۵ تیر ۱۳۹۱

منت نیست


یکی نوشته بود منت
چقدر این واژه‌ها بر من سنگینی می‌کنند
رفتم سراغ لغت‌نامه تا معادلی در زبان این‌جا پیدایش کنم
پدر لغت‌نامه در آمده بود و با هزار پیچ و خم شدن و تاب خوردن و تاب برداشتن و تب کردن
خواسته بود منت را بفهماند به مردمانی دیگر
 و من به خودم که مردمی دیگر شده‌ام می‌شوم
واژه‌هایی را باید آتش زد
که دیگرجرآت سوزاندن نداشته باشند
کسی را بر کسی منتی نیست
منت نیست

۲ تیر ۱۳۹۱

پاپو


تابستان سال گذشته در رجعتم نوشته بودم این را.
«پیر بود. مثل پیرمردِ افغان سوارانِ ژوزف کسل، وقتی در آغاز کتاب، پر از آرتروز، به زمین که می‌شد، بلند شدنش با خدا بود که نبود. زانویش خم می‌شد. تا می‌شد. پیکرش را تاب نمی‌آورد. پنجه‌اش به تن نمی‌رسید. خانم د می‌خاراندش. با روغن‌های گیاهی دردش را تسکین می‌داد. خانم د می‌گفت که نمی‌گذارد بیشتر از این درد بکشد. خلاصش خواهد کرد.»
خلاصش کرده بود خانم د.
چندی دیگر خانم د خانه‌اش را هم خواهد فروخت.  و آن وقت خیال سگ سیاه- سیاه‌ترین سگی که دیده‌ بودم که از رفتن مهمانان دل‌تنگ می شد، پاک خواهد شد. تا خانه‌اش را نفروخته است خانم د- سگ پابه پای او راه می‌رود. اندکی عقب‌تر. صدای نفسش می‌آید. قدم‌های خانم د.
خانم د که خانه‌اش پر گراز است و شب‌های گرم و آسوده جنوب- همان‌اوقات که حشرات به زیارت چراغ می‌روند و عقربی میان برگ‌های ریخته زیزفون راه گم‌شده‌اش را می‌جوید- خانم د شب‌ها می‌گوید که می‌ترسد. سگ به پیش‌واز گرازها می‌رفت.  بوته‌ها تکان می‌خورد.

این‌جاست


این‌جاست
آیید
پنجره بگشایید
ای من و دگر من‌ها:
صد پرتو من در آب

سپهری

۱ تیر ۱۳۹۱

۲۵ خرداد ۱۳۹۱

مجال یک روز


فردا دوباره  می‌روم
برای سه روزشان غذا پختم
بادمجان سرخ کردم
لیمو عمانی را از محله پانزدهم پاریس خریده بودم
خانم ف گفت نگاه کن سفید باشد
گاهی یک لیمو عمانی خاک ایران است
شبیه جادو است
من دلم می‌خواست آن روزی که زنی- حتما زنی بوده‌است
تصمیم گرفت لیموی عمان را خشک کند برای روز مبادا
آن‌جا می‌بودم
من نمی‌دانم
چرا این‌همه آشغال از چین صادر یعنی وارد می‌شود
میوه‌های خیلی مشکوک مثلا
با آن عطر غریبشان
یا سبزی‌هایی که من نمی‌دانم چه‌کارشان کنم
من نمی‌دانم چرا چین بویش را هم پخش می‌کند
اما  هیچ مغازه‌ این جهان نه لیمو عمانی و نه عطرش را نمی‌فروشد
چرا یکی تصمیم نگرفت به جای انقلاب لیمو عمانی صادر کند
من حتی فکر می‌کنم با لیمو عمانی می شود ایمان آورد

وصله پینه کردم و ماسوره هی تمام شد
 و شجریان از قول اخوان گفت
بیا  ره توشه برداریم
قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم

حال دیگر شب شده‌است و نمی‌توانم ریحان‌ها را بکارم
امروز در جیره‌‌بندی آفتاب
نوبت ما بود
لباس‌ها را آویزان کردم
نامجو می‌‌خواند از قول حافظ
تو ساعتی ننشستی که آتشی ینشانی


سین رفت بخوابد
گفت
برایم نان گرد بیاور
از محله پانزدهم پاریس
 و با انگشتش دایره‌ای در هوا کشید

سرخی سیبش
سبزی بیدش
هی مبریدش
هی مکشیدش

پدران و مادران


کتاب نانسی هوستون دستم بود. این‌روزها را می‌گویم. تلویزیون روشن بود. جفتی که مردش هنرپیشه تاتر است و سینما  و زن کارش را موقتا کنار گذاشته بود، نشسته بودند و از کتابی که نوشته‌اند حرف می‌زدند. داستانشان را تقریبا می‌دانستم. فرزند اولشان یا اولین فرزندشان اوتیست بود. اوتیست البته نام عمومی تمام اختلالات ارتباطاطی‌ست. وقتی بچه‌ها نمی‌توانند با محیط  و جامعه ارتباط یگیرند. حرف نمی‌زنند. یا خیلی مختصر. به تو نگاه نمی کنند. تو را نمی‌شنوند. بزرگ می شوند اما یک نوزاد می‌مانند. زبان که آدم‌ها را می‌سازد و ساختار می‌دهد، عمل نکرده، مانند نوزاد نزدیک به امیالشان می‌مانند. همه چیز را همان‌وقت می‌خواهند. اگر گرسنه‌اند صبر نمی‌دانند. اگر میل چیزی را دارند. صبر نمی‌دانند. فغان سر می‌دهند و اگر بالغ باشند نمی‌توان از پسشان برآمد. بعضی سرجایشان آرام ندارند. البته درجات بسیار متفاوتی دارد اوتیست. داستان این زوج، حکایت مبارزه و تلاش شبانه روزی پدر و مادری بود که خلاف نظام روانشناسانه و پزشکی فرانسه و نه تنها فرانسه از روشی دیگر استفاده کرده بودند که در امریکا رواج دارد و پاسخ دیده بودند. این زوج خوش‌بخت مسلما از امکانات مالی خیلی بیش‌تری برخورداربودند و از توافقی و مهری با هم. گفتند که بچه‌های دوم و سوم را هم به خاطر تنها نماندن بچه اول به این دنیا خواندند.

این‌ها را می‌دانستم و اما آن‌چه نمی‌دانستم و گویی ناگهان علی‌رغم تمام دانسته‌های من در باره اختلاف دو جنس تکانم داد و با خود فکر کردم اگر چنین می‌دانستم، زندگیم را بر پایه‌ای دیگر بنا می‌کردم- پایه فکری زندگیم را، این بود که بالای هشتاد در صد از پدران این کودکان رها می‌کنند و می‌روند و کودک می‌ماند با مادر.
باید اضافه کنم که نهادها و ساختارهای اجتماعی بسیار با کمبود روبروست و تقریبا خانواده‌ها به تنهایی باید باری چنین عظیم را بر دوش غمگینشان بکشند. یک روز مادری تنها بچه اوتیستش را که بزرگ شده بود کشت. مردان نمی‌کشند. می‌روند.

۲۴ خرداد ۱۳۹۱

عکس بارانی سوم



عکس بارانی دوم



نفس مردم بر شیشه نشسته بود


باران می‌آمد
اتوبوس پر از مردم بود
پیرمرد گفت
می خواهی شیشه را پاک کنم
تا بیرون را ببینی
پیرمرد نشسته بود
کنار پنجره
من ایستاده بودم
جا نبود
نفس مردم بر شیشه نشسته بود

دو موش همزاد


در مترو که باز شد، بسته که شد، گدا حرف‌هایش را زد و پول‌ خواست. کودک کنار در نشسته بود.   گدا از کنار مادر کودک گذشت. مادر کودک سرش را تکان داد. گدا از کودک و مادر گذشت. بچه پرسید کی می‌رسند؟ مادر پاسخ داد که حالا مانده. بچه پرسید چند ایستگاه. مادر گفت چهارده ایستگاه. گدا از واگن پیاد شد. مادر کوله پشتش را که پیشش گذاشته بود باز کرد و از آن دو موش همزاد بیرون کشید  و به بچه داد. بچه با دو دستش موش‌ها را گرفت. جنباندشان. موش‌ها شروع به حرکت کردند. افتادند به گدایی در مترو.

زن به خانه بازگشت


زن به خانه بازگشت
حافظه کارتش پاک شده بود
عکس‌هایش نبود
مثل این بود که حافظه خودش پاک شده باشد
کاش این‌طور بود
به مرد گفت که باید برگردم
مرد گفت برای یک کارت
از هرجا می توانی بخری
زن گفت
می‌توانی کاری بکنی؟
بگردی دنبال حافظه؟
مرد از خدا می‌خواست
از این چیزها بلد بود
خیلی بلد بود
زن به خانه آمد
مرد گفت ظرف‌ها را نشسته‌ام وقت نکرده‌ام
زن کارت را به مرد داد
مرد گفت حالا وقت ندارم باید بروم ظرف‌ها را بشورم
ناهار را تو به فکرش خواهی بود؟
زن گفت  ظرف‌ها را هم من می‌شورم
تو حافظه‌ام را پاک کن

۱۹ خرداد ۱۳۹۱

دیوانه و قدیس



هشدار!
اگر اهل تآویل نیستید نخوانید

راستش را بخواهید که راستش را می‌خواهید من کشته‌های سوریه را نمی‌شمارم. عکس‌ها را نگاه نمی‌کنم. آن‌ها هم که آن ها را بازنشر می‌کنند و پخش می‌کنند  نمی‌فهمم. فکر می‌کنم که خیلی مسئولیت دارد.  و فکر می‌کنم سکوت نیک‌ترین عمل است که سکوت عمل است. این‌جا. می‌گویند دعوای عربستان و ایران است.  در هر حال آن چه من می‌دانم این است که عربستان و ایران هر دو در سوریه غیر هستند. از جزئیات بی‌خبرم. چیزهایی را باید نشست و بیست و سی سال بعدش را دید.  بیشتر حتی. شاید فرزندان آن کشتار سال‌های هشتاد که اسد پدر کرد در نبود دوربین و شبکه‌های مجازی امروز در خیابانند. اسلحه به دست دارند. کسی چه  دانست بر آن‌ها چه گذشت. قدرت‌ها فکر می‌کنند که خون ریخته می‌شود  و شسته می‌شود. شسته می‌شود. اما کجا می‌رود. فرو می‌رود در زمین. نه، لاله در نمی‌آید. بغض در می‌آید و خشم و کینه. هر چه در آید به سرخی خون است. مگر کسی بیاید دادی بستاند حتی نمادین. بازماندگان به آن هم راضی‌اند. اما کسی داد نمی‌ستاند. من این‌جور می‌بینم. برعکس کسانی که که قدرت را آمده از بالا از آسمان می‌دانند. بی‌خدایانی که آسمان‌شان امپریالیسم است، در فقدان چیزی دیگر. من قدرت را از پایین می‌دانم. از زمین بلند می‌شود. مثل مه. مثل بخار در روزی سرد. در باورم زمین و آسمان هم به هم مربوطند. مثل درویشان رقصان مولوی   دستی گشوده به سوی آسمان و  دستی گشوده به سوی زمین.


جمهوری اسلامی دو چیز را خیلی خوب موفق شد. اول اینکه ما چند جور مسلمان که نه، آن را قبلش هم می‌دانستیم. روحانیت شیعی آن را خوب یادمان داده‌بودند- چند جور شیعه داریم. آن‌های که در حبس‌اند. آن‌هایی که در زندان‌اند. آن‌هایی که خاموش‌اند. آن‌هایی که صدا دارند و سیما. وقتی انقلاب همه را به دور خود گرد آورده‌بود.

دوم اینکه دین سیاست است. «دیانت ما عین سیاست ماست و سیاست ما عین دیانت ماست.»  و سیاست  کثیف است. این را هم قبلا می‌دانستیم.  اما آدمی که انقلاب می‌کند. سیاست می‌کند و می‌خواهد - چنین گمان می‌کند که سیاست تمیز باشد. سیاست را تمیز می‌خواهد. بیداری اسلام خوب است چون اسلام قدرت ماست و مسلمانان خوب‌اند. حتی اگر سنی باشند وقتی، برون از قلمرو ما‌یند.  و قلمرو، هیچ بیش از آن  سیاسی نیست. سیاست کثیف است و دین را کثیف می‌کند. قوم به خلوص می‌رود. به میان مرز  و مرزها محدودتر می‌شود و کوچک‌تر و تنگ‌تر. تفنگ‌ها آماده. چاقوها تیز می‌شوند. جنگ هفتادو دو ملت. آقایی از حوزه علمیه قم گفتند حقیقت منم. فکر نکردند که حقیقت اگر به گفتن باشد. یکی دیگر در جایی دیگر، آن سوی مرز می‌تواند، توانسته، که بگوید حقیقت منم.  و یکی دیگر.

«ابتدا به ساکن دیوانه و قدیس مثل دو برادر توآمان شبیه‌اند. ابتدا به ساکن حقیقت را می‌گویند. ابتدا به ساکن دیوانه و قدیس همان ادعای غریب گفتن حقیقت را دارند. بعدهاست که ضایع می‌شود. دیوانه کسی‌ست که بعد از اظهار حقیقت  آنرا به سوی خود می‌کشد.  و به نفع خود غصب می‌کند. قدیس کسی‌ست که حقیقت را بیان کرده، حالی آن‌را به گیرنده حقیقی‌اش می‌فرستد. چون که بر پشت پاکت نشانی را که باید اضافه می‌کنیم. می‌گویم حق، پس دیوانه نیستم. دیوانه می‌گوید. قدیس نیستم، قدیس می‌گوید. تنها خدا مقدس است. به او توکل‌تان می‌دهم. در تاریخ دیوانه و قدیس به هم می‌سایند. هم را می‌جویند و گاه به هم بر می‌خورند. بدبیاری دیوانه. مصیبت بزرگش.
سه از چهار مروج انجیل شفای جن زده‌ای را به دست مسیح وصف می‌کنند که « سرای در گور داشت و کس را یارای پای بستنش نبود، نه به زنجیری حتی» دیوانه هم‌نشین مردگان است، رخسار به سایه گردانیده. جز از گذشته هیچ بر او نمی‌رسد. خود به هیچ و کس نمی‌تواند بند کند، هیچش  یارای قصه زنده‌ای را به زندگان چسبانیدنش نیست. قدیس رخسار گردیده به سوی آینده دارد چونان دماغه کشتی تا حال را آبستن کند - گرده خدا پاشیده همه چور فرشته‌ای. قدیس از باز پیوند زدن خویش به بیگانه، انسانی به الهی، زنده به جاندار باز نمی‌ایستد.» *

اگر اشتباه نکنم آقای خمینی اوائل می‌پنداشتند که عربستان از اسرائیل بدتر است. آن روزها دین از سیاست جداتر بود.
لازم نیست که به یاد بیاورم که فلسطین تنها جامه‌ای است تا اندیشه‌ها و ایدئولوژی  پس پشت قلمروی این‌جا و آن‌جا هر کدام آستینش را  یا دامنش را به خود کشند. بی پروای آن‌که در میان جامه آدمی نشسته یا ایستاده  یا خفته است. بی‌خانه. یک بار دیگر داستان جنگ شش روزه را از منابعی متفاوت بخوانید تا بدانید چه شد که چه می‌شود.

جمهوری اسلامی این حقیقت شکست ناپذیر را شکست ناپذیرتر در برابر ما قرار داد. سیاست کثیف است و نمی‌توان  در آن تغییری داد. نمی‌شود طور دیگری سیاست ورزید. انقلاب رویا بود و جمهوری اسلامی واقعیت. بیداری. بیداری اسلامی!

 * قطعه‌ای از کتاب کریستیان بوبن با ترجمه خود
 

۱۷ خرداد ۱۳۹۱

عکس سوم


پایان قصه

هفت شبانه و هفت روز جشن گرفتند و
رفتند پشت عکس
بعدش بر ما نامعلوم است

قصه - عکس دوم




گمان می‌کنم که پیامبران همین شد که مجبور به معجزه شدند
کسی قصه‌شان را باور نکرد
من هم مجبور شدم سندی برای قصه‌ام نشان دهم
تا قصه‌ام را باور کنید
اما قصه‌ها بی سنداند
معجزه نشانه‌ای‌ست از عالم غیب
از نادیدنی
به دیده نیامده
آن سوی پنجره
هر اثری باید اندکی از نادیدنی را نشان دهد

قصه - عکس اول


این‌جا دو نفر داشتند زوج می‌شدند
لباس سپید پوشیده بودند
در جای تنگی کنار دریای جنوب
کنار ماهی‌گیران
باد هم بود در سکون این پنجره
 و جامه‌شان را می‌آشفت

۱۵ خرداد ۱۳۹۱

خاک‌سپاری


دو باره بازنشر شد
به علت اشکال در گوگل ریدر و ناممکنی  ویرایش


فیلم سه خاکسپاری را  دو سه شب پیش دیدم.  فیلمی که در جشن‌واره کن ۲۰۰۵ جایزه‌هایی برده است. جایزه بهترین سناریو. ساخته تومی لی جونز. خودشان هم در فیلم بازی می‌کنند و جایزه هنرپیشه نقش اول را هم دریافت می‌کنند. این‌ها را قبل از اینکه فیلم را ببینم نمی‌دانستم.

خاکسپاری در واقع خاک‌سپاری نیست. معادل درستی برای این واژه نیست. در زبان فارسی و در فرهنگ ایرانی مثلا خاک‌سپاری مراسم است. واژه فرانسوی تنها دفن کردن معنی می‌دهد. می‌تواند همراه با مراسم باشد می‌تواند نباشد و تنها کندن خاک و جسد را در آن گذاشتن باشد.  در واژه خاک‌سپاری سپردن به خاک هست. در دفن کردن از شر جسد خلاص شدن. پنهان کردن حتی. در جریان تاریخ از آنتیگون تا کربلا و تا همین خرداد شما، دعوا‌هایی آنتیگونه بر سر جسد و به خاک‌سپردن آن تا دزدی جسد ادامه داشته است. دعوای زنده‌ها بر سر مرده‌ای. چقدر زنده‌ها به مرده‌ها نیاز دارند. چقدر مرده‌ها زنده هستند

فیلم در تکزاس می‌کذرد. در مرز با مکزیک. وسترن امروزی‌ست و در این راه بسیار موفق. داستان عبور مکزیکی‌ها از مرز است به سوی رویایی امریکایی و ماموران مرزبان نشسته وسط بیایان خدا تا اگر جنبنده‌ای جنبید بر او بتازند و گاهی با تیر و تفنگ. یکی مردی نه جوان است که گاودار است و رفیقی دارد. ملکیادس استرادای مکزیکی. جوان. از مرز گذشته و کاغذ ندارد. حضورش بر خاک امریکایی خدا نامشروع است. یکی دیگر جوانی‌ست جوان‌تر. منتقل شده یا آمده‌اند با زنش در این برهوت تا مکزیکی‌ها را بپاید. جوان در همان اوائل فیلم خشونتش را بر خانواده‌ای مکزیکی که می‌خواهند از مرز عبور کنند نشان می‌دهد. بعد به خانه می‌آید و تقریبا به زنش تجاوز می‌کند. تقریبا برای اینکه باید کارشناسان نظر دهند. در هر حال ما نمی‌بینیم که زن لذتی از این عمل ببرد. زن در آشپزخانه است و دارد آشپزی می‌کند و یا ظرف می‌شورد. همان کارهایی که هر زنی می‌کند و رخسارش رخسار همه آن زنان جوانی ست که میان راه قرار دارند و رو به پنجره آشپزخانه بالای سر ظرف شویی ایستاده‌‌اند و دارند چیزی می‌شویند، گوجه فرنگی یا فلفل دلمه‌ای مثلا اما این ظاهر قضیه است. به جایی دور و ناوجود خیره شده‌اند. میان راه، چون جوانند و هنوز می توانند یک روز اتوبوس مسیری دور را سوار شوند و بروند. بروند از جایی در این خاک امریکایی خدا به جایی دیگر. خیلی دور. از بیابان بگذرند.
ایستاده‌اند فعلا که شوی بیاید و دامنشان را بالا بزند و شلوارش را پایین بکشد و با چند حرکت خودش را خالی کند. اسپرم یا زهر فرقی نمی‌کند.

شوی جوان چنین مردی ست. در اتومبیلش هم که در برهوت متوقف می‌کند تا مرز را بپاید، از این مجله‌های با  عکس‌های زن‌های با پستان‌ها و  ران‌های درشت دارد  که به مردها کمک می‌کنند. یک روز هم که در بیابان خدا شلوارش را پایین کشیده و مجله در دست دارد صدای شلیک گلوله‌ای شنیده می‌شود و نیازی به گفتن و شرح ندارد که مجبور است به سوی اتومبیلش فرار کند و فیلم تصویری فلاکت و حقارت‌بار از او به ما نشان‌ می‌دهد. در واقع او شخصی قابل ترحم است.

در شهر رستوران مانندی هم هست که زنی و  شوهری اداره‌اش می‌کنند و زن معمولا خویش در آغوش مشتریان از یاد می‌برد. راستش را بخواهید همه این آدم‌ها آنقدر هستند و وجودشان را به شما چنان تحمیل می‌کنند که شما بی‌تفاوت نمی‌مانید. بعد هم زمین است و زیبا و دره‌های عمیق و خاک صورتی و گرما و اسب و رودخانه و کوه‌های بلند و بیابان و بیابان و بیابان.

بالاخره مرد جوان یک روز ملکیادس استرادا را می‌کشد.  و او را مآمورین برای اینکه صدایی صدایش  به بیرون نرسد شبانه در گور می‌کنند. ملکیادس استرادا به دوستش گفته بوده‌است که اگر اینجا مرد او را میان این تابلوهای تبلیغات تنها نگذارد او را ببرد در روستایش و نقشه روستایش را برایش روی تکه کاغذی کشیده بوده است. دوست اول می‌رود سراغ پلیس. پلیس به او می‌گوید ول معطل است. دوست هم که پی برده قاتل کیست و چه کسی رفقیش را کشته راست و مستقیم می‌رود در خانه‌اش را می‌زند و می‌رود داخل و دست و دهان زن جوان را می‌بندد که فریاد نکند و خبر ندهد و شوی را با خودش می‌کشاند و می‌برد.  می‌بردش در حجره ملکیادس استرادا. همان جای بی‌بضاعت و محقر و تمیز که مرد مکزیکی سکونت نامشروع داشته. اتاق را نشانش می‌دهد. ظرف و ظروف را نشانش می‌دهد. مجبورش می‌کند که در لیوان مرده بنوشد. آب. از شوی می‌خواهد که لباسش را با لباس مرد مکزیکی عوض کند. چکمه‌هایش را از پا در می‌آورد و او را با خود می‌کشاند تا سر گور ملکیادس استرادا و مرد را مجبور می‌کند گور بکند و جسد را که گاهی زیر سنگینی‌اش از پا در می‌آید بیرون بیاورد. جسد را بیرون می‌آورد. از خاک باز می‌ستاند. از گور. مرد جوان. سوار بر اسبش می‌کند دوست، جسد را. سه اسب آماده‌اند. دوست می‌خواهد که قاتل تا آبادی مرد مکزیکی بیاید. برود.  و جسد را به خاک مکزیک  بسپارد. تازه حکایت سلوک آغاز می‌شود. از هفت خوان می‌گذرند. فیلم تلاقی بربریت و تمدن را در مردان و زنانی این سو و آن سوی مرز نشان می‌دهد. حکمت و جهل‌شان را. اینکه هیچ مردی بر مردی برتری ندارد مگر با آن‌چه بر روی  خاک اندوخته است تا روزی که به خاک سپرده شود. جایی شوی را مارگزیده است.  دوست او را مرده نمی‌خواهد. نشان روستایی را می‌دهند که دختری ، زنی جوان دانش دارو دارد و درمان می‌کند. دختر هم اویی‌ست که یک روز قصد عبور از مرز را داشته و شوی بر او تاخته و دماغش را شکسته. دختر مار گزیده را درمان می‌کند.

باری. به پایان نزدیک می شویم. که پر حدیث است. هنگامی که جای مناسب را یافته اند. همان جا که ملکیادس استرادا بر کاغذ کشیده و دوست علی‌رغم همه‌چیزی  بالاخره پیدایش کرده. سایه ساری برایش می‌سازند و تابلویی بر می‌افرازند بر سر درش و گودالی می کند مرد. حالا دیگر. آن‌جا مرد شفا یافته است. دیگری شده است. خشونتش ریخته. زهرش هم. زانو زده و برای اولین بار طلب بخشش کرده. دلش به حال خودش سوخته. به رحم آمده و همین را می‌خواسته. دوست. آن‌جا دو مرد از هم خداحافظی می‌کنند.

راستش را بخواهید این مردان و زنان در اروپا یافت نمی‌شوند. چرایش بماند. اینجا سرزمین حقوق بشر است.  و حرافی. بعضی فیلم  را به مسیر سینمایی کلینت ایستوود تشبیه کرده‌اند. تفاوت این‌جاست که در این فیلم. دوست و کارگردان نمی‌خواهد خونی بریزد. در پی انتقام نیست. اما از همان اندیشه و عمل فردی در مقابل قانون و همه و باقی ماجرا ریشه می‌گیرد.
یادم آمد که برادر بزرگم که معادلش  در غرب را  نمی‌دانم باید چه کسی معرفی کرد، روزی که سخن از محاکمه صدام بود گفت: باید در خیابان رهایش کنند. بیافتد دست مردم.

در فلاخن این شب دیجور را


راست است آیا که می‌باشد
در فلاخن این شب دیجور را
روشنی زین روشنان بس جلوه‌افزاتر
وندر این ظلمت چو گویی، یافته است آن تیر پرتاب
تا بماند بر جبین روشنای صبح؟
راست است آیا به هر روزی که باشد، لعل از پنهان کان خود بر آید؟

نیما

باران پولک




گاهی آدم می‌رود که خودش را بکشد از دست غم


گاهی آدم می‌رود که خودش را بکشد از دست غم. بعد سر راهش غروب را می‌بیند  افتاده بر گلدان گل. بر می‌گردد  و از پله‌ها بالا می‌رود که دوربین عکاسی‌اش را بردارد. یادش می‌رود برای چه از پله‌ها پایین آمده. دوربینش را برمی‌دارد. غروب در خطر است. دارد پایین می‌رود. تازه ابری هم در کمین است. می‌خواهد غروب را بگیرد بر گلدان گل که دوربینش می‌گوید کارت حافظه جا مانده‌است.
بعد غروب می‌رود با گلدان گل.   آدم می‌ماند و غمش افتاده بر او.

مرا بس است


خبر است که خانواده آیت‌الله منتظری با فرزندان نرگس محمدی دیدار کردند.
دارم تصور می کنم فرزندان نرگس محمدی  که در به روی خانواده ایت‌الله منتظری گشوده‌اند و بر صندلی نشانده‌اند آن‌ها را و چای دم کرده‌اند و شیرینی هم شاید تعارفشان کرده‌اند و خودشان هم آمده‌اند و در کنار و روبه روی مهمانانشان نشسته‌اند و احوال پرسیده‌اند و

دارم فکر می کنم که در ایران همین دو مانده‌اند. این خانواده و آن فرزندان. مرا بس است.