۲۰ مهر ۱۳۹۱

حکمت‌ها و ملکه و


این رادیو همینطور حرف می‌زند
دراز کشیده بودم و اوقاتم تلخ بود می‌دانستم باید ایستگاه را عوض کنم و به ادبیاتی چیزی گوش دهم وگرنه تلخ‌تر می‌شود وقتم. یک آقای اهل کروعاصی بود. من تصمیم گرفتم کروآسی را اینطور بنویسم. که با یک تیر دو نشان زده باشم. یعنی چی کروآسی. عاصی بهتر است. حداقل معنی می‌دهد.بله، یک آقایی اهل آن جا امده‌اند در فرانسه و دانشمند شده‌اند. شاید هم چون دیدند دارند دانش‌مند می‌شوند آمده اند فرانسه. بیولوژیست بودند و شدند،. بعد به سرشان زده بروند دنبال جاودانگی. به همین سادگی. که دیگر نمی‌میریم. خوب همین این جایش بود که به خودم گفتم ایستگاه را عوض کنم. اما خودم گوش نداد به حرفم. بله آن آقا تصمیم گرفتند که نمی‌ریم. گفتند مثلا سال ۱۹۵۰ متوسط طول عمر- چقدر این عبارت زشتی‌ست، ۵۹ سال بوده و حالا شده نزدیک هشتاد سال اینطورها. اگر آن‌وقت‌ها می‌گفتند به آدم‌های میرا که در فلان سال اینقدر به عمرتان اضافه می‌شود، باور که نمی‌کردند. می‌کردند؟ در قرن هجدهم هم سی و چند سال بوده. پس هیچ عجیب نیست. نه اینکه عجیب نیست، شدنی است. بعد کمی توصیح دادند که پنجاه سال است که باکتریی در گوشت کشف کردند که هر کاری با این باکتری کردند که بمیرد نمرده است و حالاچسبیده اند به این باکتری و می‌خواهند رازش را بر ملا کنند. می‌گفت صحبت بر سر پیر شدن و نمردن هم نیست و صحبت بر سر جوان ماندن و نمردن است. یکی دیگر هم بود هنوز خیلی دانش‌مند نشده بود. گفت بله با پیری بیماری هم می‌آید و با بیماری پیر می‌میرد. یک روز مرگ تصادفی خواهد شد. گفتم با خودم باز جای شکرش باقی ست. بعد دوباره همان آقای کروعاصی اولی گفت آدم بچه بچه بچه بچه بچه‌اش را می‌بیند.   همینطور ادامه داد. من دیگر می‌خواستم ایستگاه را عوض کنم. تلخی اوقاتم به تریاک رسیده بود. احساس کردم که دیگر جای نفس کشیدن نیست. ناگهان کوهستان را پوشیده از جمعیت دیدم و برهوت را که دیگر برهوت نبود و من برای روز مبادا گذاشته بودم.  اما درست همان موقع رادیو صدایی از خودش پخش کرد که می‌گفت، صدایی نرم و گرم  و آرام بود که زنبورها وقتی به اندازه‌ای از زاد و ولد می‌رسند تولید مثل را متوقف می‌کنند و ملکه نکاح را قطع. مگس‌ها هم از همین حکمت‌ها به کار می‌برند. فکر کردم اگر زنبورها به جای ملکه آقا داشتند....
بعد از رادیو دور شدم. یعنی صدایش را نشیندم.


هیچ نظری موجود نیست: