۲۰ تیر ۱۳۹۱

زن چوپان و چاقوی سویسی




لباس‌های شسته را نمی‌دانم برون یا درون پهن کنم. هوا نوسان دارد. بی سامان است. حال من از هوا بدتر. چمدان می‌بندی با جامه‌ای از تمام فصل‌ها. هوا سرد است. گرم است. خشک است. تر است. امسال رخصت بوییدن رز دمشق نشد. پوسیدند زبر باریدن‌ها.

پنیر میش خریدم. از زن چوپان. سین دوان دوان آمد که می دانی! ما در همسایگی گرگ‌ها خوابیده بودیم. در جوار گرگ‌ها. شادی می‌کرد چنان که دیروز پدرم  در جوار امام رضا  خوش بود.
گرگ‌ها را دولت رها کرده است. در دفاع از گرگ. از این حلقه های  هم‌جوار زنجیر. گرگ گاهی گوسفندها را می‌خورد.

چوپان چهار کودک داشت که من چهارمی را ندیدم. پس سه کودک داشت. چیزی را که ندیدم از کجا باور کنم. خردترین‌شان از همه زودتر بیدار می‌شد. لخت و پتی از پله‌ها سرازیر می‌شد. پیژامه گم کرده میان خواب. بزرگان رفته بودند به سر وقت گوسفندان. کلمانتین که نام خردترین بود گفت که دیشب میش‌ها زاییده‌اند. این‌ها را بعدا فهمیدم. وقتی چند‌واژه‌اش را چند بار تکرار کرد. هنوز در عصر آزادی دستور زیان و رهایی کلام بود. فردا به صراط مستقیم خواهد رفت.  و مثل همه حرف خواهد زد. کلمانتین راه نمی‌رفت. می‌دوید. می‌جست. گاهی بر می‌شد. موهایش نازک بود.
دیشبش همگی سوار بر اتومبیل شدند و رفتند کباب بخورند. کباب ترکی. باید نگاه می‌کردم تا چهار کودک را در عقب اتومبیل ببینم. محض اطمینان. نگاه نکردم.

زن چوپان چهار بار زاییده بود و میش‌هایش هم می‌زاییدند و بچه‌های میش را هم شیر می‌داد. سین رفته بود و با شیشه به بره‌ها شیر داده بود و باز شادی می‌کرد. چوپان، زن چوپان نان هم می‌پخت. شیرینی هم می‌پخت. شراب سیب هم می‌انداخت. آب‌سیب‌هایش را هم می‌فروخت. زن چوپان  برای اولین بار به بازار شهر بوزانسن رفت تا پنیرهایش را بفروشد. ماست‌هایش را هم.  باز که گشت همه پنیرهایش را فروخته بود و همه ماست هایش را. خوشحال بود. مرد اتاق‌ها را ساخته بود  و تخت‌خواب‌ها را. از چوب و گل.
در سالن بزرگ بخاری دیواری را نشان داد.  سه در چهار متر. موجب فخر و شعفش. گشوده بودش. دیگر بخاری دیواری نبود و اعماقش، تنور نان  آشکار شده بود.
اهل کتاب نبودند. اهل پنیر بودند و اهل نان. و اهل کودک.

بچه‌ها ما را مردم صدا می‌زدند. کلمانتین تمام اسباب بازی‌هایش را به مردم معرفی کرد. سگ‌ها هم.
سگ‌ها هم چوپان بودند. مهربان بودند.

نشسته بودم. آخرین ساعت‌های روز اول بود.  شعر می‌فروختم. مردی در جانب چپ‌ام.  ناشری دیگر. بلند شد. آمد نشست کنارم. گفت که این‌جا چه می‌کنم؟ که دو سال پیش به ایران رفته است. گفت که زنش در سویس مغازه چای دارد. چای می فروشد. گفت که به دنبال چای لاهیجان تا لاهیجان رفته است. از شیراز تا لاهیجان. گفت در اصفهان می‌تواند بماند. گفت که می‌خواهد بر گردد به ایران. چون  در شیراز به میان عشایر رفته است و میهمان طایفه‌ای بوده‌ است. بعد از میهمان نوازی‌شان خواسته است که هدیه‌ای، چیزی بدهد به ایشان. در جیب جز چاقوی سویسی‌اش چیزی نداشته. از جیب برونش آورده و  با سکه‌ای آن را  به مهمان‌نواز داده که سکه را به او بازگرداند- این‌جا باید اضافه کنم که معمولا وقتی کسی به شما چاقویی می‌دهد باید سکه‌ای به او بدهید،  یک روز مادربزرگ سین چاقویی برای من چاقو پرست خریده بود، سکه را ندادم، اما چاقو را هم دست نزدم تا سفر بعدی و دادن سکه‌ای،- مهمان‌نواز آغوش گشوده به وسعت دشت‌های شیراز و مرد سویسی را بغل گرفته و فشرده در بازوان پر زورش و گفته تو دیگر برادر من هستی.  و راننده به مرد بی چاقو گفته: این چه کاری بود که شما کردید؟ چرا چاقویتان را؟ و پاسخ آمده که  چیزی جز همین چاقو در جیب نداشته‌ام. چاقوی پیش‌ و پا افتاده سویسی صیغه برادری خوانده و مرد سویسی گمان کرده بوده که چاقو چاقوست. و چاقو چاقو نبوده بوده.
رفته بودند لاهیجان و در چای‌زارها و قرارداد بسته بودند. گفت که همسرش به همه سرزمین‌های چای سفر کرده است. نخست  چای‌زار و مردم چای‌فروش  را دیده‌ است و پس در حجره‌اش چای را فروخته است. گفت که از همه‌جا و هر جا بیش‌تر ایران را دوست داشته‌ است.
گفت و گذاشتم که بگوید. تنها گفتم شما یک سال بعد از انتخابات به ایران سفر کردید؟
باز فردایش از من پرسید چه می‌کنید در این‌جا. و جمله‌اش پرسنده نبود. تحیر و تعجب داشت. می‌خواست بگوید در سرزمینی که چاقو فقط چاقوست  چه می‌کنید.  و  سرزمین خودش، چاقوهایش همه کار می‌کنند، کار چاق می‌کنند. جز خویشی دادن به غیر.

با زن ونزوئلایی از بی جنسیتی زبان فارسی گفتیم وقتی مرا به قهوه‌ای میهمان کرد. گفت از کجا می‌فهمیم که شعری برای زنی گفته شده است. گفتم همیشه نمی‌فهمیم. گفتم این ابهام باقی می‌ماند. که لیلی گاهی مرد است. که اوی ما اویی‌ست بی جنس.  که زن مرد هم  هست و مرد زن هم. پرسید آیا مردان ایرانی چون لاتینی‌ها ماچو هستند و افسون‌زده زن؟
او از ترجمه‌های بد بورخس به زبان فرانسه گفت و از ترجمه‌های بد لورکا. گفت که شویش- شاعری فرانسوی، بورخس را ترجمه کرده است و برایمان می‌فرستد.  و گفت آن شعر لورکا را به خاطر آورید- ندانستم کدام را می‌گوید. گفت که با «و» آغاز می‌شود. در ترجمه و را برداشته‌اند از میان. گویی ازل را از شعر و از لورکا گرفته اند. و در کیفیت «و» گفت تا انتهای طعم قهوه در دهان من.

هیچ نظری موجود نیست: