۱۹ مهر ۱۳۹۱

آب با آب یکی بود


من باز برگشتم خانه. گربه هنوز برنگشته است. چند روز پیش سین که از مدرسه به خانه برگشت موشی مرده - به موجودی که تکان نخورد می گویند مرده. خودش را به خواب نزده بود، حیوانات از این کارها کم‌تر بلدند،  موشی افتاده بود جلوی در خانه. افتادن هم نوعی مردن است. سین گفت شاید این را گربه آورده است. آخر گربه‌ها گاهی از این هدایا برای  اربابان‌شان می‌آورند و درست به پای آن‌ها قربانی می‌کنند. یعنی قربانی را می‌اندازند جلوی پای صاحب‌شان.  خانم چ تعریف می‌کرد که زمانی که اتاق خواب‌اش بر گربه باز بوده، گربه هی موش می‌آورده و سر می‌بریده و به رختخواب ارباب می‌برده. ارباب هم یک روز در اتاق را به روی گربه بسته. سین گاهی می‌نشیند جلوی کامپیوتر و عکس‌های گربه را نگاه می‌کند و گاهی به من نشان می‌دهد و اشک می‌ریزد. گاهی می‌گوید دلش تنگ‌اش شده است. من به او نگاه می‌کنم و سیاهه آدم‌هایی را که به خانه برنگشته‌اند مرور می‌کنم. آدم‌هایی که به من برنگشتند. امروز در خیابان که بزرگ بود راه رفتم و ناگهان خود را مطلقا تنها یافتم و گنجشکی  در  گلوگاهم شروع به جیک جیک کرد.

بعدازظهر اعتصاب بود و خیابان‌ها بسته. پلیس‌های ضد شورش هم حتی مترو سوار شدند. با زره‌ها و کلاه‌خود‌شان. در مترو هیچ‌کس با هیچ‌کس حرف نمی‌زد. صدایی با همه حرف می‌زد. مثل خدا. پیدا نبود. نمی‌شد روی کسی گذاشت‌ش صدا را. هر ایستگاه را می‌نامید. مثل یهووه، خدای یهودیان در کتاب مقدس. که بندگانش را یک به یک می‌نامید. گاهی هم به انگلیسی و ایتالیایی می‌گفت مواظب باشند که به هنگام پایین آمدن یا پیاده شدن از واگن نیافتند. گدایی در یکی از راهروها تکیه به دیوار داده  و بر چاهک نشسته از من پرسید خوب است حالم آیا.

به ایستگاه قطار که رسیدم، زود بود. مترو برای این است که زود برسی. همه از جایی می‌آمدند و به جایی می‌رفتند. من تنها چمدان‌ها و بارها را می‌دیدم. در فیلم‌هاست تنها که کسی کسی را می‌بیند. در ایستگاه قطار.  و یا جنگ است و کسی خیال فرار دارد. یا کسی از کسی جدا می‌شود. این‌جا کسی از کسی جدا نمی‌شد. پول‌های سرخ و خردم را دادم و کبریتی کوچک‌تر از معمول خریدم.  قهوه‌ای گرفتم و بر صندلی حصیری و خالی نشستم. هیچ‌کس با هیچ‌کس ربطی نداشت  حتی آن‌ها که در کنار هم پشت یک میز نشسته بودند. سیگاری را که نکشیدم روشن کردم. هیچ‌چیز به هیچ‌چیز ربط نداشت. آتش به سیگار نگرفت. کتابم را از جیب کیفم بیرون آوردم. آن‌چه غرب از غرب نمی‌داند. و نخواندم.

در قطار هم همان داستان بود و حکایت،  تا گاوها آغاز شدند و درخت‌ها دست هم را گرفتند و رود جاری شد. آب با آب یکی بود.

هیچ نظری موجود نیست: