار می‌کنند و کار می‌کنند. دخترکانی که نوزاد می‌جنبانند. آدم‌های واقعی. دهقان. نه هنرپیشه.
به صورت بهت‌آوری زیبایند و زیباست فیلم. بعد از مدتی اکران از بین می‌رود و ما وارد فیلم می‌شویم.
- چون واقعی‌ست؟
- نه، چون زندگی‌ست.
هر چیزی خودش است. سرما مثلا . یک تکه نان. پولانتایی که از ذرت درست کرده‌اند. خود ذرت. شیر. یک دانه ناگهان پرتقال. یک درخت حتی که یکی از دهقانان- پدر، به میانه زمستان سرش را بریده است و لنگه‌ای کفش چوبین از آن ساخته‌ است. برای تنها فرزندی- پسر که به مدرسه می‌رود به تشویق کشیش.  و با بهار ارباب دیده است و گاوش را از او گرفته، گاو قرضی‌اش را و بیرونش کرده و او هم هر چه داشته‌ را که با خودشان به اندازه یک درشکه بوده، سوار کرده‌ و از فیلم بیرون رفته‌. ارباب از زندگی بیرون‌شان انداخته، هنوز روز نشده.
رعیت‌های دیگر دست به دعا برده‌اند از خرد و درشت. از اول فیلم تا به آخر همه دعا می‌خوانند و تسبیح می‌گردانند پیر و جوان. بیش از فیلم‌های کیارستمی. یک بار هم معجزه‌ای رخ می‌دهد. دعایی مستجاب شده. مردمی که رحم‌شان زیاد است و بی عقلِ روستا که می‌آید درِ بازگذاشته‌شان را می‌زند  و وارد می‌شود و تکه‌ای نان یا کاسه‌ای شیر می گیرد و دعایی خیری به ازایش.
شب‌هایی دور هم جمع می‌شوند. چیزی بیش‌تر نیست. کم‌تر هست.
آن دختر خرد با روسری من بودم.

۱۶ دی ۱۳۹۱

کلنل شابر


صبح بیدارم کردند. خوابم می‌آمد. این روزها خواب‌آمدگی من پایان ندارد. فکر کردم چرا باید بیدار شوم. یادم نیامد.
رادیو روشن بود و یکی داشت از دپاردیو می گفت. من یاد کلنل شاِبر افتادم. داستان‌اش داستان بالزاک است و دپاردیو نقش کلنل را بازی می‌کند و چندتا هنرپیشه معروف هم دارد که شما نمی‌شناسید چون فرانسوی‌اند و امریکایی نیستند. من هم چون برای شما می‌نویسم- نباید برای شما بنویسم، نامشان را نمی‌گویم چون فکر می‌کنم که شما نمی‌شناسیدشان. زنی که نقش زن کلنل را بازی می‌کند فانی اردان است که زن فرانسوآ تروفو بود وقتی تروفو مرد. لابد خیال می‌کنید که چون تروفو- فرانسوآ مُرد، فانی اردان شد زن کلنل. اما کلنل ژرار دپاردیو بود.  و تازه کلنل زمان جنگ‌های ناپلئونی زندگی می‌کرد. خوب، این طور است دیگر که آدم هم می‌تواند زن فرانسوآ تروفو باشد و هم زن دپاردیو و هم زن کلنل شابر.  آن‌چه شما نمی‌دانید چون بالزاک نخوانده‌اید - مگر کسی در ایران یالزاک می‌خواند؟ از مد افتاده. وقتی ناتور دشت هست چرا باید رفت و بالزاک خواند. بالزاک سنگین با آن پیرهن سفید و یقه تا ناف گشاده و مویی ژولیده پولیده. معروف‌ترین عکس بالزاک. من سین را که در شکم داشتم و سین بزرگ بود، بزرگ‌تر از دل من و راه بردن‌اش، یعنی راه بردن‌ام گاهی دشوار برد، دراز می‌کشیدم و بالزاک می خواندم. هر چه بالزاک جیبی بود خریدم و خواندم. کتاب‌هایی کوچک و کلفت. پر ازعلم اقتصاد. مارکس گفته بود : من از بالزاک بیش‌تر یاد گرفتم تا از فلان کسک.  علم اقتصاد هم پر از انسان است.
آن چه شما نمی‌دانید این است که فانی اردان در همان فیلم و همان داستان رفته و زن یکی دیگر شده است.  چون فکر کرده که مرده‌است. یعنی شویش، کلنل را را نمرده خاک کرده و بر مال‌اش نشسته و شوی دیگر گرفته. آن‌هم کنتی که به او اسم و رسم داده.  و دو بچه. کنت هم که از دوران وحشت- کردن‌زدن‌های بعد از انقلاب فرار گرده بوده، لخت و پا پتی‌ست در همه عالم و تنها نام‌اش و رسم‌اش را دارد.  و زن مال.
پیش می‌آید یکی به جنگ برود و بازنگردد. منتهی کلنل یک روز بازگشته است. بازگشته است سر خانه و زندگی‌اش. اما در بسته است و مورچه‌گان خانه‌اش حتی نمی‌شناسنداش. ده سال گذشته است و کلنل خودش را در سنگری، جوبی، چاله‌ای در میان مرده‌ها یافته است.  و قبل از این‌که کرم‌ها به حساب‌اش برسند، بلند شده است. بلند شده است و راه افتاده است. پیر، خسته، گرسنه، تشنه و زخمی. کلنل در پیروزی چنگی  نقش داشته. حالا آمده دنبال حق و حقوق‌اش.
کلنل می‌رود پیش محضردار.  محضرداری در بالزاک  هم خیلی مهم است. در فرانسه هنوز هم هر کسی محضردار نمی‌شود و هنوز  هم از پدر به پسر گاهی هم دختر به ارث می‌رسد. محضردار از همه چیز با خبر است. از انسان باخبر است. کلنل می‌رود پیش محضردار و به او ثابت می‌کند که خود‌ش است. محضردار هم می‌گوید که به او کمک خواهد کرد. کلنل می‌بیند که زن همه چیزش سر جای‌اش است و آمدن‌اش هر چیز را از سر جای‌اش برمی‌دارد و جای دیگر می‌گذارد. کم کم وارد معامله با زن می‌شود. اما زن کوتاه نمی‌آید. کم کوتاه می‌اید. کلنل دل‌اش به حال زن می‌سوزد. به اندکی قانع می‌شود، چیزی در ماه.  اما زن می‌خواهد نام او را هم از او بگیرد. می‌خواهد که او را بمیراند. مبادا یک روز تصمیم و حال‌اش عوض شود و دوباره بیاید  و چیزی یا همه چیز را بخواهد. این‌جا کلنل که نام‌اش، اوست. نام‌اش و او یکی‌ست نمی‌تواند، نمی‌خواهد، از مهرش به زن بیش‌تر است. مهرش به ترحم تبدیل می شود و رها می‌کند و می‌رود در تبعیدی تا مردن‌اش.
گاهی محضردار به سراغ‌اش می‌رود با قرص نانی و شیشه‌ای شراب.

۱۳ دی ۱۳۹۱

دست در سایه‌های پیچ‌آپیچ






صنعت خیر


امروز بیش ‌تر باید از صنعت خیر ترسید تا آدم‌های شر
ژان پی‌یر دوپویی



اهل


اهل شهری‌ام
که کوچه ندارد