۱۰ خرداد ۱۳۹۱

راننده‌های قطار


دیشب که دیر وقت کنار رادیو دراز کشیدم، داشت می‌گفت از دوازده خودکشی که همین دو روزه به انجام رسیده بود. مردم خودشان را پرت می‌کنند.
در زبان فرانسه به راننده قطار می گویند شومینو. راه آهن می‌شود شومن دو فر که از ترکیب جاده و راه و آهن ساخته شده. نام این راننده‌های قطار همیشه در گوش هست. چون زیاد اعتصاب می‌کنند و در واقع نامشان با اعتصاب گره خورده. دیشب اما یکی‌شان پشت رادیو به نام دیگران حرف می‌زد و از تجربه یک راننده قطار از این جسم زنده‌ای که از هیچ‌کجا بیرون می‌آید و تو می بینی‌اش و جسم تو که نشسته در اسبابی با سرعت زیاد که اگر ترمز کنی و قطار سریع‌السیر نباشی یک کیلومتر آن سو تر و اگر سرعتت بیش‌تر باشد ، سه کیلومتر آن‌سو تر می‌ایستی، تصادف دو جسم است که یکی به هیچ فکر می‌کند و یکی به دیگری.
یکی قطارش دیگر حرکت نمی‌کند. قبل از رسیدن به ایستگاه آخر متوقف می‌کند خودش را. یکی راننده قطار خود است و یکی راننده قطار شرکتی دولتی. یکی خودش را می‌برد با سایه‌هاش. یکی خودهایی مسافر که از این‌جا به آن‌جا می‌روند با سایه‌ها و آفتاب هاشان و فکر می‌کنند که آسمان همه جا یک رنگ نیست.

راننده قطار بر مسیری از قبل تعیین شده می‌رود مسیرهای شناخته شده. از شهری به شهری. آن یکی راننده، راهش دیگر بر هیچ نقشه‌ای رسم نشده.

راننده داشت از تجربه اش می‌گفت و از آن‌چه می‌شود بعد از اینکه جسم خودش را پرت می‌کند. صدایی که می‌آید و بعد یک کیلومتر یا سه کیلومتر آن سو تر . و بعد باید بیایی یالای سر تکه‌های باقی‌مانده از آن یکی راننده و بعد روز تمام می‌شود و شب به خانه می‌آیی. با تکه‌ها در دست. و بعد تکه‌ها مدتی با تو می‌مانند. تسلایی نیست. راننده قطار می‌گفت. تا اینکه روزی این‌طور به خودت می‌گویی: کمکش کردم من.

باهم و بی‌هم


از خود پرسیدم
آن مرد و آن زن باهم‌اند یا بی‌هم
در سالن هتل
ندانستم
گاهی تفاوت
یک با یا یک بی‌ است
می‌گویند بعضی‌تمدن‌ها یا فرهنگ‌ها
فرهنگ «یا» است
و برخی فرهنگ « و»
آن‌وقت جمله من می‌‌شد
آن زن و آن مرد با‌هم‌اند و بی‌هم
و پرسشی نمی‌ماند
بی قهر و دعوا

۸ خرداد ۱۳۹۱

نوزادان یخ‌زده


نانسی هوستون می‌نویسد ۴
به فرانسه

ورونیک کورژو برای مادری آماده نشده بود. در خانواده‌اش اسرار سنگینی به دور تولدهایی غیر مشروع چرخ می‌زد. وجود بچه ها را به زحمت به رسمیت می‌شناختند. و هرگز میلادشان را جشن نمی‌گرفتند. بعدها این مادر ظاهرا شکفته از دو بچه، چهار تا از نوزادهایش را می‌کشد. دو تا را در باغچه خاک می‌کند و دو تا را در یخدان- فریزر می‌گذارد.

محاکمه ورونیک کورژو سروصدای زیادی کرد. روانشناسان و روانکاوان به دادگاه فراخوانده شده توضیح دادند که اگر تا سه سالگی کودک اندیشه مادری‌ را درونی نکرده باشد، بعد از آن خیلی سخت خواهد بود. موفق شدند در وجدان جماعت فرانسوی آسیب شناسی «انکار حاملگی» را تولید کنند. به صورت
معجزه‌سایی مادر کودک‌کش از مقام هیولا به قربانی تغییر کرد.

در سوئد با تساوی جنس شوخی ندارند. در مهدکودکی در حاشیه استکهلم، در یکی از شمارهای ویژه لوموند می خوانیم، کافی بود که یک کارشناس در امور جنس‌ها، زندگی عمومی را زیر نظر بگیرد تا مربی‌ها و معلم‌ها توهمشان بریزد. علی‌رغم تمام تلاششان دختر و پسر در مدرسه یک بازی ندارند. یک جور حرکت نمی‌کنند. دخترها به وقت ناهار با ولوله به دور پسران سر میز جمع می‌شوند و

این است جزم عزیز آشنای ما که، بر عکس حیوانات، همه چیز ما از جامعه می‌آید و بیولوژی هیچ است و جنس مستعد گرایشی نیست. در همان شماره نویسنده دیگری استاد روانشناسی در رن، ناله می‌کند که علی رغم تحول اذهان، رفتار تعلیم و تربیتی هنوز در کشورهای توسعه یافته خیلی از الکوی یک جنسی دور است. ای داد و بیداد. « می‌دانند دیگر که پسر یا دختر هستند، میان بیست و چهار و سی و شش ماهگی.»

اینگونه اگر پیش برود ممکن است در فرانسه همچون که در سوئد، بسیار نوزاد یخ‌زده کشف کنیم. نمی‌شود دختربچه‌ها را برای آینده‌ای بدون « مادری » تربیت کنیم و بعد از اینکه مادران جنینشان را در فریزر گذاشتند، از افتضاح حرف بزنیم.


همان کتاب
به نظرم این چهارمین بار است که از این کتاب می‌گویم

۷ خرداد ۱۳۹۱

روز اول و دوم


روز گذشته خود را چگونه گذراندید

خروس در روز را کوبید
باز کردم
ظهر صدای گرسنگی بچه‌ها

و عوعو سگ پشت در بسته
شب آمد

این تقلایی شاعرانه نیست
همه صداهایی‌ست که دیروز شنیدم
در صف وقت


روز دوم

جعفری و تلخونی را که دیروز کاشتم
آب دادم
رسالتم تمام شد
دیگر کاری ندارم
مگر کسی صدایم کند
ریواس همسایه شاید

در شیشه کردن خون و فیلم براندون کرونونبرگ


براندون کرونونبرگ پسر داوید کرونونبرگ است
او هم همراه پدر امسال به چشن‌واره کن آمده است
می‌گویند او هم تمایلات پدر به خون و عرق را دارد و بیولوژی به تکنولوژی وابسته است
دانشمندان آدم‌های خطرناکی هستند
عاقبت کارهایشان به خیر نیست همیشه
فرزند کارگردان
ازمشهوریت و معروفیت ستارگان حرف می‌زند که
کارش به جاهای باریک می‌کشد
از این امام‌زاده‌های امروز
که هر زائری تکه‌اش را می‌خواهد
می‌گوید اندیشه فیلم در ذهنش وقتی به گریپ دچار بوده زاده شده
فیلم نشان می‌دهد که مریدان ویروس و بیماری ستاره را هم می‌خواهند
بیمارستان یا کلینیکی خون مبتلا به ویروس را در شیشه می‌کند و می‌فروشد

کامی و اوگوست - دو جنس


نانسی هوستون می‌نویسد
به فرانسه البته

کافی است به سرنوشت کامی کلودل بیاندیشیم. هنرمند جوان عاشق اوگوست رودن. از همان آغاز رابطه کامی معشوقه است و مدل و همکار. جسمش را تقدیم می‌کند، رودن همان می‌کند که با تن مجسمه‌هایش. رودن معشوق و رودن مجسمه ساز یک مرد‌اند. کامی کلودل اما چند تن دارد جسم مدل برهنه دور از دست، موضوع نگاه، جسم هنرمند که می‌داند و می‌تواند در جان وجودها سفر کند و مرمر را چنان کار کند تا آن جان را بر ملا سازد، جسم معشوقه، شیفته، آزاد. جسمی بی مانع از بارداری، جسم باردارشده. باردار.
کلودل سقط می‌کند. اعضای نوزاد آینده از بطنش کنده شده‌اند. به این خاطر جدا از خون و درد، شرم و احساس گناه، خانواده‌اش بدشان می‌آید و برادرش پل کلودل، هم او که آن همه را در باره هلن زیبا نوشته بود، خواهد گفت که با قتل یک بی‌گناه، او بر خدا شوریده است. پس باید کامی تا آخر عمرش در تیمارستان بماند.
بچه از رودن است . اما در بطنش نیست. کجا است رودن وقتی بچه را از شکم کامی بیرونش می‌کشیدند؟ از او نه خون چکید، نه گریه کرد و نه مورد ملامت قرار کرفت. در تمام آن مدت به کار و به اندیشیدن ادامه داد. بعدها کامی کلودل با چکش که به جان مجسمه‌های مرمرش افتاد و جمال کارهای خود را که فرو ریخت، در کنار آن‌که باردارش کرده بود، اوگوست بود. رودن حتی یک روز از کاردست نکشید. باشکوه، نابغه، نامیرا که او بود، در کارگاهش.

حالا به من نگویید که تفاوتی میان دو جنس نیست.

۵ خرداد ۱۳۹۱

بوسه حشره


رطوبت هوا هفتاد در صد است. قند در دستم آب می‌شود. ظرف خشک نمی‌شود. رخت خشک نمی‌شود. چشم‌های من هم چند روزی‌ست. گیسوان انبوه‌تر می‌شوند. حجم می‌گیرد همه چیز. فکر می‌کنم در خیال و تصور ما خرمی همین باید باشد. سبز می‌شود دست‌هایمان اگر در باغچه‌ بکاریم. می‌دانیم.
خانه هم باد می‌کند.

امروز آفتاب است و رخت‌ها به بند. دریچه‌ها را باز گذاشتم که باد از هر روزنی بیاید و با آفتاب خشک کند اشک‌ها را.

خانه پر از حشره است. با آفتاب آمده‌اند. لویی اول همیشه حال حشرات را می‌پرسد. لویی نگران انقراض حشرات است. همیشه می‌گوید خانه ما زنبور ندارد. . لویی عارف نیست و از گل و پروانه خبر ندارد. از این اشتیاق و تمنای پروانه به گل. فرانسوی‌ها واژه ای دارند که معادل صاعقه است. برای آن رعد و برقی بکار می‌برند که میان دو کس روی‌ می‌دهد. آن اتفاق. مثل وقتی که دو ابر با باری سنگین به هم برخورد می‌کنند. بگذریم که حالا بنگاه‌های معاملاتی هم از این واژه مصرف می‌کنند. عکس خانه‌ای را می‌کذارند پشت ویترین مغازه‌شان و بالایش می‌نویسند صاعقه. امروز رادیو می‌گفت که این صاعقه تنها در فرهنگ و بودگی غرب موجود است. رادیو امروز نگران انقراض صاعقه بود. می‌گفت دیگر در رویارویی دو نفر رعدی نمی‌غرد و برقی نمی گیرد و چیزی نمی سوزد.
لویی نگران بوسه‌های حشرات و غنچه است. از همان دست نگرانی‌های انیشتین.
هر سال هم سال یک حشره است. بستگی به خشکی و میزان بارندگی و درجه حرارت دارد. یک سال حشره‌ای که ما نام آرتور به او داده بودیم و شب‌ها از مخفی‌گاهش برون می‌شد، از ضلع شرقی اتاق به ضلع غربی می‌رفت و قالیچه را هم دور می‌زد چرا که سرعت سنجیده‌اش را قالی کاهش می‌داد. دوباره بر می‌گشت و تا فیلم سینمایی تلویزیون تمام شود، هشتاد بار این رفتار را ادامه می‌داد. ذکر. و ما گاهی خود را در مقابل فیلمی از تارکوفسکی می‌پنداشتیم. همان قدر روحانیت.

امروز هزار وزوز در هوا می‌چرخید. گاهی دیدن یک فیلم میسر نیست. از سویی صدای مرغان می‌آید و از سویی صدای مگسان. چرا می‌آیند و چرا نیامده می‌خواهند بروند. چرا خودشان را به شیشه می‌کوبند. این پشتکار و این استمرار و این اصرار از کجا می‌آید.

۴ خرداد ۱۳۹۱

امروز تنها با گربه حرف زدم


امروز تنها با گربه حرف زدم.
یعنی این‌طور فکر می‌کردم. گربه آمد. در زد. پنجره برای گربه در است. پنجره گشودم. آمد. گفتم که دیشب نزیک به صبح، در تماس با صبح آن جا که صدای مرغان آغاز می‌شود خوابش را دیده‌ام. آمده بوده با توله‌هایش. و میز را هم وارونه کرده بوده. به دنبال بلوطی. پرسیدم که بلوط را می‌خواسته به چه کار. رفت دنبال پیاله‌اش. حواسم نبود درها را به مناسبت تابستان مختصری که امروز موقتا این‌جاست، پشت سر نبسته بودم. گربه بالا آمد و در درانه، میان پایین و بالا شروع کرد به حرف زدن. حرف‌های گربه ساده است. مثلا دلم گوشت می خواهد یا از آن پنیرت روی میز آشپزخانه به من بده. گفتم که جلوتر نیاید او به بالا راه ندارد. راه را نشانم داد. به سوی آشپزخانه. پنیر را در بشقابش گذاشتم. درها را پشت سرم بستم و بالا آمدم. پنجره باز بود. به همان مناسبت که گفتم. سهره‌ای وارد شد. وحشت‌زده. به سوی پنجره بسته پرید و به شیشه خورد و افتاد. ترجیح می‌دادم شیری به اتاق بیاید تا پرنده‌ای، که نمی شود دو دقیقه هم به حرف تو گوش کند. هر چه گفتم آن پنجره باز نمی‌شود، زمین درست آن‌جا نشست کرده و پنجره به بستن محکوم شده، برایت پنجره‌های دیگر را باز می‌کنم، نگاه کن. نشد. رفت و در گلدان لیموی شیرین که خانم ف به هر کسی یکی می‌دهد پنهان شد. بعضی‌ها عطرشان را چنین می‌پراکنند. خانم ف همه را قانع کرده است که باید نوستالژی لیمو شیرین داشته باشند. یعنی حسرت چیزی را بخورند که این‌جا نیست. عمل نمی‌آید. و البته خانم ف حسرت نمی‌خورد. از این‌ها نیست. بلد نیست. گهی و گاهی می‌رود محله پانزدهم پاریس و چند عدد لیمو شیرین می‌خرد. من حسرت را بیشتر از لیمو شیرین دوست دارم. تلخش را.

حالا گلدان لیمو شیرین پشت پنجره است و خانم ف می‌گوید برو و دستت را به برگ‌هایش بکش و دستت را بو کن. هفته پیش هم چند دانه لیمو شیرین به کارگری که آمده بود دوش و توالت را تعمیر کند داد. ایرانی. بعضی‌ها از دست خانم ف گلدانش را می‌گیرند و بعضی دانه‌اش را. هسته‌اش. خانم ف شدیدا طبقاتی‌است. سلسله مراتب دارد.
حالا سهره در گلدان لیمو شیرین است.
گربه صدا زد. رفتم پایین. پنجره را باز کردم. رفت. صبحانه بر سفره بود. نشستم. حالا که کسی نیست و گربه هم رفته است و کسی به بی موقع‌گی من کاری ندارد، صبحانه ادامه پیدا کند. تا شب به درازا بکشد. سفره باز باشد. و چای داغ.

برگشتم. سهره راه رهایی را نیافته بود. خودش را پرت کرد به سوی کتاب‌ها و از کتاب‌ها به سوی شیشه. افتاد بر صندلی حصیری کودکی سین. و دیگر حرکت نکرد. جم نخورد. نزدیک شدم. بی سروصدا. سهره را همچون ملکی بر سریر قدرت، مجروح گمان کنم، به دو دست گرفتم و سریر را به کنار پنجره‌ی باز گذاشتم. بالش شکسته بود شاید. باید برایش آب و دانه می‌گذاشتم همان‌جا. کنارش. شاید. در اتاق را بستم.

چند روز پیش خرگوشی کوچک، کودک، چند دقیقه ترسیده از اتومبیل ما نه به راست می چرخید و نه به چپ. پیش قراولانه می‌دوید. بر خطی که جاده را از عرض به دو نیم می‌کند.
عجیب است ترس. ترس دارد.

۳ خرداد ۱۳۹۱

باربی


کتابی را که چند روز پیش در محله مونمارت خریدم
باز می کنم
از میانه
نوشته
در سال‌های پنجاه میلادی است که عروسک باربی به خانه های غرب وارد می شود. همان‌وقت که تلویزیون. ساخته و توزیع شده. در ابعادی بی اندازه. و خیالات یا ذهن دخترک را در بلند مدت نشان کرده. دخترک غربی را. باربی اولین عروسکی است که نه نماد بچه آینده بلکه خود ، زنی که می‌خواهد بشود است. دخترک چهار و پنج ساله، جامه تصمیم می‌گیرد و بزک و آرایش مو. بعدها این فعالیت هیجان انگیز را بر اکران کامپیوتر پی خواهد گرفت.
عروسگ های نوزاد و سرویس های چای: همه این حرکات سنتا مربوط به رفتار مادرانه از جانب فمینیست‌ها افشا شدند.
کافی‌ست که چرخی در هر فروشگاه اسباب بازی فروشی بزنیم تا ببینیم که اسباب پسران هیچ تغییری نکرده است. جنگ و ماجراست و علم. در اسباب دختران اگر هنوز صورتی رنگ است، دلبری جای مادری را گرفته است.

سین هیچ وقت باربی نخواست
او نوزادانی نرم می خواست که بفشارد در آغوشش.

۲ خرداد ۱۳۹۱

چاه


زن در تاریکی بود.
گفت: دچار افسردگی خطرناکی‌ام. مرد گفت: تو همیشه خطرناک بودی. خلق تندی داری.
زن گفت: آره فردای روزهای مامانم . مرد چیزی نگفت. دیگر چیزی نداشت که بگوید. چیزهایی را می‌دید و می‌گفت و چیزهایی را نمی‌دید. مرد تنبل بود. سکوت از نشانه‌های تنبلی‌ست.
زن گفت: فردای آن روزی که به مامان تلفن کردم و نفرین کرد. خطرناک بودم. مرا که نفرین نکرد. پسرش را نفرین کرد. گفت دعا کرده‌ام که آنقدر بیمار شود که تنش کرم بیاندازد. زن حالش به هم خورده بود. افتاده بود در چاه. نه در چاهی. در چاه. تفاوت این دو را فرانسوی‌ها با ضمیری مشخص می‌کنند و ضمیر به وحشت چاه می‌افزاید. چاه یعنی چاهی وصف ناپذیر. چاه یعنی همه چاه‌ها. یعنی چاهیت چاه. همه وصف‌ها. صفت‌ها. و این همه برای او خیلی زیاد بود و افتاده بود در چاه. و همه‌ی آن زیادی‌ها به اعماقش می‌کشید با خود. و مرد در سکوتش نشسته بود و افتادنش را نگاه کرده بود. مرد راه‌های روشن را می‌شناخت. در تاریکی نمی‌دید. اتومبیلش را بهتر تروخشک می‌کرد. خوب رانندگی می‌کرد.
خطرناک شده بود و مرد هم گفته بود تو خطرناکی. گاهی هم گفته بود تو مریضی.
زن گفته بود پس یا باید پلیس را خبر کرد و یا پزشک را. مرد هیچ نکرده بود. و زن گفته بود: یا عشق را.


این را یک جایی خوانده بودم به نظرم
رمانی بود

۱ خرداد ۱۳۹۱

امروز شب است


امروز شب است
گربه اگر بیاید و گرسنه باشد
از پشت شیشه پنجره نخواهمش دید
پشت امروز خواهد ماند
گربه
گرسنه

عکس واقعیت نیست


عکس واقعیت نیست
قرار هم نیست که باشد
عکس غیر واقعیت است و واقعی‌ست
در مقابل عکس قصه‌ای خیال می‌کنی و واقعیت قصه خودش را دارد که تو نمی‌دانی
عناصر این عکس در کنار هم
عناصری کم‌‌‌ وبیش معمولی و پیش‌پاافتاده
خاصیتی فوق واقعیت به این عکس داده‌اند
قصه‌ها حتی سورئالیست
غیرعادی
از تجمع عناصر عادی ساخته می‌شوند

در یک روز


یک روز
من کوچک
چیزی نوشت که به آرامش دوست‌دار از من کوچک خیلی بزرگ‌تر مربوط می‌شد
نوشت که ایشان تفکر و تعقل را جدا نمی‌‌دانند
پارتیزان‌های دوست‌دار از صفحه مجازی‌شان بیرون انداختندش



پرونده‌های دادگستری باز بالا رفت
در سرزمینی که مزد گورکن
نه
در سرزمینی که داد هست و داد نیست



رئیس سرخ‌پوستان به یونگ گفت
تو مثل خرس از نردبان پایین می‌آیی
گفت شما سفید‌ها با سرتان فکر می‌کنید
یونگ به رئیس سرخ ‌پوستان گفت: شما سرخ‌ها با کجاتان؟
دستش را گذاشت بر روی قلبش رئیس سرخ‌پوستان و یونگ اضافه کرد: یونانیان با واژه

سرزمینی که نه دیگر با سر و نه دیگر با قلب فکر نمی‌کند
و پرونده‌های دادگستری بالا می‌روند
واژه‌های
یونان هم که ورشکسته شد
فکر نکرد

۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۱

گفتن



چیزی را که می‌خواهم بنویسم، نوشتن نیست. گفتن است و این دو، دو چیزاست ویک چیز نیست.

آخرین باری که به سینما رفتم، همین چند روز پیش، فیلمی که دیدم انگلیسی بود و در حاشیه‌های منچستر می‌گذشت. مردی بود که زنش مرده بود. از مریضی. بیکار بود و پولی سرماه از دولت می‌گرفت. بخور و نمیر. نمی‌مرد.
همیشه مست می‌کرد و خراب بود. با بغضی که فرو نمی‌نشست. خودش را به درو ودیوار می‌زد و در ودیوار هم به او. با جهان دعوا داشت. کتک می زد. و کتک می خورد.
یک شب به وقت خروج از میکده و خرابات زد و سگش را کشت و از خودش بدترش آمد و عزا گرفت.
فردایش یا پس فردایش باز مست و خراب و پر از خشونت به دیوار و به در کوبید و ناگهان خودش را انداخت در دکان خانمی، از این مغازه‌های و مکان‌های مذهبی مسیحی که پر است از چیزهای دست دوم. البسه و ظرف و ظروف و آشغال و مسیح. تمثالش. خانم هر روز می‌آمد و مفت و مجانی می‌ایستاد و به بشریت خدمت می‌کرد. خادم بود. مرد وارد شد و از زور بغض و حرص و چیزهای دیگر رفت پشت لباس‌های آویزان قایم شد و زن نه پلیس خبر کرد و نه ترسید و نه نشان داد که ترسیده سلام و علیک کرد و حرف زد و بعد هم رفت کنار مرد زانو زد و دعا خواند. برای روح در غضب مرد دعا کرد.

مرد در حلبی‌آباد زندگی می‌کرد. یک برهوت. از این مکان‌های به امان خدا رها شده. البته خانه بودند. خانه‌هاشان از آجر و سیمان ساخته شده بود و در داشت و پنجره. روبروی مرد، آن سوی خیابان پسرکی شاید پنج ساله زندگی می‌کرد. همیشه بیرون بود. دم در. کنار جوی. در مثال.
مادرش که جای خواهرش بود- جوان بود، با مردی او هم جوان ،خلوت کرده بود. مرد جوان زشت بود. خیلی زشت. از این زشتی‌های که از درون بالا می‌آید و سایه‌اش را به رخسار می‌اندازد. مرد جوان سگی داشت. همیشه به خودش وصل. قلاده سگ به شلوار مرد جوان بسته بود. سگ از سگ‌های خطرناک بود. از آن ها که پوزه‌ای پر اقتدار دارند. سگ اسلحه مرد جوان بود.
یک روز لعبت کودک- از این خرس و حیوان‌های پارچه‌ای، به پوزه سگ افتاد. کودک فغان بر آورد که میراث پدرش است. جوانان به دورش رقصیدند و کودک تکه‌های حیوان نصیبش شد.
مرد باز هم مست و خراب شد. باز هم خشمش را بر در و دیوار خالی کرد و باز زن را دید. حرف‌هایی به زن زد. گفت که زن نمی‌داند. هیچ از فلاکت نمی‌داند که در ویلا زندگی می‌کند آن‌جا که ماشین‌ها نو‌اند. و این‌جا هم آمده است که بخرد. عوض کند. چه چیز را؟ همین احساس گناهش را. از نبودن، نبودن چه چیز؟ نبودن مثل بقیه‌ی این حاشیه نشین‌ها و این فلاکت زده‌ها.
زن جلو اشکش را گرفت که نیاید از گوشه چشمش و لیز نخورد و بیافتد. زن با مسیح تنها نبود. یکی از رمه‌ها آنجا بود.

زن به خانه رفت. شب شد. زن روی تختی، چیزی دراز کشید. اتومبیلی قرمز نزدیک شد و نورکورکننده‌اش را انداخت به چشمان ما و جلو خانه توقف کرد. شوی زن آمد. رو به زن شد و ما دیدیم که شوی بر شانه زن می‌شاشد. زن دیده نگشود. شوی دور شد.

زندگی ادامه داشت. روزها هم. کودک در کوچه بازی می‌کرد. با خود. مرد مست می‌کرد و زن به سر کارش می‌رفت. بعدها بیشتر آشنایی به هم رساندیم. یک روز زن با گوشه چشمانی کبود آمد. به مرد گفت که افتاده است و ما دیگر می‌دانستیم. زن تنش را نمی‌داد و شویش تنش را به باد کتک می‌گرفت.
یک روز زن از خانه بیرون آمد و رفت سراغ خانه مرد. مرد هم جایی برایش باز کرد. بر نیمکت پذیرایی.

و یک روز آخرش سگ پوزه‌اش به صورت کودک رسید و وقتی کودک رویش را به ما برگرداند، دیدیم که نیمی از صورتش میان پوزه سگ جا مانده است. و شوی زن به او گفت که دوستش دارد و نمی‌داند چرا اینطور است و بیمار است لابد و از این حرف‌ها. زن به خانه بازگشت.
فردایش زن خوشحال بود و کنار مسیح ایستاده بود. مرد رفته بود مغازه زن و دنبال کت و شلواری گشته بود تا در قبرستان بپوشد. رفیقش مرده بود. زن داشت کراواتی به گردن مرد می‌بست. شوی زن از در آمد. بد دل.
شب زن که به خانه بازگشت و شوی که آمد تصمیمش را گرفته بود تا هر طور شده با زن بخوابد. زنش بود.
ما صورت خونین و درد را می‌دیدیم. و زن را که از خانه بیرون آمد. و مسیر خانه مرد را پیش گرفت. قبلا به مرد گفته بود که جایی ندارد که برود که خانواده‌اش او را نخواهند فهمید و شوی‌اش از دید آن‌ها شوی مطلوبی است.
ما بعدها فهمیدیم، چند روز بعد که زن همان‌روز شوی را کشته است و جسمش، جسدش را پشت سر خود در خانه جا گذاشته. مرد هم سگ خطرناک را‌ کشت. مسلم است که زن به زندان رفت و مرد هم نه دیگر مست و خراب. رفت. از آن آن‌جا رفت.
من فکر می‌کنم که مرد و زن هر دو به هم کمک کردند. تا آن‌چه را که باید بکنند. شاید کارگردان یا قصه‌نویس شوی و سگ را یکی پنداشته بود. یکی بودند.
اما چیزی که می‌خواهم بگویم و گفتن است، این است: از فیلم ناراحت نشدم. تنها جایی که کودک با پوزه سگ روبرو می‌شد، واکنشی نشان می‌دادم، علی‌رغم خود. مثل وقتی که کودکی را که دارد می‌افتد می روی و می‌دوی تا دستش را بگیری. حرکتی جلوتر از خود.
در این داستان آدمیت بود. و مقاومت. و یک‌جا هم ‌آن‌جا که می‌بایست می‌ایستادند یا می‌کشتند. ایستادند و کشتند. بعد هم به زندان رفتند. هیچ‌کجا زن یا مرد نخمیده بودند. نشکسته بودند.
اما در فیلم روبان سفید که پریشب از تلویزیون به مناسبت فستیوال کن پخش شد. فیلمی از هاینکه کارگردان اتریشی و برنده نخل طلایی ۲۰۰۹ ، سکوت بود. سکوت خدا. سکوت پاستور. سکوت رعیت. سکوت پدر. آزار جنسی دختر و از همه بدتر سکوت مادر. و این همه، سنگین و گزاف بر گرده کودک.
که می‌رفت فردا به ارتش نازی‌ها در آید. خشونتی پنهان. به دیده نیامده. گاهی به واژه. پنجره‌ها بسته. دریچه مسدود. هوا اندک. شعله‌ی شمعی که خاموش می‌شود.
هیچ‌کس نمی‌خواهد بداند. زیر پوست بماند.

حالا هر چه می‌خواهید بگویید، اما من گاهی دچار این تنگی نفس می‌شوم، آن‌جا. در ایران. از نویسنده‌اش. که، بگذارید نگویم. از شاعرش، بماند. از ناشرش که ده یا یازده سال است با تو قراردادی بسته است و تو نمی‌دانی کتابت را چاپ کرده یا نکرده. از روزنامه‌نگارش که نوشته تو را مثلا همانطور که تو نوشته‌ای با همان ریخت و اطوار تو، زحمت تغییرش را هم به خود نداده، از زور شلختگی و تن‌پروری، در رسانه‌ای پر سرو صداتر از وبلاگ تو منتشر کرده. از پدرش. از مادرش. از برادرش. و تو شرمت می‌شود. به جای آن‌ها شرمت می‌شود. و چون شرمت می‌شود. می‌بری. می‌کنی. می‌روی. و بعد که می‌ایستی، نمی‌دانی حالا باید چه کنی. چرا داری فارسی می‌نویسی. چرا از فارسی ترجمه می‌کنی. نمی‌دانی کیستی و چه چیز، دقیقا چه چیز امروز و نه دیروز تو را به آن‌ها وصل می‌کند. و فردا قرار است چه قصه مشترکی داشته باشید. وقتی که آن‌ها به نظر می‌آید خود قصد هیچ قصه مشترکی را با هم ندارند. نمی‌خواهند با هم باشند. وقتی پرونده‌های دادگستری به ماه می‌رسد از بلندی. جنگی داخلی.

حالا هر چه می‌خواهید بگویید. من هر چه خواستم گفتم. نگفتم.

هجوم اتومبیل و این حرف‌ها ۳





۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۱

هجوم اتومبیل و این حرف‌ها ۲






هجوم اتومبیل و این حرف‌ها







آفتابی اگر


آفتابی اگر
بر آب گذر
 و گرآبی
بر آفتاب نگر
نیما

صید



من این مرد را دوست داشتم
چون عکس بود و تن‌ها
با آن چشم‌هایش  که نمی‌دانی کجا را نگاه می‌کند
غریب در پاریس

عکاس هم کناری ایستاده بود و عکس‌هایش را می‌فروخت
کوچک‌ترین عکسش را پنجاه یورو
نخواستم از او بپرسم که این مرد را کجا صید کرده است
با خود آوردمش

۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۱

صبور سنگین سرگردان


چگونه میشود
به آن کسی که میرود
این سان صبور سنگین سرگردان
فرمان ایست داد

۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۱

و سین نمی‌دانست



پشت به سفر نشسته بود. چشم‌هایش را بسته بود و سرش را داده بود به صندلی.
سنگین بود. دلش پر از واژه بود. ساکش پر از پول‌های خرد.
کتاب چاه بابل دستش بود. خانم ف گفته بود می‌خواهی برویم ببینیمش. گفته بود نه هنوز کتابش را نخوانده‌ام.
مردان ترک نگاهشان نیمی به جلد کتاب بود و نیمی به او و چشمان بسته‌ . نگاه مردان ترک چنان سنگین بود که از پشت پلک هم می‌شد دیدشان. دیده بودشان. سین پرسیده بود. نمی‌توانست پاسخ گوید. شرق است مامان.

و سین نمی‌دانست. رفته بودند در چای‌خانه انستیتوی جهان عرب و مسلمان در طبقه هم‌کف نشسته بودند و دو چای نعناع سفارش داده بودند و بشقابی شیرینی لبنانی. خمیری که دانه‌های زبر آردش زیر دندان می‌‌ماند و میانش گاهی گردوبود و گاهی پسته و گاهی خرما. سین گفته بود که پسته وگردویش را دوست‌تر دارد. و خرمایش را خورده بود. و چای نعناع به‌ترین چای نعنایی بود که خورده بودند. شاخه‌ای نعناع در لیوان و چای سبز در قوری. قبل از اینکه بروند که موزه جهان عرب و مسلمان را به سین نشان دهد، که به همت مثل همیشه عربستان و کویت و این‌ها جان و تحرک دارد، سین پرسیده بود آیا من عربم؟ روز پیشش هم در جماعت سرخ پاریس پرسیده بود آیا من سرخم؟ سین از تنهایی می‌ترسید با این‌که به‌تر از هر کودک و حالا دیگر نوجوانی با تنهایی کنار آمده بود. این تنهایی متعلق به جایی نبودن بود. به یادش آورده بود که او ایرانی و فرانسوی و ایتالیایی و لبنانی‌ست. سین اضافه گرده بود . و سنگالی. شما گویید همین چند خون خود بس نبود. باز به یادش آورده بود که داشتن گذرنامه و در جایی چشم گشودن خون را در رگ‌ها جاری نمی‌کند. قبول نداشت. سنگال سهمی از تاریخ‌ش بود. تاریخ اجدادش. حق داشت. تعلق داشتن. تعلق خاطر داشتن، داشتن قصه است. سین از افریقا حکایت داشت. ایران بوی آشپزخانه بود و بنزین. و قطاری که از بیابان می‌گذشت و دود می‌کرد و او اطمینان داشت که به وقت نماز صبح که بیدارشان کرده بودند، در کبودی پشت شیشه یوزپلنگ را دیده است. در میان بوته‌های خار.
به او گفته بود یوزپلنگ حالا دیگر تنها در مینیاتورهاست. مثل مجنون. سین مطمئن بود.
و بعد وقتی در شهر گردشی کرده بودند سین گفته بود: یزد شهر نجیبی‌ست.

مردان ترک در ایستگاه بعدی پیاده شده بودند و سکوت را به قطار بازگردانده بودند. چرا شرق چنین حضور سنگین و پر سرو صدایی دارد. دلش می‌خواست به سین بگوید که که این حضور برداشتی دیگر از حضور است. مثلا بگوید که شرقی مثل او مثل کودک، برون را فراموش می‌کند. حضور شرقی حضوری در ناخودآگاه است. حضوری ناخودآگاه است. غربی به محیط سلطه دارد. محیط را فراموش نمی‌کند. پس خویش را فراموش نمی‌کند. زنان سیاه خیلی بلند حرف می‌زنند خیلی بلند هم می‌خندند. مثل کودکان.
سین گوش نمی‌کرد. کودکان به پاسخ گوش نمی‌دهند. پرسش مهم است. سین هنوز کودک بود.

با هر اثری سین دلش خواسته بود که همان را بسازد، نقش کند. طرح بریزد. سرو را کشیده بود. جایی هنرمند عراقی در آغاز قرن بیستم، طرحی از ذکر خیال کرده بود. کاغذی پله پله کرده بود، آکاردئون. پر از الله و بعد با خطی درشت و ناموزون و رنگین نقاشی بچه‌‌گانه به رویش کشیده بود. هر دو پشت شیشه ایستاده بودند. و او باز غصه خورده بود که سین دیگر نقاشی نمی‌کشد. به سین گفته بود دستت دیگر مثل قدیم محکم نیست. خیالت را باخته‌ای و سین هم غصه خورده بود و زود یادش رفته بود. دو قدم آن طرف‌تر.
سین نمی‌دانست چه می‌خواهد بکند. خیلی چیزها می‌خواست. همه را با هم. و با چوب دستش هی کفته بود وقتی تکانش می‌داد: باید انتخاب کنی.

جایی کتابی به همان جمال زیباترین قرآن پشت شیشه بود. سین گفته بود تورات است و او گفته بود نه، قرآن است. هیچ‌وقت ندانسته بود که از تورات و انجیل کتابی هست درست مثل قرآن. کتاب‌ها مانند هم بودند. همان آبی و همان طلایی و همان خط و خطوط و نگارها. پس درونشان فرق داشت؟ آنروز یک بار دیگر سین و او دانستند که این سه کتاب از یک جا آمده‌اند. البته سین این‌ها همه را از یاد می‌برد. دو قدم آن سو تر تا جا باز کند برای چیزهایی دیگر. سین هنوز سینه‌اش جا داشت.
جهان آیا موزه بود. حالا؟ پشت شیشه. مسیری که به راهی راهنمایی‌ات می‌کنند. تمدن عرب و مسلمان از این‌جا شروع شد. در این تاریخ؟ از این تاریخ تا این تاریخ.

بال سنجاقک


در گودر ریدور نمی‌شود دست برد. من حداقل نمی‌توانم. ویرایش نمی شود کرد. مجبور شدم مطلب قبلی را دوباره منتشر کنم.



بال سنجاقک نامی است که یکی از دو معمار و طراح بخش جدید موزه لوور که قرار است در پایان تابستان ماه سپتامبر افتتاح شود، به ساختمان موزه که در صحن ویسکونتی به اجرا در می‌آید داده است. موزه لوور تصمیم گرفته است بخش بزرکی را با سه هزار متر مربع فضا و هجده هزار آثار هنری به تمدن اسلامی اختصاص دهد. پروژه در سال ۲۰۰۲ در زمان ژاک شیراک شکل گرفته و در سال ۲۰۰۸ نیکلا سارکوزی سنگ اول را بنا گذاشته‌ است.
پروژه حدود صد میلیون یورو خرج برده است که از این مبلغ سی در صد را موزه و دولت فرانسه تامین کرده اند و باقی را عربستان سعودی با هفده‌ میلیون و شاه مراکش و سلطان عمان و کویت و آذربایجان و شرکت‌هایی چون بویوگ و اورانژ و توتال و لافارژ.ابرهای طلایی هم نامی است که معمار دیگر اهل فرانسه و در الجزایر به دنیا آمده به طرح داده است. بال سنجاقک شبکه‌ای پر چین است و بلورین. از قطعاتی به هم وصل شده. نور را عبور می‌دهد. خواسته‌اند که آثار در آفتاب و زیر آسمان آبی باشد.
این پروژه بعد از پروژه لوورِ بزرگ بزرگ‌ترین پروژه لوور است. ایده لوور بزرگ را فرانسوا میتران در سر داشت. اهرام مصر در وسط لوور. میتران به عشق معشوقش که موزه‌دار بود طرح را به اجرا در آورد علی‌رغم مخالفت‌های بسیار جدی. فرانسوا میتران زنی داشت بسیار محترم. او مردی کلاسیک بود و زنش زنش بود و معشوقش معشوقش. به شیوه مسیحیان واقعی طلاق نمی‌گرفت. معشوقش را هیچ‌کس ندید. فرانسوا میتران زندگی مضاعف داشت. باری.

لوور با انقلاب آغاز شد. همان‌وقت آثاری از اسلام گرد آورد. در آن زمان هر تمدنی شایستگی خود را داشت و تمدنی برتر از تمدن دیگر نبود. بعدها این ایده روشنایی مکدر شد. در سال ۱۸۹۳ بخش هنرهای اسلامی موزه راه افتاد. آثاری وقف شد. کلکسیون شاهانه از جمله. آثاری خریداری شد. این جریان تا قبل از جنگ اول و بعد از جنگ دوم با تغییراتی روبرو شد و دوباره به راه افتاد. در سال ۱۹۲۲ کلکسیون روشیلدها به موزه واگذار شد و از آن گنجینه سهمی عرضه شد.
زمانی بخش خاور دور به موزه ی دیگری منتقل می‌شود و اسلام در قلب آثار باستانی شرق به نمایش در می‌آید. در ۱۹۹۳ بزرگ‌تر می‌شود در مساحتی حدود ۱۰۰۰متر.

مدیو لوور می‌گوید که ایده بعد از ۱۱ سپتامبر زاده شد. می‌گوید که می‌بایست سهم و سوی نورانی اسلام را معرفی می‌کردیم. آثاری برای اولین بار از آغاز اسلام عرضه خواهد شد از قرن هفتم و تا قرن نوزدهم.
مدیر لوور می‌گوید که با نشان دادن آثار هنری اسلامی، تلاقی و دیدار فرهنگ‌های متفاوت که جایگاه این آثارند جلوه داده می‌شود و بیننده این مسیر را نظاره می‌کند و نه تنها به هماهنگی و موزونی هنراسلام که آن‌ها را فورا قابل شناسایی می‌گرداند بلکه به نهایتِ خلاقیت در موضوعی مشترک در جریان قرون پی می‌برد.
از مغرب و هند مغول هم آثاری خواهد بود.

۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۱

ابژکتیویته‌ی رادیو



دی‌روز
رادیو می‌گفت
ما سوژه هستیم
و هیچ‌وقت نمی‌توانیم ابژکتیو باشیم

جاذبه زمین




دی‌شب
خواب دیدم زمین جاذبه‌اش را از دست داده‌است


آن‌وقت باران نمی‌آمد
برف نمی‌آمد
هیچ برگی در پاییز به زمین نمی‌شست
سیب‌ها به درخت می‌ماندند و
نیوتون چیزی کشف نمی‌کرد
و هیچ کتاب آسمانی نازل نمی‌شد

هم‌نان



گفت: می‌دانی چرا نان را نباید به پشت گذاشت.
گفتم: به خاطر احترام به نان؟
گفت: نه. آن‌وقت‌ها، نان‌واها و نان‌وایی‌ها نان جلاد را به پشت می‌گذاشتند. برای این‌که با نان مردم عوض نشود.



این‌جا، در زبان فرانسه، رفیق، واژه‌اش از ترکیب دو واژه نان و هم ساخته‌شده. یعنی هم‌نان.

۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۱

پاریس جای عجیبی‌ست



پاریس جای عجیبی‌ست. همه چیز هست. هر چه بوده، هست. کسی چیزی به دور نمی‌اندازد. اگر به مغازه‌ها ننگری، از کنار و روبرویشان عبور نکنی، از مردم کوچه و برزن،  نه مد را خواهی دانست و نه دوران را. چه به بازار آمده، چه رنگی، چه اطواری؟ همه چیز هنوز دهان پر می‌کند. دندان گیر است.
در پاریس یا هوا خیلی گرم است و یا خیلی سرد و این هر دو در یک روز در کمتر از یک روز اتفاق می‌افتد. صبح زمستان است و بعد از ظهر تابستان و شب روزی دیگر.

پاریس دو طبقه است. نیمی به زیر است. زیر زمین و نیمی زیر آسمان. پاریس زیر زمین عجله دارد، کار دارد. به کار می‌رود و از آن می‌آید. چیزی در گوش دارد. چیزی در دست. ترا نمی‌شنود. ترا نمی‌بیند و درهای مترو باز و بسته می‌شود. ترا به خود می‌کشد و ترا از خود به برون. فکر می‌کنی در قطب‌ها باید چنین باشد. در منتهی‌الیه. روزهایی که شب است. می‌توانی چشم نداشته باشی. شیشه خودت را به خودت باز می‌گرداند. همیشه دم دری. همیشه در حال رفتن یا آمدنی. در آستانه‌ای. ننشسته‌ای.

اتوبوس در طبقه بالا زیر آسمان است. بچه‌ها سوارند. کالسکه‌ها بالا می‌آیند و چیزهایی مثل پستانک و دستمالی چرکین،  مرطوب از مکیدن دخیل‌شان بسته‌اند، کالسکه‌ را.
پاریس پر از کهن‌سال  و پیر است . آدم و درخت. زنان را می‌بینی. بی مردان. لاغر و کوچک. در «مونوپری‌»ها و خیابان‌ها. به دنبال اتوبوس گاهی. با زنبیلی. بی زنبیلی. با چتری همیشه. بسته. باران دم دست است.
مردان را نمی‌بینی.  در جنگ مرده‌اند شاید. شاید رفته‌اند و دیگر نیامده‌اند. درست است، پاریس دریا و کناره ندارد و مردان دریانورد و ناخدا و بی‌خدا نیستند اما  در پی سیگاریا کبریت رفته‌اند شاید.  همین‌جا کنار سن، آن‌جا که آب عرض می‌گیرد خیالشان را کش داده‌اند و به ساحل نرماندی رسانده‌اند- خیلی که دور نیست، و به کشتی منتظردر آمده‌اند و کشتی رفته است.

اتوبوس سوار می‌شوند زنان. ظریف‌تر از آنند که مترو بگیرند. مسیرهای اتوبوس را پی می‌گیرند و از خانه خود دور نمی‌شوند. همین چند روز پیش که من در یکی‌شان نشسته بودم و به سر وقت اسماعیل می‌رفتم که برایم این بار خرمای عربستان سعودی خریده بود و مرا به آب گویاو که می‌گفت از مصر آمده است، مهمان کرد که معجونی بود از آب طالبی و گلابی و مزه‌ای که قابل حل شدن در این دو نبود و من هم گفتم خیال من گویاو را میوه‌ای خیلی بعیدتر می‌داند،  و او گفت مثلا کجا و من گفتم امریکای لاتین، و بادام- و وقتی  مرا به ایستگاه اتوبوس رساند شب آمده بود و باران.
در یکی‌شان نشسته بودم و زنی که اگر می‌رفت، از این جهان منظورم است، کسی متوجه نمی‌شد، آنقدر که میان پوست و او، چیزی دیگر نبود، نگاه کرد. در این اندازه از کهولت دیگر لبخند در دهان و لبان نیست. جایش معلوم نیست. هم‌صندلی‌اش رفته بود. پیاده شده بود. از چهار راه سنت ژرمن گذشته بودیم. اشاره کرد به کافه و گفت: من سارتر را این‌جا دیده‌ام. من این‌جا، در این محله رومن گاری را می‌بینم. آن خانه‌اش، آن کوچه‌اش. آن کافه‌ای که در آن سرپا قهوه‌ای سر می‌کشید و آن باجه روزنامه‌فروشی که باعث و بانی قصه‌اش شد.

 مترو سوار نمی‌شوند. هیچ‌وقت آن‌ها را دور از خانه‌هاشان نمی‌بینی. گاهی خمیده، گاهی برافراشته. در همان خانه‌هایی که اگر به درون بروی چیزهایی به قدمت سارتر و قدیمی‌تر حتی از کافه‌ها نشانت خواهند داد. پیرها نمی‌گذارند که نبینی. نشانت می‌دهند.

می‌بایست کهنه باشی تا سارتر دیده باشی. می‌بایست همان‌جا بوده باشی. در شعاع کوتاهی به دور خانه‌ات.
در کوهای آلپ در دو هزار متری زن پیری می‌شناختم. همیشه روسری بر سرداشت از سرمای کوه و بویی از هیزم. هر روز صبح سحر، دوری در روستای کوهستانی می‌زد و ترا ازپنجره اگر می دید و سلامی می‌دادی می‌گفت: آمده‌ام چرخی در کشور بزنم. مادام گیشا هیچ‌وقت از روستایش بیرون نرفته بود. خانه‌اش دنیایش بود.

اتوبوس بر زمین و زیر آسمان است. می‌توانی بنشینی تا راننده بیاید و بگوید به آخر رسیده‌ایم.

فیلمی بود از اوزون کارگردان فرانسوی. نامش به خاطرم نیست. در نامش شن و ساحل بود. یک روز  زن و مردی که اصلا جوان نیستند به خانه‌ی کنار دریاشان می‌روند. ملافه از اثاث بر می‌کشند و چیزی می‌خورند و می‌روند به دریا. نمی‌دانم روز اول است یا دوم یا سوم، مرد می‌رود به سوی دریا. می‌رود و باز نمی‌گردد و زن منتظر می‌ماند. به خانه می‌آید و مرد هم می‌آید. سینماست و خواب را جان می‌دهد.  ما می‌دانیم که این مرد نیست و زن است که او را خیال می‌کند. او را می‌خواهد. چنان که کارگردان مرد را خواسته است و زن را خواسته است و داستان را خواسته است. فرض کنید که زن این‌ها را به ما نشان می‌دهد. مرد را به ما نشان می‌دهد. چون کارگردان که  حکایتش را. زن با مرد شام می‌خورد و ما می‌دانیم که مرد نیست. او را می‌بینیم و می‌دانیم که نیست. نمی‌دانم ما این‌ها را از کجا می‌‌دانیم. زن با مرد شام می‌خورد. می‌خوابد. مرد هر وقت دلش می خواهد می‌آید. این‌جا از دست کارگردان خارج شده است و زن حکایت می‌کند. نشان می‌دهد. هر وقت دلش می‌خواهد نیست. مرد هر وقت دلش می‌خواهد حرف می‌زند. ما صدایش را می‌شنویم و می‌دانیم که زن نمی‌شنود. خیال می‌کند که می‌شنود.
زن چند روز آنجا می‌ماند و بعد به آپارتمانش در پاریس باز می‌گردد. و یک روز هم که با مردی از جنس واقعیت- کدام در سینما واقعیت است و کدام نیست، ملاقات می‌کند و به او اجازه ورود به بسترش را می‌دهد، ما  حضور هر دو مرد را حس می‌کنیم.
یک بار هم یکی از اکران به در آمد به سوی ما، که در سالن نشسته بودیم به تماشا.  رز ارغوانی قاهره را یادتان هست. فیلمی از وودی آلن؟ خدا را شکر که از خواب ما کسی نمی‌آید. به روز روشن.

نمی‌توانم تصور کنم که مردان این زنان در خانه نشسته‌اند تا این اجسامی که اگر بیافتند می‌شکنند از بازار برایشان نان و گوشت بیاورند. یک بار هم خواننده محبوب من رژیانی که از پیری مُرد. آنقدر شفاف شده بود که آن سویش را می‌شد دید- آوازی می‌خواند که می‌گفت: آی! کسی هست؟ رفته بود و بعد از هجده سال باز گشته بود و می‌خواست در به رویش بگشایند و می‌گفت که می‌داند که هجده سال طولانی است اما حالا کبریتش را پیدا کرده. خسته است و صدای سگ‌شان را می‌شنود و می‌خواهد بنشیند که سفر دراز بوده است.

مردی را می شناختم در مشهد که از  صد سال گذشته بود و از یزد. از یزد آمده بود و اهل خراسانی را به زنی گرفته بود و نه به یزد بازگشته بود و نه به یزدیان و نه سراغی از خویشان گرفته بود. نمی‌دانم چطور می‌شود.
پاریس مکان عجیبی‌ست. 

خیلی لذت و خیلی ترس



اوقاتی‌ست که می‌خواهی همه چیزی را به واژه در آوری. آنقدر که همان داری. فقط همان را داری. زندگی‌ات آنقدر درونی شده و دیگر چیزی با کسی قسمت نمی‌کنی. دیگر زندگی نمی‌کنی. که تن را پشت سر گذاشته‌ای. جا مانده است و هر چه هست احساس است و برداشت است و چیزهایی‌ست که به تو هجوم می‌آورند. ترا اشغال می کنند و جسمت را می‌بینی که نیست.
مثل این است که مثلا دلتان چای بخواهد. فقط آن را بخواهید و چای نباشد. چای نباشد تا به جسمتان بریزید که جانتان راحت شود. شما می‌مانید و همه آن‌چه به سوی شما می‌آید. شمای بی جسم.
جسم معتاد را دیده‌اید. وقتی که معشوقش نیست- هنوز، معشوق به ماده تبدیل شده‌اش را به خویش، به جسم تزریق نکرده است. جسمی ذلیل. حالا خیال کنید آن معتاد همه آنچه به سوی او می‌آید را به واژه تبدیل و به کاغذ تزریق کند. کاغذ می‌شود جسمش.

زمانی می‌آید، وقتی می‌شود در عمر آدم- نه در زندگی، عمر که سال‌های رفته‌است، حساب و کتاب است، ریاضیات. چون‌که روزی تمام می‌شود.
همان زمان که فهمیده‌ای دیگر، جوانی چیست. که دیگر جوان نیستی. از جوانان بپرسید جوانی چیست؟
نخواهند دانست. نمی‌دانند. همان‌جا که جسم و جان از هم جدا شده است. و همان‌جا که این گسست و گسل اتفاق می‌افتد. میان جسم، آن چه جسم می‌خواهد و آن‌که جان می‌خواهد.
پر شده‌ای از دانستن. از آن‌چه تجربه نام داده‌اند. از تفکر، از این کارخانه بی جمعه.
میان تو وخواب‌هایت فاصله می‌افتد. سال‌هاست که همان خواب را می‌بینی. همان خواب‌ها را. دور شده‌ای. فکر می‌کنی که عبور کرده‌ای. چنین می‌شود که شب‌هایت با روزهایت فرق می‌کند. از هم می‌برند.
خودت را در شب به کسی می‌سپاری و فردا با روز باز پسش می‌گیری. در شب به سال نیستی. هیچ ساله‌ای. جسم به عاریه گرفته‌ای. سین می‌گوید: من چرا خودم را نمی‌بینم در خواب؟ هیچ‌کس خود نمی‌بیند در خواب.
خواب‌ها بدوی‌اند. لخت و برهنه‌اند. لخت و برهنه‌ای. روز باید بپوشانی. پنهان کنی. روزهای رفته‌ات را بشماری. گاهی این دو، از این به آن رفتن. از یکی به دیگری، طاقت‌فرساست. می‌خواهی بخوابی. به خواب روی. خواب ببینی. بمانی. در خواب.
می‌گویند گربه خواب شکار می‌بیند. نگاهش اگر کنی لذت را می‌بینی. خواب‌های ما هم پر از لذت‌اند و ترس و از این چیزها. چیزهای بی‌ماده که دنبال جسمی می‌گردند تا اشغالش کنند. با جسمی در نیمه‌ی لذت، در میانه ترس بیدار شده‌ای. ضربان قلبت از شب به برون کشانده ترا. طاقت ترس و لذت نداشته.
روزها لباس عقل می پوشی. عقل سپر خیلی لذت و خیلی ترس است. عقل ضربان قلب را تنظیم می‌کند.
گربه لباس نمی‌پوشد، بیدار که شد از پنجره به شکار می‌رود. گربه عقل ندارد.
گاهی شکارش را، موشی، چلچله‌ای در بهار- غرقه در خون به ما می‌آورد. کشته است به پای ما. پای ما، به پای ما می‌اندازد. پای در می‌گذارد. در آستان ما. گاهی کشته‌هایش را تا بستر ما هم می‌آورد. اگر اجازه ورود داشته باشد. اگر در گشوده باشد.
من هرگز نفهمیدم چرا روباه شازده کوچولو می‌خواست اهلی‌اش کنند.
من از قرابت حیوان و انسان می‌ترسم. و از این حیوان و انسانی که در آدم است. و غریب. بعید. از این‌همه دوری و این‌همه نزدیکی جسم و جان.

ادامه دارد. خواهد داشت. نوشته را می‌گویم. عجالتا نفسم بریده. حواسم گم شده. وقت ناهار است. ناهار سین که امروز تعطیل است.

۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۱

پسا انتخابات



جالب است دیگر!
در روستای ما، تنها روستای این اطراف، اولاند بیشتر رآی آورده است. اولاند پنجاه و شش در صد و سارکوزی چهل و سه در صد و سی و دو در صد از صاحبان رای هم تحریم کردند. تحریمی‌ها راست افراطی بودند.
دور اول راست افراطی سی و دو در صد رآی داشت و سارکوزی پانزده در صد.  اولاند بیست و شش در صد و جبهه چپ سیزده در صد.

در تمام دیشب که من تا دیر وقت جلوی تلویزیون بیدار نشستم تا اولاند از شهر تول آن‌جا که شهردار است بیاید و به میدان باستی که جمعیتی عظیم جمع شده بودند و از هنرمندان - هنرپیشه و خواننده و مدیر تاتر و خلاصه فرهنگ یا می‌خواندند و یا خوشحالی می‌کردند، برسد، یک تصویر بیادماندنی‌ترین بود- با اندکی اغراق باید گفت که راست تقریبا کسی را با خود ندارد، از اهالی فرهنگ و هنر. وقتی اولاند که در شهر تول مانده بود، اولین سخن‌رانی‌اش را در میدان همان شهر کرد، بعد از سخن‌رانی‌اش چند تا ساززن با آکاردئون پشت او بر صحنه قرار گرفتند و آکاردئون زدند. تول شهر آکاردئون است. آکاردئون می‌سازد. تصویر اولاند یک رئیس معمولی- خودش گفته بود، در مقابل سارکوزی که می‌خواست استار(ستاره) باشد و شهر کوچک تول و آکاردئون ما را از سرعت سرسام آور جهان دور می‌کرد و می‌ماندیم همراه با این ساز این‌قدر انسانی، نازک، با نغمه‌هایی سبک‌پا. که آن زمانی تعبیه شده است که مردم در کوچک شهرها زندگی می‌کردند و در میدان‌ها جمع می‌شدند و زن در برابر مرد و مرد در برابر زن، دو‌تنانه می‌رقصیدند. و غبار روز و زندگی و عمر می روبیدند.
وقتی جهان به اندازه بود.
 
 
دو چیز شاید هم سه یا چهار چیز:

یک اینکه دیروز خیلی مضحک بود. همه تقریبا از صدقه سری انترنت نتیجه را از بعداز ظهر می‌دانستند. شبکه‌های اجتماعی برای اینکه به دادن جریمه هفتاد هزار یورویی مجبور نشوند از عبارات آب و هوای منطقه دو نامزد حرف می‌زدند. اما رادیو و تلویزیون نباید چیزی بروز می‌دادند. همه خبرنگاران و مجریان می‌دانستند و نباید حتی چهره‌شان چیزی برملا می‌کرد. منتهی تلویزیون است و باید تصویر نشان دهد و نمایش. آن‌وقت مکان‌هایی را نشان می‌دادند که قرار بود در صورت پیروزی هواداران جمع شوند. میدان کونکورد محل هواداران سارکوزی بود که داشت از جمعیت خالی می‌شد و هنوز نتیجه رسما اعلام نشده بود و برعکس بر جمعیت میدان باستی و مقابل ساختمان حزب سوسیالیست اضافه می‌شد.

مرکل که تا آخرین لحظه از سارکوزی دفاع کرد و حاضر نشد اولاند را در سفرش به آلمان به حضور بپذیرد، متوجه شده است که این پرهیز و رژیم غذایی مالی که بر کشورهای ورشکسته اعمال کرده‌اند کار نمی‌کند، پاسخ نمی‌دهد- به انتخابات یونان توجه شود، قرار است تا لحظاتی دیگر کنفرانس خبری تشکیل دهد و در حقیقت- اگر هم اعلام نکند، در سیاست اقتصادی اروپا تجدید نظر کند. همانطور که ملانشون دیشب گفت، پیروزی اولاند نه تنها خبر خوب برای فرانسه بلکه برای چپ‌های اروپاست و اگر بتوانند گرفتن وام مستقیم را از بانک مرکزی به کشورها خواستار شوند و اجرا کنند به جای اینکه بانک مرکزی اروپا به بانک‌های خصوصی وام بدهند- به دلال‌ها، و آن‌ها به کشورها. لازم به یادآوری است که این روند وام مستقیم همین حالا در امریکا و ژاپن مثلا عملی می‌شود.

یکی می‌گفت در قرن نوزدهم چنین دو دسته‌گی یا پارگی در یک ملت دیده می‌شد. در شهرهای بزرگ مثل پاریس و لیون و بوردو و حتی مارسی اولاند پیروز است. در حاشیه‌نشین‌های پاریس گاهی تا هشتادو چند در صد به نفع اولاند است.
حدود بیست در صد رآی نداده‌اند. شاید اگر کسی دیگری به جای سارکوزی نماینده راست‌ها بود، رآی می‌دادند. می‌توان گفت که این انتخابات یک رفراندوم بر علیه سارکوزی بود.

به زودی انتخابات مجلس است. اولاند مجبور است انتخابات را ببرد. اگر نه هیچ کاری نمی‌تواند بکند. چون اکثریت مجلس دولت را مشخص می‌کند. سنا و شوراهای شهر در دست چپ است. آیا فرانسوی‌ها همه قدرت را در اختیار چپ قرار خواهند داد؟
ماجرای دادن حق رآی به مهاجرین خارجی که در فرانسه زندگی می‌کنند البته برای انتخابات شوراها، آمار رآی اولاند را پایین آورد و در این فاصله باقی‌مانده تا انتخابات مجلس، اطرافیان سارکوزی بر این طبل خواهند کوبید. همین امروز صبح در رسانه‌ها آغاز کردند به گفتن اینکه بله، «دیشب در میدان باستی پرچم‌های سرخ و کشورهای خارجی علم بود». درست است که یکی دوتا پرچم ترکیه و الجزایر دیده می‌شد و پرچم‌های استان‌های مختلف فرانسه اما مسئله این است یعنی حقیقت این است که این دو پرچم در مقابل دوربین بودند و مردم نشسته در خانه مقابل اکران تلویزیون ساعت‌ها آن دو سه پرچم را می‌دیدند اما هیچ‌وقت در جمع چپ‌ها آن‌همه پرچم سه رنگ فرانسه نبود و این‌ را از تلویزیون نمی‌شد دید. چپ هم به درون مرزها بازگشته است. حالا دیگر مدتی است سرود ملی فرانسه را می‌خواند.

۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱

شماره ویژه ایران مجله اروپا



مجله اروپا این شماره‌اش را، شماره ماه مه را به ایران اختصاص داده‌است. مجله اروپا از سال ۱۹۲۳ عمر کرده است. از پایه‌گذارانش رومن رولان بوده است و از مجریانش می‌توان لویی آراگون را نام برد و پل الوآر و آنتوان ویتِز، و کسانی دیگر.
شماره ویژه ایران شماره نهصد و نود و هفتمین شماره مجله است. مجله اروپا خوانندگانی در تمام جهان دارد و از مهم‌ترین و معتبرترین مجله‌های ادبی‌ست.
نه مقاله از جامعه و سینما و نثر و نظم و جنبش سبز می‌گوید.
چهارده داستان کوتاه از بزرگ علوی، سیمین دانشور، جلال آل احمد، بهرام صادقی، هوشنگ گلشیری، محمود دولت آبادی، مهشید امیرشاهی، غزاله علی‌زاده، شهرنوش پارسی پور، منیرو روانی پور، فرزانه کمان‌پور، محمدرضا صفدری، ترانه علوی وفریبا وافی،
اشعاری از شاملو، بهبهانی، سپهری، نادرپور، آتشی، رویایی، فرخ‌زاد، خویی، سپانلو، کیارستمی، صفاری، لنگرودی، نفیسی، بیدج، گراناز موسوی، علی‌رضا روشن، گروس عبدالملکیان، رویا چمن‌کار.
ترجمه اشعار سپهری، کیارستمی و روشن از ماست. من و آقای ژان - ر. همه آثار تا به حال منتشر نشده هستند یعنی یا اثر تازه است یا ترجمه.