۲۹ مهر ۱۳۹۱

محالات


برکه خاستم  با چند پرسش تاج‌السلطنه و اوضاع نابسامان عرفان روبرو شدم.
زندگی من در محال‌ات است. همان ابسورد. دهخدا نوشته ناممکن. من در ناممکن زندگی کردم و در نامکان. از روز اول هم همین‌طور بوده است. البته نه منکر غم می‌شوم و نه شادی. اما دل‌تنگی. کالای تجملی‌ای است. در پاسخ دلت برای سین تنگ نمی‌شود. پاسخ دادم روزی. همین چند روز پیش. به خوابم می‌آید. سنگی می‌شود بر سینه‌ام که برداشتن و تکان دادنش کار حضرت فیل است. مدتی از در دوستی با فیل‌ها در آمدم. گذشت آن روزگار. غربت‌ها همیشه جغرافیا ندارد. من دلم برای کسی که با من زندگی می‌کند تنگ می‌شود. اما نمی‌خواهم کسی را در این جهان دیدار کنم.
دلم می‌خواهد ایران دست از سرم بردارد. همه چیز تجرید شود. تنها زبان بماند. فارسی. همه به فکر در آید. بنشینم و به فکر در آیم.


هیچ نظری موجود نیست: