۳۱ شهریور ۱۳۹۱

گفتا غم تو دارم


من از این که ما هنوز با یک زبان با هم حرف می زنیم در تعجبم. این‌همه که با هم فرق داریم. آیا ما واقعا با یک زبان با هم حرف می‌زنیم؟ چطور ممکن است؟ وقتی غم من غم تو نیست؟ ما یک واژه تنها برای غم داریم. حتی به درد دهان خود را گشودن هم نمی‌خورد. گفتا غم تو دارم. غم من نداری . غم خودت را داری. ما تنها در فریادهامان که بی‌زبان است و به زبان نمی‌آید با همیم. مثل همیم. ما در آغاز و در نهایت‌ها به هم می‌رسیم. در زادن و مردن. در میانه، در آن‌چه نامش زندگی‌ست، بی‌همیم ، بی واژه. نوشتن دادن نام است و در پی واژه رفتن . نوشتن در به در درِ کلمات را زدن است تا شاید یکی بگشاید. یکی هم اگر باشد و باز کند در را. آن نیست. نشانی اشتباه بوده است.  آن واژه در این خانه نیست آقا. به دنبال آن‌یم. آن، واژه‌ خوبی‌ست. آن، پشت هر واژه است  و هیچ دری اما به رویش گشوده نمی‌شود. باید به دری دیگر رفت و در به در شد. نوشتن در به دری‌ست.
به دنبال چه می‌گردی؟ به دنبال غمم می‌گردم آقا. به دنبال واژه مناسب می‌گردم. نشانی دقیق. می‌خواهم ثبت‌اش کنم. چنان‌که پدری نام فرزندش را در اداره ثبت احوال ثبت می‌کند. آقا این غم من است. این روز در این ساعت نیمی از شب گذشته، در موسمی از چهار گذشته، زاده شد. با درد فراوان. از آن من است. اما نام غم‌ها از شمار نام آدم‌ها از صد و بیست چهار هزار پیامبر از نام امامان  و قدیسان  و معصومان بر روی زمین فراتر می‌رود. از اداره ثبت احوال می‌گذرد.
ما پدر غم هامان هستیم. مادرش به دنیاشان می آورد.  غصه غم‌شان را می خورد. نوشتن پدرانه است.


هیچ نظری موجود نیست: