۲۱ فروردین ۱۳۹۱

نشسته بودیم



نشسته بودیم. سین و من. گفتم: چای می‌خوری. چای نمی‌خورد.
گفتم: ما دوست داشتن را باختیم. او می دانست که از چه می‌گویم. حکایت قبل از این نوشته آغاز شده بود.
نشسته بود. گاهی چنان می‌گفت که آدمی. بالغی. گاهی کودکی.از این حرف به آن حرف می‌پرید. و من تا پاسخش گویم، چایی‌ام سرد می‌شد. منتظر بود. رفته بود گل و شکوفه کنده بود و گل‌دان‌ها ردیف و رومیزی انداخته بود و گل‌برگ‌ها پاشیده بود. می‌خواست طباخی کنیم. مهمان داشتیم. لویی و دانیل از مالی آمده بودند. رفته بودند و قبل از آن‌که آن جامه‌آبیان از شمال مالی سرازیر شوند، بازگشته بودند. اما الیز دخترکشان مانده بود. الیز کارش را رها کرده بود و آپارتمان کوچکش را در پاریس پس داده بود و چند باری به دور خود چرخیده بود و رفته بود مالی. برگشته بود و دوباره رفته بود. و مانده بود. سیاهان حتی نامی به او داده بودند. عایشه. عایشه مانده بود. نه این‌که قصد ماندن کند. قصدی در کار نبود. خانه‌اش را پیدا کرده بود.
حالا مجبور به ترک شده بود. لویی و دانیل بدون عایشه، بی الیز آمدند. گفتند که الیز حالش خوب نیست. از این‌که آمده‌است. از این‌که چنین آمده است. از این‌که نام‌دهندگانش را ترک کرده‌است. عایشه را جا گذاشته است.
به لویی گفتم عایشه نام همسر پیامبر است. محبوبش. به لویی گفتم در ایران کسی عایشه نام نمی‌دهد.
گفتم یاد لورنس عربی افتادم. هر چه کرد نشد که عرب شود. شد غمش و بازگشت. یک روز هم، بسیار هنگام پیش فیلمی دیدم. اصلا یادم نیست کجا بود. اما سفیدی رفته بود سرزمینی و فکر می‌کرد که دارد می‌ماند که جنگ شد و باز گشت. مجبور شد. و این، کشف این دانش، معرفت، هر چه نامش می خواهد باشد. این‌که تو بازخواهی گشت. فکر می‌کنی که خانه‌ات را پیدا کرده‌ای. فکر می‌کنی که عرب یا سیاه شدی. دلت خواسته مثل آنان باشی. از آنان باشی. از خودت خوشت نمی‌آمده. از خودتان خوشت نمی‌آید و رو به غیر کرده‌ای. خود گم‌شده‌ات را، بیگانه گشته‌ات را در خاکی غریب یافته‌ای. لورنس چنان افسون بیابان شد که خرد خود و منطقش یادش رفت. او که در مقابل مکتوب بیابان سینه سپر کرده بود و ایستاده بود، در نیمه راه طریقش دانسته بود که بیابان نشین‌ها درست می‌گویند. بهتر از او می‌دانند و او هم خرد و منطقش را چون جامه‌اش دور از خود انداخته بود. اما در پایان سفرش، هنگامی که جا خوش کرده و نکرده بود، باز گشته بود.
الیز از اینکه آمده بود ناراحت بود.
لویی و دانیل سه فرزند دارند. ساموئل از آرژانتین به بولیوی می‌رود و برعکس و از بولیوی به کشور دیگری از امریکای لاتین. با ده شاهی در جیب. همین‌روزها سر از مکزیک در خواهد آورد. میکائل درسش را تمام کرد و مدرکش را بر طاقچه گذاشت و رفت. تابستان داشت می‌گذشت که دیدمش. چشم‌هایش درخشید و گفت می‌خواهد بر کشتی‌ها سوار شود. ده شاهی در جیب و از این کرانه به آن کرانه رود. رفته بود. از لویی منزلش را پرسیدم. آخرین خبری که از او داشتند. در کناره‌های مارتینیک بود. هیچ‌کدام نه تلفن داشتند و نه کامپیوترهاشان را با خود برده‌اند. لنگر که می‌اندازند، سکان که می‌گیرند به پدر و مادر خبری می‌دهند. گاهی هم نه.
امشب از دانیل پرسیدم برای بچه‌هاتان نگرانید؟ گفت: نه.
گفتم: چون به آن‌ها اطمینان دارید؟ گفت: بله.
گفتم مطمئنید که در جایی بر روی زمین، هر کدام جایش را پیداخواهد کرد. بی‌پول یا بی‌کار؟
گفت: بله.

نیمه از شب گذشته بود که رفتند. گربه به خانه برمی‌گشت. سین برای الیز جعبه‌ای کوچک از شیرینی‌هایی که پخته بود راهی کرده بود. لویی گفت: حالا دیگر برای راه رفتن در شب مشکل دارد. تلو تلو می‌خورد. گفتم: چشم‌ها؟ گفت: گوش‌ها. برای راه رفتن شنیدن لازم است.
موفق به بوسیدن صورت استخوانی بوسه‌ناپذیرش نشدم. دیگر بار دستش را خواهم بوسید.

هیچ نظری موجود نیست: