۳۰ فروردین ۱۳۹۱

تفتیش عقاید، بازخوانی




از کتاب لغت نامه عاشقانه اسپانیا
نوشته میشل دل کاستیو
ترجمه نیشابور
قسمت دوم

محکمه تفتیش عقاید اسپانیا، اولین پلیس تمامیت‌خواه بود. الگوی تمام آن‌ها که در قرن بیستم می‌رفتند تا بشکفند. همه آن‌ها تعقیب را، درآن سوی مخالفت عیان و آشکار، در امتناع و رد پنهانی ، به جرم اندیشیدن، به اشتراک داشتند. همه آن‌ها از شخصی خواهان تغییر، شخصی خطرناک در ذاتش می‌سازند، در ژرفنای وجودش، در خونش، و در وراثت اجتماعی‌اش، محتومیت ملحدانه را می‌سازند. همه می‌خواهند توبه دهند، به اعتراف عمومی بکشانند. دادگاه‌های استالینی همچون تفتیش عقاید تنظیم شده، روش آموزشی انقلابی، یک تأتر. برای قاضیانش، نه تنها کشتِن رقیب، بلکه افشا و نشان دادن فساد ذاتی او هدف است. به کشف خیانت راضی نمی‌شوند، تلاش می‌کنند تا ثابت کنند که خیانت از کودکی، قبل از آن حتی، در نسل های بورژوای فاسد که طبعش را آلوده‌اند در او مخفی بوده، مقدر به بدنامی. تفتیش عقاید، می‌بینیم که چهارچوب اسپانیایی را عبور می‌کند، که امتیاز غمگنانه‌ی به صحنه آوردنش را دارد و تدوین موشکافانه نهادی که چرخ دنده‌ها و عملکردش، به راستی جنون حکومت را نشان می‌دهد و شاید اما گرایشی مرموز از طبع آدمی را. این نیزممکن است که اندیشه‌ای هر چه خود را خالص‌تر بخواهد، نوع‌دوستِ سخاوتمند، مستعدتر است به اینکه عیب‌جویانش را که نمی توانند عجیب‌الخلقه هایی نباشند، حذف کند.

شخصیت آدم‌هایی که قبای قاضی را پوشیدند تضاد را نشان می‌دهد. بعضی، مخصوصا در آغاز، دیوانگانی بیمار بودند که هزاران Conversos را به آتش سوزاندند، تخم وحشت پاشیدند. اما زود افراط‌ها و زیادی‌‌خواهی‌ها متوقف شد، روزمرگی دیوان سالارانه مستقر گشت، تفتیش عقاید با دادگاه‌های منطقه‌ای با دادگاه‌ عالی‌اش که کرسی‌اش در یکی ازهیئت‌های شاهنشاهی واقع بود به چرخ‌دنده اصلی سلطنت کاستیان تبدیل شد. ارتقا یافتن به مفتش بزرگ، به نظر تاج‌گذاری درمسیر و طریقی می‌آمد که با تحصیل طولانی فقه و خاصه حقوق در پر وجهه‌ترین دانشگاه‌ های کشور سالامانک یا الکالاِ هنارس، آغاز گشته بود. این حقوق‌دانان خرده بین یکی پس از دیگری مراتب را در می‌گذشتند، با تمام جنگ شهرت طلبی، تمام تله‌ها، همه دسیسه و توطئه‌ای را که می‌توان تصور کرد، شغل خویش را اغلب با احتیاط انجام می‌دادند، با نوعی وارستگی. مواظب بودند که قوانین آیین دادرسی را زیرپا نگذارند، هر چقدر که به نظر ما جنون آمیز جلوه کند. کمتر کسی به مأموریتش شک می‌کرد، زندانیِ منطق سلطنت‌طلبانه که حفظ وحدت را دستور می‌داد، کوچکترین برگشت و جدایی را کیفر می‌داد.
برای آن ها ایمان امری اجتماعی بود و الحاد بی‌نظمی، جدایی را مسدود می کرد. از نیروی استدلالشان، بدگمانی‌شان را به عارف و Alumbrados می‌شود وارسی کرد، همه این هیجان‌زده هایی که اگر به تنگ در اطاعت نگاه‌ داشته نشوند، خطر این هست که در دیوانه‌ترین لغزش‌ها بغلتند. آنچه این آدم‌ها بیش از همه از آن متنفر بودند، ناعقلایی بود.

موعضه‌های خود را باور داشتند؟ پرسش بی معنایی‌ست. ایمانی روزمره داشتند و راحت طلب و آن‌هایی را که گاه با تندی خرده می‌گرفتند که انجیل را به سخره گرفته‌اید، در نظرشان بی معنی جلوه می‌کرد. جانی نبودند، اما مدیرانی با مهارت، متخصصین حقوق ، کار آزموده حقه‌های قضایی. در زندگی خصوصی خود، این آدمیان می‌توانستند نرم به نظر برسند، منعطف، شکاک، شعر را دوست داشتند و موسیقی را. کارو باروجا چهره‌نامه بعضی‌شان را که انسانگراهایی بودند بی کوچکترین اثر تعصبی رسم کرده است. او می‌داند به ما نزدیکشان کند، خواستنی گاهی.
فراموش می‌کنیم جوهر فعالیت نا مبارکشان را. به آنچه هانا آرنت ابتذال شر نامیده است، تفکر می‌کنیم، مفهومی هر چه پر ابهام.اگر قرار بر این باشد که نشان دهیم که مفتشین عجیب‌الخلقه‌هایی تشنه خون نبوده‌اند، بلکه آدم هایی اغلب خیلی معمولی، با پیش و پا افتادگی بهت آور، چگونه با او هم عقیده نباشیم؟ اما از این که ابزار خنثی‌ست، باید نتیجه گرفت که جنایت هم؟ یک چکش شبیه باقی چکش‌ها‌ست، وقتی کله‌ای را می‌شکافد، به بیش از یک ابزار تبدیل می‌شود، به قصد قتل . با تمرکز بر دستگاه تمامیت‌خواهی، آرنت حواس را از نگاه به واقعیتی که رازش را مخفی می‌دارد، پرت می‌کند. به همان ترتیب، تشریح تاریخی-زندگی‌نامه‌ایٍِ کارو باروجا کراهتِ کردار را پس پشت سر فردیتی که می تواند خواستنی باشد، رقیق می‌کند. هر اندازه نگران کننده و بی‌محل، تنها کلمه راز، به وحشت و خشونت جزم‌اندیش، کدورتِ آغازینش را بر خواهد گرداند. چرا که دور از وحشتِ عصیان و ناامیدی، وحشتی با تکیه بر تمام دستگاه حکومت به اجرا در آمده است.در اوضاعی مفرط ، مردم گرفتار یأس، به ترور کشنده متوسل می‌شوند. چه تصدیق کنیم و چه تقبیح، این کنش‌ها وارد میدان عقل‌گرای سیاست می‌شوند. هر چقدر نابخشودنی که باشند، ترور جماعت، از عقل‌گرایی راه گم کرده بر می‌خیزد.تفتیش عقاید به نام ایدئولوژی انعطاف و مهر تعقیب می‌کرد، سرکوب می کرد و به قتل می‌رساند. به محض آفرینشش، همین طلاق بود که ارواح رفیع را منزجر کرد. به نظرشان آمد که کلیسا زبانی مضاعف دارد، زبان را فاسد می‌کند، واژه ها را کج می‌کند، عدالتش، Auto de fé اش با موعضه هایش و مسئله‌های ملال آورش، مضحکه‌ای شده است شوم که به ایمان ناسزا می‌گوید، آن را به ریشخند می‌گیرد. تنها داستایوفسکی در جن زدگان و برادران کاراموزوف، توانست به رویارویی این کراهت مطمئن ، این دستگاه مهلک که ظاهر عدالت را حفظ می‌کند، با زبان رحمت حرف می‌زند، به نام آرمان می‌کشد، بر انسانیت زاری می‌کند تا بهتر انسان ها را خرد کند، برود. تعجب نمی‌کنیم که اسپانیا، این کشور بسیار کاتولیک، با هر بحران خشن هجومی ضد روحانیت تولید می‌کند.

حس این خشونت را در۱۹۳۶ در دوران جنگ داخلی ملاحظه کردیم. کلیسای اسپانیا نظم خویش را به شیوه‌ای هر چه ناهنجارتر تحمیل کرده‌، روح و روان را به توبه وادار نکرده است. تصادفی نیست اگر که کاتولیکی، ژرژ برنانوس، کذب را افشا کرد و با تنفر اسقفانی را که جانیان را تبرک می‌کردند، نشان داد. مسیحیت شخصیت‌های گرانقدر تولید کرده است، وجدان‌هایی ساخته سخت گیر. در آغازReconquete، آزادی فردی را بنیان گذاشته، در طول قرون به برادری عالم گیر دعوت کرده، ازسرخ پوستان دفاع کرده، بر جنایت استعمار تکفیر انداخته. به دین حکومت که در آمده، چرخ دنده اصلی سلطنت کاتولیک، افسوس، وحشتِ پلیسی را زاییده است. با تناقضی که نیرو و حیله زندگی را شهادت می‌دهد، این تطاول اخلاقی روان‌ها را تیز و نازک کرد، به شکفتن Baroquisme مساعدت کرد. هنرمندان را مجبور کرد تا تله‌ها را دور بزنند با خلق زبانی از اشاره‌های مستور، ایماهایی مبهم، تصانع و یورشی تودار. با محکوم کردن شمار زیادی از اسپانیایی‌ها به ریا، تفتیش عقاید کاستیان را از سیقل خوش‌گذران‌ها نجات داد، از میانه بودن، از معقولیت خرده بورژوا. مجنون، دیوانگیِ جمعی را تشویق کرد. هذیان‌گو، بی آنکه بخواهد، شکفتن جمیل‌ترین هذیان‌ها را رخصت داد، هذیان روجاس در سلستین و Picaresque های سروانتس......
در تمام طول قرون، در اسپانیا، مقاومتی سمج و پشت پرده در زبانی مرموز، تنها فهمیده‌ی برگزیدگان، خویش بیان می‌کرد. اگر آنارشیسم نزد اسپانیایی ها یک چنین انعکاسی داشت، از این رو نبود که حکومت، به نظر در طی تاریخشان سنگدلانه‌ترین سرکوب و ستم می‌آمد؟

هیچ نظری موجود نیست: