۲۱ آبان ۱۳۹۱

زبان بی‌جنسیت


رفته بودیم و نشسته بودیم و کلاس پر شده بود. ماری لُر بعد از تابستان گذشته که هفته‌ای را در فستیوال شعر گذرانده بودیم برایمان کارگاه ترجمه گذاشته بود. ماری لر زنی است که در انجمنی کار می‌کند. انجمنی که بودجه‌اش را مستقیم و غیر مستقیم از دولت می‌گیرد. انجمنی که با مردم سروکار دارد. گاهی مهاجرینی که در شهرش زندگی‌ می‌کنند. عرب‌های مراکشی. گاهی کودکان. گاهی بی‌کارها. حاشیه‌ها. ما اصلا از مردمانی که قرار بود کلاس را پر کنند خبر نداشتیم. ماری لر تنها گفته بود که عده‌ای ثبت نام کرده‌اند. عده‌ای روز اول و عده‌ای روز دوم.

 صبح روز اول بود. کلاس پر شده بود. بعدا فهمیدیم که همه دنبال کار می‌گردند. هر کدام ظاهرا پروژه و برنامه‌کاری دارند. همه از قطار جا مانده‌اند. راه پیدا کردن کار را گم کرده‌اند. ماری لر آن‌ها را به جایی می‌کشاند که، ماری لر آن‌ها را به جایی دیگر می‌کشانَد. برایشان کلاس‌های نوشتن می‌گذارد. گاهی شاعری از جایی می‌آید و گردشی و کارگاهی ترتیب می‌دهند ، این حاشیه‌ها زمانی، وقتی کوتاه از فلاکت خود دور می‌شوند. می‌روند جایی دیگر.

وقتی ماری لر از ما خواست که کارگاه ترجمه آن‌هم ترجمه فارسی به فرانسه بگذاریم. به درستی نمی‌دانستیم چه باید بکنیم. و این‌که چگونه می‌شود که کلاس به مرحله عمل هم برسد. یعنی چکونه می‌شود از کسانی که از زبان فارسی بویی نبرده‌اند خواست که بیتی شعر ترجمه کنند. کسانی که از کار ترجمه هم بویی نبرده‌اند.
قبلا در همان تابستان از زبان و از ترجمه و از ایران گفته بودیم. اما به مرحله عمل نرسیده بود.

کلاس پر شده بود. از زن و مرد. جوان و کم‌تر جوان و میان‌سال. می‌دانستیم که باید اول از ایران بگوییم تاریخش. دینش. تمدنش. بعد از زبان. حمله اعراب. آمدن اسلام. آوردن اسلام. به اسلام آمدنشان. لسان عرب در زبان فارسی.  فردوسی. و بعد زبان فارسی. ویژگی‌اش. خاصیتش. خصوصیتش.  و بعد این‌که چقدر برای شعر آفریده نه، پرداخته شده این زبان.  از شاعران ایران. از کدامش؟ اول از کدامش.
تفاوتش با زبان فرانسه. بعد باید از شعر می‌گفتیم.  و از جایگاه شعر در ایران. از زنده بودن آن در سفره‌های ایرانی ، از خوردنش، و از مرده بودن آن این‌جا. در سینما. در نقاشی. در هنر. در زندگی خیلی ساده. خیلی کوتاه.
بعد چند بیت از روشن. چند بیت از کیارستمی. کوتاه. ساده. شنیدنشان به زبان فارسی. بعد بیت را به آهنگ آن نوشتن . به فونتیک.  و بعد معنی‌شان را کلمه به کلمه در اختیار گذاشتن .  و بعد خواستن از هر کدام، آن را به فرانسه برگرداندن.

کلاس که پر شد و آمدیم که از ایران بگوییم، مردی پنجاه ساله تقریبا، درآمد که احمدی‌نژاد.  گفتم که او می‌گذرد. آمدن و رفتنش عمری کوتاه است. آقای ر ادامه داد.  رسید به زبان. گفت که زبانی‌ست برای شعر. مرد در آمد که سلین گفته است که بالاتر از فرانسوی چیزی نیست.
از من پرسید سلین را می‌شناسم آیا. رد شدیم. حضور دیگران که مرد را بیش‌تر و پیش‌تر از ما می‌شناختند جای زیادی برای او نمی‌گذاشت. رسیدیم  به جنسیت زبان. به بی جنس بودن زبان فارسی. بله زبان فارسی جنس نمی‌شناسد. هر چه پیش رفتیم تا مردم را به این خصوصیت و فضیلت زبان فارسی جلب کنیم، تعجب‌ها و حیرت‌ها بیش‌تر شد. گفتیم که مثلا حیوانات تقریبا نر و ماده ندارند. گفتیم که سگ، سگ است. قبل از اینکه نر یا ماده باشد. بر عکس زبان فرانسه که سگ اول یا نر است و یا ماده. مرد در آمد که بله چون ما به حیوانات احترام می‌گذاریم. برای ما نجس نیستند. لبخندی زدیم و به سخن ادامه دادیم. از خاصیت زبان به شعر و ادبیات و رمان رسیدیم مرد از رنه شار گفت. گفتم که ما او را می‌شناسیم. گفتم که او را ترجمه کرده‌ایم. از من پرسید که فرانسه چه برای ایران آورده است. منظورش ادبیات فرانسه بود. گفتم که غصه نخورد که تجدد وارد ما شده است. کم کم داشت دلم برایش می‌سوخت. در واقع نگرانش می‌شدم. چنین آدمی خود را در معرض خطر قرار می‌دهد. یک روز یا یک شب در کنج کوچه‌ای در پیچ خیابانی وقتی که حمله‌های نرم و نازکش در چهارچوب زبان بیان شد، آن سوی او لزوما با زبان پاسخ نمی‌دهد. نخواهد داد. چند خانم عرب هم در کلاس بودند. آخر نوبت صبح، شعری از سپهری خواندم و آقای ر ترجمه‌اش را. همه گوش می‌دادند. قرائت تمام شد. مرد بلند شد و رو به من کرد و گفت. زبان زیبایی دارید. بد نیست. ترسیدم که مثل زبان اعراب پر از خخ و غغ باشد و حلقش را پر کرد از این حروف.  و تفشان کرد.

کلاس بعد از ظهر پر تر شد. ماری لر آمد و از ما خواست که سه نفر دیگر را راه دهیم. آن‌چه بر کلاس صبح رفته بود را خلاصه‌شان کردیم و نوبت ترجمه آن‌ها شد. شعر روشن را خواندم. گفتم که به خواندنم توجه کنند که معنی در فارسی گاهی و بسیار گاهی در موسیقی و لحن است.
از گوش و شنیدن گفتم در شعر. گفتم که شعر برای شنیدن است. از زنده بودن شعر در ایران گفتیم.  از رابطه شعر و موسیقی گفتیم. از سوار شدن موسیقی بر شعر. از اینکه این‌یکی  به آن‌یکی کمک می‌کند. از این‌که ما مردمانی هستیم که شعر هزار سال پیش را امروز می‌شنویم و می‌فهمیم.  و اتفاقی تقریبا  در زبان در این هزار سال رخ نداده است. و خدا می‌داند چه بر سرمان می‌آورد- این را آهسته گفتم که کسی نشنود. از بی‌سوادان شعردان گفتیم. از فرهنگ محاوره. از

تو می‌دوی
تو می‌آیی
قلب من به شماره می‌افتد
من نفس نفس می‌زنم

از این‌که در زبان فارسی گذاشتن و ذکر ضمیر جبری نیست. بر عکس زبان فرانسه و پس اگر این‌جا ذکر شده لابد دلیلی دارد.
گفتیم که تا آن‌جا که ممکن است خنثی بودن و بی جنسیتی را در زبان فرانسه حفظ کنند. گفتند چطور؟ گفتیم همین است راز ترجمه. پیدایش کنید. ابهام را رعایت کنید. ابهام را. از ابهام بیرون نیایید!

گفتیم که مترجم باید خودش را حذف کند. مترجم باید تنها عبور دهنده باشد. نه نویسنده. مترجم باید روایتی هر چقدر نزدیک‌تربه زبان مولف پیدا کند. این‌ها را البته بعد از این‌که هر کدام ترجمه‌شان  را خواندند  گفتیم.
افسوس من و آقای ر این شد که چرا ترجمه‌هایشان را با خودمان نیاوردیم و اصلا به آین فکر نکردیم. از بس به هیچ چیز فکر نکرده رفتیم. فکر نکردیم اما می‌دانستیم ندانسته که چه باید باشد و چگونه باید باشد. کلاس‌هایی که اختیارش را به خلاقیت و ذهن بیدار معلم و شاگرد می‌دهی. شیرین‌تراند و پربارتر.

خندیدیم. خودشان هم خندیدند. وقتی عیب و اشکال کارشان را توضیح دادیم. یکی در مقابل این چهار بیت نه بیت نوشته بود. شاعرانه و عاشقانه نوشته بود. به او گفتم شما نویسنده‌اید نه مترجم. بعد سه کتاب شعر از سه مولف را نشانشان دادم و گفتم ببینید این‌ها که عشق را ابداع نکرده‌اند. این‌ها هر کدام به نوعی به سبک خود از عشق گفته‌اند. اگر زبان و سبکشان را رعایت نکنید. با هم فرقی نخواهند کرد. مثل هم حرف خواهند زد.  و این هیچ کمکی به عشق نمی‌کند.
حرف‌هایم را باور کردند. قبول کردند. فهمیدند. بعد برایشان دو ترجمه خواندیم از یک شعر و از آن‌ها خواستیم که برداشت و فهمشان را از هر کدام بیان کنند. از آن‌ها خواستیم که بگویند در کدام شعر بیش‌تر است. کدام شعرتر است. همه این‌ها در چهار ساعت ، تنها در چهار ساعت رخ داد. بعد به هنگام رفتن چند نفری گفتند که با شعورتر از این کلاس می‌روند. من البته ندانستم  منظور آن‌ها از شعور چه بود. اما ظهر که با مدیر فستیوال و ماری لر  ناهار خوردیم گفتم  زبان مناسب‌ترین دری‌ست که امروز، در این دوران پر توهم و درهای بسته،  می‌توان گشود. به روی دیگری. برای دیدن دیگری. برای دیدن تفاوت‌ها. و احترام گذاشتن به تفاوت‌ها. گفتم که زبان‌ها همیشه از یک چیز نمی‌گویند. یک چیز نمی‌گویند. نمی‌توانند بگویند.

فردا تعداد کمتر بود. ماری لر گفت که او هم می‌خواهد در کلاس شرکت کند.  و ما تکرار کردیم. زبان فارسی را با زبان فرانسه.  و باز رسیدیم به بی جنسیتی زبان فارسی. به این‌که کسی که می‌نویسد جنسش معلوم نیست و به آن که می‌نویسد جنسش معلوم نیست. برای ما در ذهنیت ما شعر عاشقانه را نه مردی برای زنی ، نه زنی برای مردی، وجودی برای وجودی می‌نویسد.  و قبل از نوشتن گفته می‌شود.  و شاید که نفس عشق این است. دوست داشتن . و شاید که اول باید از نفس عشق آغاز کرد. از دوست داشتن .

ما چیزی زیادی نمی‌گفتیم. آن ها خودشان داستان را دنبال می‌کردند. محل زبان خودشان را ترک کرده بودند و آمده بودند در جایی دیگر در محله زبان فارسی.  و تلاش داشتند که با زبانی بگویند که گوینده نه زن باشد و نه مرد.  و شنونده نیز.

 و بعد حکایت مولوی را گفتم که عاشقانه‌هایش را برای مردی گفته بود و ما هرگز از خودمان نپرسیدیم که اگر مردی برای مردی عاشقانه می‌گوید پس حتما هم‌جنس‌گراست. نپرسیده بودیم تا همین چند وقت پیش. قبل از این‌که زبان غرب پرسش‌ها و پاسخ‌های ذهن ما را تعیین کند.

هیچ نظری موجود نیست: