۲۳ فروردین ۱۳۹۱

خود یوسف‌پنداری



امروز یعنی الان، خیلی خوشحالم. رفتم پیش استئوپات. حتما چنین می‌نویسند استئوپات را. تا رسیدم گفت: بگو. من هم گفتم بازوی چپم درد می‌کند. بیش از چهار ماه است. گاهی هم درد نمی‌کند. منتهی جامه پوشیدن و نپوشیدن عذاب است. عذاب ایوب. یک روز هم رفتم دوش بگیرم، لباسم را قیچی کردم. بازویم بالا نمی‌رفت. گفت: کپسولیت است. گفتم دو پزشک قبلی گفته بودند تاندینیت. و تازه دومی دوازده آمپول آومئوپاتی تجویز کرده بود. گفت: نه کپسولیت است و من هم کاری برای شما نمی‌توانم انجام دهم. هیچ علاجی هم ندارد از یک تا دو سال عمر می‌کند. گفتم چی عمر می‌کند. گفت این دردی که در شما خانه کرده است. چرایش هم مجهول است. اما حتما عصبی‌ست. بعد آمد پشت سرم دست‌هایش را گذاشت بر شانه‌هایم و گفت: با برادرهایت مشکل داری؟ گفتم: با برادری . گفت: سمت چپ به برادر مربوط است. پنجاه یورو دادم و خندان بازگشتم. تاندینیت را پس داده بودم و با کپسولیت به خانه می‌آمدم.

حالا اگر ایوب همان یعقوب و پدر یوسف پیامبر باشد و آقای لکان هم اینجا باشد، خواهد گفت: تو به خود یوسف‌پنداری دچاری.

هیچ نظری موجود نیست: