۲۶ فروردین ۱۳۹۱

سنگرهای سین



سنگرهای سین یکی بعد از دیگری می‌ریزد. من حاضرم زیر آوار بروم. اما فایده‌ای ندارد. جز این‌که من هم سنگر اویم. سنگر‌ها همان باورهایند. برای من جالب است که بدانم این باورها چکونه ساخته شدند. من در همه آن‌ها دخالت نداشته‌ام. آدم است دیگر و اجتماع. چند روز پیش درس مدنیت داشتند. تربیت مدنی. دفترش را که باز کرد و خواند که ازدواج یک قرارداد است، فغان بر آورد و به اتاقش پناه برد. با این‌که به او گفته بودم که عشق و ازدواج دو چیز است. اما حالا مثل این بود که کتاب قانون را گشوده است و اقتداری بالاتر از مادرش با او حرف می‌زد. دو روز بعد گفت: پس من چه کنم؟ با عشق ازدواج نکنم؟ گفتم: انتخاب نکن. عشق را زندگی کن. نوبت ازدواج هم می‌رسد. بچه‌ها می‌خواهند همه چیز را با هم داشته باشند. می‌خواند همه را آشتی دهند. آشتی سنگر است. دعوا هم که می‌کنند به آن روی می‌کنند، بعد. سین می‌خواهد هم کار کند، هم زندگی. هم آش بپزد و هم باستان شناس باشد یا از انقراض شیر جلوگیری کند. هم چند بچه داشته باشد. هم از بچه‌های خودش مواظبت کند و هم از بچه شیرها. انتخاب عصبانی‌اش می‌کند.

دیروز هم آمد و گفت دوست عزیزش، آن‌که برادر می نامیدش، رافائل، گفته باید به مارین لوپن، نامزد راست افراطی در انتخابات ریاست جمهوری رآی داد. مادر رافائل سیاه است و پدرش سفید. بناست. پدرش رفته بود افریقا تا برای از ما بهتران سیاه ستون برای قصرهاشان بسازد. پول در بیاورد و با خودش به این‌جا بیاورد. این‌جا جای پول در آوردن نیست.
چند روز پیش که رافائل را به خانه ما آورده بود، آمد و نشست و گفت. بی وقفه، بی سکته گفت. سیاهان چنین‌اند و چنان‌اند. نمی‌دانم سارکوزی در سخنرانی معروفش در داکار، در سنگال از ایشان الهام گرفته بودند یا ایشان از سارکوزی، که انسان افریقایی نمی‌خواهد وارد تاریخ شود، نشده است. مهمان و حبیب خدا را گذاشتم و رفتم. ملولم کرد.

سین گفت: چه کنم؟ بگذارمش کنار؟ ترکش کنم؟ تنها به پول فکر می‌کند و دختر. می‌خواهد هر چه بیش‌تر پول داشته باشد و با هر چه بیش‌تر دختر بخوابد.
می‌گویم: چه زود بزرگ می‌شوید! در انتخابات آینده شما صاحب رآی خواهید بود. با سماجت، می‌گوید: چه کنم؟ عجله نکن. پیش خواهد آمد. جایی راه‌ها از هم جدا می‌شود. جدایی از راه می‌رسد.

هیچ نظری موجود نیست: