۲۶ آذر ۱۳۹۱

قتل


پریشب تلویزیون تا صبح نخوابید و از کارشناس و روان‌شناس و این شناس و آن شناس و روزنامه‌نگار و خبرنگار و خلاصه به ردیف آمدند و نظری دادند و تحلیلی ارائه کردند و رفتند تا جایشان را به عده‌ای دیگر بدهند. دیروز و دیشب هم همین‌طور بود و به همین روال. از وجود  اسلحه در ایالت‌های امریکا گفتند. از آزادی خرید و فروش آن. بعد یک امریکا شناس آمد و گفت این قانون در سال ۱۷۸۰ وضع شد که امریکا نیاز داشت در مقابل انگلیس میلیسی را مثل «بسیجی» مسلح کند.  و از آن روز قانون ماند و اسلحه در دست امریکایی‌ها. یکی از «لوبی» اسلحه گفت که اتفاقا این دو روز ساکت بوده است و صدایش در نیامده است.
یکی گفت الان کلینت ایست وود باید خوش‌حال و راضی باشد. یکی گفت دیروز فیلم توم کروز اکران نشده است- روایتی امریکایی از داستانی جنایی. یکی هم گفت داشتن اسلحه به ذهنیت امریکایی باز می‌گردد و ذهنیت امریکایی به چکونگی تشکیل امریکا.
این‌جا تکه‌ای از حرف‌های برنارداستینگلر را می‌آورم که چند بار قبلا کامل‌اش را منتشر کرده‌ام :

«از اشتیاق تا غلیان
حالا بیاییم به تأثیری که در جامعه گذاشته است نگاه کنیم. در سال ۱۹۶۰ حدود سیزده در صد فرانسویان تلویزیون داشتند. در ۱۹۷۰ سال ۷۰.۳ در صد و امروز ۹۸ در صد. و حالا نه تنها مردم تلویزیون دارند بلکه در نیمی از خانه‌ها هر بچه یک تلویزیون در اتاقش دارد. مخصوصا در خانواده‌ی محله‌های فقیر نشین مثل کورنو در حاشیه پاریس. در حالی که تحقیقی در آلمان به وسیله انجمن جنایت‌شناسی هامبورک نشان داده‌است که هر چقدر تعداد تلویزیون در خانه بیشتر است، تعداد نوجوانان مجرم هم بیشتر است. چیزی که ثابت می‌کند که تلویزیون نه تنها به چوب حراج به ساختار خانواده زدن بسنده‌ نمی‌کند بلکه ارتباطات جامعه را از بین می‌برد. ۱۵ سال پیش یک جوان امریکایی یک ساعت و نیم در هفته با پدر و مادرش حرف می‌زد، امروز نیم‌ساعت. نیم‌ساعت حرف زدن با فامیل در هفته یعنی مصیبت. آدم بزرگ‌های بالغ امریکایی ۵ ساعت در روز جلوی اکران تلویزیون می‌نشینند، فرانسویان سه ساعت و نیم. نوجوان امریکایی ۱۰ ساعت و نیم در روز جلوی اکران تلویزیون، کامپیوتر، بازی ویدئویی. ام اس ان و غیره است. وقتی شما ۱۰ ساعت از وقتتان را به رسانه‌ها می‌دهید دیگر در جریان اجتماعی که خلق وفاداری می‌کند نیستید و گنجادن نماد در اجتماع و تبدیل غلیان به اشتیاق.

از دست دادن تمایز
این روند تخریب روابط اجتماعی‌است که ما داریم می‌بینیم که باعث از بین‌رفتن اندک‌اندک اشتیاق می شود و افزایش غلیان. در موارد عادی غلیان و جوشش به وسیله اشتیاق مهار شده. از وقتی که شما اشتیاق را تخریب کردید دیگر سدی در مقابل غلیان نیست و غلیان آزاد شده‌است. در ایالت متحده امریکابیش از ۱۵ در صد کودکان بیش‌فعال هستند که قادر به تمرکز بر سر چیزی نیستند. چرا؟ چون تلویزیون، رسانه‌ها و مارکتینگ اشتیاق را را از بین برده‌است. وقتی شمابه کسی یا چیزی را اشتیاق دارید این به خاطر آنچه اوست، به خاطر تمایز اوست. اما اگر تمام مدت به یک برنامه تلویزیونی نگاه کنیم و یک مارک را ببینیم و از یک فروشگاه خرید کنیم، دیگر تمایزی نخواهد بود. وقتی دیگر تمایز نبود، اشتیاقی نخواهد بود و اعتماد به نفسی نخواهد بود و بخصوص احترامی برای دیگری. چیزی که برای جامعه در مجموع خطرناک است.

احساس وجود داشتن
من در مورد ریچارد دورن مطالعه کردم. مردی که جانی نبود. تحصیل کرده بود، خودش را اکولو (سبز) می‌دانست و در سال ۲۰۰۲ چندین عضو شورای شهر را در شواری شهر نانتر- یکی از حومه‌های پاریس، با اسلحه کشت. با خواندن خاطراتش، متوجه شدم که او حس وجود داشتن را از دست داده‌است. به عبارت دیگر او حس تمایزش را از دست داده بود و بنابراین احترام به خویش را. خودش می‌گوید وقتی به آینه نگاه می‌کرده، کسی را نمی‌دیده. دیگر به نظرش نمی‌رسیده که کسی‌ست. از این فقدان و باخت تمایز و از این از دست رفتن احترام به خود است که نفرت از دیگران به وجود می‌آید. من نمی‌گویم که مارکتینگ مستقیما علت این پدیده است. اما معتقدم که تبلیغات و مارک و تلویزیون فرد را آنقدر استاندارد می‌کند که دیگر قصه خویش را از دست می‌دهد و بنابرین تمایز را، چیزی که بدون شک علت رنج است. تجانس احترام به خود و دیگران را از بین می‌برد. اینگونه است که عده‌ای می‌روند و به راست افراطی رأی می‌دهند و عده‌ای می‌روند اعضای شورای شهر را می‌کشند. و امروز این پدیده کشتار جمعی همه جا باز تولید می‌شود....»


پیرلوژاندر متفکر خیلی بزرگ فرانسوی- بر این خیلی بزرگ اصرار دارم، از کاپورالی کانادایی نوشته است کتابی  و فیلمی ساخته است و در رساله خویش بر «پدر» هم به این جنایت پرداخته است. این کاپورال کانادایی یک روز  وارد پارلمان کبک می‌شود و به روی مردم  شلیک می‌کند. خوش‌بختانه آن روز پارلمان تقریبا خالی بوده است. سه نفر کشته می‌شوند و هشت نفر زخمی. دست‌گیر شده و پیر لوژاندر در محاکمه وی حاضر می‌شود. کاپورال لورتی خود خواستار محاکمه خویش می‌شود و می‌خواهد که در جریان دادگاه پاسخ‌گو باشد. در حریان محاکمه معلوم می‌شود که کاپورال کانادایی در کودکی از آزار جنسی پدر رنج برده است و حالا که خود پدر شده از وحشت تکرار خواسته است که پدر را بکشد. جایی می‌گوید: حکومت کبک شکل پدرم بود. سیمای پدرم را داشت.

پیر لوژاندر می‌گوید که در طی دادگاه به این آیه از کتاب مقدس اندیشیده است، وقتی بعد از قتل قابیل رو به خدا فریاد می‌زند: تحمل جنایت من خیلی سنگین است.

پیر لوژاندر می‌گوید، می‌نویسد که سبکی وابتذالِ قتل امروز ریشه‌هایش را در از میان برداشتن «پدر» می‌دواند. یا در لغو «پدر» ریشه دارد. می‌گوید وقتی در جامعه تصویر پدر محو می‌شود، تصویر بت جانشین آن می‌گردد. چنین است که استبدادهای مدرن، مرهم‌های خونینی هستند در مقابل یآس. نام بت هر چه باشد، لنین، هیتلر، استالین، مائو. مستبد همیشه کاریکاتوری از پدر اعتبار از دست داده است. نگهبانان اردوگاه‌های استالین، مجریان شوآ- هولوکوست، گارد سرخ مائو تا «والدین» خود را به قتل می‌رسانند با تبرک و دعای خیر حزب پشت سرشان. این شیاطین سبک فوق مدرن ابتذال قتل را ابداع کرده اند: در ذهن و کله ما اندیشه این‌که نه پدری هست و نه پسری را وارد کرده‌اند. اندیشه این‌که قتل، قتل نیست و ما آزادیم، آزاد تا حد مستی و تا خود را بکشیم و دیگری رابکشیم. این است چیزی که «حساب‌داران» امروز نمی‌فهمند که درس‌های توتالیتر، تمامیت‌خواهی را به ارث برده‌اند و فاجعه می‌آموزند. بروند بخوانند الکسئی کیریلوف را، شیطان- دیو پیش‌گوی به دست داستایوسکی به صحنه آمده را که می‌گوید: تا به حال انسان بدبخت و بی‌نوا بود چون می‌ترسید اراده‌‌ی مافوق و متعالی‌اش را محقق کند.  اراده‌اش را  تنها  همچون بچه مدرسه‌ای مخفیانه و یواشکی به کار می‌برد. من به بد گونه‌ای بدبختم چون به بد گونه‌ای می‌ترسم. من به راه خواهم افتاد و در را باز خواهم کرد. به خاطر اراده‌ام است که می‌توانم به عالی‌ترین شکل نافرمانی و رهایی تازه‌ام را متجلی کنم. خود را می‌کشم تا نافرمانی و رهایی تازه‌ام را  ثابت کرده باشم.

پیرلوژاندر می‌گوید، می‌نویسد که در کتاب مقدس که خردنامه است خردنامه غرب، تمدن غرب، بعد از قتل هابیل به دست قابیل، خدا، یهووه می گوید: صدای خون‌های برادرت از زمین تا به من فریاد می‌زنند. خاخام‌ها تفسیر کرده اند: «نوشته است خون‌ها، جمع خون.» چیزی که به ما می‌آموزد که قابیل خون فرزندان و فرزندان هابیل را هم ریخته است، خون فرزندان و نسل او را.
پیر لوژاندر می‌گوید هر قتل پدر کشی است چون هر پسر پدر خواهد شد.

می‌گوید: انسانی‌شدن آدم است که تصویر پدر را می‌سازد. برای آدمی آغاز و پایانش هست. خاکی که در آن زاده می‌شود و خاکی که در آن می‌میرد. چرخه زندگی. اما پیش می‌آید که آدمی به ظاهر زنده است. یعنی نیمی از او متعلق به زندگان و نیمی متعلق به مردگان است. نه به راستی زاده شده و نه به راستی مرده شده. در این جهنم است که جانی می‌زید. عمق قتل این است. کاپورال لورتی می‌خواست زندگی کند. بالاخره روزی زندگی کند. به قیمت جنایت. حتی به قیمت کشته شدن خود.
دنیا را با خود فروریختن و با خود غرق کردن، چگونه ممکن است که این چنین هولوکوستی در چشم‌اندازی انسانی بتواند خود افق زندگی و هستی بشود؟

روز هشتم ماه مه ۱۹۸۴ در کبک. کاپورال بیست و پنج ساله، دارای همسر و دو فرزند، اونیفورم پوشیده، منظم و پاک، مسلح، وارد ساختمان می‌شود. چند دقیقه طول نمی‌کشد بیش‌تر. لورتی نیامده است به جنگ حکومت کبک. مجلس ملی کبک در ساختمانی تشکیل می‌شود که قلعه نام دارد. به جنگ به زبان نیامده‌ای، آمده است که زندگی‌اش به آن وصل است. وصله‌ای ناجور. از برای لورتی و هر کسی زندگی و خرد- عقل به این نقطه ثابت آویزان است: تصویری که هر پسر- اینجا منظور فرزند است، پسر این و آن جنس، همچون که سنت حقوقی غرب می‌گوید، از پدر خود ساخته است.

پیر لوژاندر می‌گوید: آدمی زاده می‌شود تا  شبیه آدمی باشد. ترور لورتی مثل همه قتل‌ها در تاریخ - قصه انسان‌شدگی آدم یا آدمیت جا می‌گیرد، که به فاجعه چرخیده است. داستانی که همیشه داستانی خانوادگی‌ست.
رسانه‌های کبک  نوشتند: «حال و هوا- جو خشونت و آزار و سوءاستفاده جنسی».
پدر لورتی پدری‌ست، کاریکاتور پدری بدوی است که فروید نقش می‌کند. که حدود نمی‌شناسد. لورتی پسر، پدرکُش که خود وارد «پدریت» می‌شود خود را با این تصویر پدر بی‌حدود، پدری که ممنوع را، حدود را نمی‌شناسد روبرومی‌بیند. مورد تهدید این تصویر است. می‌ترسد که پدری بی‌حدود برای فرزندانش باشد.
زاده شدن، یک بار دیگر، زاده شدن از پدر، با کشتنش، از خلال قربانیان.
پس پسری می‌تواند به این نهایت برسد؟ می‌شود که یک انسان به این درجه از جنون برسد؟ تصویر را آن تصویر را با مسلسل بکشد؟

قتل روح آدمی را مقیم است. متون مقدس و بنیادین ما را از آن منع کرده‌اند.  و دادگاه  نه به منظور قصاص و تنبیه بلکه به نیت جدا کردن قاتل از قتل محاکمه می‌کنند. باید بکنند. اگر بکنند. نه فقط جدایی قاتل از قتل، جدایی  آدمی از قتل.

هیچ نظری موجود نیست: