۳۰ فروردین ۱۳۹۱

گنجشککی رنجور



صبح، گنجشککی رنجور و ژولیده مثل گدایان قدیم، در خود خمیده، روبه پنجره آشپزخانه نشسته بود. گنجشک‌ها می‌نشینند؟
نمی‌دانم اگر سین بود چه می‌کرد. دیروز پیش‌نهاد بزداری می‌داد. تنها چند بز. بعد هم برای توجیه‌ش می‌گفت: بزغاله‌ها را می‌فروشی. هر کدام را هشتاد تا صد یورو. نمی‌دانم شاید می‌‌رفت و گنجشک را ناز و نوازش می کرد و دان و آبش می‌داد. من در طبیعت مداخله نمی‌کنم.
ظهر آمد. گربه خوابیده بود. صدای ظرف و ظروف به آش‌پزخانه کشاندش. روبه روی من ایستاد و خیره شد. نصف تارت اسفناجم را دادم. خورد و به سوی پنجره رفت که پنجره را باز کن، می‌خواهم بروم.
گنجشک همان‌جا بود. پنجره را نگشوده بستم.
به سوی دیگر خانه رفتم و گربه را به سوی دیگر خانه هدایت کردم. همان رهبری.

هیچ نظری موجود نیست: