۱۰ مرداد ۱۳۹۱

جشن همسایه


چند شبی در روستایی بودیم. در منطقه‌ای نیمه کوهستانی. یعنی کوه‌هایی نه بلند. از آن روستاهای کارت‌پستالی و نه اصلا توریستی.  خانه‌های تنگ به هم چسبیده و کوچه‌های باریک و جانبی به سوی دره، نگران. ایوان‌ها هم همه به آن جانب‌اند. درخت‌های چنار و باد و صدای باد. بهشت، اگر آدم قانعی باشی و به دنیال کار به شهر نروی و حوصله‌ات از سکوت و سکون سر نرود.
یک شب خیلی دیر به خانه آمدیم و چشن همسایه بود. جشن همسایه‌ها در پاریس هم برگذار می‌شود. برای تقرب همسایه‌های از هم بیگانه است.
آن شب که دیر به خانه می‌آمدیم. در انتهای کوچه. در بن‌بست نگاه من،  میزی طولانی گسترده بود. زیباترین شکل میز. مستطیل. باریک و دراز.  و سفره، ملافه‌ای سپید. دورتادورش همسایه نشسته بود. می‌خوردند و می‌نوشیدند- چنین انگاشتم. و ماه می‌تابید. از موسیقی خبری نبود. از سروصداهای کرکننده وقتی چند نفر به دور هم گرد می‌آیند. حتی نوازنده‌ای هم نبود. اصلا صدایی به گوش نمی‌آمد. تنها یک تصویر بود. مثل وقتی برای صحنه‌ای از فیلم یا سکانسی در و دیوار را بیارایند.  درِ خانه‌ای که من مهمانش بودم فاصله مناسب را با تصویر رعایت می‌کرد. جلوتر نرفتم.


هیچ نظری موجود نیست: