۸ مهر ۱۳۹۱

دو فیلم


چن روز پیش یه فیلم دیدم. نشسته بودم تو خونه. فیلم رو یکی از مدیاتک گرفته بود. عکس روش یه عروس بود  بغل یه داماد. عروسه ترک بود. ترک ترکیه و داماده هم. هر دو تو آلمان. روی جلد نوشته بود برنده جایزه جشن‌واره برلن شده. یه سالی برای خودش. به نظرم آمد که فیلم رو دیدم. چیزی از داستان به یادم نبود. فیلم را به هزار زحمت گذاشتم. فیلمای از مدیاتک آمده گاهی این‌طورن. باید اونارو  سنباده بکشی. صفحه‌ها رومی‌گم تا اسباب قبول کنه و ببلعدشون. هیچی، فیلم شروع شد. دو تا بدبخت بیچاره بودن تو آلمان. یکی هیچ‌کی نداش. پسره و اون یکی، دختره همه‌کس داش. هر دو می‌خواستن فرار کنن مرده از بی‌کسی‌ش و دختره از کس و کارش. تو بیمارستان به هم برخوردن. هر دو خواسته بودن خود شونو بکشن. بعد دختره آویزان پسره شد که بیا منو بگیر. یه بار سینه‌هاشو نشونش داد و یه بار هم رگ دستشو برید. گفت که چیزی ازش نمی‌خواد. می‌خواد از کس و کارش بیاد بیرون و آزاد باشه و هر کاری خواس بکنه. دختره ازاد شد. عروسی کردن. بعد همینطور فلاکت بود. پشت فلاکت. طولانی هم بود. پسره همه‌ش لخت بود تو اتاقش. اتاقش زرد بود و قرمز. لخت بود و خودشو هی پرت می‌کرد و می خورد به دیوار. یا یه چیزی پرت می‌کرد و می‌خورد به دیوار یا یه چیزی می کشید. بعد پسره افتاد زندان. یکی رو کشت. دختره رفت ترکیه. اونجا دنبال آزادی گشت. اونجام آزادی بود. پسره هم تو زندان آزاد شد. از خودش. فیلم باز تمام نشد. فلاکت بود. پسره از زندان اومد بیرون و رفت ترکیه دنباله دختره. ما دیگه فکر کرده بودیم دختره مرده از بس کتک خورده بود و تو کوچه  چاقو خورده بود. نمرده بود. بالاخره یه روزی فیلم تمام شد. حال ما هم بد شد.

بعدش اما یعنی او که فیلم رو گرفته بود یه فیلم دیگه هم گرفته بود. تایوانی. سکوت بود. آبی بود. آبی کم رنگ اون هم. ابر بود. نه آبستن .  دوچرخه داشت.  و درهایی کشویی. رنگ سبز هم بود. اون هم ملایم. دختری بود و پسری. در حد معجزه. پسره می‌خواس بره سربازی. به دختره گفت برات می‌نویسم. براش نوشت. نامه‌هایی ملایم. پسره پیرهن آستین کوتاه داشت وروی قلبش جیب داشت و سیگارشو  می ذاش اون‌جا. هیچ‌چی از پرده گذر نمی‌کرد. حتی بوی سیگار. مثه این که مهی که تو هوا بود همه رو جذب می‌کرد. پسره و دختره هم تا آخر اون طرف موندن. دختره رفته بود و پسره دنبالش گشت و پیداش کرد. نیامده بود بماند. آمده بود مرخصی و فرداش باید می‌رفت. اون‌هام با هم کاری نکردن. همو پیدا کردن. عین بچه‌ها به هم رسیدن. از دیدن هم شاد شدن. شادی‌شون هم از پرده نیافتاد و گذر نکرد. همونجا موند. دنبال آزادی نبودن. دنبال چیزی که خیال می‌کردن نداشتن نبودن. پسره با نامه نوشتن شروع کرده بود. آزادی نمی‌خواس. می‌خواس نامه بنویسه. بعد هم دنباله دختره گشت وقتی دختره نبود. بعد هم پیداش کرد. بعد هم رفتند وسط خیابان سوپ خوردن. بعد اومدن بیرون و پسره بایست می‌رفت. قطار رفته بود. رفتن تو ایستگاه اتوبوس. بارون گرفت. رفتن زیر چتر. کنار هم ایستادن فقط. بعد تو اون رنگ‌های ملایم و هوای ملایم دست همو گرفتن و فیلم تمام شد. مثه این‌که نمی‌خواستن همو آلوده کنن یعنی کارگردانه نمی‌خواس ما رو آلوده کنه.

۶ مهر ۱۳۹۱

آمدن از چیزی


نخوردن از خوردن می‌آید. نخوابیدن از خوابیدن. نرفتن از رفتن . نیامدن از آمدن. ندویدن از دویدن. نبودن از بودن. تنها مردن است که از خودش می‌آید.  نمردن هم  ندارد.

فصل انگورچینی


خانه که خالی شد سیگارهایی را که نمی‌کشم روشن خواهم کرد.
اغیار. من اگر سلطان سرزمینی بودم همه را برون مرز می‌راندم. خاکی خالی. دشمن. خود را هم اگر می‌توانستم از خویش خالی می‌کردم. پنجره‌ها را که  باز کنم  باران خواهد آمد. این‌جا کسی از باران تمجید نمی‌کند. باران  خیسی است.  پای پیاده راه می‌افتادم و سرزمینم را از شمال به جنوب و از شرق به غرب راه می‌رفتم. خداوند پا داده است نه برای سوار شدن بر اتومبیل. برای راه رفتن . جز  درخت خویشی برنمی‌گزیدم و جز با حشرات گفت‌گو نمی‌کردم.
باران که می‌آمد کوچ می‌کردم. برف که می‌آمد در تابستان اطراق می‌کردم. شب از خستگی می‌خوابیدم و با صبح بیدار می‌شدم. با خورشید میانه‌ی خوبی می‌داشتم. می‌گذاشتم هر وقت که می‌خواهد طلوع کند و هر جا که می‌خواهد غروب. از کوه سر در آورد و بالای اقیانوس به هر رنگی که خوش دارد در آید. از او سوآل نمی‌کردم غیبتش را. خواب بی‌وقتش را پشت ابر. مستقیم تابیدن‌اش و بی‌سایه‌گی مرا و فروغ نارنجی‌اش را در پاییز بر انگورهای دیگر رسیده. پشت باد راه می‌رفتم.
کولی‌ها آمده‌اند. با دندان‌های طلای‌شان و دامن‌ها و موهای بلند و پستان‌های درشت زنان. و سبدهای بافته‌. و اجاق‌های روشن. فصل انگور چینی‌ست. بروم از مردان‌شان چاقو بخرم.
  و به وقت مردن می‌مردم.


مهره‌های سرگردان


امروز یکی از روزهای مبادا
نخم تمام شد
مهره ها سرگردان


ترحم و مهربانی


رادیو می‌گفت
حکیم بودایی می‌گوید
ترحم
نزدیکی ترس و رنج است و
مهربانی
نزدیکی عشق و رنج

من به هر دو لغت‌نامه دهخدا و لسان عرب نگاه کردم
در هر دو ترحم و مهربانی نزدیک بود


جیب‌هایی بر قلب مردان

خیاط‌‌ها هنوز بر قلب مردان، بر پیرهن‌شان جیب می‌دوزند. مردان دیگر هیچ استفاده‌ای از آن نمی‌کنند.

راوی


نامجو نشسته است و قاطی با سازش. پیرهنی سپید پوشیده. صورت تراشیده.  نمی‌خواهد چیزی ثابت کند. به ارامی می‌گوید که جهان دشت شقایق گشت از این خون. روایت می‌کند. یکی از بازماندگان است. من هم: چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد.


همان‌نقش


دیده‌اید حتما که یکی از هنرپیشه‌ها وسط سریالی می‌رود. عوض می‌شود. جایش هنرپیشه دیگری می‌آید. نقش همان نقش است و داستان همان. اما او نیست. او نمی‌شود و شما در ادامه دادن دیدن سریال تردید می‌کنید. به دل‌تان نمی‌نشیند. در زندگی هم پیش می‌آید. با یکی زندگی می‌کنید و بعد از مدتی بعد از سال‌ها نقش همان است و داستان همان. اما او نیست. جایش را به یکی دیگر داده است. به دل‌تان نمی‌نشیند. تردید می‌کنید.

۳۱ شهریور ۱۳۹۱

گفتا غم تو دارم


من از این که ما هنوز با یک زبان با هم حرف می زنیم در تعجبم. این‌همه که با هم فرق داریم. آیا ما واقعا با یک زبان با هم حرف می‌زنیم؟ چطور ممکن است؟ وقتی غم من غم تو نیست؟ ما یک واژه تنها برای غم داریم. حتی به درد دهان خود را گشودن هم نمی‌خورد. گفتا غم تو دارم. غم من نداری . غم خودت را داری. ما تنها در فریادهامان که بی‌زبان است و به زبان نمی‌آید با همیم. مثل همیم. ما در آغاز و در نهایت‌ها به هم می‌رسیم. در زادن و مردن. در میانه، در آن‌چه نامش زندگی‌ست، بی‌همیم ، بی واژه. نوشتن دادن نام است و در پی واژه رفتن . نوشتن در به در درِ کلمات را زدن است تا شاید یکی بگشاید. یکی هم اگر باشد و باز کند در را. آن نیست. نشانی اشتباه بوده است.  آن واژه در این خانه نیست آقا. به دنبال آن‌یم. آن، واژه‌ خوبی‌ست. آن، پشت هر واژه است  و هیچ دری اما به رویش گشوده نمی‌شود. باید به دری دیگر رفت و در به در شد. نوشتن در به دری‌ست.
به دنبال چه می‌گردی؟ به دنبال غمم می‌گردم آقا. به دنبال واژه مناسب می‌گردم. نشانی دقیق. می‌خواهم ثبت‌اش کنم. چنان‌که پدری نام فرزندش را در اداره ثبت احوال ثبت می‌کند. آقا این غم من است. این روز در این ساعت نیمی از شب گذشته، در موسمی از چهار گذشته، زاده شد. با درد فراوان. از آن من است. اما نام غم‌ها از شمار نام آدم‌ها از صد و بیست چهار هزار پیامبر از نام امامان  و قدیسان  و معصومان بر روی زمین فراتر می‌رود. از اداره ثبت احوال می‌گذرد.
ما پدر غم هامان هستیم. مادرش به دنیاشان می آورد.  غصه غم‌شان را می خورد. نوشتن پدرانه است.


لیموهایی در تاریکی


رفته بودم نمایشگاه نقاشی‌های فرهاد استوانی. باران هم می‌آمد. هیچ‌کس در گالری نبود. آستوانی را من تازه شناختم. دانیل نشانم داد. ایشان طبیعت را می‌کشند. تنه‌های درخت مثلا . آخرین نقاشی‌هایش نوستالژیک است. من دیگر به نوستالژی باور ندارم. دیروز رادیو می‌گفت نوستالژی یعنی زخم کهنه‌ای که هنوز درد می‌کند یعنی درد می‌آورد. نمی‌دانم گمان کنم با این امر موهوم مشکل‌دار شده‌ام.  شاید هم چون کودکی‌ست آن زخم کهنه.  و ما در هر حال کودکی را ترک می‌کنیم. شاید هم نمی‌کنیم. چند تابلو درخت را نشان می‌داد. درخت سپیدار.  و منولیا و درخت لیمو. بر منولیاها نور بود. روشن بودند و سپید. سپیدار پر ابهام بود و لیموها در تاریکی بودند. مثل اینکه نقاش در شب تهران نشسته باشد و لیمو را در میان انبوه برگ‌های معطر کشیده باشد. نوشته بود که خانه‌شان در یوسف‌آباد بوده است.  نمی‌دانم یعنی از خود پرسیدم مگر منولیا ایرانی‌ست. شاید از نوع درختی آن بوده. در هر حال او تنها گل‌هایش را کشیده بود. خودش هم آن‌جا نشسته بود و نرفتم از خودش بپرسم رفته بودم نقاشی‌هایش را ببینم و نه خودش را.
نمی‌دانم چرا لیموها را چنان در تاریکی کشیده بود. برای من لیمو نورانی‌ست. روز است. لیموهایش هنوز نرسیده بودند. ترش بودند. در هر حال با خودم گفتم آن‌ها را به دیوار اتاقم نخواهم آویخت. فعلا دیوار شکسته است. منولیاها که با مهارت کشیده شده بود مرا یاد نقاشی‌های داروخانه‌ها انداخت. یاد دروس بیولوژی. آن زمان که داروساز ها نقاش هم بودند. اما بزرگ‌ترین تابلو جایی بود در ایران که هر کس که ایران را دیده است آن‌جا را دیده است. کوه‌هایی بود نه بلند و در فاصله‌ای از ما درختی بود. یک دانه. درختِ خاک‌های خشک بود.  یک سوی درخت هم به جانب آسمان شوق داشت. آن تابلو هم تاریک بود اما درخت در روشنایی بود. درخت روشنایی بود.
تنها ول‌خرجی که آقای استوانی در زرد به کار برده بودند در آن درخت بود. خواستم بروم و یپرسم‌شان که آیا نور را در ایران جا گذاشته است، نرفتم.

۲۵ شهریور ۱۳۹۱

در آفتاب پاییز


در آفتاب پاییز چیزی هست
شوقی
مثل تولد نوزادی

شاید  سیب سرخ است
یا تاک‌های هنوز منتظر انگور
رسیدن است


بازگشتن است
به خانه

 غنیمت است
قبل از خواب
آذوقه زمستان


این ها شعر نیست. صرفه‌جویی در نقطه و ویرگول است.
دهخدا هم گفته است آذوقه ممکن است ترکی باشد که آن هم از عربی آمده است. اضافه کرده است ساز راه و این واژه چقدر که زیباست. و من عکسی از این زیبایی به همراه ندارم. تا نشان‌تان دهم.

باد

حال این روزهایش
آسمان دلش را می‌گوید
ابری‌ست
اما ابرهایش را باد هی به این سو و آن سو می‌برد
پس چنین است که آفتاب پشت سایه و سایه پشت آفتاب است
 و خو نمی‌کند
امانش   را بریده است باد
بی‌امان است

امان نه آفتاب است و نه سایه
امان در یکی از این دو بودن است
همیشه
امان همیشه است

سبکی و سنگینی


دو چیز از رفتن باز می‌دارد
از سرعت
یکی فکر کردن
دومی به دیگری فکر کردن
سنگین می‌کند بار بر دوش آدم را

اگر دیدید عده‌ای جلوتر هستند
در راه
بدانید که آن‌ها از این دو سبک هستند

طبلی هست که این آن‌ها  می‌کوبندش  نامش بی‌عاری‌ست
نمی‌دانم از کجا آوردند

بعضی سبک‌تر می‌کوبند و برخی سنگین‌تر

ریشه‌کنی

من از آن‌ها که می‌خواهند چیزی را ریشه‌کن کنند
چیزی مثل فقر
بیماری
یا این‌ آقای کیهان که می‌خواهد یک کاری بکند که توهین به مقدسات اسلامی ریشه‌کن شود
می‌ترسم

این آدم‌ها را هم نمی شود ریشه‌کن کرد
باید از آن‌ها ترسید

یعنی جه


خوب
 من مدتی نبودم
در جای خودم نبودم با کتاب‌هایم نبودم  با این کیبورد عزیز که نرم است و روان و می‌لغزد زیر انگشتان من
دیوان شمس‌ام را نداشتم و
حالا آمده‌ام

اما این حرف‌ها چیست که مولوی زده است؟
رو شانه شو
رو لانه شو
کاشانه شو
دیوانه شو

یعنی چه؟



لرزش صدا و اندیشه


او که نشسته بود در مقابل من گفت: وقت‌هایی که می‌آیی دلت برای سین تنگ نمی‌شود؟
با لرزشی در صدا گفتم: من عادت به ترک کردن دارم. لرزش تنها در صدا نبود. خیلی مطمئن به آن‌چه می‌گفتم نبودم. ادامه دادم که من همه چیز را ترک کرده‌ام.  حالا دیگر بودن مشکلم نیست. بودن با کسی را می‌گویم. نیازی به کسی ندارم. برای دوست داشتن نیازی به دیگری نیست. می‌توانم،  و با خود فکر می‌کردم آیا او که مقابل من نشسته این توانستن را می‌تواند تعبیر کند.
گفتم، اما به خوابم می‌آید و آن‌وقت صبح بیدار شدن دشوار است. اول باید تخته سنگ را از روی سینه‌ات بلند کنی.
زندگی گاهی خلاف جهت ما حرکت می‌کند. با این‌که زندگی ماست،  راه ما را قطع می‌کند. گاهی ما بی زندگی زندگی می‌کنیم. مثل این‌که در راه دیگری قدم بر می‌داریم. فکر می‌کنم آن‌‌جا که زندگی ما را قطع می‌کند نقطه مرگ است. از مرگ نیست که می‌میریم.
تمام امروز صدایم می‌لرزید با تمام اندیشه‌هایم.

۲۴ شهریور ۱۳۹۱

صفت آبی شط


یک نفر آمد
که مثل پریروزهای فکر جوان بود
حنجره‌اش از صفات آبی شط‌ها پر شده بود

۲۱ شهریور ۱۳۹۱

جعبه‌های چیده مرتب


آقای الف را سال‌هاست می‌شناسم. سال‌ها به خانه‌اش رفته‌ام برایم شام درست کرده، تا ساعت‌ها گفته‌ایم و جهان را ساخته و پرداخته‌ایم در آپارتمان کوچکش.
آقای الف دوست و آشنا زیاد دارد از گوشه و کنار جهان بزرگ‌تر از آپارتمانش. از خاور دور و نزدیک. از شمال و جنوب. اما دوست زن ایرانی نه خیلی. غیر از من که زیاد پیشش می روم خانم دیگری هست که من ندیده‌ام. دوست دوست شما لزوما دوست شما نیست.
آقای الف وقتی که دارد مثلا شام تدارک می‌بیند و حواسش آشفته می‌شود مرا به نام او صدا می‌زند. نه نامی دیگر، هرگز. نه نامی از جایی دیگر. به نام مردمی دیگر.
آدم‌ها بی‌آنکه  خود بخواهند جعبه‌هایی چیده‌اند مرتب، ردیف. و در جعبه‌ها چیزهایی گذاشته‌اند بی‌آنکه خود بدانند. مثل وقتی چیزی را گم و گور می‌کنیم.  پنهان می‌کنیم و بعد پیدایش نمی‌کنیم.

اتومبیل آبی و شب سباه


این‌جا دیشب است
اتومبیل آبی‌ است و شب سیاه
ودرختان برگ‌ریزی‌شان را چند روزی متوقف کرده‌اند
گردوهای تازه را به خانم ف نشان داده‌ام و او قیمت‌شان را از مغازه‌دار پرسیده است
مغازه‌دار کفته‌است هفت‌ یورو و نیم کیلویی
گفنه‌ام گران است و خانم ف گفته است این مغازه تا نیمه‌شب باز است
علت گرانی
خانم ف پاکت برداشته است و گردو‌ها را یک به یک در پاکت گذاشته است
دو گردو سه گردو  پنج گردو و هشت
من پشت کرده‌ام به خانم ف به سوی اتومبیل آبی و شب
چند قدم با خانم ف رفته‌ام
خانم ف چند گردو شکسته است
با مشت کوبیده است
گردو را گذاشته است میان خودش و درخت
با دست چپ گردو را نگاه داشته است و با دست راست مشت کوبیده است
گردو شکسته است و گردوهای شکسته را بر کف دست من گذاشته است
رسیده‌ایم آن‌جا که باید از هم جدا شویم
چهار گردو به من داده است و من یکی را برگردانده‌ام و با سه گردو و اتومبیل آبی وشب به خانه آمده‌ام

سبن آن‌وقت‌ها می‌گفت گوردی

۱۵ شهریور ۱۳۹۱

سفرهایی ترا در کوچه‌هاشان خواب می‌بینند


بانک‌ها و بچه‌بازی


امشب می‌خواستم برنامه‌ای در باره بانک‌ها ببینم . درست همان‌وقت ایستگاه تلویزیونی دیگر برنامه‌ای داشت در باره بچه‌بازی در افغانستان. اصلا توطئه بود که من نفهمم که چه کسی این بحران اقتصادی را آفرید و که دنیا در دست کیست. و کیست که دارد یونانیان و اسپانیایی‌ها و ایتالیایی‌ها و  بقیه را بدبخت و بی‌چاره می‌کند. در هر حال موفق شدند و من برنامه بچه‌بازی را نگاه کردم.
بله این غربی‌های بدجنس رفته بودند افغانستان و فیلم گرفته بودند از بچه‌بازی. که چه نشسته‌اید بچه‌بازی در تمام افغانستان جریان دارد. در شمال در جنوب و در مرکز و دولت هم چشم بر آن می‌بندد.
بله، داستان این بود که  همان رؤسای جنگ و زمین‌دارها و قدرت‌مندان که همان قدرت‌مردان باشند، هرکدام چند پسر دارند. به آن‌ها رقص و ساز یاد می‌دهند و این‌جا و آن جا می رقصانندشان و گاهی هم اجاره‌شان می‌دهند. مثلا جایی عروسی است. عروسی مردانه البته.  و گاهی هم با آن‌ها  می‌خوابند. گاهی هم دعوا می‌شود بر سر پسری. هر کدام پسر بیشتری داشته باشد، لاف بیش‌تری می زند و باد بیش‌تری به غبغب‌ می‌اندازد. پسرها را از پدر و مادرشان می‌خرند. به نوعی. البته بچه‌ها هم عمرشان مثل مانکن‌های این‌جا کوتاه است و وقتی دیگر بچه نباشند لطف‌شان را از دست می‌دهند و جایشان را بچه‌های تر وتازه‌تر می‌گیرند.
راستی آخر فیلم گفتند که یکی از این بچه‌بازها فرار کرده رفته است ایران.

حادثه ماه رمضان


رئیس مجلس خبرگان گفت از حادثه‌های خوبی که در کشور اتفاق افتاده یکی ماه رمضان است. و این حادثه را در کنار مثلا برگزاری اجلاس  گذاشته است.
این‌جا دو پرسش برای من مطرح شد:
یکی اینکه مگر ماه رمضان حادثه است
دوم این‌که
مگر قرار بود که ماه رمضان اتفاق نیافتد
شاید هم ایشان خبرهایی داشتن از اتفاق نیافتادن ماه رمضان
هر چه نباشد رئیس  خبرگان هستند

غروب گاوی



گر چه می‌برد هر کجا نظرم ره نبودم که از کجا گذرم




شهر زیبا




داشتم فیلم شهر زیبای آقای فرهادی را می‌دیدم. همین روزها در پاریس بر پرده است. اما فیلم را از خانم ف قرض گرفتم. که تصویرش خوب نبود و صدایش افتضاح.
اما قصاص.
در فیلم‌های اصغر فرهادی جامعه‌ای نشان داده می‌شود هزارتو که هیچ راه خروجی ندارد.  و راه ورودش بی‌نهایت. جامعه‌ای با قوانین و قراردادها و سنت‌ها و کد‌ها که مسئله را از جایی به جای دیگر می‌برد بی آن‌که حلش کند. که نظمش از بی‌نظمی‌ست و دیگر همه آن قوانین و قراردادها و سنت‌ها و کدها کار نمی‌کنند و پاسخ نمی‌دهند.
اما قصاص.
وحشت‌ناک است. قصاص نیست که وحشت‌ناک است. بر عهده فرد و خویشان و والدین گذاشتنش وحشت‌ناک است. وحشت‌ناک است چون ماجرا را مشکل می‌کند. می‌پیچاند. بار بر دوش خویشان قربانی را سنگین‌تر می‌کند. چنین قدرتی در اختیار فرد، پدر یا مادر گذاشتن وحشت‌ناک است. برای آدم امروز و در مناسبات و روابط امروز وحشت‌ناک است.
از روح قصاص و فلسفه آن که حذر از قتل است دور می‌شود و آزادی قتل- مرگی را به فرد وامی‌گذارد. او را به قتل نزدیک می‌کند.
این‌جا سخن من اعدام و مجازات اعدام نیست. اعدام را و مجازات اعدام را جامعه و نهادش تصمیم می‌گیرد. اما تصور کنید که کسی سرش بالای دار است و آن پایین زنی یا  مردی ایستاده‌اند که سر اعدامی به دهان  آن‌ها بسته است.  و دهان آن‌ها به هزار و یک چیز.
این هزار و یک چیز را آقای فرهادی در فیلم‌هایش به خوبی نشان می‌دهد.

۱۱ شهریور ۱۳۹۱

معمای شورش و فوکو و ایران


معمای شورش
میشل فوکو و ایران
قسمت آخر

از پرسش «بعدش چه» نمی‌توان گریخت، در تمام معنی عبارت.
دیدیم، برای فوکو برنامه سیاسی جلب نظر نمی‌کند و او حس نمی‌کند که آغاز دیکتاتوری تازه  تکذیبش کرده است چرا که نزد او قیام، حساب نظم نوین پسا انقلاب را نمی‌کند. « زمانی می‌رسد که این پدیده‌ای که از آن واهمه داشتیم و ما را چنین افسون کرده بود- خودِ تجربه انقلابی- خاموش می‌شود... و روندی در سطحی دیگر شروع می‌شود، واقعیتی دیگر به نوعی»، سخن کوتاه،  برای فوکو جالب نیست. باز هم می‌کوییم این ساده‌لوحی نیست و   خوش‌خدمتی ( او از نخستین کسانی‌ست که قلم به دست می‌گیرد تا انحراف نظام را افشا کند)، بازگشت قدرت است این و استقرار شکل جدید از قدرت. اگر هدف انقلاب ریشه‌کنی سیاست است پس هر انقلابی به شکست می‌انجامد.

معنی قیام اجرای اتوپی نیست، توهم‌زدایی است، توهم قدرت. در صورتی  که از قدرت افسون‌زدایی می‌کند قیام معنی دارد، چرا که امکان فهمیدن مکانیسم‌های قدرت را می‌دهد و تهی بودن عمیق آن را. قیام، خلاء است در بطن قدرت، پایان‌پذیرفتگی قدرت است، همواره مجبور به تجدید، خود را ابداع کردن و جانشین یافتن .
قیام چیزی است که باعث می‌شود  در ناممکنیِ نهادینه‌‌ساختنِ آزادی فریب نخوریم. تقدس را از قدرت می‌گیرد، از آن‌جا که خود را مقدس می‌خواند.

این  تناقضی را که فوکو ذکر کرده بود توضیح می‌دهد. در ایران قیام تنها سیاسی است، چرا که از هیچ‌یک از تعاریف جامعه‌شناسانه و اقتصادی پیروی نمی‌کند. اما در یک حزب هم تجسم نیافته است. احزاب مخالف مثل توده و جبهه ملی پشت سر ماجرا هستند. تجسد قیام در شکلی سیاسی، پایان قیام است. جوهر جامعه، سیاسی است، احزاب میدان سیاسی را تصرف می‌کنند، اما نبوغ انقلاب ایران در این است که توهم تکرار و تناوب، و نمایندگی سیاسی را رد می‌کند. اما بازگشت سیاست اجتناب‌ناپذیر است و از همان راه‌ها و  شبکه‌های قدرت درونی خود جنبش ناشی می‌شود: قیام ناب وجود ندارد. اما ارثیه برپاخاستن ،بدون شک قدرت را شکننده‌تر کردن بود و مردم را محکم‌تر. « معنویتی که به آن رجوع می‌کردند آن‌ها که می‌رفتند  بمیرند بی‌شک ربطی به دولت خونین روحانیت متحجر نداشت». همین است لابد که ناامیدی شهیدان ایرانی را در جنگ بر علیه عراق توضیح می‌دهد که می‌دانستند نظام  دیگر به اندازه‌ی آرزوهایشان  نیست و از آن می‌مردند، و جنبش اصلاح‌طلبان، از بازیگران سابق تندرو انقلاب اسلامی. چهره‌ای چون آیت‌الله منتظری، جانشین خمینی، که علنی بر علیه اعدام‌ زندانیان اعتراض کرد و در حصر شد، میسر نیست مگر در چهارچوب انقلابی مذهبی.

به این معنی، نقشی که مذهب در برپاخیزی بازی کرد، بستِن میدانِ سیاست را دشوار می‌کند. چرا که برای استبداد و خود‌رآیی دشوار است خلا‌‌‌‌ءای را که امر قدسی  در مرکز قدرت مستقر کرده دور و دفع  کند.

الیویه روآ
۲۰۰۴