۳۱ شهریور ۱۳۹۱

لیموهایی در تاریکی


رفته بودم نمایشگاه نقاشی‌های فرهاد استوانی. باران هم می‌آمد. هیچ‌کس در گالری نبود. آستوانی را من تازه شناختم. دانیل نشانم داد. ایشان طبیعت را می‌کشند. تنه‌های درخت مثلا . آخرین نقاشی‌هایش نوستالژیک است. من دیگر به نوستالژی باور ندارم. دیروز رادیو می‌گفت نوستالژی یعنی زخم کهنه‌ای که هنوز درد می‌کند یعنی درد می‌آورد. نمی‌دانم گمان کنم با این امر موهوم مشکل‌دار شده‌ام.  شاید هم چون کودکی‌ست آن زخم کهنه.  و ما در هر حال کودکی را ترک می‌کنیم. شاید هم نمی‌کنیم. چند تابلو درخت را نشان می‌داد. درخت سپیدار.  و منولیا و درخت لیمو. بر منولیاها نور بود. روشن بودند و سپید. سپیدار پر ابهام بود و لیموها در تاریکی بودند. مثل اینکه نقاش در شب تهران نشسته باشد و لیمو را در میان انبوه برگ‌های معطر کشیده باشد. نوشته بود که خانه‌شان در یوسف‌آباد بوده است.  نمی‌دانم یعنی از خود پرسیدم مگر منولیا ایرانی‌ست. شاید از نوع درختی آن بوده. در هر حال او تنها گل‌هایش را کشیده بود. خودش هم آن‌جا نشسته بود و نرفتم از خودش بپرسم رفته بودم نقاشی‌هایش را ببینم و نه خودش را.
نمی‌دانم چرا لیموها را چنان در تاریکی کشیده بود. برای من لیمو نورانی‌ست. روز است. لیموهایش هنوز نرسیده بودند. ترش بودند. در هر حال با خودم گفتم آن‌ها را به دیوار اتاقم نخواهم آویخت. فعلا دیوار شکسته است. منولیاها که با مهارت کشیده شده بود مرا یاد نقاشی‌های داروخانه‌ها انداخت. یاد دروس بیولوژی. آن زمان که داروساز ها نقاش هم بودند. اما بزرگ‌ترین تابلو جایی بود در ایران که هر کس که ایران را دیده است آن‌جا را دیده است. کوه‌هایی بود نه بلند و در فاصله‌ای از ما درختی بود. یک دانه. درختِ خاک‌های خشک بود.  یک سوی درخت هم به جانب آسمان شوق داشت. آن تابلو هم تاریک بود اما درخت در روشنایی بود. درخت روشنایی بود.
تنها ول‌خرجی که آقای استوانی در زرد به کار برده بودند در آن درخت بود. خواستم بروم و یپرسم‌شان که آیا نور را در ایران جا گذاشته است، نرفتم.

هیچ نظری موجود نیست: