۱۵ شهریور ۱۳۹۱

شهر زیبا




داشتم فیلم شهر زیبای آقای فرهادی را می‌دیدم. همین روزها در پاریس بر پرده است. اما فیلم را از خانم ف قرض گرفتم. که تصویرش خوب نبود و صدایش افتضاح.
اما قصاص.
در فیلم‌های اصغر فرهادی جامعه‌ای نشان داده می‌شود هزارتو که هیچ راه خروجی ندارد.  و راه ورودش بی‌نهایت. جامعه‌ای با قوانین و قراردادها و سنت‌ها و کد‌ها که مسئله را از جایی به جای دیگر می‌برد بی آن‌که حلش کند. که نظمش از بی‌نظمی‌ست و دیگر همه آن قوانین و قراردادها و سنت‌ها و کدها کار نمی‌کنند و پاسخ نمی‌دهند.
اما قصاص.
وحشت‌ناک است. قصاص نیست که وحشت‌ناک است. بر عهده فرد و خویشان و والدین گذاشتنش وحشت‌ناک است. وحشت‌ناک است چون ماجرا را مشکل می‌کند. می‌پیچاند. بار بر دوش خویشان قربانی را سنگین‌تر می‌کند. چنین قدرتی در اختیار فرد، پدر یا مادر گذاشتن وحشت‌ناک است. برای آدم امروز و در مناسبات و روابط امروز وحشت‌ناک است.
از روح قصاص و فلسفه آن که حذر از قتل است دور می‌شود و آزادی قتل- مرگی را به فرد وامی‌گذارد. او را به قتل نزدیک می‌کند.
این‌جا سخن من اعدام و مجازات اعدام نیست. اعدام را و مجازات اعدام را جامعه و نهادش تصمیم می‌گیرد. اما تصور کنید که کسی سرش بالای دار است و آن پایین زنی یا  مردی ایستاده‌اند که سر اعدامی به دهان  آن‌ها بسته است.  و دهان آن‌ها به هزار و یک چیز.
این هزار و یک چیز را آقای فرهادی در فیلم‌هایش به خوبی نشان می‌دهد.

هیچ نظری موجود نیست: