۲۴ تیر ۱۳۹۱

هی بارید بارید بارید


هی بارید. بارید. بارید. بارید. صبح. ظهر عصر و شب. دوشنبه و سه‌شنبه و هر روز هفته. هر دانه‌ای که خفته بود در خاک، هزاران سال بود، منتظر- سر در آورد. ظهور کرد.  سبز شد. بالا رفت. بالا رفت. هی بالا رفت. ما سبز نشدیم. استخوان‌هامان آب را گرفت. پوست‌مان اب را جذب کرد. اما سبز نشدیم. بالا نرفتیم. کوچک ماندیم میان جنگل رو به بالا .

این‌ها مشغولیات ذهنی کسی‌ست که رخت‌هایش خشک نمی‌شوند و دیروز اجاق روشن کرد و هیزم به آتش کشید. تا بخار بر شیشه ها بخشکد و فرش نپوسد. کسی که از این همه تغییر آشفته است.

می‌پنداشتم که خاک پذیرنده است. پذیرنده من. پذیرنده او. که آسمان اسمان است و زمین زمین. اما رزهای دمشق زیر این باریدن‌ها عطر ندارد. بودگی‌ها  و چیستی‌ها تا مغز استخوان ما نفوذ کرده است. یعنی همان ژن‌هامان. مردمان سیاه پوست به ویتامین د بیش‌تری نیاز دارند. به آفتاب بیش‌تری.
با خودمان جفت نمی‌شویم با جهان که هیچ. کی بر می‌گردیم به جای‌مان که دیگر سر جایش نیست؟

هیچ نظری موجود نیست: