۲۵ شهریور ۱۳۹۱

لرزش صدا و اندیشه


او که نشسته بود در مقابل من گفت: وقت‌هایی که می‌آیی دلت برای سین تنگ نمی‌شود؟
با لرزشی در صدا گفتم: من عادت به ترک کردن دارم. لرزش تنها در صدا نبود. خیلی مطمئن به آن‌چه می‌گفتم نبودم. ادامه دادم که من همه چیز را ترک کرده‌ام.  حالا دیگر بودن مشکلم نیست. بودن با کسی را می‌گویم. نیازی به کسی ندارم. برای دوست داشتن نیازی به دیگری نیست. می‌توانم،  و با خود فکر می‌کردم آیا او که مقابل من نشسته این توانستن را می‌تواند تعبیر کند.
گفتم، اما به خوابم می‌آید و آن‌وقت صبح بیدار شدن دشوار است. اول باید تخته سنگ را از روی سینه‌ات بلند کنی.
زندگی گاهی خلاف جهت ما حرکت می‌کند. با این‌که زندگی ماست،  راه ما را قطع می‌کند. گاهی ما بی زندگی زندگی می‌کنیم. مثل این‌که در راه دیگری قدم بر می‌داریم. فکر می‌کنم آن‌‌جا که زندگی ما را قطع می‌کند نقطه مرگ است. از مرگ نیست که می‌میریم.
تمام امروز صدایم می‌لرزید با تمام اندیشه‌هایم.

هیچ نظری موجود نیست: