۱ آذر ۱۳۹۱

من چند نفرم


من چند نفرم
یکی از من‌ها
اوست که
به روی خودش نمی‌آورد
این آمبولانس‌هایی را که از حصر به بیمارستان و بر عکس و از زندان به بیمارستان و برعکس
می‌روند
صدای آژیرشان اما در گوش
یکی از من‌هاست

۲۹ آبان ۱۳۹۱

زنان صحرا


یک شب هم دیر وقت با سین نشسته بودیم جلو تلویزیون.
برنامه داشت، یعنی دوربین یک آدمی داشت جایی را نشان می‌داد وسط بیابان خدا. میان صحرا. صحرای برهوت. هیچ‌کس نبود جز چند زن با لباس‌هایی رنگین و گرم. با پوستی سیاه مثل شب و گیسوانی از آن شب‌تر. چند زن زیر دو یا سه چادر. زن‌ها بلند شدند و گفتند حالا برویم بزها و الاغ‌هایمان را بفروشیم.  با پولش لباس‌ها بخریم و بو بخریم. بوهای خوش. نقشه را که نگاه می‌کردی جایی بود نزدیگ نیجر و لیبی و لیبی لیبی بعد از قذافی نبود. در میان زن‌ها یک زن بود  و دخترش که مادر دختری بود. مادر مادر دانش صحرا داشت می‌گفتند. حاضر و آماده رفتن که شدند زن بزرگ بر شن‌ها با انگشتش طرح‌هایی کشید و حرف‌هایی زد. گفت پانزده روز راه داریم. از این‌جا تا آن‌جا. این‌جایش یک تل‌ریگ بود و آن‌جایش یک تل‌ریگ دیگر.  و تنها دانش او این تل‌ریگ را از آن تل‌ریگ باز می‌شناخت. گفت که روی‌هم با اطراق کردن‌ها میشود سه هفته راهشان. بعد از سه هفته به شهر می‌رسند و بزها و الاغ‌هایشان را خواهند فروخت.  زن‌ها لاغر بودند. بزها لاغر بودند. شترها هم لاغر بودند. یک‌جایی زن که هنوز بر شن‌ها نشسته بود چنان و به عادت افریقاییان، پنجاه نقطه گذاشت در کنار هم بالای نقشه راه و گفت یک زن معادل پنجاه شتر.  و من که به صحرا و تل‌ریگ‌ها و شن‌ها و پاهای لاغر نگریستم و دیدم که هیچ جنبنده‌ای نیست، به راز این تعادل پی بردم.

راه افتادند. جانب راستشان تل‌ریگ و جانب چپ‌شان تل‌ریگ. و تنها دانش صحرا این دو را از هم باز می‌شناخت. روز به سوی شب می‌رفتند و شب به سوی روز می‌خوابیدند.  گاهی هم وقتی خسته از راه پیمودن پاهای لاغرشان را دراز می‌کردند و از خواب و خیال خود می‌گفتند و از عطری که با پولشان خواهند خرید و یا از خانه‌های لیبی می‌گفتند که اجاق با گاز روشن می‌شود،  بر پاهای برهنه‌شان مرهم می‌مالیدند. به سین گفتم پای برهنه می‌روند گفت نه: تُنگ دارند به پا. تنگ این دم‌پایی‌های لای انگشتی‌ست.
یک بار هم تلویزیون تماشا کردند. در یکی از اطراق‌ها و در مدح زن و مرد اکران چیزها گفتند. یکی‌شان گفت که مرد شکل قزافی‌ست. آن يکی گفت شبابِ  معمر.

بعد سه هفته روز و شب به شهر رسیدند. مردها هم از راه رسیدند و خواستند زنان را از راه بدر کنند و بزهایشان را ارزان خرند. بزها امسال لاغرتر هم بودند. خشک‌سالی بود و در میان راه چیزی به  دندان‌ بز  گیر نکرده بود. زن‌ها چانه زدند. مال‌شان را فروختند و رفتند در دکان‌ها چرخیدند و عطرهای ساخت لیبی را بوییدند. گفتند که می‌روند خرما بچینند و بار شترها کنند و باز گردند به برهوتشان تا یک‌سال دیگر. دویست و پنجاه یورو کفاف یک سالشان را می‌داد. زن بزرگ و دانش صحرا نزد پزشک رفت. گفت که یک چشمش کمتر از دیگر چشمش می‌بیند. پزشک از او پرسید چند سال دارد. پاسخ نداد. پزشک باز پرسید و او گفت چهل سال. پزشک گفت می‌نویسم چهل و پنج سال. زن گفت که نمی‌داند از چهل‌سالگی دیگر نشمرده‌ است. پزشک پرسید آیا دارو می‌خورد. زن گفت نه و گفت که هیچ‌وقت دارو نخورده است.. خرما را که چیدند و بار شتر که کردند و آماده حرکت و رجعت که شدند، دختر دختر در آمد که او در شهر می‌ماند. که برهوت سخت است و تنهایی‌ست. گفت که در شهر می‌ماند و تجارت خواهد کرد. مادرش گفت که صحرا آزادی ست. آن‌ها آزادند. بزها و الاغ‌ها هم آزادند. خودشانند و خودشان. دختر گفت که در شهر می‌ماند. مادر گفت که دختر را نخواهد بخشید و راه افتاد. کاروان بازگشت.


بازی‌ می‌کند


حالا شما چند روزی جنازه بشمار و بعد چند روز دیگر هم برو سر کارو زندگیت. امروز حوصله ندارم. می‌گویم و عبور می کنم.
دیروز یکی می‌گفت کاری را که هیتلر نتوانست بکند، مرکل دارد می‌کند.

دیشب نشسته بودم جلو تلویزیون. خانم لیدی شاترلی را نشان می‌داد. یک روایت دیگر. روایت خوبی بود. مثلا آن‌جا که لیدی آمده است پیش رعیتش و جوجه‌ای را که رعیت پرورانده و آشیانه‌اش ساخته گرفته در دستش و با انگشت نوازش کرده در جهت خواب قالی. و بعد گریه‌اش گرفته، منقلب شده. یک عکسی دارد سین دو سه ساله است و درشت و رفته است باغ حیوان و کسی جوجه‌ای داده است در دستش و سین چنان هیجان زده است که دارد جوجه را خفه می‌کند و اصلا هم حالی‌اش نیست. سین را کودک که بود حالا کودک دیگر نیست بچه است باید دور می‌کردیم از هر چه جوجه و جوجو و نی‌نی بود. خطر داشت.
هیجانی که لیدی را به گریه واداشت از دستی دیگر بود. از شعوری بود که در دو سالگی سین نبود.  از این موجود نرم و ناچیزی که در دستان تو اگر اراده کنی نرم‌تر و ناچیزتر خواهد شد.  و من دارم به این اندیشه می‌کنم که اگر آن هیجان به شعور نرسد چه خواهد شد؟  و اگر برسد چه خواهد شد؟

فیلم که به آخر رسید. ایستگاهی دیگر برنامه ادبی بود. سلمان رشدی را دعوت کرده بودند و دو نفر دیگر را. حوصله رشدی را ندارم. آمدم تلویزیون را خاموش کنم که دیدم خانمی ایرانی  را هم دعوت کرده‌اند. از این خانم ها و آقاها همیشه دعوت می‌کنند. خانم زن یکی از کله گنده‌های فرانسوی‌ست که همه‌جا هست و دست بر همه‌چیز دارد.  و پا بر همه‌جا. از آن آدم‌ها که بی وضو هر کتابی را به دست می‌گیرند. وضو یعنی ترس. آدم‌هایی پر شهامت و جسارت که می‌گویند خوب چه می‌شود؟ ما می‌خواهیم به دانه گندم و سیب دست بزنیم.  از خواب بیدار می‌شوند و بلند نشده می‌گویند برویم مولوی ترجمه کنیم.

خانمه داشت می‌گفت کتابی که من در باره رومی نوشتم در ایران بست سلر شده است. بی‌نوا ایران. وقتی داشت از کتاب تازه‌اش رونمایی می‌کرد در کنار رشدی و مجری با ادب برنامه. داشت می‌گفت که او هیچ‌وقت چارقد و چادر نداشته و مادرش هم. مادربزرگش حجاب داشته. بعد از انقلاب هم این‌جا بوده تا اینکه گلشیفته آمده این‌جا و با دیدن گل‌شیفته‌ی باحجاب به مادربزرگش رسیده. گل‌شیفته که جای دختر او می‌توانست باشد، مادر بزرگ اوست. چیزهایی هم گفت از جشن‌واره شیراز و امتیازی که او و خانواده‌اش داشته در شرکت در این چشن‌واره‌ها و دیدن فلان کسک و بهمان کسک.
 و که حالا چه شده است و برای نمایش یک نمایش‌نامه تاتر کجاها باید رفت و که‌ها را باید دید و .
نمی‌دانستم چه می‌خواهد بگوید. کتابش را نخوانده‌ام. یگ جایی هم گفت و حرف‌هایش را چنین پایان داد: در جایی که همه دروغ می‌گویند بازیگر راست می گوید. نام کتابش او که البته این او مؤنث است، او بازی می‌کند است.
من که داشتم این خانم را می‌دیدم و حرف‌هایش را می‌شنیدم، نمی‌دانم چرا، الان هم که فردای دیشب است باز نمی‌دانم چرا فکر کردم لخت شدن گل‌شیفته زیر سر این خانم است. من مجبورم افکارم دیشبم را امروز که فردای آن دیشب است این‌طور باز نویسم. شما مجبور نیستید همین‌طور که من نوشته‌ام بخوانید. گفتِ من نمی‌خواهد بگوید که این خانم به گل‌شیفته گفت لخت شو او هم لخت شد.
همیشه طریقی  هست که عده‌ای با هم و عده‌ای بی‌هم طی می‌کنند. بعد یک جا به هم می‌رسند. فعل و انفعالاتی صورت می‌گیرد. مثلا انقلاب نتیجه زمانی دیگر است. زمان قبل از خود. همچون که ما زاده پدرانمان هستیم. هر چقدر هم نامربوط به آنان. وصله‌هایی نچسب.
هیچ راه کوتاهی نیست. مسیرها طولانی‌ست و در این مسیر طولانی خیلی‌ها با خیلی‌ها ملاقات و تلاقی خواهند داشت. و بعد  جدا خواهند شد. به هم خواهند رسید و از هم خواهند رفت.

شاید وقتی می‌خواهی چیزی بگویی باید خودت را کنار بکشی. باید عقب بنشینی. وگرنه با تن و جسمت حرف می‌زنی. آن‌وقت مطمئن نیستی که تن و جسمت دقیق حرف بزنند.  و چشم‌ها همان ببینند که تو می‌خواهی ببینند. بازیگر معمولا خودش را کنار می‌کشد. بازیگر سرباز نیست.
به جنازه‌ها رسیدیم دوباره.

۲۳ آبان ۱۳۹۱

دیو و بوی آدمی‌زاد


چین چند تا خلبان را از کار برکنار گرده چون بو می‌دادند. بوی آدمی‌زاد. دیروز با سین داشتیم در باره دیوها حرف می‌زدیم. نمی‌دانم صحبت از کجا آغاز کرد. بله صحبت خود آغاز می‌کند. سخن‌رانی که نیست که موضوعش را به کس بدهند. من از دیو گفتم که آدم می‌خورد و می‌گفت: هان،  بوی آدمی‌زاد می‌آید! چه کسی این‌جاست. در متل‌های قدیم این‌طور بود.  و ما دیو را مثل مار بوآ که درسته قورت می‌دهد و آدم می‌تواند در شکم‌اش چون در شکم نهنگ و یونس پیامبر به زندگی ادامه دهد، متصور نمی‌شدیم. ما اصلا متصور نمی‌شدیم. دیو ما را می‌خورد.

بله، من به سین گفتم بی‌چاره دیوهای امروز. دیگر آدم‌ها بو نمی‌دهند. البته همین‌جا و همین الان که این‌ها را می‌نویسم به این هم توجه دارم که احتمالا هنوز آدم‌های آن سوی آب بو می‌دهند.  و لابد دیوها آن‌جا گرد آمده‌اند.  و شما هنوز در متل‌ها به سر می‌برید.  متل را مُتل نخوانید. منظورم هتل میان راه نیست. آن‌را تنها در فیلم‌های ایالات متحده امریکایی می‌توان دید.
مای این سوی آب از متل‌ها بیرون آمده‌ایم. نه دیوی دیگر و نه بوی آدمی‌زادی. همه یا اصلا بو نمی‌دهند یا بوی شانل و ایو سن لوران و از این‌های اصل و بدلی می‌دهند.
به موازات این هم این بوها دیوهای خود را خلق کرده است. این البته داستان دیگری‌‌ست. به سین هم گفتم.

حالا از بو گذشته اصلا تن دارد پاک می‌شود. از بین می‌رود. هم‌شکل می‌شوند همه. هم‌تن می‌شوند همه. همه هم مثل هم با هم می‌خوابند. مدت‌هاست کسی چیزی تازه نیافریده. می‌خواهید تن ببینید بروید فیلم  فاوست را ببینید. از کارگردان روسی.  نمی‌دانم شاید مه است پیچیده. در هیچ فیلمی این اواخر اینقدر تن ندیدم. اینقدر تن حس نکردم. یک وقت خیال نکنید حکایتی‌ست پر از اوراق برهنگی‌. نه اتفاقا چون گوت است و آلمان سرد، جامه روی جامه پوشیده‌اند.  نمی‌دانم همه‌چیز را هم که توضیح نمی‌دهند. خودتان بروید فیلم را ببینید. فیلم را که دیدید به نیتم پی خواهید برد. و شاید هم‌سخن شدیم آن‌وقت.  هم‌سخنی هم  هم‌زبانی نیست. این‌ها را برای خانم د می‌گفتم. گفت که می‌دانی عروسک باربی از ذهن خلاق نازی‌ها بیرون آمده‌است؟ نمی‌دانستم.


گوهر ناپیدای زمین


امریکا همان ایالت متحده امریکا تا چند سال آینده به صادر کننده نفت تبدیل خواهد شد. نه در زمان خیلی طولانی. همین چند سال آینده. یعنی تولیدش از عربستان بیش‌تر خواهد شد و بعد صادر هم خواهد کرد. دارم فکر می‌کنم که مناسبات امپریالیسم باید تغییر و تحول پیدا کند. می‌گویند که امریکا هیچ برنامه امپریالیستی نداشت تا اینکه مسئله مواد خام مطرح شد.
اما این نفت همان نفت نیست. حتما بحث گاز شیست به گوش شما خورده است. حالا صحبت نفت شیست است. مدتی‌ست که پی برده‌اند در زیر زمین گوهر ناپیدایی‌ست. بله می‌توان از آن گاز و نفت خارج کرد.
 و زمین امریکا و اروپا پوشیده از این گوهر ناپیداست. در فرانسه مدتی است که سروصدایش آغاز شده و آقای اولاند در جریان مبارزات انتخاباتی  و فشار سبزها گفتند که چون مخرب   و زیان‌بار نبودن استخراج آن برای سلامتی آدم‌ها و زمین کشاورزی و آب ثابت نشده است معلقش می‌گذارند فعلا .
در امریکا اما یک آقای تکنیسن برق یک روز چکی به مبلغ ۶۰۰ هزار یورو دریافت کردند. چون روی زمینی به سر می‌بردند که بر گوهر ناپیدا نشسته بود. البته آن چک تازه اول ماجراست. چک‌های بعدی در راه‌اند. بله فرق فرانسه و امریکا در این هم هست. اگر در فرانسه استخراجی صورت بگیرد دولت صاحب آن است. در امریکا نفت هم در مالکیت خصوصی‌ست. خوب، خود می‌توانید باقی را تصور کنید. یعنی همین‌که یک روز در جایی از روی زمین از خواب بیدار شوید و ببینید بر گنجی نشسته‌اید. در صورتی که در جایی دیگر می‌آیند و شما را از روی گنج‌تان بلند می‌کنند و می‌گویند بروید آن‌طرف‌تر بنشینید. گنج متعلق به دولت است. آه ای رویای امریکایی!
خوب، حتما متوجه شدید که در فرانسه و اروپا مخالفت زیادی از سوی سبزها با این پول باد آورده شده است به خاطر زیان‌های آن. در روستا اگر باشید از  این مخالفت‌ها به چشم خود دیده‌اید قبل  از آن‌که در  تلویزیون  ببینید و از رادیو بشنوید.
در امریکا در ایالاتی که آن ناپیدا آشکار شده، کاروان‌های کارگران صف کشیده‌اند به انتظار کارهایی که این استخراج ایجاد خواهد کرد. جویندگان طلا .

نمی‌دانم فرانسه  و دولت اولاند می‌تواند در برابر  وسوسه این کولورادو مقاومت کند. بعد هم مسئله استقلال مطرح می‌شود. مسئله مواد خام.

پرده را کشیدم


گاهی نیمه لیوان پر است و گاهی خالی
گاهی خالی و گاهی پر



پرده را کشیدم
دل پشت پنجره از دل من تنگ‌تر بود





از چه غمگین شدی



الن


الن عکاس است و وحشی. یعنی مدتی طول می کشد تا اهلی شود. اولین بار یک سال پیش دیدمش. در نمایشگاه عکس. قبلا عکس‌هایش را دیده بودم. بعدیکی دو هفته‌ای با او در دو فستیوال تابستانی که گذشت به سر بردیم. دانیل گفته بود  بیاید و عکس بگیرد. پشت غرفه بودیم که پیدایش شد. اهل مارسی است و در مارسی زندگی نمی‌کند. لهجه‌اش را دارد. ماری سسیل مترجم زبان یونانی خانه‌اش را در اختیار ما گذاشته بود. شب‌ها در تراس کوچک و با صفایش که گلدان‌هایی معطر هم بر زمین نشسته بودند شام‌های طولانی می‌خوردیم.
بعد زمان خداحافظی رسید و رفت. زودتر از ما رفت. الن  در کوهای الپ زندگی می‌کند.

این بار هم آمد. دانیل گفت که به الن گفته‌ام که بیاید. حالا یکدیگر را آن‌قدر اهلی کرده‌ایم که اگر نباشد جایش خالی خواهد بود. حالا برای هم عکس می‌فرستیم. عکس خودمان را نه. عکس‌هایی که گرفته‌ایم. باید قدردان دانیل باشم. او مردم را به هم مرتبط و مربوط می‌کند. آدم‌ها را به دور خود و به دور کار جمع می‌کند. باعث آشنایی‌ها و زندگی‌ها و بودن‌ها می‌شود. بودن‌هایی گاه نادر. از هر کس کننده کاری می‌سازد. هر شبِ هر روز هم که با هم جایی می‌رفتیم، شهری یا روستایی ،یا به دیدن صومعه‌ای مثلا. همه عکس می‌گرفتیم، حتی سین، آن‌وقت دانیل از ما می‌خواست که عکس‌ها را تماشا کنیم. هر کس نگاه خویش  به دیوار می‌انداخت. الن پروژکتور دارد.  و گاهی از خودش می‌پرسید پس من چرا این عکس را نگرفتم؟ پس من چرا این را ندیدم. دانیل متخصص سایه است. از سایه عکس می‌گیرد. خوب، دانیل در جنوب زندگی می‌کند.

الن چند روز زودتر رفت. گفت که باید برود و گفت که دلش برای ما تنگ خواهد شد. رفت و جایش خالی شد، الن حضوری دارد که هر کس را نرم می‌کند. حضور هر کس را. خودش را با همه تطبیق می‌دهد. همیشه آماده خدمت است. هم‌راه است. هم‌پا است. هم‌نان است.
الن از درخت عکس می‌گیرد. از یک درخت. که در کنار خانه کوهستانی‌اش بود. خانه‌اش را که فروخت. الن می‌گوید که درخت خشک شد.

۲۱ آبان ۱۳۹۱

در یک روز




وقتی که این‌جایی و به انترنت دست‌رسی نداری و وقت و بخت هم نداری، زبان خودش را به در و دیوار زمان و زندگی نمی‌زند، کنار می‌آید.
کلمات در میدان تجرد می‌دوند، به خواندن و شنیدن شعر هم که رفته باشی.
در میانه راه سفر تمام نشده، دستت رسیده به انترنت، محمد اصفهانی دم دست بوده، بی‌دل خوانده.

کلماتی هست که از آن جهان آمده‌اند. یکی می‌گفت آخر زمان، پایان جهان نیست، دخالت زمانی در زمانی است. دخول زمانی در زمانی دیگر. کلماتی هست که در  آستانه دو زمان ایستاده‌اند. و تو با آن در آستانه دو جهان. پای نه در آن و نه در این. جدالی خونین گر نه، دردناک. طاقت‌فرسا. واژه‌ها سنگند و تو شیشه.

زبان فارسی کلماتی دارد که به در ودیوار زمان می‌خورد و به جهان.
چند روز و روزی چند بار گفتیم از این، از این دخالت، زبان شعری بعید، آمده گاهی  از بنِ میانه قرنی، بر گرده صدای آوازه‌خوانی از روزگاری از امروز. باورمان نکردند. گفتیم از دخالت دیروز در امروز. باورمان نکردند.

چقدر نشانه حسرتم


خوب
 من کم کم برگشتم که با هم غصه بخوریم. کلا غصه خوش‌خوراک است البته برای ایرانی‌ها. خانم د نگاهی کرد و گفت شراب و پنیر فرانسه به‌تر است. گفتم: اوه، ما در شعر شراب هم می‌نوشیم.  و قبل از آن مست‌اش هم می‌شویم. ما با تمام واژه‌های می آشنایی داریم. اصلا بیش‌تر از شما. خانم د لیوانش را پر کرد. خانم د شعر چاپ می‌کند.

به خانه که رسیدم حسابی با هم غصه خواهیم خورد و چاق خواهیم شد.
تازه غصه پلنگ هم خواهیم خورد. پلنگ ایرانی. بی‌‌هوده است که به خانم د بگویم.
خانم د از آن چمدان سبک‌هاست. تنها چند شیشه شراب.
راستی خیام ایرانی بود.
خیام معروف‌ترین شاعر ایرانی است در غرب.
نمی‌دانم کجا بود، در کدام‌یک از این اتاق‌هایی بود که اطراق کردیم، ایستادم و می‌خواستم که بایستد، زندگی را می‌گویم، وقتی که به خاطره تبدیل می‌شود. گفتم چه فایده، وقتی به خاطره تبدیل می‌شود. گفت جه به خاطره تبدیل می‌شود؟ گفتم همه‌چیز. دیروز می‌شود خاطره امروز. چمدانت سنگین. گفت یاد نداری سبک سفر کنی؟
یاد نداشتم. نه این‌که پنداشته باشم به کاری‌ام می‌آیند. دور انداختن بلد نبودم. جا گذاشتن . حالا از دیدار می‌گریزم. از آدم‌های تازه. چمدانم جا ندارد. بارم سنگین است. آن روز از پله‌های خانه اعیانی که پایین آمدم و سگ مهربان که دمش را برایم جنباند و چشم‌هایش یکی آبی و یکی سیاه را که به سویم چرخاند دانستم چمدانم که از قوت زانوانم چاق‌تر بود، جاق‌تر خواهد شد. خانه اعیان سه سگ داشت و یک کودک که نامش زینت داده‌ بودند. آقای ر گفت زینب! از پدری امریکایی و مادری فرانسوی. نه، زینب نبود. عرب لسان‌ها که ت را ادا نمی‌کنند و برای گوش آشنا با زبان فارسی آقای ر زینه شنیده شده بود، زینب. البته آدم دیگر از چیزی تعجب نمی‌کند.

خانه اعیان و سه سگ و کودک را که پدر پَر صدا می‌کرد و من اول قلم فرض کردم- زبان فرانسوی پر و قلم را یکی می داند، تازه به وقت نام بردن از دخترک ضمیر را هم اضافه می‌کردم، یک قلم فرانسوی، در چمدان کذاشتم، جایی برای پدر و مادر باز کردم و صدای ریختن آب بر ظرف زمین که شب اول باران خیال کرده بودم.
درد زانویم از همان‌جا آغاز شد.



زبان بی‌جنسیت


رفته بودیم و نشسته بودیم و کلاس پر شده بود. ماری لُر بعد از تابستان گذشته که هفته‌ای را در فستیوال شعر گذرانده بودیم برایمان کارگاه ترجمه گذاشته بود. ماری لر زنی است که در انجمنی کار می‌کند. انجمنی که بودجه‌اش را مستقیم و غیر مستقیم از دولت می‌گیرد. انجمنی که با مردم سروکار دارد. گاهی مهاجرینی که در شهرش زندگی‌ می‌کنند. عرب‌های مراکشی. گاهی کودکان. گاهی بی‌کارها. حاشیه‌ها. ما اصلا از مردمانی که قرار بود کلاس را پر کنند خبر نداشتیم. ماری لر تنها گفته بود که عده‌ای ثبت نام کرده‌اند. عده‌ای روز اول و عده‌ای روز دوم.

 صبح روز اول بود. کلاس پر شده بود. بعدا فهمیدیم که همه دنبال کار می‌گردند. هر کدام ظاهرا پروژه و برنامه‌کاری دارند. همه از قطار جا مانده‌اند. راه پیدا کردن کار را گم کرده‌اند. ماری لر آن‌ها را به جایی می‌کشاند که، ماری لر آن‌ها را به جایی دیگر می‌کشانَد. برایشان کلاس‌های نوشتن می‌گذارد. گاهی شاعری از جایی می‌آید و گردشی و کارگاهی ترتیب می‌دهند ، این حاشیه‌ها زمانی، وقتی کوتاه از فلاکت خود دور می‌شوند. می‌روند جایی دیگر.

وقتی ماری لر از ما خواست که کارگاه ترجمه آن‌هم ترجمه فارسی به فرانسه بگذاریم. به درستی نمی‌دانستیم چه باید بکنیم. و این‌که چگونه می‌شود که کلاس به مرحله عمل هم برسد. یعنی چکونه می‌شود از کسانی که از زبان فارسی بویی نبرده‌اند خواست که بیتی شعر ترجمه کنند. کسانی که از کار ترجمه هم بویی نبرده‌اند.
قبلا در همان تابستان از زبان و از ترجمه و از ایران گفته بودیم. اما به مرحله عمل نرسیده بود.

کلاس پر شده بود. از زن و مرد. جوان و کم‌تر جوان و میان‌سال. می‌دانستیم که باید اول از ایران بگوییم تاریخش. دینش. تمدنش. بعد از زبان. حمله اعراب. آمدن اسلام. آوردن اسلام. به اسلام آمدنشان. لسان عرب در زبان فارسی.  فردوسی. و بعد زبان فارسی. ویژگی‌اش. خاصیتش. خصوصیتش.  و بعد این‌که چقدر برای شعر آفریده نه، پرداخته شده این زبان.  از شاعران ایران. از کدامش؟ اول از کدامش.
تفاوتش با زبان فرانسه. بعد باید از شعر می‌گفتیم.  و از جایگاه شعر در ایران. از زنده بودن آن در سفره‌های ایرانی ، از خوردنش، و از مرده بودن آن این‌جا. در سینما. در نقاشی. در هنر. در زندگی خیلی ساده. خیلی کوتاه.
بعد چند بیت از روشن. چند بیت از کیارستمی. کوتاه. ساده. شنیدنشان به زبان فارسی. بعد بیت را به آهنگ آن نوشتن . به فونتیک.  و بعد معنی‌شان را کلمه به کلمه در اختیار گذاشتن .  و بعد خواستن از هر کدام، آن را به فرانسه برگرداندن.

کلاس که پر شد و آمدیم که از ایران بگوییم، مردی پنجاه ساله تقریبا، درآمد که احمدی‌نژاد.  گفتم که او می‌گذرد. آمدن و رفتنش عمری کوتاه است. آقای ر ادامه داد.  رسید به زبان. گفت که زبانی‌ست برای شعر. مرد در آمد که سلین گفته است که بالاتر از فرانسوی چیزی نیست.
از من پرسید سلین را می‌شناسم آیا. رد شدیم. حضور دیگران که مرد را بیش‌تر و پیش‌تر از ما می‌شناختند جای زیادی برای او نمی‌گذاشت. رسیدیم  به جنسیت زبان. به بی جنس بودن زبان فارسی. بله زبان فارسی جنس نمی‌شناسد. هر چه پیش رفتیم تا مردم را به این خصوصیت و فضیلت زبان فارسی جلب کنیم، تعجب‌ها و حیرت‌ها بیش‌تر شد. گفتیم که مثلا حیوانات تقریبا نر و ماده ندارند. گفتیم که سگ، سگ است. قبل از اینکه نر یا ماده باشد. بر عکس زبان فرانسه که سگ اول یا نر است و یا ماده. مرد در آمد که بله چون ما به حیوانات احترام می‌گذاریم. برای ما نجس نیستند. لبخندی زدیم و به سخن ادامه دادیم. از خاصیت زبان به شعر و ادبیات و رمان رسیدیم مرد از رنه شار گفت. گفتم که ما او را می‌شناسیم. گفتم که او را ترجمه کرده‌ایم. از من پرسید که فرانسه چه برای ایران آورده است. منظورش ادبیات فرانسه بود. گفتم که غصه نخورد که تجدد وارد ما شده است. کم کم داشت دلم برایش می‌سوخت. در واقع نگرانش می‌شدم. چنین آدمی خود را در معرض خطر قرار می‌دهد. یک روز یا یک شب در کنج کوچه‌ای در پیچ خیابانی وقتی که حمله‌های نرم و نازکش در چهارچوب زبان بیان شد، آن سوی او لزوما با زبان پاسخ نمی‌دهد. نخواهد داد. چند خانم عرب هم در کلاس بودند. آخر نوبت صبح، شعری از سپهری خواندم و آقای ر ترجمه‌اش را. همه گوش می‌دادند. قرائت تمام شد. مرد بلند شد و رو به من کرد و گفت. زبان زیبایی دارید. بد نیست. ترسیدم که مثل زبان اعراب پر از خخ و غغ باشد و حلقش را پر کرد از این حروف.  و تفشان کرد.

کلاس بعد از ظهر پر تر شد. ماری لر آمد و از ما خواست که سه نفر دیگر را راه دهیم. آن‌چه بر کلاس صبح رفته بود را خلاصه‌شان کردیم و نوبت ترجمه آن‌ها شد. شعر روشن را خواندم. گفتم که به خواندنم توجه کنند که معنی در فارسی گاهی و بسیار گاهی در موسیقی و لحن است.
از گوش و شنیدن گفتم در شعر. گفتم که شعر برای شنیدن است. از زنده بودن شعر در ایران گفتیم.  از رابطه شعر و موسیقی گفتیم. از سوار شدن موسیقی بر شعر. از اینکه این‌یکی  به آن‌یکی کمک می‌کند. از این‌که ما مردمانی هستیم که شعر هزار سال پیش را امروز می‌شنویم و می‌فهمیم.  و اتفاقی تقریبا  در زبان در این هزار سال رخ نداده است. و خدا می‌داند چه بر سرمان می‌آورد- این را آهسته گفتم که کسی نشنود. از بی‌سوادان شعردان گفتیم. از فرهنگ محاوره. از

تو می‌دوی
تو می‌آیی
قلب من به شماره می‌افتد
من نفس نفس می‌زنم

از این‌که در زبان فارسی گذاشتن و ذکر ضمیر جبری نیست. بر عکس زبان فرانسه و پس اگر این‌جا ذکر شده لابد دلیلی دارد.
گفتیم که تا آن‌جا که ممکن است خنثی بودن و بی جنسیتی را در زبان فرانسه حفظ کنند. گفتند چطور؟ گفتیم همین است راز ترجمه. پیدایش کنید. ابهام را رعایت کنید. ابهام را. از ابهام بیرون نیایید!

گفتیم که مترجم باید خودش را حذف کند. مترجم باید تنها عبور دهنده باشد. نه نویسنده. مترجم باید روایتی هر چقدر نزدیک‌تربه زبان مولف پیدا کند. این‌ها را البته بعد از این‌که هر کدام ترجمه‌شان  را خواندند  گفتیم.
افسوس من و آقای ر این شد که چرا ترجمه‌هایشان را با خودمان نیاوردیم و اصلا به آین فکر نکردیم. از بس به هیچ چیز فکر نکرده رفتیم. فکر نکردیم اما می‌دانستیم ندانسته که چه باید باشد و چگونه باید باشد. کلاس‌هایی که اختیارش را به خلاقیت و ذهن بیدار معلم و شاگرد می‌دهی. شیرین‌تراند و پربارتر.

خندیدیم. خودشان هم خندیدند. وقتی عیب و اشکال کارشان را توضیح دادیم. یکی در مقابل این چهار بیت نه بیت نوشته بود. شاعرانه و عاشقانه نوشته بود. به او گفتم شما نویسنده‌اید نه مترجم. بعد سه کتاب شعر از سه مولف را نشانشان دادم و گفتم ببینید این‌ها که عشق را ابداع نکرده‌اند. این‌ها هر کدام به نوعی به سبک خود از عشق گفته‌اند. اگر زبان و سبکشان را رعایت نکنید. با هم فرقی نخواهند کرد. مثل هم حرف خواهند زد.  و این هیچ کمکی به عشق نمی‌کند.
حرف‌هایم را باور کردند. قبول کردند. فهمیدند. بعد برایشان دو ترجمه خواندیم از یک شعر و از آن‌ها خواستیم که برداشت و فهمشان را از هر کدام بیان کنند. از آن‌ها خواستیم که بگویند در کدام شعر بیش‌تر است. کدام شعرتر است. همه این‌ها در چهار ساعت ، تنها در چهار ساعت رخ داد. بعد به هنگام رفتن چند نفری گفتند که با شعورتر از این کلاس می‌روند. من البته ندانستم  منظور آن‌ها از شعور چه بود. اما ظهر که با مدیر فستیوال و ماری لر  ناهار خوردیم گفتم  زبان مناسب‌ترین دری‌ست که امروز، در این دوران پر توهم و درهای بسته،  می‌توان گشود. به روی دیگری. برای دیدن دیگری. برای دیدن تفاوت‌ها. و احترام گذاشتن به تفاوت‌ها. گفتم که زبان‌ها همیشه از یک چیز نمی‌گویند. یک چیز نمی‌گویند. نمی‌توانند بگویند.

فردا تعداد کمتر بود. ماری لر گفت که او هم می‌خواهد در کلاس شرکت کند.  و ما تکرار کردیم. زبان فارسی را با زبان فرانسه.  و باز رسیدیم به بی جنسیتی زبان فارسی. به این‌که کسی که می‌نویسد جنسش معلوم نیست و به آن که می‌نویسد جنسش معلوم نیست. برای ما در ذهنیت ما شعر عاشقانه را نه مردی برای زنی ، نه زنی برای مردی، وجودی برای وجودی می‌نویسد.  و قبل از نوشتن گفته می‌شود.  و شاید که نفس عشق این است. دوست داشتن . و شاید که اول باید از نفس عشق آغاز کرد. از دوست داشتن .

ما چیزی زیادی نمی‌گفتیم. آن ها خودشان داستان را دنبال می‌کردند. محل زبان خودشان را ترک کرده بودند و آمده بودند در جایی دیگر در محله زبان فارسی.  و تلاش داشتند که با زبانی بگویند که گوینده نه زن باشد و نه مرد.  و شنونده نیز.

 و بعد حکایت مولوی را گفتم که عاشقانه‌هایش را برای مردی گفته بود و ما هرگز از خودمان نپرسیدیم که اگر مردی برای مردی عاشقانه می‌گوید پس حتما هم‌جنس‌گراست. نپرسیده بودیم تا همین چند وقت پیش. قبل از این‌که زبان غرب پرسش‌ها و پاسخ‌های ذهن ما را تعیین کند.