۱۰ مرداد ۱۳۹۱

بی زحمت یک گوسفند بکش



جشن همسایه


چند شبی در روستایی بودیم. در منطقه‌ای نیمه کوهستانی. یعنی کوه‌هایی نه بلند. از آن روستاهای کارت‌پستالی و نه اصلا توریستی.  خانه‌های تنگ به هم چسبیده و کوچه‌های باریک و جانبی به سوی دره، نگران. ایوان‌ها هم همه به آن جانب‌اند. درخت‌های چنار و باد و صدای باد. بهشت، اگر آدم قانعی باشی و به دنیال کار به شهر نروی و حوصله‌ات از سکوت و سکون سر نرود.
یک شب خیلی دیر به خانه آمدیم و چشن همسایه بود. جشن همسایه‌ها در پاریس هم برگذار می‌شود. برای تقرب همسایه‌های از هم بیگانه است.
آن شب که دیر به خانه می‌آمدیم. در انتهای کوچه. در بن‌بست نگاه من،  میزی طولانی گسترده بود. زیباترین شکل میز. مستطیل. باریک و دراز.  و سفره، ملافه‌ای سپید. دورتادورش همسایه نشسته بود. می‌خوردند و می‌نوشیدند- چنین انگاشتم. و ماه می‌تابید. از موسیقی خبری نبود. از سروصداهای کرکننده وقتی چند نفر به دور هم گرد می‌آیند. حتی نوازنده‌ای هم نبود. اصلا صدایی به گوش نمی‌آمد. تنها یک تصویر بود. مثل وقتی برای صحنه‌ای از فیلم یا سکانسی در و دیوار را بیارایند.  درِ خانه‌ای که من مهمانش بودم فاصله مناسب را با تصویر رعایت می‌کرد. جلوتر نرفتم.


نیکلاس و جان


نیکلاس از یونان آمده بود به جشن‌واره شعر شهری در جنوب. دعوت شده بود. کنار دیگر شاعرانی از همه جا. نیکلاس جوان بود. گیتار هم داشت. آواز هم می‌خواند. موسیقی هم می‌ساخت. و یک شب که جان امریکایی که دیگر به امریکا نمی‌رفت و فارسی حرف می‌زد و یونانی و عربی و ترکی و چند تا زبان دیگر و همان شب اول برایم گفت که در سال‌های شصت میلادی به ایران آمده‌است. سوار بر موتورش از کوه‌های ترکیه سرازیر شده‌است و آمده‌است ایران و رفته است ثبت‌نام کرده‌است برای یاد گرفتن زبان فارسی،  بعد هم از جاهایی دیگر سر در آورده است، حالا هم صوفیان را ترجمه می‌کرد و افلاکی را و از هر صوفی و عارفی قصه‌ها و نکته‌ها می‌دانست- در خانه جان که ما را به شام دعوت کرد، نیکلاس خواند و گیتار نواخت. دانیل ناشر آمده بود که ماهی صید کند. ماهی همان شعر است. جشن‌واره محل تلاقی ناشر و مو‌لف است. جابه‌جا در این شهر کوچک جنوبی قرائت برپا بود. معمولا هنرپیشه‌های جوان شعر را به زبان فرانسه قرائت می‌کنند وقتی شاعر خارجی‌ست. شاعر هم شعرش را به زبان خودش می‌خواند. مسلما امکان شنیدن همه نیست. از لیبی شاعری جوان بود که شعرش دل ما را برد. خانمی فلسطینی هم از دعوت‌ شدگان بود. از سوریه و لبنان و مغرب و اسرائیل و مصر و مالت و البانی هم بودند و جاهایی دیگر  و از فرانسه و ایتالیا و اسپانیا. شاعر آلبانبایی همان روز دوم نیست شد. چند روزی هلکوپترها بالای سر ما چرخیدند و عکسش را به در ودیوار و پشت ویترین مغازه‌ها چسباندند و یک روز مانده به پایان جشن‌واره جسدش را در اطراف شهر پیدا کردند.  روز آخر برایش مجلسی گرفتند. همه آمدند و شعرش را خواندند  و بعضی هم گریه کردند.

این هم شعری از نیکلاس جوان که من سرسری ترجمه کردم:

دختری در چشم‌هایم بزرگ می‌شود. هر چه بیش‌تر می‌گشایم چشم‌ها را، بیش‌تر خود را پهن می‌کند. خود را می‌گستراند چون رودی عریض و طولانی که آبیاری‌شان می‌کند. نگاه‌های پاک و پر آب من جهان را به زیر آب می‌برد و هر چه خیس نرم می‌شود و شکل واقعی‌اش را می‌گیرد. پس گاهی خانه دهانی می‌شود که سکوت را می‌بلعد چون مسکن‌های برای به خواب رفتن - و گاهی نه. گاهی چشم‌های آدم‌ها پونزهایی وارونه‌اند که از فراموشی افتاده‌اند - و گاهی نه. گاهی تن به زیر قبا ستون‌هایی از آتش‌اند به دوزخ، ناسوخته تا همیشه - و گاهی نه. گاهی گیتار فندقی‌ست مردد در چوبش از جیکجیک سهره‌ای - و گاهی نه، گاهی ستاره‌ها سوراخی هستند که در خواب حهان مسلسل خدا بودند- و گاهی نه. گاهی عوعو بی‌امان سگان گرسنه نشانه‌ی ایست ابدی تاریخ است - و گاهی نه. و با این حال وهم زندگی عجب تسلایی عرضه می کند: زن آبی چشم‌هایم، که بزرگ می‌شود، همچنان، حالیا چشم‌هایم را پاره خواهد کرد و جهان را از برونش احساس خواهد کرد.
کور، من اجداد بینایی تازه خواهم شد.

او وحشیانه آزاد است







۲۴ تیر ۱۳۹۱

هی بارید بارید بارید


هی بارید. بارید. بارید. بارید. صبح. ظهر عصر و شب. دوشنبه و سه‌شنبه و هر روز هفته. هر دانه‌ای که خفته بود در خاک، هزاران سال بود، منتظر- سر در آورد. ظهور کرد.  سبز شد. بالا رفت. بالا رفت. هی بالا رفت. ما سبز نشدیم. استخوان‌هامان آب را گرفت. پوست‌مان اب را جذب کرد. اما سبز نشدیم. بالا نرفتیم. کوچک ماندیم میان جنگل رو به بالا .

این‌ها مشغولیات ذهنی کسی‌ست که رخت‌هایش خشک نمی‌شوند و دیروز اجاق روشن کرد و هیزم به آتش کشید. تا بخار بر شیشه ها بخشکد و فرش نپوسد. کسی که از این همه تغییر آشفته است.

می‌پنداشتم که خاک پذیرنده است. پذیرنده من. پذیرنده او. که آسمان اسمان است و زمین زمین. اما رزهای دمشق زیر این باریدن‌ها عطر ندارد. بودگی‌ها  و چیستی‌ها تا مغز استخوان ما نفوذ کرده است. یعنی همان ژن‌هامان. مردمان سیاه پوست به ویتامین د بیش‌تری نیاز دارند. به آفتاب بیش‌تری.
با خودمان جفت نمی‌شویم با جهان که هیچ. کی بر می‌گردیم به جای‌مان که دیگر سر جایش نیست؟

۲۰ تیر ۱۳۹۱

زن چوپان و چاقوی سویسی




لباس‌های شسته را نمی‌دانم برون یا درون پهن کنم. هوا نوسان دارد. بی سامان است. حال من از هوا بدتر. چمدان می‌بندی با جامه‌ای از تمام فصل‌ها. هوا سرد است. گرم است. خشک است. تر است. امسال رخصت بوییدن رز دمشق نشد. پوسیدند زبر باریدن‌ها.

پنیر میش خریدم. از زن چوپان. سین دوان دوان آمد که می دانی! ما در همسایگی گرگ‌ها خوابیده بودیم. در جوار گرگ‌ها. شادی می‌کرد چنان که دیروز پدرم  در جوار امام رضا  خوش بود.
گرگ‌ها را دولت رها کرده است. در دفاع از گرگ. از این حلقه های  هم‌جوار زنجیر. گرگ گاهی گوسفندها را می‌خورد.

چوپان چهار کودک داشت که من چهارمی را ندیدم. پس سه کودک داشت. چیزی را که ندیدم از کجا باور کنم. خردترین‌شان از همه زودتر بیدار می‌شد. لخت و پتی از پله‌ها سرازیر می‌شد. پیژامه گم کرده میان خواب. بزرگان رفته بودند به سر وقت گوسفندان. کلمانتین که نام خردترین بود گفت که دیشب میش‌ها زاییده‌اند. این‌ها را بعدا فهمیدم. وقتی چند‌واژه‌اش را چند بار تکرار کرد. هنوز در عصر آزادی دستور زیان و رهایی کلام بود. فردا به صراط مستقیم خواهد رفت.  و مثل همه حرف خواهد زد. کلمانتین راه نمی‌رفت. می‌دوید. می‌جست. گاهی بر می‌شد. موهایش نازک بود.
دیشبش همگی سوار بر اتومبیل شدند و رفتند کباب بخورند. کباب ترکی. باید نگاه می‌کردم تا چهار کودک را در عقب اتومبیل ببینم. محض اطمینان. نگاه نکردم.

زن چوپان چهار بار زاییده بود و میش‌هایش هم می‌زاییدند و بچه‌های میش را هم شیر می‌داد. سین رفته بود و با شیشه به بره‌ها شیر داده بود و باز شادی می‌کرد. چوپان، زن چوپان نان هم می‌پخت. شیرینی هم می‌پخت. شراب سیب هم می‌انداخت. آب‌سیب‌هایش را هم می‌فروخت. زن چوپان  برای اولین بار به بازار شهر بوزانسن رفت تا پنیرهایش را بفروشد. ماست‌هایش را هم.  باز که گشت همه پنیرهایش را فروخته بود و همه ماست هایش را. خوشحال بود. مرد اتاق‌ها را ساخته بود  و تخت‌خواب‌ها را. از چوب و گل.
در سالن بزرگ بخاری دیواری را نشان داد.  سه در چهار متر. موجب فخر و شعفش. گشوده بودش. دیگر بخاری دیواری نبود و اعماقش، تنور نان  آشکار شده بود.
اهل کتاب نبودند. اهل پنیر بودند و اهل نان. و اهل کودک.

بچه‌ها ما را مردم صدا می‌زدند. کلمانتین تمام اسباب بازی‌هایش را به مردم معرفی کرد. سگ‌ها هم.
سگ‌ها هم چوپان بودند. مهربان بودند.

نشسته بودم. آخرین ساعت‌های روز اول بود.  شعر می‌فروختم. مردی در جانب چپ‌ام.  ناشری دیگر. بلند شد. آمد نشست کنارم. گفت که این‌جا چه می‌کنم؟ که دو سال پیش به ایران رفته است. گفت که زنش در سویس مغازه چای دارد. چای می فروشد. گفت که به دنبال چای لاهیجان تا لاهیجان رفته است. از شیراز تا لاهیجان. گفت در اصفهان می‌تواند بماند. گفت که می‌خواهد بر گردد به ایران. چون  در شیراز به میان عشایر رفته است و میهمان طایفه‌ای بوده‌ است. بعد از میهمان نوازی‌شان خواسته است که هدیه‌ای، چیزی بدهد به ایشان. در جیب جز چاقوی سویسی‌اش چیزی نداشته. از جیب برونش آورده و  با سکه‌ای آن را  به مهمان‌نواز داده که سکه را به او بازگرداند- این‌جا باید اضافه کنم که معمولا وقتی کسی به شما چاقویی می‌دهد باید سکه‌ای به او بدهید،  یک روز مادربزرگ سین چاقویی برای من چاقو پرست خریده بود، سکه را ندادم، اما چاقو را هم دست نزدم تا سفر بعدی و دادن سکه‌ای،- مهمان‌نواز آغوش گشوده به وسعت دشت‌های شیراز و مرد سویسی را بغل گرفته و فشرده در بازوان پر زورش و گفته تو دیگر برادر من هستی.  و راننده به مرد بی چاقو گفته: این چه کاری بود که شما کردید؟ چرا چاقویتان را؟ و پاسخ آمده که  چیزی جز همین چاقو در جیب نداشته‌ام. چاقوی پیش‌ و پا افتاده سویسی صیغه برادری خوانده و مرد سویسی گمان کرده بوده که چاقو چاقوست. و چاقو چاقو نبوده بوده.
رفته بودند لاهیجان و در چای‌زارها و قرارداد بسته بودند. گفت که همسرش به همه سرزمین‌های چای سفر کرده است. نخست  چای‌زار و مردم چای‌فروش  را دیده‌ است و پس در حجره‌اش چای را فروخته است. گفت که از همه‌جا و هر جا بیش‌تر ایران را دوست داشته‌ است.
گفت و گذاشتم که بگوید. تنها گفتم شما یک سال بعد از انتخابات به ایران سفر کردید؟
باز فردایش از من پرسید چه می‌کنید در این‌جا. و جمله‌اش پرسنده نبود. تحیر و تعجب داشت. می‌خواست بگوید در سرزمینی که چاقو فقط چاقوست  چه می‌کنید.  و  سرزمین خودش، چاقوهایش همه کار می‌کنند، کار چاق می‌کنند. جز خویشی دادن به غیر.

با زن ونزوئلایی از بی جنسیتی زبان فارسی گفتیم وقتی مرا به قهوه‌ای میهمان کرد. گفت از کجا می‌فهمیم که شعری برای زنی گفته شده است. گفتم همیشه نمی‌فهمیم. گفتم این ابهام باقی می‌ماند. که لیلی گاهی مرد است. که اوی ما اویی‌ست بی جنس.  که زن مرد هم  هست و مرد زن هم. پرسید آیا مردان ایرانی چون لاتینی‌ها ماچو هستند و افسون‌زده زن؟
او از ترجمه‌های بد بورخس به زبان فرانسه گفت و از ترجمه‌های بد لورکا. گفت که شویش- شاعری فرانسوی، بورخس را ترجمه کرده است و برایمان می‌فرستد.  و گفت آن شعر لورکا را به خاطر آورید- ندانستم کدام را می‌گوید. گفت که با «و» آغاز می‌شود. در ترجمه و را برداشته‌اند از میان. گویی ازل را از شعر و از لورکا گرفته اند. و در کیفیت «و» گفت تا انتهای طعم قهوه در دهان من.

۱۵ تیر ۱۳۹۱

چه پیداست خدایا



چه پنهان
چه پنهان
چه پیداست خدایا

همه بسته چراییم



نه دامی‌ست
نه زنجیر
همه بسته چراییم

از پنجره



باغ توییلری روبروی  موزه لوور نمایشگاه عکسی بر پا کرده از هنرمند اهل کره جنوبی هفتاد و یک ساله که عکاسی هم می‌کند اخیرا. نمایش‌گاهی از عکس‌هایی که عکاس از پنجره اتاقش گرفته است. می‌گویند روزی گاهی چهارهزار عکس می‌گیرد. این آقا موافق طبیعت است و مدافع آن. دو برنجزار دارد و معتقد به کشاورزی ارگانیک.
عکس‌ها همه از طبیعت است. باران بر رودخانه. برف بر آب. غروب خورشید.  و انعکاس‌ها. پرتوها. پرنده‌ای. یا

۱۳ تیر ۱۳۹۱

ورق شرابی‌ام




واژه‌هایی که ظهور خواهند کرد
از ما می‌دانند آن‌چه ما از آن‌ها نمی‌دانیم
زمانی خدمه این ناوگان متشکل از واحد‌های حرف‌نشنو خواهیم شد
عمر یک تند‌بار
دریاسالارش

 و بعد می‌رود ناوگان
ما را گذاشته
با تند‌آب‌های گل‌آلود و سیم‌های خاردار یخ بسته‌مان

رنه شار
ترجمه نیشابور

۱۲ تیر ۱۳۹۱

وقتی‌که




وقتی می‌روم
پرم از آن چه نمی‌رود
وقتی نمی‌روم
پرم از آن چه می‌رود
وقتی می‌روم
چیست که می‌رود
وقتی نمی‌روم
چیست که نمی‌رود

آنتونیو پورکیا ترجمه نیشابور

باور


در سفر نه چندان بلندم
مردم را طالب عشق دیدم
یکی گفت: آدم را بیدار می‌کند
ظاهر می‌کند
یکی دیگر گفت: عشق نیروست

از پنجاه گذشته بودند
یکی چشمان آبی داشت و موهای انبوه و زرین با جسمی عظیم
یکی پوستی تیره و چشمانی که رنگش را ندانستم و موهای تنک
هر دو دست‌های روشنی داشتند
تمیز

پس هنوز باور دارند
با خویش گفتم