۲۹ آبان ۱۳۹۱

بازی‌ می‌کند


حالا شما چند روزی جنازه بشمار و بعد چند روز دیگر هم برو سر کارو زندگیت. امروز حوصله ندارم. می‌گویم و عبور می کنم.
دیروز یکی می‌گفت کاری را که هیتلر نتوانست بکند، مرکل دارد می‌کند.

دیشب نشسته بودم جلو تلویزیون. خانم لیدی شاترلی را نشان می‌داد. یک روایت دیگر. روایت خوبی بود. مثلا آن‌جا که لیدی آمده است پیش رعیتش و جوجه‌ای را که رعیت پرورانده و آشیانه‌اش ساخته گرفته در دستش و با انگشت نوازش کرده در جهت خواب قالی. و بعد گریه‌اش گرفته، منقلب شده. یک عکسی دارد سین دو سه ساله است و درشت و رفته است باغ حیوان و کسی جوجه‌ای داده است در دستش و سین چنان هیجان زده است که دارد جوجه را خفه می‌کند و اصلا هم حالی‌اش نیست. سین را کودک که بود حالا کودک دیگر نیست بچه است باید دور می‌کردیم از هر چه جوجه و جوجو و نی‌نی بود. خطر داشت.
هیجانی که لیدی را به گریه واداشت از دستی دیگر بود. از شعوری بود که در دو سالگی سین نبود.  از این موجود نرم و ناچیزی که در دستان تو اگر اراده کنی نرم‌تر و ناچیزتر خواهد شد.  و من دارم به این اندیشه می‌کنم که اگر آن هیجان به شعور نرسد چه خواهد شد؟  و اگر برسد چه خواهد شد؟

فیلم که به آخر رسید. ایستگاهی دیگر برنامه ادبی بود. سلمان رشدی را دعوت کرده بودند و دو نفر دیگر را. حوصله رشدی را ندارم. آمدم تلویزیون را خاموش کنم که دیدم خانمی ایرانی  را هم دعوت کرده‌اند. از این خانم ها و آقاها همیشه دعوت می‌کنند. خانم زن یکی از کله گنده‌های فرانسوی‌ست که همه‌جا هست و دست بر همه‌چیز دارد.  و پا بر همه‌جا. از آن آدم‌ها که بی وضو هر کتابی را به دست می‌گیرند. وضو یعنی ترس. آدم‌هایی پر شهامت و جسارت که می‌گویند خوب چه می‌شود؟ ما می‌خواهیم به دانه گندم و سیب دست بزنیم.  از خواب بیدار می‌شوند و بلند نشده می‌گویند برویم مولوی ترجمه کنیم.

خانمه داشت می‌گفت کتابی که من در باره رومی نوشتم در ایران بست سلر شده است. بی‌نوا ایران. وقتی داشت از کتاب تازه‌اش رونمایی می‌کرد در کنار رشدی و مجری با ادب برنامه. داشت می‌گفت که او هیچ‌وقت چارقد و چادر نداشته و مادرش هم. مادربزرگش حجاب داشته. بعد از انقلاب هم این‌جا بوده تا اینکه گلشیفته آمده این‌جا و با دیدن گل‌شیفته‌ی باحجاب به مادربزرگش رسیده. گل‌شیفته که جای دختر او می‌توانست باشد، مادر بزرگ اوست. چیزهایی هم گفت از جشن‌واره شیراز و امتیازی که او و خانواده‌اش داشته در شرکت در این چشن‌واره‌ها و دیدن فلان کسک و بهمان کسک.
 و که حالا چه شده است و برای نمایش یک نمایش‌نامه تاتر کجاها باید رفت و که‌ها را باید دید و .
نمی‌دانستم چه می‌خواهد بگوید. کتابش را نخوانده‌ام. یگ جایی هم گفت و حرف‌هایش را چنین پایان داد: در جایی که همه دروغ می‌گویند بازیگر راست می گوید. نام کتابش او که البته این او مؤنث است، او بازی می‌کند است.
من که داشتم این خانم را می‌دیدم و حرف‌هایش را می‌شنیدم، نمی‌دانم چرا، الان هم که فردای دیشب است باز نمی‌دانم چرا فکر کردم لخت شدن گل‌شیفته زیر سر این خانم است. من مجبورم افکارم دیشبم را امروز که فردای آن دیشب است این‌طور باز نویسم. شما مجبور نیستید همین‌طور که من نوشته‌ام بخوانید. گفتِ من نمی‌خواهد بگوید که این خانم به گل‌شیفته گفت لخت شو او هم لخت شد.
همیشه طریقی  هست که عده‌ای با هم و عده‌ای بی‌هم طی می‌کنند. بعد یک جا به هم می‌رسند. فعل و انفعالاتی صورت می‌گیرد. مثلا انقلاب نتیجه زمانی دیگر است. زمان قبل از خود. همچون که ما زاده پدرانمان هستیم. هر چقدر هم نامربوط به آنان. وصله‌هایی نچسب.
هیچ راه کوتاهی نیست. مسیرها طولانی‌ست و در این مسیر طولانی خیلی‌ها با خیلی‌ها ملاقات و تلاقی خواهند داشت. و بعد  جدا خواهند شد. به هم خواهند رسید و از هم خواهند رفت.

شاید وقتی می‌خواهی چیزی بگویی باید خودت را کنار بکشی. باید عقب بنشینی. وگرنه با تن و جسمت حرف می‌زنی. آن‌وقت مطمئن نیستی که تن و جسمت دقیق حرف بزنند.  و چشم‌ها همان ببینند که تو می‌خواهی ببینند. بازیگر معمولا خودش را کنار می‌کشد. بازیگر سرباز نیست.
به جنازه‌ها رسیدیم دوباره.

هیچ نظری موجود نیست: