۲۱ آبان ۱۳۹۱

در یک روز




وقتی که این‌جایی و به انترنت دست‌رسی نداری و وقت و بخت هم نداری، زبان خودش را به در و دیوار زمان و زندگی نمی‌زند، کنار می‌آید.
کلمات در میدان تجرد می‌دوند، به خواندن و شنیدن شعر هم که رفته باشی.
در میانه راه سفر تمام نشده، دستت رسیده به انترنت، محمد اصفهانی دم دست بوده، بی‌دل خوانده.

کلماتی هست که از آن جهان آمده‌اند. یکی می‌گفت آخر زمان، پایان جهان نیست، دخالت زمانی در زمانی است. دخول زمانی در زمانی دیگر. کلماتی هست که در  آستانه دو زمان ایستاده‌اند. و تو با آن در آستانه دو جهان. پای نه در آن و نه در این. جدالی خونین گر نه، دردناک. طاقت‌فرسا. واژه‌ها سنگند و تو شیشه.

زبان فارسی کلماتی دارد که به در ودیوار زمان می‌خورد و به جهان.
چند روز و روزی چند بار گفتیم از این، از این دخالت، زبان شعری بعید، آمده گاهی  از بنِ میانه قرنی، بر گرده صدای آوازه‌خوانی از روزگاری از امروز. باورمان نکردند. گفتیم از دخالت دیروز در امروز. باورمان نکردند.

چقدر نشانه حسرتم


خوب
 من کم کم برگشتم که با هم غصه بخوریم. کلا غصه خوش‌خوراک است البته برای ایرانی‌ها. خانم د نگاهی کرد و گفت شراب و پنیر فرانسه به‌تر است. گفتم: اوه، ما در شعر شراب هم می‌نوشیم.  و قبل از آن مست‌اش هم می‌شویم. ما با تمام واژه‌های می آشنایی داریم. اصلا بیش‌تر از شما. خانم د لیوانش را پر کرد. خانم د شعر چاپ می‌کند.

به خانه که رسیدم حسابی با هم غصه خواهیم خورد و چاق خواهیم شد.
تازه غصه پلنگ هم خواهیم خورد. پلنگ ایرانی. بی‌‌هوده است که به خانم د بگویم.
خانم د از آن چمدان سبک‌هاست. تنها چند شیشه شراب.
راستی خیام ایرانی بود.
خیام معروف‌ترین شاعر ایرانی است در غرب.
نمی‌دانم کجا بود، در کدام‌یک از این اتاق‌هایی بود که اطراق کردیم، ایستادم و می‌خواستم که بایستد، زندگی را می‌گویم، وقتی که به خاطره تبدیل می‌شود. گفتم چه فایده، وقتی به خاطره تبدیل می‌شود. گفت جه به خاطره تبدیل می‌شود؟ گفتم همه‌چیز. دیروز می‌شود خاطره امروز. چمدانت سنگین. گفت یاد نداری سبک سفر کنی؟
یاد نداشتم. نه این‌که پنداشته باشم به کاری‌ام می‌آیند. دور انداختن بلد نبودم. جا گذاشتن . حالا از دیدار می‌گریزم. از آدم‌های تازه. چمدانم جا ندارد. بارم سنگین است. آن روز از پله‌های خانه اعیانی که پایین آمدم و سگ مهربان که دمش را برایم جنباند و چشم‌هایش یکی آبی و یکی سیاه را که به سویم چرخاند دانستم چمدانم که از قوت زانوانم چاق‌تر بود، جاق‌تر خواهد شد. خانه اعیان سه سگ داشت و یک کودک که نامش زینت داده‌ بودند. آقای ر گفت زینب! از پدری امریکایی و مادری فرانسوی. نه، زینب نبود. عرب لسان‌ها که ت را ادا نمی‌کنند و برای گوش آشنا با زبان فارسی آقای ر زینه شنیده شده بود، زینب. البته آدم دیگر از چیزی تعجب نمی‌کند.

خانه اعیان و سه سگ و کودک را که پدر پَر صدا می‌کرد و من اول قلم فرض کردم- زبان فرانسوی پر و قلم را یکی می داند، تازه به وقت نام بردن از دخترک ضمیر را هم اضافه می‌کردم، یک قلم فرانسوی، در چمدان کذاشتم، جایی برای پدر و مادر باز کردم و صدای ریختن آب بر ظرف زمین که شب اول باران خیال کرده بودم.
درد زانویم از همان‌جا آغاز شد.



هیچ نظری موجود نیست: