۹ اردیبهشت ۱۳۹۱

شانتی



چند سال پیش یک روز کوکاکولا دلش خواست که در روستایی خوش آب و هوا در هند بساطش را پهن کند. کوکاکولا به آب نیاز داشت و آن روستا پر آب بود. هر یک لیتر کوکاکولا نه لیتر آب لازم داشت- دارد. زنی در آن روستا زندگی می‌کرد با دو فرزند خردسالش. شویش رفته بود جایی دورتر و کار می‌کرد. زن‌های ده روی زمین کار می‌کردند. زن شانتی نام داشت و یک روز که آمد از چاه خانه‌اش آب بالا بکشد دید آب بوی بدی می‌دهد و طعم خوشی ندارد. دید که بچه‌هایش پوست دستشان را می‌خارند و شب خوابشان نمی‌برد. دید که زمین‌های کشت و باغچه‌هایشان ناخوشند و بار کمی می‌دهند. فکر کرد که چه باید باشد. چه شده است و چه چیزی از وقتی که این‌ها پیش نیامده بود تغییر کرده. دیواری را که کوکاکولا کشیده بود و او را از روستا جدا کرده بود نگاه کرد و رفت پیش باقی زن‌ها و نظرشان را پرسید. زن‌ها بعد از مدتی فکر کردن جز کوکاکولا چیزی ندیدند. ساری‌های قشنگ و رنگ و با رنگشان را پوشیدند و راه افتادند. اول رفتند سراغ شهردار که مجسمه‌ای از گاندی به تکه چوبی تکیه داده در حیاط شهرداری‌اش به نافرمانی مدنی دعوت‌شان می‌کرد، گفت بله ما به کوکاکولا اجازه دادیم که بیاید. هیچ صنعتی در اطراف ما نبود و ما فکر کردیم که برایمان خرمی می‌آورد.
زن‌ها راه افتادند. نماینده شوراها را دیدند. کوکاکولا مقاومت کرد. مردم هم. مردهایی که در کارخانه کوکاکولا کار می‌کردند خوششان نیامد. حقوق خوبی می‌گرفتند. زن‌ها به راهشان ادامه دادند. و همینطور که می‌رفتند زن‌هایی دیگری با ساری‌های دیگر به دنبالشان راه افتادند. پلیس‌ها به دور کوکاکولا حلقه زدند. کوکاکولا خواست زن‌ها را بخرد. به آن‌ها پول و لوازم تحریر و کیف و ساک مدرسه وعده داد. تهدید کرد. وکلایش آمدند. زن‌ها به راهشان ادامه دادند. زن‌ها نه پول می‌خواستند و نه چیز بیش‌تری از آن‌چه می‌خواستند. زن‌ها می‌خواستند به روستایشان برگردند و از چاهشان آب بالا بکشند و آب را بنوشند و کودکانشان در آب بازی کنند و زمینشان را آب بدهند.
کوکاکولا بسته شد. زن‌ها موفق شدند.

هیچ نظری موجود نیست: