۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۱

سنجابی



سین در این هفته چند بار به مدیاتک رفته است. سین تعطیل است. فیلم ملانکولیا را قرض گرفته. نه. در روستای ما سینما نیست. ما تنها یک گورستان داریم و یک کلیسا. گفته بودم. قدیم‌ها در کلیسا بر گورستان باز می‌شد. مرده‌ها و زنده‌ها به هم مربوط بودند. حالا در کلیسا بسته است. مرده‌ها هم مرده‌اند. غیر از ستون وسط میدان که پانزده سرباز را کشته در جنگ اول جهانی می‌نامد، مرده‌های ما مثل زنده‌هایمان فضای زیادی برای مردگی دارند. دیروزها که به دنبال سین به میدان ده می‌رفتم تا بیاید، ایستاده به اهل قبور می‌نگریستم. گاهی کودکان بر دیوار گورستان راه می‌رفتند. میدان بالای سر گورستان بود و زنده‌ها معمولا مشرف به مرده‌ها. سین حالا بزرگ شده و خود به خانه باز‌می‌گردد، نه از مرده‌ها خبر دارم و نه از زنده‌ها. کلیسا را زنده‌های قرون وسطی ساخته‌اند. کلیدش دست کدخداست. می‌گویند نقش‌دیوارهایی زیبا دارد. ما ندیده‌ایم تا به حال. هیچ‌وقت نرفتیم و نگفتیم کلید را به ما بدهید، می‌خواهیم، نه نرفته‌ایم. یک بار هم قرار بود معمار جوانی که درست روبروی کلیسا خانه دارد، هر روز کلید را بردارد و ناقوس را به صدا در آورد. باید برود و مثل گوژپشت نتردام بر طناب فرود آید. نرفت. نکرد. گاهی سگی واق واق می‌کند و مرغی فرار.

گاهی زنبورها از راه می‌رسند. با دسته. مثل تور ماهیگیری یا دامی که برای پرندگان می بافند و در قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب، نمی‌دانم در جلد چندم نقش کرده شده بود. ناگهان توری در هوا گسترده می‌شود. می‌آیند. جایی را نشان کرده‌اند در حافظه‌ی عتیق‌شان. سوراخی بر دیوار کلیسا. یک به یک با عجله، با وزوز داخل می‌شوند. آسمان دوباره آبی می‌شود. و ساکت. چند زنبور تا روزها رویاروی سوراخ در هوا می‌چرخند و شما گویید جنگجویی می‌طلبند. مبادا نزدیک شوید.

میشل در همین ده مدرسه رفته است حالا مدرسه که تنها یک کلاس بوده، تبدیل شده به اتاقی که سالی یک بار اهالی روستا در عید میلاد مسیح دور هم جمع می‌شوند. شامپاین و شیرینی به هم تعارف می‌کنند. اوائل می‌رفتم. حالا دیگر نمی‌روم. تاب‌شان نمی‌آورم.

گاهی پرندگان بزم می‌گیرند. سفره‌ی بر درختی پهن می‌کنند. و وراجی و وراجی. سرتان درد می‌گیرد. گاهی سنجابی از همان درخت پایین می‌آید. پایین آمدن سنجاب را از درخت دیده‌اید. گاهی آدم دلش می‌خواهد سنجاب باشد و به بلوطی بسنده کند. هیچ‌وقت هیچ سنجابی را به آدمی مانند نمی‌کنند. آما تا بخواهید آدم که بسان پروانه و پرنده و سنجاب.
دیگر ماری به حیاط خانه ما نپیچیده است. زمانی‌است که گرازی ندیده‌ام.
دیروز که سین را به زور به ده پایین کشاندم و از میان کلزاها گذشتیم و همان که به آن باران می‌گویند بر مانشست دانه دانه، و جایی سین گم شد، میان علف‌ها و بعد با چند عکس از کفش‌دوزی مراجعت کرد، ایستاده بودم، همان‌جا بود که سنجابی از درخت پایین آمد. سر خورد. چنان یگانه بود با درخت که یکی‌شان جزئی از دیگری بود. درخت هنوز از زمستان عبور نکرده بود. لخت بود. و سنجاب، می‌دانید، پیراهنی از پوست سنجاب به تن داشت. به رنگی که من هرگز نخواهم خواندش.
یاد آقای سنجابی افتادم. کریم سنجابی. اهل ایل سنجابی. نمی‌دانم پیراهن سنجاب‌های کرمانشاه به چه رنگی‌ست. و چگونه می‌شود که آدمی نام از سنجاب می‌گیرد. شاید اهالی آن ایل کارشان خوردن گردو و فندق و بلوط بوده است. شاید از درخت پایین می‌آمده‌اند. شاید روزگار بر درخت می‌گذراندند. شاید با درخت یکی می‌شدند. خدا را چه دیدید.
سین می‌گوید که خدا گاهی می‌آید و کنار او روی تخت می‌نشیند و او جای مانده بر تخت را بعد از رفتن او می‌بیند. سین خدا را چنین می‌بیند.
خدا برای سین نبودی‌‌ست که بود می‌شود. تهی که پر.

دیگر برای دیدن ملانکولیا دیر است. فردا شاید.

هیچ نظری موجود نیست: