۱۰ شهریور ۱۳۹۱

معمای شورش و میشل فوکو و ایران


یک بار ،یکی دو سال پیش به هنگام بهار عربی، شروعش، این را نوشته بودم:
«قدرت‌ به مدت سی سال، بیست سال، چهل سال، گاهی بیش‌تر و گاهی کم‌تر، لباس می‌پوشد، لباس عوض می‌کند. از این تالار به آن تالار می‌رود، از این صحنه به آن صحنه. بعد در زمانی کوتاه، برهنه می‌شود. لباسش می‌افتد. لخت و عور. و دوباره لباس می‌پوشد و باز از تالاری به تالاری، از صحنه‌ای به صحنه‌ای ، لباس عوض می‌کند. هیچ کس نمی‌تواند قدرت را لخت و عور ببیند و تحمل کند. نظم عمومی مختل می‌شود.
قدرت مردم قدرت لخت و عور است.»


این هم نوشته الیویه روآ که کارشناس و متخصص و از این چیزها و حرف‌ها‌ست و رابطه سیاست و مذهب را بخصوص در کشورهای مسلمان و در میان ملت مسلمان مطالعه می‌کند:
با ترجمه سرسری نیشابور


«مسئله اسلام همچون نیرویی سیاسی مسئله اساسی دوران ما و سال های آینده خواهد بود. اولین شرط  پرداختن به آن،  با حداقل ذکاوت این است که با نفرت  جلو نروید.
این پاسخ میشل فوکو به خواننده ای ایرانی ست در سال ۱۹۷۸.

به اشتیاق فوکو  به انقلاب ایران زیاد ایراد گرفتند و تشریح مردمی متفق‌القول، متحد به دنبال چهره‌ای کاریزماتیک، آیت‌الله خمینی. هنگاهی که یک فیلسوف که از جوهر قدرت پرس و جو می‌کند، دنیای بایگانی را به خاطر تحلیل  جنبشی واقعی ترک می‌کند باید از دو چیز هراس داشت: این‌که تصویری بجوید برای مصور کردن رساله‌اش بدون اینکه ویژگی‌های  پدیده برایش جالب بوده باشد و یا اینکه ساده‌لوحانه زندانی روی‌دادی شود که به مقام ظهور تاریخ ارتقا پیدا کرده، به سیاهه بلند آن‌ها که خود را متقاعد می‌کنند که آخرین کتاب ممکن را، کتاب پایان زمان را نوشته‌اند، بپیوندد. اما میان یک مارکسیست مخفی و یک رفیق راه ساده‌لوح، سالن‌های پاریسی روایت دوم را برگزیدند. درست است که عباراتی چون «برپاخاستن تمامی یک جامعه» «اراده‌ای روشن.... تقریبا متفق‌القول» یا اراده‌ای جمعی کاملا واحد» شک برانگیز است: چگونه همه‌چیز می‌تواند چنین ساده باشد؟

با این حال قرائت دقیق نوشته‌های فوکو در باره انقلاب، نگاشته وانگهی،  در چهارچوبی روزنامه‌نگارانه‌ ( چیزی که بی‌دلیل نیست) نشان می‌دهد که محاکمه‌ای کاذب است. فوکو نه به انقلاب بلکه به شورش جلب شده است. به نظمی نوین نیست که اشتیاق نشان می‌دهد که در ادامه انقلاب مستقر خواهد شد، بلکه به خود شورش است. همان شورشی که نفی تمام و جامع قدرت برجاست و  شاخه‌ها و جای‌گزینی‌های ممکن آن. فوکو ساده‌لوح نیست، یک رفیق راه،  یا یک متملق. روی‌داد است که برایش جالب است. روی‌داد چون گسست نظم مستقر و نه نشان دهنده و علامت معنای تاریخ.

ایران فوکو خیالی است؟ علی‌رغم کوتاهی اقامتش، خوب چیزها را دریافته است. او عناصر عمیقا ناسیونالیست حتی بیگانه‌ستیز انقلاب و مردم را نمودار می‌کند. او می‌نویسد که میان بیگانگانی که ایرانی‌ها می‌خواهند که بروند، تنها امریکایی‌ها نیستند، کارگران مهاجر افغانی هم هستند.  او خوب می‌داند که خمینی برنامه سیاسی‌ای دارد و تنش‌های اجتماعی وجود دارد حتی اگر منبع انقلاب نیست. ذکر می‌کند که در باره ایران،  قبل از اسلام باید از شیعه حرف زد که شیعه و نه قومیت، مبنای هویت ملی  و بنابراین مشروعیت هر قدرتی‌‌ست.  تذکراتش در باره مدرنیته شاه همچون شکلی از کهنگی بسیار به جا است.آنقدر که او با نیروی خشن، خود را تحمیل می‌کرده است: شاه از مهار اجتماعی چیزی نفهمید ( و این‌جاست شاید که انقلاب میسر شد، چیزی که به قدرت مدرن و زیرک عمر می‌دهد). ایران نیست که برای فوکو جالب است، اسلام نیست، روحانیون  نیستند، تجربه یک روی‌داد است: انقلاب.


۱ـ انقلاب سیاسی یا انقلاب بر علیه سیاست؟

 انقلاب ۱۹۷۸، مسلما برای همه خوانندگان آن دوران در یک فلسفه تاریخ مارکسیستی یا هگلی می‌گنجد. آن‌که به معنی تاریخ باور دارد و فکر می‌کند که نظمی نو همه تناقضات یک جامعه را ظاهر خواهد کرد. با ۱۷۸۹ و ۱۹۱۷، با انقلاب فرهنگی مائو، چه‌گوارا، مبارزه بر علیه امپریالیسم امریکا و غیره مقایسه می‌کند.
اما این مسلما نخستین سوءتفاهم است. فوکو هر فلسفه تاریخی را رد می‌کند. آن‌چه او را در ایران شیفته می‌کند این است دقیقا که انقلاب مذهبی‌ست. او بر دو نکته انگشت می‌گذارد که هر مقایسه‌ای با انقلاب‌های دیگر را بی‌معنی می‌کند: هم‌صدایی در جامعه (نبود جنگ داخلی، نبود مبارزه طبقاتی همچون موتور انقلاب)  و فقدان ایدئولوژی و برنامه سیاسی، چیزی که مسئله چیستی نظام آینده را باز می‌گذارد ( «چون برنامه سیاسی وجود ندارد که می تواند اراده‌ای روشن، تقریبا هم‌صدا باشد»).
 برای او انقلاب در ذات خود معنی دارد. همچون نفی قدرت و نه همچون حامل نظمی تازه، قدرتی تازه و جامعه‌ای عادلانه‌تر. محاکمه فوکو و اعتراض به او که نسبت به رژیم اسلامی  خوش خدمت بوده معنی ندارد، برعکس می‌توان بر بی‌تفاوتی او نسبت به  نظامی که  انقلاب  خواهد زایید تآمل کرد.

اولین نکته‌ای که مسئله ساز است این مفهوم جامعه متفق‌القول است، اراده جمعی. فوکو از هر توضیح مارکسیستی انقلاب حذر می‌کند. او متذکر می‌شود که همه طبقات اجتماعی در شورش دست دارند و هیچ‌کس خواست اقتصادی یا اجتماعی  خود را پیش نمی‌برد. از  ممتازین جامعه نام می‌برد مثل کارمندان ایران ایر یا کارمندان شرکت نفت، با حقوق خوب، که خواست‌شان با کمترین اعتصاب برآورده خواهد شد اما با این حال رفتن شاه را می‌خواهند.  و زمانی که کلر بریر روزنامه نگاری سابقا مائوئیست با انقلاب فرهنگی چین مقایسه می‌کند انقلاب ایران را، فوکو می‌گوید که در چین جنگ داخلی بود و در ایران اعتصابی بر علیه سیاست است به دست تمام مردم. طبقات اجتماعی وجود دارد اما همه رفتن شاه را طالب‌اند. انقلاب اصلا سیاسی است. اما بر علیه خود سیاست.

پس فوکو به مصاف توضیحات جامع‌شناسانه از انقلاب ایران می‌رود همان وصلت کذایی مستضعفین و بازار و روشنفکران مترقی و روحانیت، موقتا متحد بر علیه مدرن‌سازی سریع و با عجله که اولی‌ها را به شهر پرتاب کرده و دومی‌ها را تکثیر کرده بی‌آن‌که چشم‌اندازی برایشان بگشاید و روحانیون را به گوشه‌ای کشانده. این تز که نزد سعید ارجمند و ژیل کپل می‌یابیم پاسخ نمی‌دهد. در درجه اول فوکو این جا حق دارد اتفاق قولی در شورش هست:  همه رفتن شاه را می خواستند. از سویی دیگر این طبقه‌بندی مستضعف و بازار و  روحانیت و روشن فکر در عبارات جامعه‌شناسانه خوب تعریف نشده و از نقطه نظر سیاسی از هم جداشده‌اند. روحانیت پشت سر خمینی متحد نبود تا حکومت اسلامی بر پا کند. پژوهشی عمیق‌تر نشان می‌دهد که مستضعفین در انقلاب نقشی نداشتند. جامعه‌شناسی سیاسی حد و مرزی دارد و محدودیت،  تا بتواند پدیده‌های انقلابی را توضیح دهد، بهتر است جایش را به فلسفه سیاسی بدهد.

هم‌صدایی، اما فوکو، گول این هم‌صدایی را نمی خورد: تنها در رد و نفی است که وجود دارد و نه در خواست جامعه‌ای دیگر.  اراده ای واحد وجود دارد ( در جامعه‌ای متنوع و نامتجانس) بر سر یک نکته، منفی: شاه باید برود. آن‌چه خمینی در تبعیدش در نوفل لو شاتو با رد هر معامله‌ای تکرار می‌کند.

فرای این رقابتی که روحانیت  را که در انتظار هزار‌ه‌ساله‌‌ حکومت اسلامی‌ است که با خود عدالت و خوش‌بختی بیاورد، در برابر هم قرار می‌دهد و دیگرانی که گمان می‌کنند ابعاد مذهبی انقلاب مدت زمانی دارد، حتی تاکتیک است و سیاست، شاه که برود جای خود را پر خواهد کرد( لائیک‌های لیبرال هستند که انتخابات می‌خواهند و مارکسیست‌ها که فکر می‌کنند مرحله دوم انقلابی بعد از رفتن شاه خواهد بود).
فوکو از این بحث و گفتگوها بی‌خبر نیست: وانگهی به روحانیت بدگمان است و خیلی زود ظلم رژیم را محکوم می‌کند و درست است که فردای انقلاب برایش جالب نیست. «من  تاریخ آینده بلد نیستم».
وقتی او انحراف رژیم را بعدها معترض می‌شود، به نظرش نمی‌آید که دارد خویش را تکذیب می‌کند. او هرگز ننوشته‌است که انقلاب اسلامی اجتناب‌ناپذیر و مطلوب است.

این‌جاست که دومین نکته مسئله‌دار هویدا می‌شود. معنای انقلابی که جامعه‌ای نو نزاید چیست؟ می‌خواهد  اتوپیا باشد یا کابوس؟  این «معمای شورش»  و تنها همان است که مرکز توجه فوکوست.

جنبش (عبارتی‌ست که به کار می‌برد)، برای فوکو جالب است نه به خاطر اینکه حامل آینده است برای این‌که انکار سیاست است، برای آن‌که  قدرت را نفی می‌کند، رد می‌کند، نادیده می‌گیرد، نامعتبر می‌کند و نامشروع. جنبش برپاخاستن قدرت را از گفتمانی که از خود دارد محروم می‌کند، آن‌جا که لاف نمایندگی اراده جمعی می‌زند: جنبش خود را چون اراده جمعی معرفی می‌کند. بیش از آن، انقلاب مراحل و منازل  قدرت را در هم می‌شکند، میکرو قدرت را، زنجیره‌هایی که باعث می‌شود که قدرت جامعه را آبیاری کند تا به نوعی دیگر و نه با نیروهای خشن خود را تحمیل کند. شورش قدرت را عریان می‌کند. از این روست که «اعتصاب سیاست» است. مسئله فوکو این ایدئولوژی یا آن نظام‌بندی سیاسی نیست، خود قدرت است. « در اصطلاح «دولت اسلامی» چرا شک را به یک‌باره بر اسلامی بیاندازیم؟ واژه دولت کافی‌ست به تنهایی تا ما محتاط باشیم.

قدرت میوه  یک تاریخ است، شورش خارج از زمان است. گسستِ زنجیره‌های علیت و تعیین است، پس نه نتیجه یک تاریخ و نه استراتژی یک طبقه است. در این معنی تنها می‌تواند روی‌داد باشد.
فوکو روی‌داد را چون آزادی بازسازی می‌کند. گسست از تعیین‌ها و تصمیم‌ها، گسست از جبر، گسست از تاریخ. و انتخاب نگارش روزنامه‌نگارانه از همین جا ناشی می‌شود. که بر برتری و تقدم روی‌داد بنا شده‌ است، که معمولا از سوی روشن‌فکران بی‌اعتبار است.

از آن‌جا که شورش و قیام خارج از زمان  و بدون محتوا و منفی‌ست،  بیان آزادی است. آزادی در ارتباط قدرت، و آزادی در ارتباط خود، در ارتباط  خود با  جهان، با طبقه خود و تاریخ خود. آزادی ذهنی و فردی که نمی‌تواند  تنها یک لحظه نباشد، چرا که در هر صورت قدرت باز می‌گردد، همچون که خواهیم دید. مردمی که بر می خیزند چون بزه‌کار و دیوانه‌اند: نقش بازی نمی‌کنند، قدرت را به عریانی تنها نیرویش رجوع می‌دهند. این‌جا موضوع‌های مورد  مطالعه فوکو را باز می‌یابیم، دیوانه و بزه‌کار، که حامل نظم نوینی نیستند، (بر عکس طبقه کارگر برای مارکسیست‌ها) اما حقیقت قدرت را می‌گویند، یا به عبارت بهتر قدرت را مجبور می کنند تا چون قدرت از خود حجاب بردارد.

ادامه دارد

هیچ نظری موجود نیست: