۷ دی ۱۳۹۱

از کتاب پرتوی در چشمی مردانه - ادامه


ادامه تکه پیشین از کتاب پرتوی در چشمی مردانه
نوشته نانسی هوستون
ترجمه نیشابور
باید اعتراف کنم که واژه‌دان فرهنگ اروتیکی من خیلی پروریده نیست و از بعد از مولوی یعنی قرون وسطی درست نمی‌دانم باید به چه کسانی روی کرد!


نانسی:در پورنوگرافی، فردیت زن در نظر گرفته نشده، کسی پشت آن نیست. نه زنان و نه مردان. مکانیک‌هایی خالص هستند. آیا این است تفاوت بزرگ؟

ژ: بله، اما این واکنش  را در برابر هر عکس صاف و تراشیده‌ای می‌توان داشت، در مد، در تبلیغات، آن‌جا که زن به عنوان شیء است، یا صورتش را نشان می‌دهد.... از لحاظ فرهنگی، یک زن که فوق‌العاده آرایش کرده  و عکش‌اش را گرفته‌ایم، خیلی شیک، اعتبار بیش‌تری پیدا کرده، اما در هر حال به مقام شیء پایین‌اش کشیده‌ایم. تصمیم گرفته‌ایم که از شخصیت‌اش چیزی دانسته نشود، آ‌ن‌چه را که نمایندگی می‌کند، که هیچ جز کمال‌اش از او  نپذیریم، که ناکمالی‌اش را پاک کنیم. و روزی که کمال‌اش بی‌اعتبار شد ، می‌اندازیم‌اش در آشغال‌دانی.
تمایلی کاذب برانگیخته می‌شود، و به آن‌هایی که می‌چشند، طعمی از نوع لذت خواهد داد....بی‌پایان، چون‌که بی‌ذات.  تنها توهم است،  خواب‌کننده.  مثل این تصویر زن مطلوب شده و آرمانی.  چون قانونی زیباشناسانه. اما نمی‌توان طولانی مدت  نگاه‌اش داشت چون تنها مدت کوتاهی فایده دارد، باید یکی دیگر را نگاه کرد و یکی دیگر و باز یکی دیگر. تبدیل می‌شود به اعتیاد. مثل الکلیسم عمل می‌کند، اعتیاد به مواد مخدر، یا اعتیاد به قمار. بیش‌ترخواهی است، باز بیشتر باید و در عین حال بی‌رضایتی....

نانسی: به نظر تو این نیاز مردها به نگاه کردن به زن از کجا می‌آید؟
ژ: متخصصین به‌تر از من خواهند گفت، اما من گمان می‌کنم که به بقای بشر مربوط است. نقطه حرکت است، باید که خوب کار کند تا بقای بشر ادامه پیدا کند. بچه درست کردن. مسئله این است که استعداد و آمادگی به نگاه کردن زن، به مردها این سهمِ وامانده‌ی اعتیاد و وابستگی به تصاویرخواهش و خواستن را می‌دهد.  قبلا فقط در محافل و فضای اشرافی  بود که امکان تکثیر تجربه‌ی خواهش شهوانی را به مرد می‌داد. حالا دمکراسیزه شده...  و چون ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که بازیافتن علامت‌ها و نشانه‌ها  دشوارتر شده- چون برخورد و تلاقی با نیازهای بنیادی کم تر شده، مسکن و خوراک.  ناراحتی خود را با این چیزها برطرف می‌کنیم،،،  و کارگر نمی‌افتد، و باز بیش‌تر باید، بیش‌تر و بیش‌تر. این است تفاوت مرد و زن. مرد در ساختار روان‌شناسانه‌اش در این رفتار وامانده‌تر است. در او خوب عمل می‌کند نزد زن خوب عمل نمی‌کند.

نانسی: تو می‌خواهی بگویی که زن‌ها  کم‌تر تابع چشم‌اند؟
ژ: بله من اگر نقاشی را چون ابزار نداشتم، هنر را،  اگر مردی بی‌تعلیم بودم، فکر می‌کنم که خیلی زود همین می‌شد..... چون‌که به چیزی دیگر دست زدم، زود حس کردم که جالب نمی‌تواند باشد و باید همن‌جا توقف کنم. اما اگر کاری رضایت‌بخش نداشتم و حوصله‌ام سر می‌رفت و ملول می‌شدم، نمی‌دانم چکونه می‌توانستم مقاومت کنم.... این عنصر فیزیکی و روان‌شناسانه‌ی ما مردهاست. می‌توان گفت: ببخشایید مرد بودن‌مان را.
                                                         *


نانسی: به نظر تو تفاوت میان یک تابلوی نقاشی برهنه و تصاویر پورنوگرافی چیست؟
اش: پورنو گرافی به دید من مربوط است به ابداع عکاسی. مطمئن هستم که منطقه‌ خاکستری‌ای وجود دارد، اما من نقاش‌هایی واقعا تکان دهنده نمی‌شناسم. این اواخر نقاشی‌های ژاپونی زیاد نگاه کردم....بعضی‌هایش خیلی جسورانه است، اما هیچ‌کدام به نظرم پورنوگرافی نمی‌آید. وقتی به پورنوگرافی در انترنت فکر می‌کنم برای مثال- به خودم می‌گویم مثل فست فود، مک دونالد می‌ماند. این شرکت‌ها همه می‌دانند که اگر تو غذای ارزان و سریع و آماده  درست کنی، مردم گرسنه می‌ریزند دکان شما،  و ناگهان در امریکا با مردمان چاق و ناسالم روبه رویید... پورنوگرافی هم همین است. مردها چه میل دارند؟ پس زن‌ها می‌روند و به خودشان سیلی‌کن تزریق می‌کنند و مرد ها هم ویاگارا.  و دوربین به آلت مردانه که می‌رود و می‌آید نزدیک می‌شود...... برای من فست فود است. درست است میلیاردها از این تصاویر بر وب هست. به اندازه‌ای غیر قابل تصور.  وچیزی که من نمی‌فهمم این است که چرا همه همان می‌کنند. حتی خلاقانه هم نیست.
وقتی یکی همه زندگی‌اش پورنو می سازد، وقتی به مصاحبه‌های با این یاروها را گوش می‌کنیم، اغلب به نظر نانجیب و زشت می‌آیند، بنابراین فیلم‌های نانجیب و زشت می‌سازند. کارگردانان بزرگ- حتما یکی باید باشد  که فیلم اروتیک بزرگی ساخته، من که نمی‌شناسم.  برای جوانان دوران ما مسئله‌ای واقعی‌ست! وقتی من بچه بودم، مجله پلی‌بوی موهای آلت زنانه را نشان نمی‌داد. وقتی دوازده ساله شدم pent-bouse شروع به نشان دادن کرد. برای من برق گرفتگی بود، گمان کردم که آسمان گشوده، نه تنها ران‌ها! حالا به پسرم فکر می‌کنم... ما با هم هرگز حرف نزده‌ایم اما غرق در این تصاویر‌اند. نمی‌دانم چه به سر زندگی سکسوآل‌شان می‌آید....
نانسی: بله مشکل می‌تواند اثری نداشته باشد وقتی به دیدار زنان واقعی می‌روند. برخی از پسران امروز پورنوگرافی را با شیشه شیر خورده‌اند. انترنت تنها و اصلی‌ترین تعلیم و تربیت سکسوالیته آن‌هاست. در هشت و نه سالگی، قبل از ابتدای یک تجربه رابطه شخصی، فیلم‌ها را می‌بینند با تجاوز، اجبار  و همینطور تا به آخر.... برای بعضی این حرکات  و رفتار آنقدر پیش‌وپا افتاده می‌گردند که در تجاوزهای گروهی شرکت می‌کنند  ونمی‌فهمند چه ایرادی به آن‌ها گرفته می‌شود.

آر: من راه‌حل را نمی‌دانم، چرا که نمی‌توان سانسور را تجویز کرد. شاید که باید برای سکسوآلیته هم جنبش معادل slow food را آفرید.
نانسی: اگر در مدرسه کلاس‌های اتود برهنه را در راهنمایی و دبیرستان اجباری کنیم شاید پادزهری باشد در مقابل پورنوگرافی.
اش: بی‌شک. چرا که پورنوگرافی به صورت اتوماتیک، چیزی است که باید پنهان باشد. اما این جا زنی هست که واقعا در مقابل تو برهنه است و تو نه تنها حق بلکه تکلیف  به نگاه کردنش  داری و خوب نگاه کردن‌اش را، تا نقشی متعادل تولید کنی.... تو واقعیت کپل‌هایش را نگاه می‌کنی، پستان، لب‌ها، مچ.... یا دم آدم را....مسلما پیش‌رفتی خواهد بود وگرنه یا پورنوگرافی یا هیچ.

از کتاب پرتوی در چشمی مردانه


تکه‌ای از کتاب  پرتوی در چشمی مردانه
نوشته نانسی هوستون
ترجمه نیشابور

در مجموع، پورنوگرافی، چون هنر اروتیک از عهد باستان، فانتاسم مذکر را  منعکس می‌کند، که متنوع
هستند اما دو تای آن به صورت نظام‌بندی شده اگر نگوییم وسوسه‌گرایانه‌ای پشت سر هم می‌آیند.

اولین فانتاسم: «مردیتی» شکست ناپذیر و خستگی ناپذیر. می‌توان از آن نتیجه گرفت که قبل و بعد از ابداع  ویاگرا، مردان از بابت این «محل» نگرانی داشتند،  و در خیال خود خویش را با مردانی قهارتر مقایسه می‌کردند، در نقش‌دیوارهای بمبئی، مثلا، مردیت پیروزمندانه نه به وسیله مردم معمولی شهر  بلکه به وسیله پیگمه‌ها و ساتیرها مجسم شده.
دومین فانتاسم:‌ جسم زنانه، جوان حتی خیلی جوان، تقدیم شده، شهوانی، تحریک‌آمیز و قابل‌تحریک. از این هم می‌توان نتیجه گرفت که زنان واقعی اغلب کم‌تر آماده لذت‌جویی هستند تا زنان خیالی.

من از آن‌هایی هستم که معمولا مهر احترام بر نقاشی می‌زنم و در مورد پورنوگرافی تردید دارم اما....مرز این دو کجاست؟ در این چون در آن، می‌توان  جسما از تصویری که با ما حرف می‌زند متآثر شد، از تصویری که به سراغ ما می‌آید...........ایرینا یونسکو، خود او نتیجه زنا میان مادر و پدربزرگ‌اش ادعای هنر دارد، اما زندگی دخترش اوا را بر با داده با عکس از او گرفتن از سن شش سالگی در پز‌هایی شهوانی، با فروش‌شان  به کلکسیونرهای پول‌دار: داستانی است که فیلم مای لیتل پرنسس روایت می‌کند....

آیا تنها مسئله طبقه یا کروهی اجتماعی‌ست؟ مردمان کم‌تر دانا بیش‌تر به سراغ نت می‌روند به جستجوی تصاویر داغ؟ یا این به ساعت  وبه وقت بستگی دارد: همان مرد می‌تواند روز از نقاشی و شب از پورنو تغذیه کند؟ هر کس هیجان‌اش را جایی که بتواند می‌جوید؟

به نظر من آنی لوکلر است که در نوشته‌اش به نام مردان و زنان نگاشته در سال ۱۹۷۶ به‌تر متوجه این تفاوت شده است: هنر محلی برای اسرار باقی می‌گذارد، پورنوگرافی نمی‌گذارد. «می‌گویند جسارتی بزرگ است و آزاد‌سازی، می‌گویند خوک‌ها چاق و چله می‌شوند و این پیش‌رفت است. پایان گناه و شرم، که تابوهای کهن لذت و کام را هجوم برده‌اند   ............ اگر خلوت بشکند، اگر راز به قتل برسد، سر و پنهان و درون، سیاهِ آغاز وپایان، خون غلیظ امعاء،  احشای جهان، فاجعه است. برون، برون نیست دیگر، هیچ هیچ نیست دیگر.  و در بی‌معنایی افتادن است، در جنون، در بی‌صدایی، ناممکن،  نافکر، ناخواستن. هیچ خواهد بود. باز از نو هیچ. کائو. ظلمات.»
من باز در این باره از دوستان هنرمندم پرسیدم که با ظرافت به من پاسخ گفتند.


ف می گوید: وقتی به نقش‌های ماتیس نگاه می‌کنم، مثلا، به نظرم آدمی می‌آید که به راز دست می‌زند.  و وقتی خطوط‌اش را می‌بینم، و چون با  هورمون هایم نمی‌بینم،  با چه می‌بینم؟ چون زیبایی‌ست! زیبایی مجسم شده نیست. تنها با نگاه به نگاره‌های ماتیست نمی‌توان تحریک شد، مگر مرا یاد فاحشه‌خانه‌های تانجه بیاندازد یا وقتی یک نقاشی اوریانتالیست ماتیست را می‌بینم....اما این دیدن ماتیست نیست، داشتن خاطره است. پس وقتی از زیبایی حرف می‌زنیم، نباید به اندازه خواستن سکسوآل پایین کشیدش، حتی وقتی زیبایی زنانه‌ای‌ست که مردی دریافت کرده. زیبایی همیشه یعنی رفتن به آن سوی آینه .

ژ می‌گوید: همه عکس‌های پورنوگرافی، نرم و آتشین، می تواند چیزی جذاب داشته باشد در زمانی خیلی کوتاه. فرای اندیشه‌ای که می‌توان از چیستی این استفاده داشت، تن است که واکنش نشان می‌دهد. متوجه شده‌ام که اگر تصاویر پورنوگرافی  جلو چشم‌ام رژه رود، بی‌تفاوت باقی نمی‌مانم - چیزی را بیدار می‌کند، صادقانه نخواهد بود اگر بگوییم که اثری نمی‌گذارد - اما اگر مکثی کنم، این اثر موقتی خواهد بود و خیلی زود بی‌فایده و خاصیت.

برهنه نقاشی شده عنصری دیگر دارد، ارز‌ش‌اش، ارزش نقاشی است. اگر نقاشی خوبی نباشد، مدل خوبی است و ارزش‌اش خیلی طولانی نخواهد بود. معلمی داشتم وقتی سیزده چهارده ساله بودم، او به ما نقاشی‌های رنسانس و بعدها را نشان می‌داد. به ما می‌گفت: خطاب به پسرها، می‌فهمم که در این سن و سال ، دوست دارید زن لخت ببینید، در نقاشی نگاهشان کنید. نقاش اگر نقاش باشد رابطه درست را با موضوع برقرار می‌کند.

۱ دی ۱۳۹۱

فیلم کوتاه


دیشب تلویزیون به مناسبت بلند‌ترین شب سال تا صبح فیلم کوتاه نشان می‌داد. یکی از فیلم‌ها کاترین دونو بود که رفته بود لبنان و بیروت و یکی از او خواسته بود برود جنوب لبنان را ببیند. در واقع موضوع فیلم این بود. کارترین دونو را هم به عربی کاترین دونوف نوشته بودند. یکی از اهالی جنوب لبنان می‌رود دنبال کاترین دونوف با اتومبیلش و او را می‌برد جنوب لبنان. فیلم اول در اتومبیل می‌گذرد. خیلی کیارستمی‌ای است. در این قسمت راننده است که به کاترین دونوف نگاه می کند. گفت و شنیدی مختصر صورت می‌گیرد. کاترین دونوف می‌گوید چون به بیروت آمده است و چون جنوب دور نیست باید برود و ببیند. می‌گوید خیلی وقت بوده که می‌خواسته بیاید. راننده می‌گوید که دوساعتی راه است اما زیباست. فیلم چند چشم‌انداز نشان می‌دهد که زیباست با سدرهای لبنان. کاترین دونوف می‌گوید زیباست. اتومبیل نزدیک می‌شود. کاترین دونوف می‌پرسد این عکس‌ها چیست که بر تیری چسبانده‌اند بر سر راه اتومبیل‌ها. راننده می‌گوید شهدای جنگ اخیر است. شهدای حزب‌الله و امل.
راننده می‌گوید که آن‌جایی‌ست که دیگر هرگز بازنگشته است. که نمی‌توانسته بازگردد. می‌گوید که حالا با او کاترین دونوف می‌تواند برگردد.
می‌رسند. راننده به کاترین دونوف می‌گوید باید پیاده شود. پیاده می‌شوند. این‌جا هم کیارستمی‌ای است. دو نفر در خرابه‌ها. راننده جلو می‌رود. سراغ خانه‌اش. خانه‌ای که در آن کودکی‌اش را بازی کرده است. کاترین دونوف از او جدا افتاده. صدایش می‌زند. راننده مضطرب است یا منقلب اندکی. می‌گوید دارم می‌گردم. پیدا نمی‌کنم. این‌جا بود. کنار جاده. این‌جا جاده‌ای بود. نیست. کاترین دونوف نگاه می‌کند.
نگاهش می‌کند. راننده که مرد جوانی‌ست می‌گردد. می‌جوید. می‌چرخد. پیدا نمی‌کند. برای کاترین دونوف سخت است که با کفش‌هایش بر خرابه راه برود. به راننده می‌رسد. راننده می‌گوید که نیست.
سوار اتومبیل می‌شوند و باز می‌گردند یا می‌روند جایی که ساحل است. دریاست.  و جرثقیل‌ها خرابه‌ها را می‌آورند آن‌جا و سنگ را از آهن جدا می‌کنند و سنگ را به دریا می ریزند و آهن را با خود می‌برند. پاره. ما دریا و جرثقیل‌ها و پاره‌آهن و سنگ را می‌بینیم و صورت راننده را که آشفته است و صدایی که از شهرِ رفته به زیر دریا می‌گوید. کاترین دونوف به راننده نگاه می‌کند. نه او حرف می‌زند و نه راننده. فیلم حرف می‌زند. و چیزی که می‌بینیم.
بعد دریا آنجا که به ساحل می‌ریزد سرخ است. قرمز است. اخرایی است. رنگ شهر آب شده.

۳۰ آذر ۱۳۹۱

بهار عرب و مصاحبه با جورج قرم


مصاحبه اومانیته روزنامه حزب کمونیست فرانسه با جورج قُرم اقتصاددان و تاریخ‌دان مسیحی لبنانی- مارونی
در تابستان ۲۰۱۲
ترجمه سرسری نیشابور که مطمئن نیست اسامی عربی درون متن را درست نوشته باشد
اوتان هم همان ناتو است


- چه کارنامه‌ای می‌توان از بهار عرب نشان داد؟
- بدون شک روی‌دادهایی بزرگ در این یک سال و نیم واقع شده است. آن‌چه که من شورش و نه انقلاب نام دادم، در چند مرحله اتفاق افتاد. وقتی همه جامعه عرب در حریان ماه ژانویه، فوریه و مارس ۲۰۱۱ به خیابان آمدند. از هر سن و سالی و از هر طبقه اجتماعی به حکومت وقت اعتراض کردند. آن‌ها در عین حال به استبداد سیاسی و فقدان آزادی و بخصوص شرایط اجتماعی- اقتصادی و مشخصا به در صد بالای بیکاری که مشخصه اقتصاد عربی‌ست معترض بودند. بی‌کاری در جوان میان پانزده تا بیست سال سی در صد است. بنابراین در عین حال که تقاضای  کرامت اجتماعی بود درخواست آزادی سیاسی هم بود. این جنبش‌ها که به صورت عینی از عمان تا موریتانی جریان داشت، جنبش های متفاوت اروپایی را هم که به نئولیبرالیسم  و ریاضت اقتصادی و رشد بیکاری و بی‌ثباتی  شغل جوانان معترض بود الهام‌بخش شد.
با جنبش بسیار زیبایی روبرو بودیم که در هر دو کرانه مدیترانه متحد شد تا به حکومتان وقت اعتراض کند.
در مرحله دوم متاسفانه آن‌چه می‌توان ضد انقلاب نامید به وقوع پیوست. کنشی فوق‌العاده، حتی اگر رسانه‌های غربی خیلی کم به آن پرداختند، ورود و دخوال نیروهای نظامی عربستان سعودی به بحرین بود تا تظاهرکنندگان میدان لولو را در هم بشکند و دومین انحراف در یمن رخ داد ( که همین‌جا باید نقش زنان  را گرامی داشت) با پریزیدانت علی عبدالله  صالح مورد حمایت سعودی. بعد از آن اوضاع در لیبی و سوریه. خراب شد. در لیبی اوتان مداخله کرد با بمباران  وسیع که نیازی به آن نبود تا دیکتاتور لیبی بیرون انداخته شود.

- در سوریه چه می‌گذرد؟
- در سوریه مبارزه در سه سطح حریان دارد. نخست مسئله‌ای محلی بود. در آن‌جا هم خرابی اوضاع و شرایط اجتماعی- اقتصادی بخصوص در روستاها بود. اما قدرت حاکم در مقام انکار برآمد. بعد از آن مسئله منطقه‌ای شد. دخالت خشونت‌امیز قطر، ترکیه و عربستان سعودی. کشورهایی که درس دمکراسی به سوریه می‌دهند. و بعد بالاخره در سطح بین‌المللی آن‌جا که ناگهان چین و روسیه بر علیه اسباب دست شدن  سازمان ملل  شوریدند. از آن روز سوریه شد نماد در هم شکستن  اراده  یک‌جانبه ایالت متحده امریکا و متحدانش در مدیریت گیتی. بناربراین وضعیت سوریه به صورت خیلی پیچیده‌ای در آمد.

- راه حل چیست؟
-، امروز راه حلی نیست. شما با جنگی رسانه‌ای مواجه هستید، جنگ تصویری بی‌سابقه در تاریخ رسانه که تنها دکترین قطر و عربستان سعودی و امریکا و فرانسه و باقی کشورهای اروپایی‌ست. آن‌چه که نظام سیاسی می‌تواند بگوید شنیده نمی‌شود. مسلما حتی اگر هیچ‌گونه هواداری از  برای رژیم سوریه نداشته باشیم چیزی که قابل فهم است، باید طرفین دعوا شنیده شوند و نه تنها یک طرف. اگر می‌خواهیم به طرف آرامش برویم. من گفتم که باید نقشه محلی و منطقه‌ای و بین‌المللی را از هم جدا کرد در سوریه.
در سطح محلی شما با دو اپوزیسیون روبرو هستید که خیلی با هم متفاوت هستند و روز به روز هم جداتر می‌شوند. اپوزیسیون داخلی هست که از بسیار مبارز درجه اول تشکیل شده تا گاهی بیش از ده، پانزده و بیست سال زندانی بوده. مثل رهبر سابق کمونیست ریاض‌الترک که هجده سال زندان و انفرادی بود. این اپوزیسیون داخلی نمی‌گذارد در دام دیپلماسی غربی بیافتد، همچون که اپوزیسیون خارج می‌افتد. رژیم گشایشی خیلی کم‌رنگ و ناکافی  آغاز کرد. حتی گفت‌گویی راه انداخت متاسفانه بی نتیجه و ادامه یا در پاییز ۲۰۱۱ به اپوزیسیون اجازه داد بدون این‌که دستگیر شود در دمشق گرد هم بیاید.
اپوزیسیون خارجی از پناهندگان سیاسی شکل گرفته یا تنها از سوریه‌های مقیم خارج که بعضی شان با رژیم درگیری نداشته‌اند، چون خارج بوده‌اند، که خیلی زود به دام افتادند، مشخصا در دام دیپلماسی ترکیه و فرانسه. چرا که دو چهره مهم این اپوزیسیون خارج برهان قالیون دانشگاهی معروف فرانسه و باسما کودمانی است که در «ایرفی» به مدت درازی محقق بود. بعد اخوان‌المسلمین هستند و شخصیت‌هایی  خیلی نامتجانس که اغلب اولین بار است می‌بینیمشان و سابقه سیاسی ندارند.
 یکی دیده‌بانی حقوق بشر است که مقرش در لندن است و مستقیما در میدان نیست. همه این‌ها دریافتی از بی‌نظمی می‌دهد. دیدیم که چگونه اسباب دست گروهی به عنوان دوستان سوریه که اول در تونس و بعد در ترکیه و حالا در امریکا و بزودی در فرانسه نشست داشتند شدند. شورای ملی سوریه هم که اپوزیسون خارج درست کرد با نزاع داخلی فلج شده است. از طرفی به نظر می‌رسد که هیچ نفوذی بر آن‌چه ارتش سوریه آزاد می‌نامند ندارد که به طور انبوه اسلحه دریافت می‌کند که سهم بزرگی از طریق لبنان وارد می‌شود.
در سطح دیگر مسلما منطقه‌ای است. بر کسی پوشیده نیست که دیپلماسی اوتان یک هدف عمده و وسیع دارد که ایران را به ترک غنی سازی متقاعد کند.  رابطه سوریه و ایران و حزب‌الله و ایران را قطع کند.  و مسلما امنیت اسراییل را تضمین کند چرا که حزب‌الله دو بار با ارتش اسراییل جنگیده است و مجبورش کرده است که خاک لبنان را ترک کند بعد از بیست سال اشغال کشور. سال ۲۰۰۶ هم نگذاشته دوباره بیاید و آن ناحیه را بگیرد. حزب‌الله قدرت قابل ملاحظه خطرناک است برای اسراییل. پس هدف دعوا برای سوریه در بعد منطقه‌ای در صورت تغییر رژیم بستن آذوقه ارتش حزب‌الله است از طریق ایران و جدا کردن سوریه از ایران و تضعیف ایران به انتظار تغییر رژیم در تهران.
حالا در وجه بین‌المللی چین و سوریه معتقدند که خاورمیانه چهارراه ژئوپولیتیک و استراتژیک خیلی مهمی‌ست. بزرگ‌ترین ذخیره انرژی دنیا و نمی‌توانند مدیریت کامل آن را در اختیار امریکا و اعضای اوتان بگذارند. بنابراین تصمیم قطعی‌شان در در هم شکستن اتحاد امریکایی و اروپایی در خاورمیانه است.
در هر حال نمی‌خواهند که دست‌شان از تمام منطقه کوتاه شود و چون خوب می‌دانند که جنبش‌های مثل اخوان‌المسلمین و بنیاد‌گراها علامت‌هایی-چراغ سبز، به دولت‌های غربی داده‌اند که ضد غرب نیستند- عملا از مسئله فلسطین و رنج‌شان نمی‌گویند. اغلب نئولیبرال هستند. شما این وصلت را دارید که دارد خودش را به صورت نیرومندی قرص می‌کند، عربستان سعودی، قطر، امریکا، اروپا و نیروهای اسلامی گوناگون محلی در کشورهایی که انقلاب به خودشان دیدند.

- بحران سوریه آیا به صورت درازمدت  به لبنان سرایت خواهد کرد؟
- روشن بود که به لبنان سرایت می‌کند، مخصوصا از آن وقت که ترکیه بعد از روندی پیش‌رو، پس روی کرد.  لبنان کشوری که  جنبش‌های جهادی و تکفیری دارند به کمک عربستان رشد می‌کنند ، مرزی طولانی با سوریه دارد. می‌دانستیم که از چند ماه پیش که جنگجویان نظامی با اسلحه به عناصر سوریه ای نظامی ضد رژیم  کمک می‌رسانند و به سوی‌شان می‌روند. چیزی که طولانی بودن زدوخورد شهر حمص را توضیح می‌دهد. روشن است که شمال لبنان دالانی طولانی برای اسلحه رسانی به شورشیان است.

- نقش قطر و عربستان چیست؟
- در چهارچوب ضد کنش، کشورهای شورای همکاری خلیج که در رآس‌شان عربستان قدرت‌مند هست و قطر خیلی فعال. این اجماع از حکومت‌هایی تشکیل شده که با سخاوت زیاد دهه ‌ها سال است تمام جنبش‌های بنیادگرا (سلفی‌ها، اخوان‌المسلمین... ) را حمایت می‌کنند و آن‌ها را به مناسبت‌هایی مثل انتخابات سوق می‌دهند. بالاخره به این دو انقلاب می‌رسیم. از طرفی در زمان عملیات، این ضد انقلابی است که شورای همکاری خلیج دو کشور سلطنتی اردن و مراکش را هم دعوت می‌کنند و این دو کشور عضو شورا می‌شوند. بدین صورت تمام این ضد کنش از عربستان و قطر و اخوان و امریکا و اروپا برای مصادره انقلاب برنامه ریزی می‌کند. در ماه مه ۲۰۱۱ دیدیم که در نشست  سران هشت کشور در شهر دویل، قسمت بزرگی به شورش عرب اختصاص داده شد. به این نشست توجه‌ای نشد در حالی که تمام دنیا باید با دقت سند صندوق بین‌المللی را مطالعه می‌کرد که تایید و امضاء شده بود. که سی میلیارد دلار به انقلاب تونس و مصر کمک کرده بودند. کمک‌هایی که همیشه مشروط است. با اصلاحاتی باز هم بیش‌تر نئولیبرالی. یعنی همان اصلاحاتی که تونسی‌ها و مصری‌ها را به خیابان کشاند.

- می‌توان گفت که استراتژی امریکا پراگماتیک است. آماده همکاری با هر کسی که قدرت را به دست بگیرد تا اموراتشان بگذرد.
- استرتژی امریکا هنوز همان استراتژی نئوکنسرواتیست ژرژ بوش است. ترکیبی تازه از خاورمیانه تا راحتی خیال امریکا و امنیت نهایی اسراییل بدون این‌که اسراییل امتیازی دردناک بدهد فراهم شود. هر کس که سخن‌رانی اوباما را در قاهره شنیده باشد با دقت می‌تواند بفهممد که به قیمت خواندن چند آیه از قرآن و چند جمله مهربانانه از رنج فلسطینی‌ها و در حمایت اقلیت، در همان خط و جهت حرکت می‌کند جز در مورد عراق که می‌خواهد ترک کند و در افغانستان تمرکز کند.
رویای خاورمیانه به طور کامل در جهت منافع ژئواستراتژیک -اقتصادی غرب سیاسی است که اوتان پیش می‌برد. سیاست امریکا سیاستی‌ست  که نفاق هر چه بیش‌تر سنی و شیعی در ابعاد منطقه می‌افریند. ما از آن در لبنان رنج می‌بریم. در سوریه و در بحرین. هر جا که شما جماعت مسلمانان را دارید که سنی نیستند. علوی و شیعه و غیره هستند، استفاده از مذهب و دین و به بازی گرفتن آن مدتی است بر قرار شده است.

۲۶ آذر ۱۳۹۱

قتل


پریشب تلویزیون تا صبح نخوابید و از کارشناس و روان‌شناس و این شناس و آن شناس و روزنامه‌نگار و خبرنگار و خلاصه به ردیف آمدند و نظری دادند و تحلیلی ارائه کردند و رفتند تا جایشان را به عده‌ای دیگر بدهند. دیروز و دیشب هم همین‌طور بود و به همین روال. از وجود  اسلحه در ایالت‌های امریکا گفتند. از آزادی خرید و فروش آن. بعد یک امریکا شناس آمد و گفت این قانون در سال ۱۷۸۰ وضع شد که امریکا نیاز داشت در مقابل انگلیس میلیسی را مثل «بسیجی» مسلح کند.  و از آن روز قانون ماند و اسلحه در دست امریکایی‌ها. یکی از «لوبی» اسلحه گفت که اتفاقا این دو روز ساکت بوده است و صدایش در نیامده است.
یکی گفت الان کلینت ایست وود باید خوش‌حال و راضی باشد. یکی گفت دیروز فیلم توم کروز اکران نشده است- روایتی امریکایی از داستانی جنایی. یکی هم گفت داشتن اسلحه به ذهنیت امریکایی باز می‌گردد و ذهنیت امریکایی به چکونگی تشکیل امریکا.
این‌جا تکه‌ای از حرف‌های برنارداستینگلر را می‌آورم که چند بار قبلا کامل‌اش را منتشر کرده‌ام :

«از اشتیاق تا غلیان
حالا بیاییم به تأثیری که در جامعه گذاشته است نگاه کنیم. در سال ۱۹۶۰ حدود سیزده در صد فرانسویان تلویزیون داشتند. در ۱۹۷۰ سال ۷۰.۳ در صد و امروز ۹۸ در صد. و حالا نه تنها مردم تلویزیون دارند بلکه در نیمی از خانه‌ها هر بچه یک تلویزیون در اتاقش دارد. مخصوصا در خانواده‌ی محله‌های فقیر نشین مثل کورنو در حاشیه پاریس. در حالی که تحقیقی در آلمان به وسیله انجمن جنایت‌شناسی هامبورک نشان داده‌است که هر چقدر تعداد تلویزیون در خانه بیشتر است، تعداد نوجوانان مجرم هم بیشتر است. چیزی که ثابت می‌کند که تلویزیون نه تنها به چوب حراج به ساختار خانواده زدن بسنده‌ نمی‌کند بلکه ارتباطات جامعه را از بین می‌برد. ۱۵ سال پیش یک جوان امریکایی یک ساعت و نیم در هفته با پدر و مادرش حرف می‌زد، امروز نیم‌ساعت. نیم‌ساعت حرف زدن با فامیل در هفته یعنی مصیبت. آدم بزرگ‌های بالغ امریکایی ۵ ساعت در روز جلوی اکران تلویزیون می‌نشینند، فرانسویان سه ساعت و نیم. نوجوان امریکایی ۱۰ ساعت و نیم در روز جلوی اکران تلویزیون، کامپیوتر، بازی ویدئویی. ام اس ان و غیره است. وقتی شما ۱۰ ساعت از وقتتان را به رسانه‌ها می‌دهید دیگر در جریان اجتماعی که خلق وفاداری می‌کند نیستید و گنجادن نماد در اجتماع و تبدیل غلیان به اشتیاق.

از دست دادن تمایز
این روند تخریب روابط اجتماعی‌است که ما داریم می‌بینیم که باعث از بین‌رفتن اندک‌اندک اشتیاق می شود و افزایش غلیان. در موارد عادی غلیان و جوشش به وسیله اشتیاق مهار شده. از وقتی که شما اشتیاق را تخریب کردید دیگر سدی در مقابل غلیان نیست و غلیان آزاد شده‌است. در ایالت متحده امریکابیش از ۱۵ در صد کودکان بیش‌فعال هستند که قادر به تمرکز بر سر چیزی نیستند. چرا؟ چون تلویزیون، رسانه‌ها و مارکتینگ اشتیاق را را از بین برده‌است. وقتی شمابه کسی یا چیزی را اشتیاق دارید این به خاطر آنچه اوست، به خاطر تمایز اوست. اما اگر تمام مدت به یک برنامه تلویزیونی نگاه کنیم و یک مارک را ببینیم و از یک فروشگاه خرید کنیم، دیگر تمایزی نخواهد بود. وقتی دیگر تمایز نبود، اشتیاقی نخواهد بود و اعتماد به نفسی نخواهد بود و بخصوص احترامی برای دیگری. چیزی که برای جامعه در مجموع خطرناک است.

احساس وجود داشتن
من در مورد ریچارد دورن مطالعه کردم. مردی که جانی نبود. تحصیل کرده بود، خودش را اکولو (سبز) می‌دانست و در سال ۲۰۰۲ چندین عضو شورای شهر را در شواری شهر نانتر- یکی از حومه‌های پاریس، با اسلحه کشت. با خواندن خاطراتش، متوجه شدم که او حس وجود داشتن را از دست داده‌است. به عبارت دیگر او حس تمایزش را از دست داده بود و بنابراین احترام به خویش را. خودش می‌گوید وقتی به آینه نگاه می‌کرده، کسی را نمی‌دیده. دیگر به نظرش نمی‌رسیده که کسی‌ست. از این فقدان و باخت تمایز و از این از دست رفتن احترام به خود است که نفرت از دیگران به وجود می‌آید. من نمی‌گویم که مارکتینگ مستقیما علت این پدیده است. اما معتقدم که تبلیغات و مارک و تلویزیون فرد را آنقدر استاندارد می‌کند که دیگر قصه خویش را از دست می‌دهد و بنابرین تمایز را، چیزی که بدون شک علت رنج است. تجانس احترام به خود و دیگران را از بین می‌برد. اینگونه است که عده‌ای می‌روند و به راست افراطی رأی می‌دهند و عده‌ای می‌روند اعضای شورای شهر را می‌کشند. و امروز این پدیده کشتار جمعی همه جا باز تولید می‌شود....»


پیرلوژاندر متفکر خیلی بزرگ فرانسوی- بر این خیلی بزرگ اصرار دارم، از کاپورالی کانادایی نوشته است کتابی  و فیلمی ساخته است و در رساله خویش بر «پدر» هم به این جنایت پرداخته است. این کاپورال کانادایی یک روز  وارد پارلمان کبک می‌شود و به روی مردم  شلیک می‌کند. خوش‌بختانه آن روز پارلمان تقریبا خالی بوده است. سه نفر کشته می‌شوند و هشت نفر زخمی. دست‌گیر شده و پیر لوژاندر در محاکمه وی حاضر می‌شود. کاپورال لورتی خود خواستار محاکمه خویش می‌شود و می‌خواهد که در جریان دادگاه پاسخ‌گو باشد. در حریان محاکمه معلوم می‌شود که کاپورال کانادایی در کودکی از آزار جنسی پدر رنج برده است و حالا که خود پدر شده از وحشت تکرار خواسته است که پدر را بکشد. جایی می‌گوید: حکومت کبک شکل پدرم بود. سیمای پدرم را داشت.

پیر لوژاندر می‌گوید که در طی دادگاه به این آیه از کتاب مقدس اندیشیده است، وقتی بعد از قتل قابیل رو به خدا فریاد می‌زند: تحمل جنایت من خیلی سنگین است.

پیر لوژاندر می‌گوید، می‌نویسد که سبکی وابتذالِ قتل امروز ریشه‌هایش را در از میان برداشتن «پدر» می‌دواند. یا در لغو «پدر» ریشه دارد. می‌گوید وقتی در جامعه تصویر پدر محو می‌شود، تصویر بت جانشین آن می‌گردد. چنین است که استبدادهای مدرن، مرهم‌های خونینی هستند در مقابل یآس. نام بت هر چه باشد، لنین، هیتلر، استالین، مائو. مستبد همیشه کاریکاتوری از پدر اعتبار از دست داده است. نگهبانان اردوگاه‌های استالین، مجریان شوآ- هولوکوست، گارد سرخ مائو تا «والدین» خود را به قتل می‌رسانند با تبرک و دعای خیر حزب پشت سرشان. این شیاطین سبک فوق مدرن ابتذال قتل را ابداع کرده اند: در ذهن و کله ما اندیشه این‌که نه پدری هست و نه پسری را وارد کرده‌اند. اندیشه این‌که قتل، قتل نیست و ما آزادیم، آزاد تا حد مستی و تا خود را بکشیم و دیگری رابکشیم. این است چیزی که «حساب‌داران» امروز نمی‌فهمند که درس‌های توتالیتر، تمامیت‌خواهی را به ارث برده‌اند و فاجعه می‌آموزند. بروند بخوانند الکسئی کیریلوف را، شیطان- دیو پیش‌گوی به دست داستایوسکی به صحنه آمده را که می‌گوید: تا به حال انسان بدبخت و بی‌نوا بود چون می‌ترسید اراده‌‌ی مافوق و متعالی‌اش را محقق کند.  اراده‌اش را  تنها  همچون بچه مدرسه‌ای مخفیانه و یواشکی به کار می‌برد. من به بد گونه‌ای بدبختم چون به بد گونه‌ای می‌ترسم. من به راه خواهم افتاد و در را باز خواهم کرد. به خاطر اراده‌ام است که می‌توانم به عالی‌ترین شکل نافرمانی و رهایی تازه‌ام را متجلی کنم. خود را می‌کشم تا نافرمانی و رهایی تازه‌ام را  ثابت کرده باشم.

پیرلوژاندر می‌گوید، می‌نویسد که در کتاب مقدس که خردنامه است خردنامه غرب، تمدن غرب، بعد از قتل هابیل به دست قابیل، خدا، یهووه می گوید: صدای خون‌های برادرت از زمین تا به من فریاد می‌زنند. خاخام‌ها تفسیر کرده اند: «نوشته است خون‌ها، جمع خون.» چیزی که به ما می‌آموزد که قابیل خون فرزندان و فرزندان هابیل را هم ریخته است، خون فرزندان و نسل او را.
پیر لوژاندر می‌گوید هر قتل پدر کشی است چون هر پسر پدر خواهد شد.

می‌گوید: انسانی‌شدن آدم است که تصویر پدر را می‌سازد. برای آدمی آغاز و پایانش هست. خاکی که در آن زاده می‌شود و خاکی که در آن می‌میرد. چرخه زندگی. اما پیش می‌آید که آدمی به ظاهر زنده است. یعنی نیمی از او متعلق به زندگان و نیمی متعلق به مردگان است. نه به راستی زاده شده و نه به راستی مرده شده. در این جهنم است که جانی می‌زید. عمق قتل این است. کاپورال لورتی می‌خواست زندگی کند. بالاخره روزی زندگی کند. به قیمت جنایت. حتی به قیمت کشته شدن خود.
دنیا را با خود فروریختن و با خود غرق کردن، چگونه ممکن است که این چنین هولوکوستی در چشم‌اندازی انسانی بتواند خود افق زندگی و هستی بشود؟

روز هشتم ماه مه ۱۹۸۴ در کبک. کاپورال بیست و پنج ساله، دارای همسر و دو فرزند، اونیفورم پوشیده، منظم و پاک، مسلح، وارد ساختمان می‌شود. چند دقیقه طول نمی‌کشد بیش‌تر. لورتی نیامده است به جنگ حکومت کبک. مجلس ملی کبک در ساختمانی تشکیل می‌شود که قلعه نام دارد. به جنگ به زبان نیامده‌ای، آمده است که زندگی‌اش به آن وصل است. وصله‌ای ناجور. از برای لورتی و هر کسی زندگی و خرد- عقل به این نقطه ثابت آویزان است: تصویری که هر پسر- اینجا منظور فرزند است، پسر این و آن جنس، همچون که سنت حقوقی غرب می‌گوید، از پدر خود ساخته است.

پیر لوژاندر می‌گوید: آدمی زاده می‌شود تا  شبیه آدمی باشد. ترور لورتی مثل همه قتل‌ها در تاریخ - قصه انسان‌شدگی آدم یا آدمیت جا می‌گیرد، که به فاجعه چرخیده است. داستانی که همیشه داستانی خانوادگی‌ست.
رسانه‌های کبک  نوشتند: «حال و هوا- جو خشونت و آزار و سوءاستفاده جنسی».
پدر لورتی پدری‌ست، کاریکاتور پدری بدوی است که فروید نقش می‌کند. که حدود نمی‌شناسد. لورتی پسر، پدرکُش که خود وارد «پدریت» می‌شود خود را با این تصویر پدر بی‌حدود، پدری که ممنوع را، حدود را نمی‌شناسد روبرومی‌بیند. مورد تهدید این تصویر است. می‌ترسد که پدری بی‌حدود برای فرزندانش باشد.
زاده شدن، یک بار دیگر، زاده شدن از پدر، با کشتنش، از خلال قربانیان.
پس پسری می‌تواند به این نهایت برسد؟ می‌شود که یک انسان به این درجه از جنون برسد؟ تصویر را آن تصویر را با مسلسل بکشد؟

قتل روح آدمی را مقیم است. متون مقدس و بنیادین ما را از آن منع کرده‌اند.  و دادگاه  نه به منظور قصاص و تنبیه بلکه به نیت جدا کردن قاتل از قتل محاکمه می‌کنند. باید بکنند. اگر بکنند. نه فقط جدایی قاتل از قتل، جدایی  آدمی از قتل.

۲۴ آذر ۱۳۹۱

زاری سگی سترگ


سین روزهایی بود که زاری می‌کرد که رخ دیگری را گم کرده است. می‌گفت مامان، به یادم نمی‌آید صورت فلانی. فلانی گاهی مادر من بود. گاهی برادر  بود. گاهی دوست‌ بود. گاهی

از پله‌ها پایین می‌رفتم. یادم آمد نوگا. زاری کردم. نوگا گربه بود. و زاری سگی سترگ


آرگو


رفتم دیدن فیلم آرگو. اثر بن افلک. قبلا یعنی قبل از اینکه فیلم را ببینم از او خوانده بودم که می‌خواهد چگونگی ساختن قصه را نشان دهد. قصه‌هایی که هالیوود می‌سازد و قصه‌هایی که نظام امریکا می‌سازد یا ارتش و سازمان سیا می‌سازند. می‌دانیم که ارتش امریکا گاهی یا خیلی وقت‌ها چون قصه ساختن را نمی‌داند از هالیوود می‌خواهد قصه‌ای را که می‌خواهد بسازد. سفارش قصه می‌دهد. کارگردان معتقد به نزدیکی هالیوود و سیا و ارتش است و خواسته بوده این را نشان دهد. او البته معتقد است که آیت‌الله خمینی هم قصه‌ای گفته و ساخته  باورکردنی . پس قصه گوی خوبی بوده است. یا قصه پرداز خوبی بوده است. منظور از قصه مثلا این است که مردم باور کنند یعنی اذهان عمومی باور کند که در عراق سلاح کشتار جمعی هست. بدون اینکه مردم بدانند سلاح کشتار جمعی چیست یا خطر داشتنش چیست. مثل حالا که داشتن بمب اتمی برای ایران معادل و مساوی است با استفاده از آن و انفجارش بر سر اسرائیل. این قصه‌ای‌ست که روایت کرده‌اند و گفته شده و شنیده شده و باور شده.

داستان خود فیلم هم که از قصه‌ای واقعی یعنی واقع شده بیرون آمده به موضوع مربوط است. زمان گروگان‌گیری است واشغال سفارت امریکا. چند امریکایی موفق می‌شوند از سفارت فرار کرده و به خانه سفیر یا کنسول کانادا- دقیق نمی‌دانم پناه ببرند. امریکا می‌خواهد آن‌ها را از ایران خارج کند. سیا به دنبال بهانه است. بهانه قصه‌ای. تا ایران را خواب کند. قصه برای خواب کردن است. بهانه‌هایی عنوان می‌شود و پیش‌نهاد که مناسب نیستند. نه مناسب زمان و نه مناسب مکان.

مآمور سیا بهانه‌ای می‌تراشد. چطور است که گروهی کانادایی پیش‌نهاد ساختن فیلمی فیکسیون به ایران بدهند. بگویند چند سرزمین دیگر مثل مثلا ترکیه را هم برای فیلم‌برداری در نظر داریم. می‌خواهیم بیاییم ببینیم ایران مناسب است یا نه. برویم چند جا را ببینیم. برود ترکیه و از آن‌جا ویزا بگیرد و وارد ایران بشود و با گذرنامه‌هایی که سفارت کانادا تهیه کرده با چند امریکایی پناهنده برگردد، دو روز بعد. در فرودگاه چند برگه  ورود را بردارد که بعد پر کند تا سندی باشد برای روز بازگشت که یعنی ما از فرودگاه دو روز قبل  وارد ایران شده‌ایم و حالا هم می‌خواهیم برویم. مآمور نفوذی دوستان و آشنایان و روابطی در هالیوود دارد. دوستانی تقریبا ورشکسته که در مقام‌هایی متفاوت در کار ساختن فیلم‌های دست چندم هالیوودی هستند. فیلم‌هایی که گاهی هیچ‌کس آن‌ها را نمی‌خرد. موضوع فیلم را می‌یابند که نام آرگو بر گرفته از موضوع و قصه فیلمی است که قرار است ساخته شود. چند کارتون هم به سبک فیلم مرجان ساتراپی از قصه فیلم می‌سازند که البته باید به مرجان ساتراپی بر بخورد که این داستان دیگری است. مآمور به ایران می‌رود. وارد ایران می‌شود و همه چیز تقریبا همین‌طور که قصه پیش‌بینی کرده جلو می‌رود. چند امریکایی اول مخالفت می‌کنند. بعد می‌بینند که چاره‌ای ندارند و قرار می‌شود که هر کدام نقش سناریو نویس و تهیه کنده و فیلم‌بردار و غیره را بازی کنند. اندکی تغییر چهره و قیافه می‌دهند و با گذرنامه‌های کانادایی از خانه بیرون می‌آیند و می‌روند بازار تهران. آن‌جا البته مورد خشم ملت  ضد امریکایی قرارمی‌گیرند و خیلی هم می‌ترسند اما به خانه باز می‌گردند. یعد از صحنه‌هایی خیلی خیلی امریکایی در فرودگاه از دست و پای  دانش‌جویان خشمگین و ما‌موران عبور می‌کنند و بالاخره موفق می‌شوند وارد هواپیما شده و هواپیما هم پرواز می‌کند و ان‌ها هم زود شروع به خوردن الکل می‌کنند- این‌جا را خیلی دقیق یادم نیست اما در اینکه کارگردان از این کلیشه خوردن الکل به محض بلند شدن هواپیما و ارتفاع گرفتنش استفاده کرده شکی نیست.
امریکایی‌ها به کمک کانادا و مآمور سیا نجات پیدا می‌کنند و آزاد می‌شوند. بعدها از کانادا و مآمور سیا قدردانی می‌شوند و به مآمور سیا نشان افتخاری داده می‌شود. این‌جا باید اشاره کرد که داستان واقعا بر دوش مآمور سیا قرار دارد و سیا با اکراه اول رضایت می‌دهد و بعد هم در میانه کار گروگان‌ها را رها می‌کند و از مآمورش می‌خواهد که به تنهایی برگردد. دلایلش به روابط سیاسی و روی‌دادهای روز به روز یا دقیقه به دقیقه آن زمان مربوط است. مآمور اما گوش نمی‌دهد و به مآموریت‌اش ادامه می‌دهد و آن‌ها را در مقابل عمل انجام شده قرار می‌دهد. در تمام فیلم صحبت‌هایی می‌شود از اینکه امریکا به شاه کمک کرده است و این رژیم شکنجه‌گر را حمایت کرده. این‌ها را سازمان سیا و دولت امریکا می‌گویند میان خودشان. قبل از شروع قصه هم اشاره‌ای به کودتای بر ضد مصدق می‌شود. کارگردان ادعا دارد که ایران را می‌شناسد و زمانی که همه به شوروی سابق علاقه نشان می‌دادند و موضوع و مقصد تحصیلاتشان بود او به خاور میانه روی داشته.

موضوع می‌توانست خیلی جالب و جذاب باشد اگر خوب ساخته می‌شد. یعنی اگر می‌توانست این نزدیکی هالیوود و سیا و ارتش رانشان دهد. این‌که قصه چگونه ساخته می‌شود. اما خود فیلم یعنی فیلمی که سازنده ساخته که قصدش نه در درجه اول روایت قصه اشغال سفارت بلکه آن نزدیکی بوده بسیار امریکایی‌ست. هالیوودی‌ست. یعنی این نزدیکی و نشان دادنش در حد ادعایی که اگر ما بیانات کارگردان را نخوانده بودیم، نمی‌دانستیم و نمی‌فهمیدیم- می‌ماند. تماشاچی آن‌هم از نوع امریکایی‌اش به ماجرای نجات این چند امریکایی کشانده می‌شود و فیلم به شمار بی‌شمار فیلم‌های خوب بر ضد بد یا خوب‌ها بر ضد بد‌ها، میان خیر و شر اضافه می‌شود. فیلمی با هیجان بسیار بالا که تماشاچی را تقریبا تا آخر فیلم بر جای خود میخ‌کوب می‌کند و قدرت تفکر و تآلم نمی‌دهد و هیچ‌چیز بیش از آن‌چه نشان می‌دهد یعنی نشان دادنی ندارد.
فیلم مثلا می‌توانست به جزئیات یا به انواع رنگ‌های میان دو رنگ بپردازد که در واقعیت وجود دارد و در قصه از نوع امریکایی و ایرانی آن پاک می‌شود. چرا که چه در امریکا و چه در ایران آن زمان قصه‌ی روایت شده برای باور کردن اذهان فقط دو رنگ داشت. رنگ خیر و رنگ شر. حق و باطل.  و قدرت‌اش را هم از آن می‌گرفت. قدرت سینمای امریکا که جدا از ساختار امریکا نیست از همین می‌آید- البته بعد از ویتنام این قدرت یعنی آن باور اندکی تضعیف شد و چون تضعیف شد امریکا به هالیوود سفارش «دروغ»هایی بزرگ‌تر را داد. سیاه و سفیدتر. ژرژبوش که خود از سینما خارج شده بود. یا با ما یا با بن لادن.
سینمای اروپا که کم‌تر خیلی کم‌تر سفارشی‌ست و بیش‌تر خیلی بیش‌تر سینمای مؤلف است و با چیستی اروپا رابطه‌ای نزدیک دارد و چیستی هر کشوری، سینمایی قدرت‌مند نیست، چون سینمای حق و باطل نیست. کم‌تر قصه‌ای از برای باور کردن، باور شدن تعریف می‌کند. خوب، امریکایی‌ها مردمی مذهبی هستند.

 و اما حرف‌های معصومه ابتکار و یکی از کننده‌های کار اشغال سفارت امریکا که آن‌ها تسخیرش می‌نامند به نقل از خبرگزاری مهر:
«به اعتقاد ابتکار آرگو سعی دارد به وسیله صحنه هایی در فیلم، رفتار ایرانیان با گروگان ها را خشن جلوه دهد. در حالی که هیچ کدام از دانشجوها نظامی نبودند و به هیچ وجه آنچه در فیلم نشان داده می شود که ایرانی ها مسلح وارد شدند حقیقت ندارد. همه دانشجوها دستور داشتند بدون هر گونه وسیله نظامی و در یک حرکت کاملا آرام و بدون خشونت عملیات را انجام دهند. مقصود از اینکار انتقام جویی یا برخورد با مردم امریکا یا کارمندان سفارت نبود. ما فقط می خواستیم جامعه جهانی متوجه خواسته ایرانی ها بشود.
  وی افزود: درآن زمان دانشجویان براین نکته واقف بودند، آمریکا که منافع خود را در منطقه و ایران از دست داده، نپذیرفته که چنین انقلاب بزرگی منافعش را در منطقه تهدید کند، بنابراین به نوعی به دنبال راه‌حلی است که رژیم مورد نظر خود را به عرصه بازگرداند .دانشجوها می دانستند که امریکا قبلا برای یک کودتا در کشور برنامه ریزی کرده و آن را به انجام رسانده و در حال برنامه ریزی برای ادامه آن درست چند ماه بعد از پیروزی انقلاب است. آنها همه راهها را مانند انتشار بیانیه یا اعتصاب غذای نشسته در مقابل سفارت بررسی کردند. اما در مورد تاثیرگذاری هر کدام از این راهها بحث بود. در این شرایط طبیعی بود که هیچکدام از راههای مورد بررسی، تاثیرگذاری ورود به سفارت امریکا را نداشت. بنابراین دانشجوها تصمیم گرفتند کاملا آرام و بدون هر برخورد خشونت آمیز فقط برای اینکه نگاهها به ایران جلب شود و برای مدت کوتاهی وارد سفارت امریکا شوند.»

اینجا هم خانم ابتکار دارند قصه‌ای سی سال کهنه را تعریف می‌کنند. غیر از اینکه زبان تعریف‌شان سی سال یا به اندازه سی سال تغییر کرده.


من حسینم


دو روز است دارم این مراسم و نوحه ایام عاشورای شهر یزد را می‌شنوم و می‌بینم.

«من حسینم»
عجیب نیست؟ که حسین خودش را معرفی می‌کند؟ او را نمی‌شناسند. به جا نمی‌آورند. تا قبل از جمهوری اسلامی و نه انقلاب، همه حسین را به جا می‌آوردند. نمی‌شد که برود، نشده بود که برود بالای سکو و فریاد کند من حسینم، باورم کنید. خبالش راحت بود. حالا امسال ماه محرم می‌خواهد که باورش کنند. می‌گوید من حسینم. این حسینی که فریاد می‌کند که باورش کنند، حسین روز عاشورا که نیست. هزار سال و چند قرن  گذشته است. خودش دارد می‌گوید غروب عاشورا صبح بیداری‌ست. پس  قرن‌هاست که صبح بیداری‌ست. حالا دیگر همه حسین را شناخته‌اند. نه؟ پس چه شده است که آمده است امسال این‌جا در آن شهر کهنه و اخرایی و می‌خواهد که بازش شناسند. چه شده است؟