۲۹ آبان ۱۳۹۱

زنان صحرا


یک شب هم دیر وقت با سین نشسته بودیم جلو تلویزیون.
برنامه داشت، یعنی دوربین یک آدمی داشت جایی را نشان می‌داد وسط بیابان خدا. میان صحرا. صحرای برهوت. هیچ‌کس نبود جز چند زن با لباس‌هایی رنگین و گرم. با پوستی سیاه مثل شب و گیسوانی از آن شب‌تر. چند زن زیر دو یا سه چادر. زن‌ها بلند شدند و گفتند حالا برویم بزها و الاغ‌هایمان را بفروشیم.  با پولش لباس‌ها بخریم و بو بخریم. بوهای خوش. نقشه را که نگاه می‌کردی جایی بود نزدیگ نیجر و لیبی و لیبی لیبی بعد از قذافی نبود. در میان زن‌ها یک زن بود  و دخترش که مادر دختری بود. مادر مادر دانش صحرا داشت می‌گفتند. حاضر و آماده رفتن که شدند زن بزرگ بر شن‌ها با انگشتش طرح‌هایی کشید و حرف‌هایی زد. گفت پانزده روز راه داریم. از این‌جا تا آن‌جا. این‌جایش یک تل‌ریگ بود و آن‌جایش یک تل‌ریگ دیگر.  و تنها دانش او این تل‌ریگ را از آن تل‌ریگ باز می‌شناخت. گفت که روی‌هم با اطراق کردن‌ها میشود سه هفته راهشان. بعد از سه هفته به شهر می‌رسند و بزها و الاغ‌هایشان را خواهند فروخت.  زن‌ها لاغر بودند. بزها لاغر بودند. شترها هم لاغر بودند. یک‌جایی زن که هنوز بر شن‌ها نشسته بود چنان و به عادت افریقاییان، پنجاه نقطه گذاشت در کنار هم بالای نقشه راه و گفت یک زن معادل پنجاه شتر.  و من که به صحرا و تل‌ریگ‌ها و شن‌ها و پاهای لاغر نگریستم و دیدم که هیچ جنبنده‌ای نیست، به راز این تعادل پی بردم.

راه افتادند. جانب راستشان تل‌ریگ و جانب چپ‌شان تل‌ریگ. و تنها دانش صحرا این دو را از هم باز می‌شناخت. روز به سوی شب می‌رفتند و شب به سوی روز می‌خوابیدند.  گاهی هم وقتی خسته از راه پیمودن پاهای لاغرشان را دراز می‌کردند و از خواب و خیال خود می‌گفتند و از عطری که با پولشان خواهند خرید و یا از خانه‌های لیبی می‌گفتند که اجاق با گاز روشن می‌شود،  بر پاهای برهنه‌شان مرهم می‌مالیدند. به سین گفتم پای برهنه می‌روند گفت نه: تُنگ دارند به پا. تنگ این دم‌پایی‌های لای انگشتی‌ست.
یک بار هم تلویزیون تماشا کردند. در یکی از اطراق‌ها و در مدح زن و مرد اکران چیزها گفتند. یکی‌شان گفت که مرد شکل قزافی‌ست. آن يکی گفت شبابِ  معمر.

بعد سه هفته روز و شب به شهر رسیدند. مردها هم از راه رسیدند و خواستند زنان را از راه بدر کنند و بزهایشان را ارزان خرند. بزها امسال لاغرتر هم بودند. خشک‌سالی بود و در میان راه چیزی به  دندان‌ بز  گیر نکرده بود. زن‌ها چانه زدند. مال‌شان را فروختند و رفتند در دکان‌ها چرخیدند و عطرهای ساخت لیبی را بوییدند. گفتند که می‌روند خرما بچینند و بار شترها کنند و باز گردند به برهوتشان تا یک‌سال دیگر. دویست و پنجاه یورو کفاف یک سالشان را می‌داد. زن بزرگ و دانش صحرا نزد پزشک رفت. گفت که یک چشمش کمتر از دیگر چشمش می‌بیند. پزشک از او پرسید چند سال دارد. پاسخ نداد. پزشک باز پرسید و او گفت چهل سال. پزشک گفت می‌نویسم چهل و پنج سال. زن گفت که نمی‌داند از چهل‌سالگی دیگر نشمرده‌ است. پزشک پرسید آیا دارو می‌خورد. زن گفت نه و گفت که هیچ‌وقت دارو نخورده است.. خرما را که چیدند و بار شتر که کردند و آماده حرکت و رجعت که شدند، دختر دختر در آمد که او در شهر می‌ماند. که برهوت سخت است و تنهایی‌ست. گفت که در شهر می‌ماند و تجارت خواهد کرد. مادرش گفت که صحرا آزادی ست. آن‌ها آزادند. بزها و الاغ‌ها هم آزادند. خودشانند و خودشان. دختر گفت که در شهر می‌ماند. مادر گفت که دختر را نخواهد بخشید و راه افتاد. کاروان بازگشت.


هیچ نظری موجود نیست: