۲۴ آذر ۱۳۹۱

آرگو


رفتم دیدن فیلم آرگو. اثر بن افلک. قبلا یعنی قبل از اینکه فیلم را ببینم از او خوانده بودم که می‌خواهد چگونگی ساختن قصه را نشان دهد. قصه‌هایی که هالیوود می‌سازد و قصه‌هایی که نظام امریکا می‌سازد یا ارتش و سازمان سیا می‌سازند. می‌دانیم که ارتش امریکا گاهی یا خیلی وقت‌ها چون قصه ساختن را نمی‌داند از هالیوود می‌خواهد قصه‌ای را که می‌خواهد بسازد. سفارش قصه می‌دهد. کارگردان معتقد به نزدیکی هالیوود و سیا و ارتش است و خواسته بوده این را نشان دهد. او البته معتقد است که آیت‌الله خمینی هم قصه‌ای گفته و ساخته  باورکردنی . پس قصه گوی خوبی بوده است. یا قصه پرداز خوبی بوده است. منظور از قصه مثلا این است که مردم باور کنند یعنی اذهان عمومی باور کند که در عراق سلاح کشتار جمعی هست. بدون اینکه مردم بدانند سلاح کشتار جمعی چیست یا خطر داشتنش چیست. مثل حالا که داشتن بمب اتمی برای ایران معادل و مساوی است با استفاده از آن و انفجارش بر سر اسرائیل. این قصه‌ای‌ست که روایت کرده‌اند و گفته شده و شنیده شده و باور شده.

داستان خود فیلم هم که از قصه‌ای واقعی یعنی واقع شده بیرون آمده به موضوع مربوط است. زمان گروگان‌گیری است واشغال سفارت امریکا. چند امریکایی موفق می‌شوند از سفارت فرار کرده و به خانه سفیر یا کنسول کانادا- دقیق نمی‌دانم پناه ببرند. امریکا می‌خواهد آن‌ها را از ایران خارج کند. سیا به دنبال بهانه است. بهانه قصه‌ای. تا ایران را خواب کند. قصه برای خواب کردن است. بهانه‌هایی عنوان می‌شود و پیش‌نهاد که مناسب نیستند. نه مناسب زمان و نه مناسب مکان.

مآمور سیا بهانه‌ای می‌تراشد. چطور است که گروهی کانادایی پیش‌نهاد ساختن فیلمی فیکسیون به ایران بدهند. بگویند چند سرزمین دیگر مثل مثلا ترکیه را هم برای فیلم‌برداری در نظر داریم. می‌خواهیم بیاییم ببینیم ایران مناسب است یا نه. برویم چند جا را ببینیم. برود ترکیه و از آن‌جا ویزا بگیرد و وارد ایران بشود و با گذرنامه‌هایی که سفارت کانادا تهیه کرده با چند امریکایی پناهنده برگردد، دو روز بعد. در فرودگاه چند برگه  ورود را بردارد که بعد پر کند تا سندی باشد برای روز بازگشت که یعنی ما از فرودگاه دو روز قبل  وارد ایران شده‌ایم و حالا هم می‌خواهیم برویم. مآمور نفوذی دوستان و آشنایان و روابطی در هالیوود دارد. دوستانی تقریبا ورشکسته که در مقام‌هایی متفاوت در کار ساختن فیلم‌های دست چندم هالیوودی هستند. فیلم‌هایی که گاهی هیچ‌کس آن‌ها را نمی‌خرد. موضوع فیلم را می‌یابند که نام آرگو بر گرفته از موضوع و قصه فیلمی است که قرار است ساخته شود. چند کارتون هم به سبک فیلم مرجان ساتراپی از قصه فیلم می‌سازند که البته باید به مرجان ساتراپی بر بخورد که این داستان دیگری است. مآمور به ایران می‌رود. وارد ایران می‌شود و همه چیز تقریبا همین‌طور که قصه پیش‌بینی کرده جلو می‌رود. چند امریکایی اول مخالفت می‌کنند. بعد می‌بینند که چاره‌ای ندارند و قرار می‌شود که هر کدام نقش سناریو نویس و تهیه کنده و فیلم‌بردار و غیره را بازی کنند. اندکی تغییر چهره و قیافه می‌دهند و با گذرنامه‌های کانادایی از خانه بیرون می‌آیند و می‌روند بازار تهران. آن‌جا البته مورد خشم ملت  ضد امریکایی قرارمی‌گیرند و خیلی هم می‌ترسند اما به خانه باز می‌گردند. یعد از صحنه‌هایی خیلی خیلی امریکایی در فرودگاه از دست و پای  دانش‌جویان خشمگین و ما‌موران عبور می‌کنند و بالاخره موفق می‌شوند وارد هواپیما شده و هواپیما هم پرواز می‌کند و ان‌ها هم زود شروع به خوردن الکل می‌کنند- این‌جا را خیلی دقیق یادم نیست اما در اینکه کارگردان از این کلیشه خوردن الکل به محض بلند شدن هواپیما و ارتفاع گرفتنش استفاده کرده شکی نیست.
امریکایی‌ها به کمک کانادا و مآمور سیا نجات پیدا می‌کنند و آزاد می‌شوند. بعدها از کانادا و مآمور سیا قدردانی می‌شوند و به مآمور سیا نشان افتخاری داده می‌شود. این‌جا باید اشاره کرد که داستان واقعا بر دوش مآمور سیا قرار دارد و سیا با اکراه اول رضایت می‌دهد و بعد هم در میانه کار گروگان‌ها را رها می‌کند و از مآمورش می‌خواهد که به تنهایی برگردد. دلایلش به روابط سیاسی و روی‌دادهای روز به روز یا دقیقه به دقیقه آن زمان مربوط است. مآمور اما گوش نمی‌دهد و به مآموریت‌اش ادامه می‌دهد و آن‌ها را در مقابل عمل انجام شده قرار می‌دهد. در تمام فیلم صحبت‌هایی می‌شود از اینکه امریکا به شاه کمک کرده است و این رژیم شکنجه‌گر را حمایت کرده. این‌ها را سازمان سیا و دولت امریکا می‌گویند میان خودشان. قبل از شروع قصه هم اشاره‌ای به کودتای بر ضد مصدق می‌شود. کارگردان ادعا دارد که ایران را می‌شناسد و زمانی که همه به شوروی سابق علاقه نشان می‌دادند و موضوع و مقصد تحصیلاتشان بود او به خاور میانه روی داشته.

موضوع می‌توانست خیلی جالب و جذاب باشد اگر خوب ساخته می‌شد. یعنی اگر می‌توانست این نزدیکی هالیوود و سیا و ارتش رانشان دهد. این‌که قصه چگونه ساخته می‌شود. اما خود فیلم یعنی فیلمی که سازنده ساخته که قصدش نه در درجه اول روایت قصه اشغال سفارت بلکه آن نزدیکی بوده بسیار امریکایی‌ست. هالیوودی‌ست. یعنی این نزدیکی و نشان دادنش در حد ادعایی که اگر ما بیانات کارگردان را نخوانده بودیم، نمی‌دانستیم و نمی‌فهمیدیم- می‌ماند. تماشاچی آن‌هم از نوع امریکایی‌اش به ماجرای نجات این چند امریکایی کشانده می‌شود و فیلم به شمار بی‌شمار فیلم‌های خوب بر ضد بد یا خوب‌ها بر ضد بد‌ها، میان خیر و شر اضافه می‌شود. فیلمی با هیجان بسیار بالا که تماشاچی را تقریبا تا آخر فیلم بر جای خود میخ‌کوب می‌کند و قدرت تفکر و تآلم نمی‌دهد و هیچ‌چیز بیش از آن‌چه نشان می‌دهد یعنی نشان دادنی ندارد.
فیلم مثلا می‌توانست به جزئیات یا به انواع رنگ‌های میان دو رنگ بپردازد که در واقعیت وجود دارد و در قصه از نوع امریکایی و ایرانی آن پاک می‌شود. چرا که چه در امریکا و چه در ایران آن زمان قصه‌ی روایت شده برای باور کردن اذهان فقط دو رنگ داشت. رنگ خیر و رنگ شر. حق و باطل.  و قدرت‌اش را هم از آن می‌گرفت. قدرت سینمای امریکا که جدا از ساختار امریکا نیست از همین می‌آید- البته بعد از ویتنام این قدرت یعنی آن باور اندکی تضعیف شد و چون تضعیف شد امریکا به هالیوود سفارش «دروغ»هایی بزرگ‌تر را داد. سیاه و سفیدتر. ژرژبوش که خود از سینما خارج شده بود. یا با ما یا با بن لادن.
سینمای اروپا که کم‌تر خیلی کم‌تر سفارشی‌ست و بیش‌تر خیلی بیش‌تر سینمای مؤلف است و با چیستی اروپا رابطه‌ای نزدیک دارد و چیستی هر کشوری، سینمایی قدرت‌مند نیست، چون سینمای حق و باطل نیست. کم‌تر قصه‌ای از برای باور کردن، باور شدن تعریف می‌کند. خوب، امریکایی‌ها مردمی مذهبی هستند.

 و اما حرف‌های معصومه ابتکار و یکی از کننده‌های کار اشغال سفارت امریکا که آن‌ها تسخیرش می‌نامند به نقل از خبرگزاری مهر:
«به اعتقاد ابتکار آرگو سعی دارد به وسیله صحنه هایی در فیلم، رفتار ایرانیان با گروگان ها را خشن جلوه دهد. در حالی که هیچ کدام از دانشجوها نظامی نبودند و به هیچ وجه آنچه در فیلم نشان داده می شود که ایرانی ها مسلح وارد شدند حقیقت ندارد. همه دانشجوها دستور داشتند بدون هر گونه وسیله نظامی و در یک حرکت کاملا آرام و بدون خشونت عملیات را انجام دهند. مقصود از اینکار انتقام جویی یا برخورد با مردم امریکا یا کارمندان سفارت نبود. ما فقط می خواستیم جامعه جهانی متوجه خواسته ایرانی ها بشود.
  وی افزود: درآن زمان دانشجویان براین نکته واقف بودند، آمریکا که منافع خود را در منطقه و ایران از دست داده، نپذیرفته که چنین انقلاب بزرگی منافعش را در منطقه تهدید کند، بنابراین به نوعی به دنبال راه‌حلی است که رژیم مورد نظر خود را به عرصه بازگرداند .دانشجوها می دانستند که امریکا قبلا برای یک کودتا در کشور برنامه ریزی کرده و آن را به انجام رسانده و در حال برنامه ریزی برای ادامه آن درست چند ماه بعد از پیروزی انقلاب است. آنها همه راهها را مانند انتشار بیانیه یا اعتصاب غذای نشسته در مقابل سفارت بررسی کردند. اما در مورد تاثیرگذاری هر کدام از این راهها بحث بود. در این شرایط طبیعی بود که هیچکدام از راههای مورد بررسی، تاثیرگذاری ورود به سفارت امریکا را نداشت. بنابراین دانشجوها تصمیم گرفتند کاملا آرام و بدون هر برخورد خشونت آمیز فقط برای اینکه نگاهها به ایران جلب شود و برای مدت کوتاهی وارد سفارت امریکا شوند.»

اینجا هم خانم ابتکار دارند قصه‌ای سی سال کهنه را تعریف می‌کنند. غیر از اینکه زبان تعریف‌شان سی سال یا به اندازه سی سال تغییر کرده.


هیچ نظری موجود نیست: