۲۹ مهر ۱۳۹۱

کشاورزی آینده


ماری- مونیک روبن به تازگی کتاب جدیدیش منتشر شده است. کتاب پیشین‌اش به مسئله او ژ ام یا دست‌کاری دانه‌های نباتی پرداخته‌ است که اخیرا تحقیق و آزمایشی  نتیجه‌ خطرناک بودن آن یعنی تغذیه دانه‌های نباتی را مطرح کرده است. این آزمایش آخرین آزمایشی است که تغذیه موش‌ها را نه به مدت سه ماه بلکه به مدت دوسال نشان می‌دهد.
ماری-مونیک روبن در این کتاب اخیرش از امید و فردا حرف می‌زند. کتاب پیشین‌اش در باره دانه‌های دست‌کاری شده و کلا کشاورزی صنعتی تاریک و سیاه بود.
کشاورزی ارگانیک داستان چرخه زندگی‌ و زنده‌هاست. ماری- مونیک روبن می‌گوید که ماجرای این کتابش با این برنامه تلویزیونی آغاز شد که در آن وزیر و وکیلی می‌گفتند که بدون سم نمی‌توان به جمعیت روی زمین غذا داد و سیرشان کرد.

این خانم با چرخی به دور دنیا زدن و با خرده دهقانان جهان دیدار کردن و پای درد و درد‌دل و حرف‌هاشان نشستن، به ما می‌گوید که می‌توان با کشت ارگانیک به تمام دنیا غذا داد.

اول دهقان مکزیکی است با زنش. وقتی در زمان بوش پدر قرارداد تجارت آزاد امضا شد و ذرت‌های ارزان قیمت امریکا به مکزیک روانه شدند، مهاجرت شدت پیدا کرد و همان‌وقت که امریکا ذرت‌هایش را به سوی مکزیک سرازیر کرد، دیواری میان خود و مکزیکی‌ها کشید. دهقانان خرد مکزیکی بی‌چاره شدند. دست از کار کشیدند. عده‌ای مهاجرت کردند. ذرت امریکایی کیفیت خوبی نداشت. بهره‌ای کمتر از مواد غذایی برده بود. دانه های باستانی ذرت را که در خاک وآب و هوای مکزیک بالیده بودند، شکست می‌داد. به سم آلوده بود.  کمپانی مون سانتو دانه‌ها را با سم مخصوص آن می‌فروخت. خاک را فقیر می‌کرد.

بیش از صدهزار دهقان در هند از دست این کشاورزی صنعتی و کمپانی‌هایی مثل مون سانتو که دانه‌های ارزان و آلوده به کشور سرازیر کردند خودکشی کردند. ماری- مونیک روبن می‌گفت همین الان بیل گیتس در افریقا مشغول این کار است.

آن دهقان مکزیکی و زنش مقاومت کردند. کنار دانه‌هایی باستانی ذرت لوبیا کاشتند تا از ساقه ذرت بالا برود و به آن آویزان شوند.  و سهمی از مبارزه با آفت ذرت را بر دوش بکشد. لوبیا باعث جذب بعضی از املاح معدنی در خاک می‌شود. دهقان مکزیکی کنار ذرت و لوبیا کدو هم کاشت تا بر خاک میان دانه‌های ذرت که بزرگ و بلند می‌شوند سایه بیاندازد و علف‌های «دیوانه» را نگذارد که بیایند و قوت خاک را بگیرند و برگ‌های کدو خاک را خنک نگاه دارند و خاک زیر سایه برگ‌ها نفس بکشد. لابلای این همه هم نوعی آفتاب‌گردان کاشت تا خوراک چند تا دام باشد. از فضولات دام‌ها هم کود خاکش کرد.

دهقان مکزیکی می‌گفت که وقتی شما تنها یک دانه می‌کارید، آفت تنها به همان محصول حمله می‌کند در صورتی که وقتی چند محصول باشد هر کدام از گیاهان با آفت مبارزه می‌کنند و هر کدام سیستم دفاعی متفاوتی دارند. خطر بزرگی که ذرت را تهدید می‌کند نوعی پروانه شب یا شاپره است که در برگ ذرت تخم می‌گذارد و وقتی تخم‌ها به کرم تبدیل شد کرم‌ها به شاخه‌ها حمله می‌کنند و ذرت را از پای در می‌آورند.

کشاورزی صنعتی تک محصولی است  و کشاورزی ارگانیک که البته خود به چند نوع تقسیم می‌شود چند محصولی. دهقان ژاپنی می‌گفت که در زبان ژاپنی دهقان یعنی کسی که صد محصول می‌کارد. واژه صد در واژه دهقان هست. خود او در جایی در ژاپن که بیش‌تر محصولاتش واردات است، به کشاورزی مشغول است. معتقد بود که ژاپن نیازی به واردات ندارد. غیر از برنج شصت محصول به عمل می‌آورد و چند دانه نباتی. می‌گفت سه گاو برای این چند هکتارش کافی‌ست. و این دهقان ژاپنی در سال‌های ۶۰ سیستمی را که در اروپا رواج پیدا کرده و در فرانسه از سال ۲۰۰۱ اجرا می‌شود ابداع کرد. فروش مستقیم از تولید کننده به خریدار. فرض کنید که یک دهقان از بیست تا پنجاه خانوار مشتری دارد. حتی گاهی محصولات پیش فروش می‌شود. بعد هر هفته سبدهایی از محصولات بر اساس میل و نیاز خریداران تهیه می‌شود و به در خانه خریدار برده می‌شود.
بر سر میز شام و ناهار دهقان مکزیکی هر طعامی بود و هر طعام از باغچه او آمده بود. در برنجز‌ارش مرغابی‌ها را رها کرده بود تا به نشای برنج کمک کنند و گل و لای را شخم بزنند.

بیولوژیست و شیمی‌دان هندی که در امریکا درس خوانده بود به افریقا رفته بود تا به شناخت و پرورش گیاهی کمک کند تا در کنار ذرت کاشته شود و  آن پروانه شب به جای برگ‌های ذرت در برگ‌های آن گیاه تخم گذارد و  برگ آن گیاه تخم‌ها را از بین ببرد به خاطرخاصیت وفضیلتی که دارد. یا درختی را شناخته بودند که خاک فقیر از املاح معدنی را غنی می‌کرد وقتی برگ‌های آن را در خاک، خاک می‌کردند  رطوبت  خاک را هم حفظ می‌کرد.

ماری- مونیک روبن به خشک‌سالی‌ها و سرماها و گرما اشاره داشت که مبارزه با همه این‌ها برای کشاورز در دراز مدت خیلی گران تمام خواهد شد.
خود کشاورزان تک محصول امریکایی اعتراف می‌کردند که خاک دیگر مرده است و آفت پر روتر و پر زورتر شده و هر بار باید سمی قوی‌تر استفاده کرد و سهم بیش‌تری سم.  و رفته رفته محصول کاهش پیدا کرده است.

در سنگال دولت چند سال پیش از فصلی تا فصلی تقریبا به مدت شش ماه ورود پیاز را به کشور ممنوع اعلام کرد. غذای اصلی مردم سنگال برنج و پیاز است. دهقانان به کشت پیاز مشغول شدند. ایجاد کار کردند. دهقان سنگالی می‌گفت اگر کشت پیاز نبود فکر مهاجرت به سرش زده بود و رفته بود. محصول پیاز آنقدر زیاد شده بود که مشکل انبار آن به وجود آمده بود که باید برایش فکری می‌شد.

در جاهای دیگری در آلمان در اروپا، کوچک دهقانان به این باور می‌رسیدند که تنها راه نجات مردم گرسنه بر خلاف آن‌چه بانک جهانی و وزیر و وکیل و سیاست‌مداران می‌گویند، نه کشاورزی صنعتی که روز به روز و رفته رفته دانه‌های بومی و کشاورزی بومی را از بین می‌برد و باعث فقر خاک و فقر تنوع و بیماری و مرگ می‌شود  و حتی محصولش کاهش پیدا می‌کند، بلکه کشاورزی ارگانیک و بومی است که تنوع نوع و تنوع کشت را حفظ می‌کند و چرخه زیست با  تنها  حفظ تنوع  ادامه خواهد داشت. و استقلال  و امنیت تغذیه و مواد غذایی اصل اول استقلال است.   اما بدون تصمیم و یاری سیاست‌مداران امکان ندارد.
قابل توجه است که گزارش‌های سازمان ملل بیش تر و بیش‌تر رو به این مسیر دارد.

چند بار دیگر مفصل از کمپانی مون سانتو و مسئله تغذیه نوشته بودم.

سلام کلمات


سلام تاج‌السلطنه
سلام عرفان
سلام پریسا جان


بعضی‌ها از کلمات استفاده می‌کنند. زبان مادرشان است. خیلی معمولی و عادی است. دور و برشان ریخته. لازم نیست حتی خم شوند.
من اما باید نردبان بگذارم از  درخت بالا شوم و سیب‌هایی را که محکم چسبیده‌اند از درخت جدا کنم. میوهای باغ ما را یک یه یک باید چید.
اولی‌ها می‌دانند که میوه رسیده است. اصلا رسیده که افتاده بر زمین. گاهی از پوسته هم در آمده.
من باید یکی یکی واژه‌ها را امتحان کنم. گاهی کال بچینم. ترش. گس.
ای بابا
نه اصلا باغی هست و نه میوه‌ای. همه این ها را من خیال می‌کنم.
مردم یک سرزمین به یک زبان حرف می‌زنند. خیلی عادی. خیلی معمولی. به آن ها داده شده است. به شرط ترک نکردن سرزمین. تصورش را بکنید که دیکتاتوری بگوید دیگر به این زبان حرف نزنید. بوده‌اند البته از این دیکتاتورها و تا به حال اقلیت ها را در برگرفته است. اما اگر یک روز بگویند دیگر از این زبان که همه مردم اقلیت و اکثریت را به دور خود گرد می‌آورد استفاده نکنید.

من سرزمینم خودم هستم. مردمم خودم هستم. هر روز کشف‌ می‌کنم. هر روز کشف می‌شود. زبان. هر روز کشف می‌شوم. گاهی ذوق می‌کنم. گاهی رنج می‌برم.
رادیو هر روز چیزی می‌گوید. من هر روز آن را برمی‌گردانم  عبور می‌دهم. از آب می‌گذرانم دامنش خیس می‌شود. پایش زخم می‌شود. می‌رسد. نمی‌رسد. خدا می‌داند. شما می‌دانید.

گفتند که قناری‌ها


گفتند که قناری‌ها آواز خواندن بلد نیستند. نخست.
تمرین می‌کنند. می‌شنوند و تقلید می‌کنند. بعد دوران عاشقیت که رسید آوازشان به اوج می‌رسد و بعد فصل زمستان که آمد آواز از خاطرشان برده می‌شود. و بعد دوباره در موسم بهار،  بزم محبت، آوازی دیگر پیشه می‌کنند. گفتند که قناری‌ها با هر عشق دوباره زاده می‌شوند.  و بعد و باز  زاده خویش  از یاد می‌برند.


آی چای چای


امروز ساعت یازده گذشته بود که رادیو گفت چای قرن نهم کشف شد. یعنی یک روز برگی افتاد در کاسه داغ امپراطور و امپراطور دید که نیکوست و چای کشف شد. بعد چینی‌ها رفتند و چای کاشتند و بعد این چای در قرن سیزهم سفری داشت به ژاپن. بعد کاروان‌ها راه افتادند و چای را به این‌جا و آن‌جا بردند.  و بر سر راه‌شان داد زدند. چای. چای. جار زدند. چای دارم. چای.  و راه چای شد.
بعد بر سر راه کاروان‌ها بساطی شد. بساطی بود. شغل‌ها ایجاد شد. بر سر راه کاروان‌ها تاتر سایه چینی اجرا شد. بعد غربیان چای خواستند و در قرن نوزدهم بود که انگلیس خبیث دید که چای که اینقدر نیکوست را برود و در هند بکارد. و رفت در شمال هند اول و بعد در جنوب هند چای کاشت. چای دارجلینگ را در شمال کاشت و مردم چای هند را نیکوتر شمردند و چای چینی از قابلیت افتاد. هندیان چای نمی‌دانستند چیست.

خوب این‌ها همه مناسبات پیچیده‌ای است. بعد رادیو گفت که حالا چای‌های مرغوب چینی هست که چین برای خودش نگاه می دارد و کمتر کسی می شناسدشان.  بعد در زبان فارسی واژه چای‌خانه ابداع شد. از دو واژه بیگانه و خودی. یعنی مردم چای را بردند در خانه‌شان.  و چای را نوشیدند در خانه‌شان.  و هیچ‌وقت نبود که مردم فقط خودشان باشند. و هیچ زبانی نبود که تنها خودش باشد. زبان‌ها با هم رفت و آمد داشتند. بعد من کنار رادیو خوابم برد و دیگر ندانستم چه شد.

حالا هم بروم برای سین شام درست کنم. گفتم نرگسی درست کنم؟ گفت همان مائده سبز و زرد و سپید را می‌گویی؟


محالات


برکه خاستم  با چند پرسش تاج‌السلطنه و اوضاع نابسامان عرفان روبرو شدم.
زندگی من در محال‌ات است. همان ابسورد. دهخدا نوشته ناممکن. من در ناممکن زندگی کردم و در نامکان. از روز اول هم همین‌طور بوده است. البته نه منکر غم می‌شوم و نه شادی. اما دل‌تنگی. کالای تجملی‌ای است. در پاسخ دلت برای سین تنگ نمی‌شود. پاسخ دادم روزی. همین چند روز پیش. به خوابم می‌آید. سنگی می‌شود بر سینه‌ام که برداشتن و تکان دادنش کار حضرت فیل است. مدتی از در دوستی با فیل‌ها در آمدم. گذشت آن روزگار. غربت‌ها همیشه جغرافیا ندارد. من دلم برای کسی که با من زندگی می‌کند تنگ می‌شود. اما نمی‌خواهم کسی را در این جهان دیدار کنم.
دلم می‌خواهد ایران دست از سرم بردارد. همه چیز تجرید شود. تنها زبان بماند. فارسی. همه به فکر در آید. بنشینم و به فکر در آیم.


آمیختگی گوش و حلق


نیشابور عزیز امروز  رادیو گوش کرد. به اندازه یک ساعت و نیم کلفتی. اما چون حقوقی بایت آن دریافت نکرد. آن‌چه را که شنید و نغز هم بود با شما در میان نخواهد گذاشت. رادیو گفت فردا هم برمی‌گردد. همان اقای خوب صدا بود.  گفت فردا همین ساعت می‌آید و باز کتاب می خواند. نیشابور فکر می کند که چنین آمیختگی، آمیختگی گوش و حنجره آن آقا نیک‌تر از بازی‌های دیگر عشق است. فقط ظرف  و کاهو نباید شست به آن هنگام. می‌شود زردک و سیب‌زمینی پوست کند. گردو هم نمی‌شود شکست. جامه می‌توان اتو کرد.  سکوت باید کرد.

۲۰ مهر ۱۳۹۱

حکمت‌ها و ملکه و


این رادیو همینطور حرف می‌زند
دراز کشیده بودم و اوقاتم تلخ بود می‌دانستم باید ایستگاه را عوض کنم و به ادبیاتی چیزی گوش دهم وگرنه تلخ‌تر می‌شود وقتم. یک آقای اهل کروعاصی بود. من تصمیم گرفتم کروآسی را اینطور بنویسم. که با یک تیر دو نشان زده باشم. یعنی چی کروآسی. عاصی بهتر است. حداقل معنی می‌دهد.بله، یک آقایی اهل آن جا امده‌اند در فرانسه و دانشمند شده‌اند. شاید هم چون دیدند دارند دانش‌مند می‌شوند آمده اند فرانسه. بیولوژیست بودند و شدند،. بعد به سرشان زده بروند دنبال جاودانگی. به همین سادگی. که دیگر نمی‌میریم. خوب همین این جایش بود که به خودم گفتم ایستگاه را عوض کنم. اما خودم گوش نداد به حرفم. بله آن آقا تصمیم گرفتند که نمی‌ریم. گفتند مثلا سال ۱۹۵۰ متوسط طول عمر- چقدر این عبارت زشتی‌ست، ۵۹ سال بوده و حالا شده نزدیک هشتاد سال اینطورها. اگر آن‌وقت‌ها می‌گفتند به آدم‌های میرا که در فلان سال اینقدر به عمرتان اضافه می‌شود، باور که نمی‌کردند. می‌کردند؟ در قرن هجدهم هم سی و چند سال بوده. پس هیچ عجیب نیست. نه اینکه عجیب نیست، شدنی است. بعد کمی توصیح دادند که پنجاه سال است که باکتریی در گوشت کشف کردند که هر کاری با این باکتری کردند که بمیرد نمرده است و حالاچسبیده اند به این باکتری و می‌خواهند رازش را بر ملا کنند. می‌گفت صحبت بر سر پیر شدن و نمردن هم نیست و صحبت بر سر جوان ماندن و نمردن است. یکی دیگر هم بود هنوز خیلی دانش‌مند نشده بود. گفت بله با پیری بیماری هم می‌آید و با بیماری پیر می‌میرد. یک روز مرگ تصادفی خواهد شد. گفتم با خودم باز جای شکرش باقی ست. بعد دوباره همان آقای کروعاصی اولی گفت آدم بچه بچه بچه بچه بچه‌اش را می‌بیند.   همینطور ادامه داد. من دیگر می‌خواستم ایستگاه را عوض کنم. تلخی اوقاتم به تریاک رسیده بود. احساس کردم که دیگر جای نفس کشیدن نیست. ناگهان کوهستان را پوشیده از جمعیت دیدم و برهوت را که دیگر برهوت نبود و من برای روز مبادا گذاشته بودم.  اما درست همان موقع رادیو صدایی از خودش پخش کرد که می‌گفت، صدایی نرم و گرم  و آرام بود که زنبورها وقتی به اندازه‌ای از زاد و ولد می‌رسند تولید مثل را متوقف می‌کنند و ملکه نکاح را قطع. مگس‌ها هم از همین حکمت‌ها به کار می‌برند. فکر کردم اگر زنبورها به جای ملکه آقا داشتند....
بعد از رادیو دور شدم. یعنی صدایش را نشیندم.


بابایان محترم و پارلمان خدایان


امروز صیح خیلی زود یک بابایی خیلی محترم می‌گفت باید پارلمان خدایان تآسیس شود. رادیو صدایش را پخش می‌کرد. گفت خدایان باید خودشان حرف بزنند. گفت که روحانیون نمایندگان خوب و مناسبی برای خدایان نیستند. گفت برای روحانیت دین مهم ‌تر است از خدا.  بعد هم گفت که خدایان یکی نیستند.  و مردمان این خدایان یعنی بندگان این خدایان هم با هم فرق می‌کنند و مشکلات از این‌جا ناشی می‌شود.

حالا من همین امروز ظهر به فکرم رسید که یکی دیگر از مشکلات از واژه‌ها می‌آید. واژه‌ها یکی نیستند. یعنی وقتی هم که ما فکر و گمان می‌کنیم یکی هستند، یکی نیستند. مثلا همین امروز قبل از ظهر بود که سخنان آقای صافی را می‌خواندم. متوجه شدم که آین آقا که ایشان هم محترم هستند و البته خدایش با آن یکی دیگر آقای محترم فرق می‌کند، واژه بی‌باک را طوری استفاده کرده‌اند که معنای دیگری می‌دهد. گفته‌اند: کسانی که بی‌باک و نسنجیده حرف می‌زنند برای کشور مشکل می‌آفرینند. حالا اصلا از این هم بگذریم که آفرینش کار خداست. اما یکی که بخواند گمان می‌تواند بکند که بی‌باکی مشکل می‌افریند. مشکل آفرین است. راستی این آفرینی که در مدرسه به ما می‌گفتند و نمی‌گفتند از همین‌جا می‌آید؟ حالا من نمی‌خواهم بگویم که یک پارلمانی درست کنیم که مردم با واژه‌هایی که فرق می‌کند با هم حرف بزند. یعنی نمایندگان آن مردم مختلف. اما خوب ممکن است این به پارگی یا شکستگی واژه منجر شود. اگر کاری نکنیم. این بکشد آن بکشد. بکشد را هم می‌توان بکُشد خواند و دیگر باید خدا رحم کند و خدا هم که همان خدا نیست و حالا شما برو خر بیاور و باقالی بار کن.



دوری از دنیا


وبلاگ‌ها دارند مرحوم می‌شوند.
وقتی مداد را کنار گذاشتم و بر دکمه‌ها، کلیدها زدم، زیاد اشتباه می‌کردم. ه را با ح. ز را با ذ. متوجه می‌شدم یا نمی‌شدم. از اشتباه در می‌آوردم یا نه، حروفی را که با هم ترکیب می‌شدند و واژه‌ای می‌ساختند. هنوز از نظمی پیروی می‌کردم. با مداد با حافظه دستم می نوشتم و کلید و دکمه ذخیره‌ی خاطره‌ای برای من نداشت. حالا که دور می‌شوم. نپرسید از چه. حالا که دور می شوم. اگر اشتباه هم کنم. بر نمی‌گردم به عقب. احساس می‌کنم که دلم نمی‌خواهد از نظمی پیروی کنم. دارم نظم خودم را جانشین می کنم. دارم دور می‌شوم از دنیا. به زودی حروف‌ها در متون من واژه‌ای را ترکیب خواهند کرد که دیگر با دیگری حرفی نمی‌زند. ندارد که بزند.
دنیای مجازی محل بی در و پیکری‌ست. رفتن‌ها و آمدن‌ها سرگیجه آورند. هر کس و ناکسی در را باز می‌کند و هر وقت خواست می بیندد و باز باز می کند. با خلق من نمی‌سازد. بی سامان می‌کند.  مثل حروف‌هایی که ترکیب‌شان بی معناست. کس و ناکس‌ها را می‌گویم.

اگر دیدید اشتباه کردم و ح را ه  نوشتم. چیزی نیست. دارم دورتر می‌شوم. بزودی چیزی از آن‌چه که خواهم نوشت نخواهید فهمید. نامش جنون است. دوری‌ست. به خودتان بگویید دارد دور می‌شود.
به خانه‌هایی بروید که در آن به رویتان باز است.
مادرم می گفت در دیزی باز است. حیای گربه کجا رفته.

۱۹ مهر ۱۳۹۱

آب با آب یکی بود


من باز برگشتم خانه. گربه هنوز برنگشته است. چند روز پیش سین که از مدرسه به خانه برگشت موشی مرده - به موجودی که تکان نخورد می گویند مرده. خودش را به خواب نزده بود، حیوانات از این کارها کم‌تر بلدند،  موشی افتاده بود جلوی در خانه. افتادن هم نوعی مردن است. سین گفت شاید این را گربه آورده است. آخر گربه‌ها گاهی از این هدایا برای  اربابان‌شان می‌آورند و درست به پای آن‌ها قربانی می‌کنند. یعنی قربانی را می‌اندازند جلوی پای صاحب‌شان.  خانم چ تعریف می‌کرد که زمانی که اتاق خواب‌اش بر گربه باز بوده، گربه هی موش می‌آورده و سر می‌بریده و به رختخواب ارباب می‌برده. ارباب هم یک روز در اتاق را به روی گربه بسته. سین گاهی می‌نشیند جلوی کامپیوتر و عکس‌های گربه را نگاه می‌کند و گاهی به من نشان می‌دهد و اشک می‌ریزد. گاهی می‌گوید دلش تنگ‌اش شده است. من به او نگاه می‌کنم و سیاهه آدم‌هایی را که به خانه برنگشته‌اند مرور می‌کنم. آدم‌هایی که به من برنگشتند. امروز در خیابان که بزرگ بود راه رفتم و ناگهان خود را مطلقا تنها یافتم و گنجشکی  در  گلوگاهم شروع به جیک جیک کرد.

بعدازظهر اعتصاب بود و خیابان‌ها بسته. پلیس‌های ضد شورش هم حتی مترو سوار شدند. با زره‌ها و کلاه‌خود‌شان. در مترو هیچ‌کس با هیچ‌کس حرف نمی‌زد. صدایی با همه حرف می‌زد. مثل خدا. پیدا نبود. نمی‌شد روی کسی گذاشت‌ش صدا را. هر ایستگاه را می‌نامید. مثل یهووه، خدای یهودیان در کتاب مقدس. که بندگانش را یک به یک می‌نامید. گاهی هم به انگلیسی و ایتالیایی می‌گفت مواظب باشند که به هنگام پایین آمدن یا پیاده شدن از واگن نیافتند. گدایی در یکی از راهروها تکیه به دیوار داده  و بر چاهک نشسته از من پرسید خوب است حالم آیا.

به ایستگاه قطار که رسیدم، زود بود. مترو برای این است که زود برسی. همه از جایی می‌آمدند و به جایی می‌رفتند. من تنها چمدان‌ها و بارها را می‌دیدم. در فیلم‌هاست تنها که کسی کسی را می‌بیند. در ایستگاه قطار.  و یا جنگ است و کسی خیال فرار دارد. یا کسی از کسی جدا می‌شود. این‌جا کسی از کسی جدا نمی‌شد. پول‌های سرخ و خردم را دادم و کبریتی کوچک‌تر از معمول خریدم.  قهوه‌ای گرفتم و بر صندلی حصیری و خالی نشستم. هیچ‌کس با هیچ‌کس ربطی نداشت  حتی آن‌ها که در کنار هم پشت یک میز نشسته بودند. سیگاری را که نکشیدم روشن کردم. هیچ‌چیز به هیچ‌چیز ربط نداشت. آتش به سیگار نگرفت. کتابم را از جیب کیفم بیرون آوردم. آن‌چه غرب از غرب نمی‌داند. و نخواندم.

در قطار هم همان داستان بود و حکایت،  تا گاوها آغاز شدند و درخت‌ها دست هم را گرفتند و رود جاری شد. آب با آب یکی بود.

چون دل‌برانه بنگری در جان سرگردان من





۱۳ مهر ۱۳۹۱

تا آن‌جا


گاهی آدم از حالا تا دم کردن چای و ریختنش در فنجان وقت دارد که زندگی کند
یعنی به خودش می‌گوید فعلا بروم چای درست کنم
بعدش لابد خدا بزرگ است
در این صورت بهتر است  عملیات را لفت بدهد


انگورها را لفتش مده غُجمه مِرَه
دهخدا می‌گه


دل‌های تنگ و بیمارستان‌ها


آدم تعجب می‌کند که قدیم‌ها خیلی قدیم‌ها
قدما هم دل‌شان تنگ بوده
تنگ می‌شده
مردمان نخستین حتی
سخن از پیش‌رفت و ترقی و توسعه
بی‌هوده‌ است

بیمارستان‌ها تنها قلب‌های گشاد را عمل می‌کنند


نفس نوشته


در نوشتن نَفَسی هست
نفس نویسنده
نفس نوشته
که اگر خواننده آن را پیدا نکند
نخواهد توانست خواندن
خواندن هم‌نفسی‌ست
هم‌دمی


 و نوشتن روح قدسی‌ست
که زنی باکره را آبستن می‌کند


دو پا و چهار پا


آقای پل ویریلیو همان نظریه‌پرداز سرعت فرمودند که بانک با اسب رابطه دارد. یعنی اگر اسب نبود که آدم دو پا سوارش بشود بانک هم نبود. حالا نیایید بپرسید که چیست این رابطه اسب و بانک. من همان اول سر نخ را به دست‌تان دادم. گفتم ایشان نظریه‌پرداز سرعت هستند. آدم دو پا وقتی دید اسب چهار پا دارد بعد از اینکه اسمشان را گذاشت چهارپایان سوارشان شد.  و زود‌تر رسید. تا این‌جایش را داشته باشید از این‌جا به بعد خودشان بیایند برایتان توضیح بدهند. من خسته شدم.
فقط این را اضافه کنم که ایشان نخواهند به شما گفت، وقتی  آدم دوپا سوار چهارپایان شد، متوجه نبود سوار خودش خواهد شد.


ماه شب‌ چهارده


خانم تاج‌السلطنه

داشتیم از تپه می کشیدیم بالا . از ایستگاه قطار گذشته بودیم که ماه پیدا شد.  پشت کلاف سیم‌ها.  جای عکس بود  دوربین با من نبود. ماه با ما آمد. بزرگ بود و گرد. گشت و گذار  مرغان در ارتفاعی مشخص از زمین نشان از غروب داشت. شب داشت می‌افتاد. چشم بر هم می‌زدی افتاده بود. تا چشم بر هم زدن راه بود. رنگ آسمان بر می‌گشت. زرد به داستان وارد می‌شد. ماه با ما می‌آمد. فکر می‌کردم آسمان آنقدر بزرگ است و ماه بالا و بلند. اما نبود. ما که به راست می چرخیدیم. ماه به جانب چپ می‌شد. نمی‌شد که در برابر ما باشد. درست بالای دامن ما. گاهی بالای درختان اقاقیا. گاهی بر زمین خالی از کشت. باز پشت سیم‌ها. سیم‌های برق. راننده چشم از جاده بر گرفته بود و به جانب ماه داده بود. بعد بالای آبادی. راننده مسیر همیشگی‌اش را نرفت. به جانب چپ پیچید. به سمت ماه. از تپه بالا آمدیم. ماه با ما آمد. ما با ماه آمدیم.  به در خانه که رسیدیم. ماه بالای پشت بام بود.

بعد شب شد. سیاه شد. سین از پنجره ماه را دید. بعد شب‌تر شد.  و هر چیز که در حیاط بود سایه‌اش افتاد بر زمین. هزاران برگ نیافتاده نقش بر زمین شد.

بعد کسی نوشت این‌جا بر  انترنت «ماه شب چهارده را از دست ندین».