۱۰ شهریور ۱۳۹۱

معمای شورش و میشل فوکو و ایران قسمت دوم



فوکو و ایران و معمای شورش
قسمت دوم

۲- مذهب:  امر متعالی یا بازگشت سیاست

برای همین است که چنین شورشی نمی‌تواند که مذهبی نباشد، بیش‌تر در شکلش تا در عمق. عمق جزم است، چنان‌که در ایدئولوژی سیاسی‌ اسلام‌گراها تبدیل شد. اما شکل، آیین است. آیین تظاهرات خیلی بر فوکو تآثیر گذاشت همچون که بر همه آن‌ها که انقلاب ایران را پوشش دادند: شهید، عزاداری، تکرار عزاداری در سایه  مصیبت کربلا . آیین تاتر است، مردم به صحنه می‌آیند، معین‌های جامعه‌شناسانه را از خود می‌تکانند. مردم بازیگر می‌شوند، در دو معنای عبارت. تاتر و سیاست. شورش در درون زمان تاریخ جا نمی‌گیرد، بلکه در زمان آیین، در تکرار: آیین به متعالی رجوع می‌دهد که به قدرت کوچک نمی‌شود و کاهش پیدا نمی‌کند اما قدرت را سر جایش می‌نشاند. یعنی حدودش را به او نشان می‌دهد. پایان‌پذیرفتگی‌اش را.

شورش آزاد می‌سازد چرا که در هر آن ممکن است. شورش به آدمی آزادی‌اش را باز می‌گرداند همراه با ابعاد تراژیک‌‌اش البته. مرگ و پایان‌اش را. چرا که فردایی روشن نیست و نه نسل‌هایی نجات پیدا کرده از این رفتار انقلابی. فوکو تا آن‌جا می‌رود که می‌گوید انقلاب حقیقی نیست مگر به این شرط « تغییر بنیادین در تجربه خود ما»، « باید که نوع بودن ما، رابطه ما با دیگران، با چیزها، با ابدیت با خدا و غیره کاملا تغییر کند» چنان‌که گویی  تبدیل و گرویدن فردی و نه لزوما مذهبی کلید تغییر نظم جهان باشد. در نهایت، انقلاب نیست مگر مذهبی، اما نه به معنای تا به حال پذیرفته، که هر انقلابی مذهبی‌ست چون در انتظار آخر زمان است که بهشت را بر زمین مستقر کند. در یک کلمه، برای فوکو انقلاب ایران، همانقدر  آواتر مارکسیسم است  که مارکسیسم آواتر انتطار هزار‌ساله مذهبی.

ابعاد مذهبی ابعاد رهبر کاریزماتیک هم هست. از تبعیدش خمینی این ورد را تکرار می‌کند « شاه باید برود». خمینی است « نقطه وصل» جنبش. وحدت از یک محل می‌آید، از نفطه‌ای مجازی، از قطبی که عمل می‌کند چرا که خالی‌ست. مهر نثارش می‌کنند. مقدس است. برای فوکو پیوند خمینی با مردم با سه چیز توضیح داده می‌شود: خمینی این‌جا نیست. خمینی چیزی نمی‌گوید. خمینی مرد سیاسی نیست. این‌جا به تحلیل پیر کلاستر می اندیشیم «جامعه بر علیه حکومت»: رئیس آن نقطه مجازی است  آن‌جا که تمام تصویر ِیک جامعه بدوی از خود  و در نفی قدرت سیاسی گرد می‌آید.  پس جامعه‌ای بر علیه حکومت است که فوکو شرح می‌دهد. مسلما فوکو اسطوره خمینی را مطرح می‌کند، نقشی که بازی کرد و نه شخصیتی که بود. سکوت خمینی سیاسی است: او نه تنها نامشروعیت شاه را نشان می‌کند، بلکه تمام دیگر جای‌گزینی‌های سیاسی  حکومت اسلامی را، چیزی که مسلما مورد نظر اوست. اما برنامه خمینی نیست که فوکو در نظر دارد، چرا که برای فوکو کسی به برنامه اهمیت نمی‌دهد. برعکس، فقدان برنامه است که به اتفاق قول امکان می‌دهد. می‌بایست به نظر آید که برنامه‌ای در کار نیست.


« حزب خمینی نخواهد بود، حکومت خمینی نخواهد بود». درست است به آن معنا حزب خمینی وجود ندارد، حزب جمهوری اسلامی هم که خیلی زود ملغی می‌شود، هرگز معادل حزب کمونیست نبوده است. اما خمینی یک رهبر سیاسی بوده است که قدرتش بر شبکه‌های و گروه‌ها که از رقابتشان استفاده شده بنا شده است. مسلما اندیشه‌ای از آن‌چه که یک حکومت اسلامی باید باشد وجود داشته. مسلما  ایدئولوژی اسلامی بوده است. شبکه‌های قدرت بوده‌اند، میکرو قدرت‌هایی  تا آن‌موقع بر قرار در جامعه ایرانی و در خود جنبش انقلابی.

فوکو آن‌ها را ندیده است، اولا چون وقت آن را نداشته که در آثار خمینی تآمل کند، بعد هم چون همه بازیگران ایرانی در انکار هر پروژه اسلامی سهیم بودند، جز نزدیکان و شبکه امام. بر این انکار است که سوءتفاهم برقرار شده است: بحث بر سر حکومت اسلامی مسلما جنبش را پراکنده می‌کرد و می‌بایست از آن اجتناب می‌شد. اما خمینی یک سیاسی بود همچون که فوکو خود آن را ذکر می‌کند با گفتن این‌که  پیش‌نهاد خمینی برای همه‌پرسی بر سر دولت اسلامی، احزاب و طرف مخالف را در وضعیتی دشوار  قرار می‌داد: از بازی کنار بکشد یا در بازی امام وارد شود. آن‌چه فوکو نمی‌بیند، اسلام‌گرایی است، یعنی دوباره خوانی مذهب تحت عنوان   ایدئولژی سیاسی، که انقلاب ایران را در سنتی انقلابی وسعت می‌بخشد و  به حد انقلاب‌های  آخرزمانی می‌رساند.

خطا این‌جا از جنس ساده‌لوحی نیست: فوکو خوب می‌داند که انقلاب یک لحظه است و قدرت باز خواهد گشت  نه چون وفاداری  یا خیانت به وعده‌های انقلاب، بلکه به صورت نفی عمل شورش که کارش ابداع قدرتی تازه نیست بلکه عریان کردن هر قدرتی است. چرا که عمل شورش در مکان و زمانی دیگر است.

اما انقلاب اعتصاب سیاست است.  و مسلم است و بدیهی که باید توانست و دانست به یک اعتصاب پایان داد. پرسش کلیدی این است بنابراین: کی و چکونه اراده جمعی جایش را به سیاست خواهد داد، پرسش این است آیا می‌خواهد، آیا می‌بایست؟   آیا از جنس اراده است یا تکلیف؟  بازگشت سیاست،  یعنی بازگشت به بازی قدرت،  و این اجتناب‌ناپذیر است مگر با این تغییر رازگونه‌ی ارتباط ما با خود و با خدا و آن‌چه فوکو گفته بود.
ادامه دارد

هیچ نظری موجود نیست: