۸ مهر ۱۳۹۱

دو فیلم


چن روز پیش یه فیلم دیدم. نشسته بودم تو خونه. فیلم رو یکی از مدیاتک گرفته بود. عکس روش یه عروس بود  بغل یه داماد. عروسه ترک بود. ترک ترکیه و داماده هم. هر دو تو آلمان. روی جلد نوشته بود برنده جایزه جشن‌واره برلن شده. یه سالی برای خودش. به نظرم آمد که فیلم رو دیدم. چیزی از داستان به یادم نبود. فیلم را به هزار زحمت گذاشتم. فیلمای از مدیاتک آمده گاهی این‌طورن. باید اونارو  سنباده بکشی. صفحه‌ها رومی‌گم تا اسباب قبول کنه و ببلعدشون. هیچی، فیلم شروع شد. دو تا بدبخت بیچاره بودن تو آلمان. یکی هیچ‌کی نداش. پسره و اون یکی، دختره همه‌کس داش. هر دو می‌خواستن فرار کنن مرده از بی‌کسی‌ش و دختره از کس و کارش. تو بیمارستان به هم برخوردن. هر دو خواسته بودن خود شونو بکشن. بعد دختره آویزان پسره شد که بیا منو بگیر. یه بار سینه‌هاشو نشونش داد و یه بار هم رگ دستشو برید. گفت که چیزی ازش نمی‌خواد. می‌خواد از کس و کارش بیاد بیرون و آزاد باشه و هر کاری خواس بکنه. دختره ازاد شد. عروسی کردن. بعد همینطور فلاکت بود. پشت فلاکت. طولانی هم بود. پسره همه‌ش لخت بود تو اتاقش. اتاقش زرد بود و قرمز. لخت بود و خودشو هی پرت می‌کرد و می خورد به دیوار. یا یه چیزی پرت می‌کرد و می‌خورد به دیوار یا یه چیزی می کشید. بعد پسره افتاد زندان. یکی رو کشت. دختره رفت ترکیه. اونجا دنبال آزادی گشت. اونجام آزادی بود. پسره هم تو زندان آزاد شد. از خودش. فیلم باز تمام نشد. فلاکت بود. پسره از زندان اومد بیرون و رفت ترکیه دنباله دختره. ما دیگه فکر کرده بودیم دختره مرده از بس کتک خورده بود و تو کوچه  چاقو خورده بود. نمرده بود. بالاخره یه روزی فیلم تمام شد. حال ما هم بد شد.

بعدش اما یعنی او که فیلم رو گرفته بود یه فیلم دیگه هم گرفته بود. تایوانی. سکوت بود. آبی بود. آبی کم رنگ اون هم. ابر بود. نه آبستن .  دوچرخه داشت.  و درهایی کشویی. رنگ سبز هم بود. اون هم ملایم. دختری بود و پسری. در حد معجزه. پسره می‌خواس بره سربازی. به دختره گفت برات می‌نویسم. براش نوشت. نامه‌هایی ملایم. پسره پیرهن آستین کوتاه داشت وروی قلبش جیب داشت و سیگارشو  می ذاش اون‌جا. هیچ‌چی از پرده گذر نمی‌کرد. حتی بوی سیگار. مثه این که مهی که تو هوا بود همه رو جذب می‌کرد. پسره و دختره هم تا آخر اون طرف موندن. دختره رفته بود و پسره دنبالش گشت و پیداش کرد. نیامده بود بماند. آمده بود مرخصی و فرداش باید می‌رفت. اون‌هام با هم کاری نکردن. همو پیدا کردن. عین بچه‌ها به هم رسیدن. از دیدن هم شاد شدن. شادی‌شون هم از پرده نیافتاد و گذر نکرد. همونجا موند. دنبال آزادی نبودن. دنبال چیزی که خیال می‌کردن نداشتن نبودن. پسره با نامه نوشتن شروع کرده بود. آزادی نمی‌خواس. می‌خواس نامه بنویسه. بعد هم دنباله دختره گشت وقتی دختره نبود. بعد هم پیداش کرد. بعد هم رفتند وسط خیابان سوپ خوردن. بعد اومدن بیرون و پسره بایست می‌رفت. قطار رفته بود. رفتن تو ایستگاه اتوبوس. بارون گرفت. رفتن زیر چتر. کنار هم ایستادن فقط. بعد تو اون رنگ‌های ملایم و هوای ملایم دست همو گرفتن و فیلم تمام شد. مثه این‌که نمی‌خواستن همو آلوده کنن یعنی کارگردانه نمی‌خواس ما رو آلوده کنه.

هیچ نظری موجود نیست: