۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۱

سنجابی



سین در این هفته چند بار به مدیاتک رفته است. سین تعطیل است. فیلم ملانکولیا را قرض گرفته. نه. در روستای ما سینما نیست. ما تنها یک گورستان داریم و یک کلیسا. گفته بودم. قدیم‌ها در کلیسا بر گورستان باز می‌شد. مرده‌ها و زنده‌ها به هم مربوط بودند. حالا در کلیسا بسته است. مرده‌ها هم مرده‌اند. غیر از ستون وسط میدان که پانزده سرباز را کشته در جنگ اول جهانی می‌نامد، مرده‌های ما مثل زنده‌هایمان فضای زیادی برای مردگی دارند. دیروزها که به دنبال سین به میدان ده می‌رفتم تا بیاید، ایستاده به اهل قبور می‌نگریستم. گاهی کودکان بر دیوار گورستان راه می‌رفتند. میدان بالای سر گورستان بود و زنده‌ها معمولا مشرف به مرده‌ها. سین حالا بزرگ شده و خود به خانه باز‌می‌گردد، نه از مرده‌ها خبر دارم و نه از زنده‌ها. کلیسا را زنده‌های قرون وسطی ساخته‌اند. کلیدش دست کدخداست. می‌گویند نقش‌دیوارهایی زیبا دارد. ما ندیده‌ایم تا به حال. هیچ‌وقت نرفتیم و نگفتیم کلید را به ما بدهید، می‌خواهیم، نه نرفته‌ایم. یک بار هم قرار بود معمار جوانی که درست روبروی کلیسا خانه دارد، هر روز کلید را بردارد و ناقوس را به صدا در آورد. باید برود و مثل گوژپشت نتردام بر طناب فرود آید. نرفت. نکرد. گاهی سگی واق واق می‌کند و مرغی فرار.

گاهی زنبورها از راه می‌رسند. با دسته. مثل تور ماهیگیری یا دامی که برای پرندگان می بافند و در قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب، نمی‌دانم در جلد چندم نقش کرده شده بود. ناگهان توری در هوا گسترده می‌شود. می‌آیند. جایی را نشان کرده‌اند در حافظه‌ی عتیق‌شان. سوراخی بر دیوار کلیسا. یک به یک با عجله، با وزوز داخل می‌شوند. آسمان دوباره آبی می‌شود. و ساکت. چند زنبور تا روزها رویاروی سوراخ در هوا می‌چرخند و شما گویید جنگجویی می‌طلبند. مبادا نزدیک شوید.

میشل در همین ده مدرسه رفته است حالا مدرسه که تنها یک کلاس بوده، تبدیل شده به اتاقی که سالی یک بار اهالی روستا در عید میلاد مسیح دور هم جمع می‌شوند. شامپاین و شیرینی به هم تعارف می‌کنند. اوائل می‌رفتم. حالا دیگر نمی‌روم. تاب‌شان نمی‌آورم.

گاهی پرندگان بزم می‌گیرند. سفره‌ی بر درختی پهن می‌کنند. و وراجی و وراجی. سرتان درد می‌گیرد. گاهی سنجابی از همان درخت پایین می‌آید. پایین آمدن سنجاب را از درخت دیده‌اید. گاهی آدم دلش می‌خواهد سنجاب باشد و به بلوطی بسنده کند. هیچ‌وقت هیچ سنجابی را به آدمی مانند نمی‌کنند. آما تا بخواهید آدم که بسان پروانه و پرنده و سنجاب.
دیگر ماری به حیاط خانه ما نپیچیده است. زمانی‌است که گرازی ندیده‌ام.
دیروز که سین را به زور به ده پایین کشاندم و از میان کلزاها گذشتیم و همان که به آن باران می‌گویند بر مانشست دانه دانه، و جایی سین گم شد، میان علف‌ها و بعد با چند عکس از کفش‌دوزی مراجعت کرد، ایستاده بودم، همان‌جا بود که سنجابی از درخت پایین آمد. سر خورد. چنان یگانه بود با درخت که یکی‌شان جزئی از دیگری بود. درخت هنوز از زمستان عبور نکرده بود. لخت بود. و سنجاب، می‌دانید، پیراهنی از پوست سنجاب به تن داشت. به رنگی که من هرگز نخواهم خواندش.
یاد آقای سنجابی افتادم. کریم سنجابی. اهل ایل سنجابی. نمی‌دانم پیراهن سنجاب‌های کرمانشاه به چه رنگی‌ست. و چگونه می‌شود که آدمی نام از سنجاب می‌گیرد. شاید اهالی آن ایل کارشان خوردن گردو و فندق و بلوط بوده است. شاید از درخت پایین می‌آمده‌اند. شاید روزگار بر درخت می‌گذراندند. شاید با درخت یکی می‌شدند. خدا را چه دیدید.
سین می‌گوید که خدا گاهی می‌آید و کنار او روی تخت می‌نشیند و او جای مانده بر تخت را بعد از رفتن او می‌بیند. سین خدا را چنین می‌بیند.
خدا برای سین نبودی‌‌ست که بود می‌شود. تهی که پر.

دیگر برای دیدن ملانکولیا دیر است. فردا شاید.

۹ اردیبهشت ۱۳۹۱

کلزاها از تپه بالا می‌رفتند






شانتی



چند سال پیش یک روز کوکاکولا دلش خواست که در روستایی خوش آب و هوا در هند بساطش را پهن کند. کوکاکولا به آب نیاز داشت و آن روستا پر آب بود. هر یک لیتر کوکاکولا نه لیتر آب لازم داشت- دارد. زنی در آن روستا زندگی می‌کرد با دو فرزند خردسالش. شویش رفته بود جایی دورتر و کار می‌کرد. زن‌های ده روی زمین کار می‌کردند. زن شانتی نام داشت و یک روز که آمد از چاه خانه‌اش آب بالا بکشد دید آب بوی بدی می‌دهد و طعم خوشی ندارد. دید که بچه‌هایش پوست دستشان را می‌خارند و شب خوابشان نمی‌برد. دید که زمین‌های کشت و باغچه‌هایشان ناخوشند و بار کمی می‌دهند. فکر کرد که چه باید باشد. چه شده است و چه چیزی از وقتی که این‌ها پیش نیامده بود تغییر کرده. دیواری را که کوکاکولا کشیده بود و او را از روستا جدا کرده بود نگاه کرد و رفت پیش باقی زن‌ها و نظرشان را پرسید. زن‌ها بعد از مدتی فکر کردن جز کوکاکولا چیزی ندیدند. ساری‌های قشنگ و رنگ و با رنگشان را پوشیدند و راه افتادند. اول رفتند سراغ شهردار که مجسمه‌ای از گاندی به تکه چوبی تکیه داده در حیاط شهرداری‌اش به نافرمانی مدنی دعوت‌شان می‌کرد، گفت بله ما به کوکاکولا اجازه دادیم که بیاید. هیچ صنعتی در اطراف ما نبود و ما فکر کردیم که برایمان خرمی می‌آورد.
زن‌ها راه افتادند. نماینده شوراها را دیدند. کوکاکولا مقاومت کرد. مردم هم. مردهایی که در کارخانه کوکاکولا کار می‌کردند خوششان نیامد. حقوق خوبی می‌گرفتند. زن‌ها به راهشان ادامه دادند. و همینطور که می‌رفتند زن‌هایی دیگری با ساری‌های دیگر به دنبالشان راه افتادند. پلیس‌ها به دور کوکاکولا حلقه زدند. کوکاکولا خواست زن‌ها را بخرد. به آن‌ها پول و لوازم تحریر و کیف و ساک مدرسه وعده داد. تهدید کرد. وکلایش آمدند. زن‌ها به راهشان ادامه دادند. زن‌ها نه پول می‌خواستند و نه چیز بیش‌تری از آن‌چه می‌خواستند. زن‌ها می‌خواستند به روستایشان برگردند و از چاهشان آب بالا بکشند و آب را بنوشند و کودکانشان در آب بازی کنند و زمینشان را آب بدهند.
کوکاکولا بسته شد. زن‌ها موفق شدند.

۸ اردیبهشت ۱۳۹۱

مجردی کلمات



داشتم به این فکر می‌کردم
که یک روز کلمات هم مجرد می‌شوند
چنان‌که مجازی شد این دنیا

مردمانی که به جای یک‌دیگر را دیدن و
نشستن رو به رو
دیده در دیده

می‌آیند این‌جا و با هم حرف می‌زنند گاهی
و نگاه از هم می‌دزدند

یک روز کلمات هم مجرد می‌شوند
قالب تهی می‌کنند

دیگر چیزی نمی‌گویند
یا می‌روند جایی دیگر
با خودشان حرف می‌زنند

۷ اردیبهشت ۱۳۹۱

فیلم‌های کریستف اونوره



فیلم‌های کریستف اونوره با سبکی آغاز می‌شود به ثقل می‌رسد. در هر دوره‌ای که باشد. و در هر سنی که باشید.
در جهانی دیگر می گذرد مثل وقتی که عاشقید.
وقتی که عاشقید، بعد از یازده سپتامبر هم که باشد و شما در هتلی در مونترال هم که بوده باشید و نگذاشته باشند شما با هواپیمای‌تان بروید به نیویورک تا معشوق‌تان را که دوستتان ندارد، چون مردی‌ست که مردها را دوست دارد، ببینید و او با اتومبیل آمده باشد و درست فردای یازده سپتامبر شما در هتل نشسته باشید روبروی مردی که نمی‌تواند شما را دوست داشته باشد حتی اگر خیلی دلش بخواهد و تلویزیون ورود هواپیما را به برج‌های دوقلو نشان بدهد و نشان بدهد و شما فارغ از برج‌ها و این جهان از هتل‌دار خواسته باشید که ایستگاه تلویزیون را عوض کند و هیچ هم پی به خواست بی‌جای خود نبرده باشید، وقتی که عاشقید، بی‌جایید. عشق دورتان دیواری کشیده است و از این جهان رهانیده‌است شما را چنان‌که نبینیدش. نمی‌بینیدش. اما در دیوار خودش اسیرتان کرده.
خودتان را می‌کشید از این عشق ناممکن. خودتان را کشته‌اید از این عشق ناممکن.
و شش سال بعد آن‌که دوستتان داشته، می‌توانسته دوستتان بدارد و شما از کنارش رد شده‌اید‌، آن‌که زن‌ها را دوست داشته و از میان زن‌ها شما را، در دیوار شما اسیر است هنوز.

۴ اردیبهشت ۱۳۹۱

این دمکراسی است، این دمکراسی نیست



این دمکراسی است
این دمکراسی نیست

بالاخره دیروز آمد و بالاخره ساعت هشت شد و بالاخره نتایج را اعلام کردند. نتایج دور اول انتخابات ریاست جمهوری فرانسه را. نامزد حزب سوسیالیت‌ها حدود بیست و هشت در صد. آقای سارکوزی حدود بیست و شش، بیست و هفت و مارین لوپن نامزد راست افراطی جانشین پدر نزدیک به هجده در صد. جبهه چپ که امسال اولین بار فعالیت خود را همراه با حزب کمونیست آغاز کرده بود- سه سال است که زاده شده، یازده در صد رآی صاحبان رآی را از آن خود کردند و باقی هم در صدی ناچیز.

مردم سرزمینی مسلما خصوصیاتی دارند که با مردم سرزمین دیگر فرق می‌کند. می‌گویند معمولا که فرانسوی‌ها انقلابی‌اند، هنوز چپ رادیکال و تروتسکیست‌ها حزب و نماینده دارند. رابطه‌ای ویژه با رئیس جمهوری دارند. می‌گویند انتخابات ریاست جمهوری ملاقات مردم با یک فرد است.
مردم اما، همه مردم ایدئولوژی ندارند، گرسنه که باشند، آدم هم می‌خورند.

در فرانسه دو حزب بزرگ هست. راست و چپ. راستش بر فردیت و آزادی فردی، بر پیش‌رفت و پس‌رفت فردی تکیه دارد. چپش بر اشتراک و تقسیم و دولت بیشتر. راستش بر اخلاق و چپش بر اتیک، فضیلت. که ریشه‌های هر دو به قبل از جنگ دوم و بعد از جنگ می‌رسد. مرزهای این دو سی سال است که مغشوش شده. بینش و ایدئولوژی رنگ خود در برابر واقعیت باخته است. قرار بود دومینیک استروس کان رئیس صندوق بین‌المللی پول نماینده حزب سوسیالیست و برنده انتخابات باشد اگر آن افتضاح پیش نمی‌آمد. و دو حزب راست و چپ با صندوق بین‌المللی پول مشکلی ندارند.

غیر از این دو حزب مقتدر. با ابزار قدرت و در قدرت، نیروهایی هم هستند که با بزرگ شدن اروپا، بزرگ شده‌اند.
مردم در اروپایی که برای یونانیان و اهالی اسپانیا و ایتالیایی‌ها تصمیم می‌گیرد، مردم در اروپایی که به جایشان تصمیم گرفته می‌شود و آنان که تصمیم می‌گیرند برگزیده مردم نیستند، هیچ اختیاری احساس نمی‌کنند. هر چه که نامزد انتخابات و برنده آن بگوید در مقابل تصمیمات اروپا بی‌چاره است و مردم هم بی‌نوا.
ایده و اندیشه و آرزوی اروپا از جنگ‌های کمرشکن و فرساینده بیرون آمد. خواستند که اروپا یکی باشد. با هم باشند. حالا جنگی را هنوز نه خونین در درون ایجاد کرده است.

در سال ۲۰۰۲ راست افراطی به دور دوم راه یافت. پنج سال بعد با تحرکی که سارکوزی به انتخابات داد و کهن‌سالی ژان ماری لوپن پدر، رآی‌هایی کمتر به خود اختصاص داد و این بار، دیروز با شکست دوره پنج ساله سارکوزی، با حدود هجده در صد رآی نیرو گرفته است.

دو نیروی قابل ملاحظه راست افراطی و جبهه چپ حدود سی و چند در صد رآی را از آن خود کردند و رآی آن‌ها رئیس جمهور آینده را تعیین می‌کند. هر دو ضد اروپا هستند. مدافع «ولایت‌مداری» یعنی قدرت را به مردم و ملت بازگرداندن. ضد بانک و برنامه‌های اقتصادی مالی- جهانی هستند. هر دو ادعای لائیسیته دارند. هر دو مدعی جمهوری‌خواهی هستند. هر دو به قانون اساسی اروپا رآی منفی دادند که سارکوزی در لیزبون، دفنش کرد.

یکی جبهه چپ (موضع حزب کمونیست تا به امروز خیلی تغییر کرده‌است مثلا در سال های قبل ضد خارجی و مهاجر بود)، از ایده ها و اندیشه‌های روشنایی و انقلاب فرانسه می‌آید. به جماعت گرایی مثلا مذهبی روی خوش نشان نمی‌دهد. از تبتی‌ها در مقابل چین دفاع نمی‌کند. موافق ازدواج هم‌جنس‌گرایان است. مهاجرین را بخت و اقبال فرانسه می‌داند. نمی‌ترسد. روی به آینده دارد.

یکی دیگر، راست افراطی، ضد اروپاست. می‌خواهد مرزها را دوباره برقرار کند. ضد روشن‌فکر و ضد برگزیدگان و از ما بهتران و الیگارشی است. جای خود را در اجتماع می‌جوید. ضد مهاجر است. ضد خارجی‌ست. دیروز ضد یهودی بود و امروز ضد مسلمان است. بر خلاف جبهه چپ نه در مرکز شهرها، که در روستاها قوی‌ست. و در محدوده‌هایی از یاد برده شده. در کتابی از امانوئل تود که رآی دهندگان راست افراطی را در روستاها بررسی کرده بود از رابطه خاص روستانشینان با زمین گفته بود. روستانشینان معمولا با مهاجر زندگی نمی‌کنند. مهاجرین در شهرها و حاشیه آن هستند تا بتوانند کار پیدا کنند و مثل میشل یکی از همسایه‌های ما در این روستا به دنیا نیامده‌اند- میشل هشتادو چند سال دارد.
آدم مرتبط با زمین از تغییر ناراحت است. نه تنها از خارجی، از آدمی هم که از شهر می‌آید می‌ترسد. آدم مرتبط با زمین روی به گذشته دارد.
زمین قلمرو است و قلمرو هویت است وراست افراطی واهمه هویت دارد. قلمروی که از دست می‌رود با مرزهای گشوده با ورود خارجی، بیگانه. مسلمانان می‌خواهند شریعتشان را بر ما اعمال کنند. بزودی گوشت حلال خواهیم خورد و بیمارستان‌ها و استخرها زنانه و مردانه خواهد شد. بزودی آن‌چه که ما هستیم، آن‌چه که ما بودیم، گاهی مسیحی، گاهی لائیک، گاهی سلطنت‌طلب، گاهی جمهوری‌خواه عقب خواهد نشست. وزیر کشور سارکوزی برای بدست آوردن دل صاحبان رآی از تمدن برتر غرب سخن گفته بود.

حالا پانزده روز مانده به دور دوم، سارکوزی به راست افراطی نزدیک خواهد شد. در میان حزب راست، در درونش، جدالی خواهد بود، درونی‌تر، که آیا باید عقایدشان را ببوسند و بگذارند طاقچه تا اطمینان راست افراطی را به خود جلب کنند و تابوی چنین ایده و اندیشه‌هایی را بشکنند یا شکست را بپذیرند و قدرت را زمین بگذارند و کنار روند و عقاید و ارزش‌هایشان را نگهبانی کنند. اما سیاست مرده است. هیچ‌کس هیچ چشم‌اندازی پیش رو ندارد. نه برای فرانسه ، نه برای جهان، همین که امورات بگذرد. همین که از قدرت پایین نیافتی. همین دو روز. پنج سال. بعدش به تو مربوط نیست. و مردم گم‌تر می‌شوند.

۳ اردیبهشت ۱۳۹۱

صدای غیر



نوشتن در سکوت این‌جا. نوشتن در سکوت خویش. به صدای غیر گوش سپردن. قلم به دستش دادن. و اتاق را ترک کردن. اتاق به غیر وانهادن. آن‌که تا ننوشته‌ای نمی‌دانی، که چه خواهی نوشت. همان که دیگری می‌نویسد، نه با دانش تو. با نفس تو. در اتاق تو.
نوشتن قنات است. نه چاه کندن. نه جان کندن. قنات‌ها هدایت می‌شوند. لای‌روبی می‌شوند اما از برف‌ها آب می‌شوند و از کوه سرازیر. برف از آسمان می‌افتد. اولین بیت هم.

از بازماندگان



یکی از بازماندگان اردوگاه‌های نازی‌ها که امروز هشتادو چند سال دارد، می‌گفت که بچه‌دار نشد. فکر می‌کرد که باز می‌آیند و بچه‌ها را می‌برند. که تمام نشده‌است. باورش، ایمانش را به انسان از دست داده بود. و بعد فکر کرده بود که جسمش اگر آبستن شود، زودتر از باقی اجسام به قربان‌گاه خواهد رفت. نازی‌ها اول جسم از پا در آمده را پیرشده را، ویران شده را به اتاق‌های گاز می‌فرستادند. برای اجسام جوان فرجی می‌ماند، از این ستون به آن. نازی‌ها پیری را دوست نداشتند.
آدم‌هایی را که فراموش نمی‌کنند خوش دارم. آدم‌هایی را که عادت نمی‌کنند. از زندگی نیرومند‌ترند. از خودشان. آن‌ها که بهانه‌ای می‌تراشند و می‌میرند. به آن‌ها که بی بهانه می‌زیند. آن‌ها که با اولین بهانه می‌میرند.
نازی‌ها بر جسم فرود آمدند. بعد از اردوگاه‌ها دیدن جسمی عریان دشوار بود.
و هنوز در زندان‌ها اول جسم است که رنج می‌برد. روح جسمی‌ست که رنج می‌برد.

۳۰ فروردین ۱۳۹۱

تفتیش عقاید، بازخوانی




از کتاب لغت نامه عاشقانه اسپانیا
نوشته میشل دل کاستیو
ترجمه نیشابور
قسمت دوم

محکمه تفتیش عقاید اسپانیا، اولین پلیس تمامیت‌خواه بود. الگوی تمام آن‌ها که در قرن بیستم می‌رفتند تا بشکفند. همه آن‌ها تعقیب را، درآن سوی مخالفت عیان و آشکار، در امتناع و رد پنهانی ، به جرم اندیشیدن، به اشتراک داشتند. همه آن‌ها از شخصی خواهان تغییر، شخصی خطرناک در ذاتش می‌سازند، در ژرفنای وجودش، در خونش، و در وراثت اجتماعی‌اش، محتومیت ملحدانه را می‌سازند. همه می‌خواهند توبه دهند، به اعتراف عمومی بکشانند. دادگاه‌های استالینی همچون تفتیش عقاید تنظیم شده، روش آموزشی انقلابی، یک تأتر. برای قاضیانش، نه تنها کشتِن رقیب، بلکه افشا و نشان دادن فساد ذاتی او هدف است. به کشف خیانت راضی نمی‌شوند، تلاش می‌کنند تا ثابت کنند که خیانت از کودکی، قبل از آن حتی، در نسل های بورژوای فاسد که طبعش را آلوده‌اند در او مخفی بوده، مقدر به بدنامی. تفتیش عقاید، می‌بینیم که چهارچوب اسپانیایی را عبور می‌کند، که امتیاز غمگنانه‌ی به صحنه آوردنش را دارد و تدوین موشکافانه نهادی که چرخ دنده‌ها و عملکردش، به راستی جنون حکومت را نشان می‌دهد و شاید اما گرایشی مرموز از طبع آدمی را. این نیزممکن است که اندیشه‌ای هر چه خود را خالص‌تر بخواهد، نوع‌دوستِ سخاوتمند، مستعدتر است به اینکه عیب‌جویانش را که نمی توانند عجیب‌الخلقه هایی نباشند، حذف کند.

شخصیت آدم‌هایی که قبای قاضی را پوشیدند تضاد را نشان می‌دهد. بعضی، مخصوصا در آغاز، دیوانگانی بیمار بودند که هزاران Conversos را به آتش سوزاندند، تخم وحشت پاشیدند. اما زود افراط‌ها و زیادی‌‌خواهی‌ها متوقف شد، روزمرگی دیوان سالارانه مستقر گشت، تفتیش عقاید با دادگاه‌های منطقه‌ای با دادگاه‌ عالی‌اش که کرسی‌اش در یکی ازهیئت‌های شاهنشاهی واقع بود به چرخ‌دنده اصلی سلطنت کاستیان تبدیل شد. ارتقا یافتن به مفتش بزرگ، به نظر تاج‌گذاری درمسیر و طریقی می‌آمد که با تحصیل طولانی فقه و خاصه حقوق در پر وجهه‌ترین دانشگاه‌ های کشور سالامانک یا الکالاِ هنارس، آغاز گشته بود. این حقوق‌دانان خرده بین یکی پس از دیگری مراتب را در می‌گذشتند، با تمام جنگ شهرت طلبی، تمام تله‌ها، همه دسیسه و توطئه‌ای را که می‌توان تصور کرد، شغل خویش را اغلب با احتیاط انجام می‌دادند، با نوعی وارستگی. مواظب بودند که قوانین آیین دادرسی را زیرپا نگذارند، هر چقدر که به نظر ما جنون آمیز جلوه کند. کمتر کسی به مأموریتش شک می‌کرد، زندانیِ منطق سلطنت‌طلبانه که حفظ وحدت را دستور می‌داد، کوچکترین برگشت و جدایی را کیفر می‌داد.
برای آن ها ایمان امری اجتماعی بود و الحاد بی‌نظمی، جدایی را مسدود می کرد. از نیروی استدلالشان، بدگمانی‌شان را به عارف و Alumbrados می‌شود وارسی کرد، همه این هیجان‌زده هایی که اگر به تنگ در اطاعت نگاه‌ داشته نشوند، خطر این هست که در دیوانه‌ترین لغزش‌ها بغلتند. آنچه این آدم‌ها بیش از همه از آن متنفر بودند، ناعقلایی بود.

موعضه‌های خود را باور داشتند؟ پرسش بی معنایی‌ست. ایمانی روزمره داشتند و راحت طلب و آن‌هایی را که گاه با تندی خرده می‌گرفتند که انجیل را به سخره گرفته‌اید، در نظرشان بی معنی جلوه می‌کرد. جانی نبودند، اما مدیرانی با مهارت، متخصصین حقوق ، کار آزموده حقه‌های قضایی. در زندگی خصوصی خود، این آدمیان می‌توانستند نرم به نظر برسند، منعطف، شکاک، شعر را دوست داشتند و موسیقی را. کارو باروجا چهره‌نامه بعضی‌شان را که انسانگراهایی بودند بی کوچکترین اثر تعصبی رسم کرده است. او می‌داند به ما نزدیکشان کند، خواستنی گاهی.
فراموش می‌کنیم جوهر فعالیت نا مبارکشان را. به آنچه هانا آرنت ابتذال شر نامیده است، تفکر می‌کنیم، مفهومی هر چه پر ابهام.اگر قرار بر این باشد که نشان دهیم که مفتشین عجیب‌الخلقه‌هایی تشنه خون نبوده‌اند، بلکه آدم هایی اغلب خیلی معمولی، با پیش و پا افتادگی بهت آور، چگونه با او هم عقیده نباشیم؟ اما از این که ابزار خنثی‌ست، باید نتیجه گرفت که جنایت هم؟ یک چکش شبیه باقی چکش‌ها‌ست، وقتی کله‌ای را می‌شکافد، به بیش از یک ابزار تبدیل می‌شود، به قصد قتل . با تمرکز بر دستگاه تمامیت‌خواهی، آرنت حواس را از نگاه به واقعیتی که رازش را مخفی می‌دارد، پرت می‌کند. به همان ترتیب، تشریح تاریخی-زندگی‌نامه‌ایٍِ کارو باروجا کراهتِ کردار را پس پشت سر فردیتی که می تواند خواستنی باشد، رقیق می‌کند. هر اندازه نگران کننده و بی‌محل، تنها کلمه راز، به وحشت و خشونت جزم‌اندیش، کدورتِ آغازینش را بر خواهد گرداند. چرا که دور از وحشتِ عصیان و ناامیدی، وحشتی با تکیه بر تمام دستگاه حکومت به اجرا در آمده است.در اوضاعی مفرط ، مردم گرفتار یأس، به ترور کشنده متوسل می‌شوند. چه تصدیق کنیم و چه تقبیح، این کنش‌ها وارد میدان عقل‌گرای سیاست می‌شوند. هر چقدر نابخشودنی که باشند، ترور جماعت، از عقل‌گرایی راه گم کرده بر می‌خیزد.تفتیش عقاید به نام ایدئولوژی انعطاف و مهر تعقیب می‌کرد، سرکوب می کرد و به قتل می‌رساند. به محض آفرینشش، همین طلاق بود که ارواح رفیع را منزجر کرد. به نظرشان آمد که کلیسا زبانی مضاعف دارد، زبان را فاسد می‌کند، واژه ها را کج می‌کند، عدالتش، Auto de fé اش با موعضه هایش و مسئله‌های ملال آورش، مضحکه‌ای شده است شوم که به ایمان ناسزا می‌گوید، آن را به ریشخند می‌گیرد. تنها داستایوفسکی در جن زدگان و برادران کاراموزوف، توانست به رویارویی این کراهت مطمئن ، این دستگاه مهلک که ظاهر عدالت را حفظ می‌کند، با زبان رحمت حرف می‌زند، به نام آرمان می‌کشد، بر انسانیت زاری می‌کند تا بهتر انسان ها را خرد کند، برود. تعجب نمی‌کنیم که اسپانیا، این کشور بسیار کاتولیک، با هر بحران خشن هجومی ضد روحانیت تولید می‌کند.

حس این خشونت را در۱۹۳۶ در دوران جنگ داخلی ملاحظه کردیم. کلیسای اسپانیا نظم خویش را به شیوه‌ای هر چه ناهنجارتر تحمیل کرده‌، روح و روان را به توبه وادار نکرده است. تصادفی نیست اگر که کاتولیکی، ژرژ برنانوس، کذب را افشا کرد و با تنفر اسقفانی را که جانیان را تبرک می‌کردند، نشان داد. مسیحیت شخصیت‌های گرانقدر تولید کرده است، وجدان‌هایی ساخته سخت گیر. در آغازReconquete، آزادی فردی را بنیان گذاشته، در طول قرون به برادری عالم گیر دعوت کرده، ازسرخ پوستان دفاع کرده، بر جنایت استعمار تکفیر انداخته. به دین حکومت که در آمده، چرخ دنده اصلی سلطنت کاتولیک، افسوس، وحشتِ پلیسی را زاییده است. با تناقضی که نیرو و حیله زندگی را شهادت می‌دهد، این تطاول اخلاقی روان‌ها را تیز و نازک کرد، به شکفتن Baroquisme مساعدت کرد. هنرمندان را مجبور کرد تا تله‌ها را دور بزنند با خلق زبانی از اشاره‌های مستور، ایماهایی مبهم، تصانع و یورشی تودار. با محکوم کردن شمار زیادی از اسپانیایی‌ها به ریا، تفتیش عقاید کاستیان را از سیقل خوش‌گذران‌ها نجات داد، از میانه بودن، از معقولیت خرده بورژوا. مجنون، دیوانگیِ جمعی را تشویق کرد. هذیان‌گو، بی آنکه بخواهد، شکفتن جمیل‌ترین هذیان‌ها را رخصت داد، هذیان روجاس در سلستین و Picaresque های سروانتس......
در تمام طول قرون، در اسپانیا، مقاومتی سمج و پشت پرده در زبانی مرموز، تنها فهمیده‌ی برگزیدگان، خویش بیان می‌کرد. اگر آنارشیسم نزد اسپانیایی ها یک چنین انعکاسی داشت، از این رو نبود که حکومت، به نظر در طی تاریخشان سنگدلانه‌ترین سرکوب و ستم می‌آمد؟

گنجشککی رنجور



صبح، گنجشککی رنجور و ژولیده مثل گدایان قدیم، در خود خمیده، روبه پنجره آشپزخانه نشسته بود. گنجشک‌ها می‌نشینند؟
نمی‌دانم اگر سین بود چه می‌کرد. دیروز پیش‌نهاد بزداری می‌داد. تنها چند بز. بعد هم برای توجیه‌ش می‌گفت: بزغاله‌ها را می‌فروشی. هر کدام را هشتاد تا صد یورو. نمی‌دانم شاید می‌‌رفت و گنجشک را ناز و نوازش می کرد و دان و آبش می‌داد. من در طبیعت مداخله نمی‌کنم.
ظهر آمد. گربه خوابیده بود. صدای ظرف و ظروف به آش‌پزخانه کشاندش. روبه روی من ایستاد و خیره شد. نصف تارت اسفناجم را دادم. خورد و به سوی پنجره رفت که پنجره را باز کن، می‌خواهم بروم.
گنجشک همان‌جا بود. پنجره را نگشوده بستم.
به سوی دیگر خانه رفتم و گربه را به سوی دیگر خانه هدایت کردم. همان رهبری.

۲۷ فروردین ۱۳۹۱

به آن معمار خوب تهران



خانه خانم د و تکه‌ای آسمان

خانه خانم د



به آن زن شمال ایران


من بر این تخت در بعد‌ازظهرهای گرم و خلوت جنوب دراز کشیده‌ام
بازی نور و برگ را دیده‌ام
و در تار عنکبوت‌ها اسیرافتاده‌ام

۲۶ فروردین ۱۳۹۱

سنگرهای سین



سنگرهای سین یکی بعد از دیگری می‌ریزد. من حاضرم زیر آوار بروم. اما فایده‌ای ندارد. جز این‌که من هم سنگر اویم. سنگر‌ها همان باورهایند. برای من جالب است که بدانم این باورها چکونه ساخته شدند. من در همه آن‌ها دخالت نداشته‌ام. آدم است دیگر و اجتماع. چند روز پیش درس مدنیت داشتند. تربیت مدنی. دفترش را که باز کرد و خواند که ازدواج یک قرارداد است، فغان بر آورد و به اتاقش پناه برد. با این‌که به او گفته بودم که عشق و ازدواج دو چیز است. اما حالا مثل این بود که کتاب قانون را گشوده است و اقتداری بالاتر از مادرش با او حرف می‌زد. دو روز بعد گفت: پس من چه کنم؟ با عشق ازدواج نکنم؟ گفتم: انتخاب نکن. عشق را زندگی کن. نوبت ازدواج هم می‌رسد. بچه‌ها می‌خواهند همه چیز را با هم داشته باشند. می‌خواند همه را آشتی دهند. آشتی سنگر است. دعوا هم که می‌کنند به آن روی می‌کنند، بعد. سین می‌خواهد هم کار کند، هم زندگی. هم آش بپزد و هم باستان شناس باشد یا از انقراض شیر جلوگیری کند. هم چند بچه داشته باشد. هم از بچه‌های خودش مواظبت کند و هم از بچه شیرها. انتخاب عصبانی‌اش می‌کند.

دیروز هم آمد و گفت دوست عزیزش، آن‌که برادر می نامیدش، رافائل، گفته باید به مارین لوپن، نامزد راست افراطی در انتخابات ریاست جمهوری رآی داد. مادر رافائل سیاه است و پدرش سفید. بناست. پدرش رفته بود افریقا تا برای از ما بهتران سیاه ستون برای قصرهاشان بسازد. پول در بیاورد و با خودش به این‌جا بیاورد. این‌جا جای پول در آوردن نیست.
چند روز پیش که رافائل را به خانه ما آورده بود، آمد و نشست و گفت. بی وقفه، بی سکته گفت. سیاهان چنین‌اند و چنان‌اند. نمی‌دانم سارکوزی در سخنرانی معروفش در داکار، در سنگال از ایشان الهام گرفته بودند یا ایشان از سارکوزی، که انسان افریقایی نمی‌خواهد وارد تاریخ شود، نشده است. مهمان و حبیب خدا را گذاشتم و رفتم. ملولم کرد.

سین گفت: چه کنم؟ بگذارمش کنار؟ ترکش کنم؟ تنها به پول فکر می‌کند و دختر. می‌خواهد هر چه بیش‌تر پول داشته باشد و با هر چه بیش‌تر دختر بخوابد.
می‌گویم: چه زود بزرگ می‌شوید! در انتخابات آینده شما صاحب رآی خواهید بود. با سماجت، می‌گوید: چه کنم؟ عجله نکن. پیش خواهد آمد. جایی راه‌ها از هم جدا می‌شود. جدایی از راه می‌رسد.

بارانداز ۴




بارانداز ۳




بارانداز ۲




بارانداز




بارانداز مکانی بی ملال است. پر از اشیایی بی‌نام. بی‌هوده مثل جواهرات. رنگ‌ین. اگر در شهر زندگی می‌کردم، جایم را در بارانداز می‌انداختم. و بعد، بعد از باران با دوربین می‌رفتم ماهی‌گیری.

۲۵ فروردین ۱۳۹۱

جاسوسی برادران غیور



یک هفته‌ای بود. رادیو از جاسوسی حرف می‌زد. جاسوسی اقتصادی. بعد یک آقایی آمد که متخصص و کارشناس یک چیزی بود. حالا مهم نیست چی. و گفت این جاسوسی اقتصادی که می‌گویند امروز، دیروز و پریروز هم بوده‌است. خوب، این‌جا دیروز می‌شود عهد جدید و پریروز هم عهد عتیق. امروز هم که فردای دیروز و پریروز است و باقی هم بروند. گفت در عهد عتیق در زمان یوسف وقتی که یوسف در دربار فرعون مصر بود و فکر کرده بود که چگونه مانع قحطی شود و نه تنها مانع قحطی شده بود بلکه گندم هم انبار کرده بودند، برای روز مبادا، برادران غیورش آمدند که ببینند و سر از کارش در بیاورند. و خرمی مصر را بر ملا کنند. آن‌ها یوسف را نشناختند. اما یوسف آن‌ها را به جا آورد. وبه آن‌ها گفت که جاسوسید شما. بروید.
من البته گمان می‌کنم که آن‌ها کاری نمی‌توانستند از پیش ببرند. باید خود یوسف را با خودشان می‌بردند. آن آقای متخصص کارشناس نگفت آیا در آن پریروزهای فکر دزدیدن مغزها هم بوده است یا نه. یا ترورشان.
خوب، برنامه در باره جاسوسی بود. فقط.

۲۳ فروردین ۱۳۹۱

نذری



دیده‌اید بعضی‌ها را؟ خورجینی از واژه دارند. دستشان را می‌کنند در کیسه و همین‌طور می‌پاشند. به خاک خدا می‌پاشند. حالا تازه این تصویری که دادم خیلی خوش است.
من حوصله ندارم کمر‌خم کنم و هی لغت از زمین جمع کنم.
تصور می‌کنم که خانه این آدم‌ها باید خیلی شلوغ باشد. ریخت و پاششان باید زیاد باشد. نباید آدم‌های فقیری باشند.
قناعت باید کرد. اندکی واژه باید برای دیگری گذاشت. اصلا باید کیسه‌هایی دوخت از کتان. پر کرد از لغت و در یک روز خوب، عیدی، چیزی، وقت رسیدن شب به روز، یا رودخانه به دریا یا دست من به تو، یا سرزدن ریواس به درو و همسایه داد.

خود یوسف‌پنداری



امروز یعنی الان، خیلی خوشحالم. رفتم پیش استئوپات. حتما چنین می‌نویسند استئوپات را. تا رسیدم گفت: بگو. من هم گفتم بازوی چپم درد می‌کند. بیش از چهار ماه است. گاهی هم درد نمی‌کند. منتهی جامه پوشیدن و نپوشیدن عذاب است. عذاب ایوب. یک روز هم رفتم دوش بگیرم، لباسم را قیچی کردم. بازویم بالا نمی‌رفت. گفت: کپسولیت است. گفتم دو پزشک قبلی گفته بودند تاندینیت. و تازه دومی دوازده آمپول آومئوپاتی تجویز کرده بود. گفت: نه کپسولیت است و من هم کاری برای شما نمی‌توانم انجام دهم. هیچ علاجی هم ندارد از یک تا دو سال عمر می‌کند. گفتم چی عمر می‌کند. گفت این دردی که در شما خانه کرده است. چرایش هم مجهول است. اما حتما عصبی‌ست. بعد آمد پشت سرم دست‌هایش را گذاشت بر شانه‌هایم و گفت: با برادرهایت مشکل داری؟ گفتم: با برادری . گفت: سمت چپ به برادر مربوط است. پنجاه یورو دادم و خندان بازگشتم. تاندینیت را پس داده بودم و با کپسولیت به خانه می‌آمدم.

حالا اگر ایوب همان یعقوب و پدر یوسف پیامبر باشد و آقای لکان هم اینجا باشد، خواهد گفت: تو به خود یوسف‌پنداری دچاری.

۲۱ فروردین ۱۳۹۱

ظرف‌ها



داشتم برای خودم صبحانه‌ام را می‌خوردم. اصلا با کسی کاری نداشتم. ظرف‌های دیشب شسته شده بود و روی هم سوار شده بود و تا نیمه‌های دیوار بالا رفته بود. چیدن ظرف‌ها در جای خود بیش از شستن ظرف صبوری می‌خواهد. اگر آدم درست و حسابی باشی ظرف را باید زود، همان‌موقع که شستی خشک کنی که لکه‌ای نماند و املاحی، اندکی منیزیوم و کلسیوم یا سودیوم و پتاسیوم بر لیوان نقش نبندد. اگر هم نباشی و ندانی که شستنشان آنقدر اهمیت ندارد که خشک‌کردنشان و چیدنشان و جای دادنشان، از دیوار بالا می‌روند، ظرف‌ها. ما آدم‌های درست و حسابی نیستیم. شستن ظرف‌ها هماهنگی را می‌طلبد. مثل اداره مملکتی می‌ماند. هم‌نوایی آدم‌هایی که دور میز یا سفره گرد آمده‌اند و خورده‌اند و نوشیده‌اند آن‌چه معمولا تنها یک نفر- گاهی سین و من، سین و شما، تدارک دیده است. شستن ظر‌ف‌ها و چیدنشان در جای خود، جای جای خود، اعلام وفاداری در جای جای زندگی‌ست. در غم و شادی، در عیش و نوش و در پس از عیش و نوش. در طباخی باید رئیس باشی. دو آشپز نمی‌شود در یک آشپزخانه، یا شور می‌شود یا بی‌نمک، آش. باقی شاگردند. مگر هر کس آش خود پزد. اما عشق واقعی، راستین به یک جماعت، جماعت زوجین، منزلین، همکاری در شستن ظرف و خشک کردن و چیدنش در جای خود است. کاری که در آن هیچ ابداعی نیست. هیچ تجددی نیست. هیچ نوروزی نیست. کاری که مثل در آمدن آفتاب وعبور شب تکراری‌ست. کاری که در آن دست‌ها پیر می‌شوند و پوست رنجور. نباید خسته شوی. خلا را در بشقاب‌ها نبینی. فردا باید دوباره به مطبخ برگردی.
داشتم صبحانه‌ام را می‌خوردم.

نشسته بودیم



نشسته بودیم. سین و من. گفتم: چای می‌خوری. چای نمی‌خورد.
گفتم: ما دوست داشتن را باختیم. او می دانست که از چه می‌گویم. حکایت قبل از این نوشته آغاز شده بود.
نشسته بود. گاهی چنان می‌گفت که آدمی. بالغی. گاهی کودکی.از این حرف به آن حرف می‌پرید. و من تا پاسخش گویم، چایی‌ام سرد می‌شد. منتظر بود. رفته بود گل و شکوفه کنده بود و گل‌دان‌ها ردیف و رومیزی انداخته بود و گل‌برگ‌ها پاشیده بود. می‌خواست طباخی کنیم. مهمان داشتیم. لویی و دانیل از مالی آمده بودند. رفته بودند و قبل از آن‌که آن جامه‌آبیان از شمال مالی سرازیر شوند، بازگشته بودند. اما الیز دخترکشان مانده بود. الیز کارش را رها کرده بود و آپارتمان کوچکش را در پاریس پس داده بود و چند باری به دور خود چرخیده بود و رفته بود مالی. برگشته بود و دوباره رفته بود. و مانده بود. سیاهان حتی نامی به او داده بودند. عایشه. عایشه مانده بود. نه این‌که قصد ماندن کند. قصدی در کار نبود. خانه‌اش را پیدا کرده بود.
حالا مجبور به ترک شده بود. لویی و دانیل بدون عایشه، بی الیز آمدند. گفتند که الیز حالش خوب نیست. از این‌که آمده‌است. از این‌که چنین آمده است. از این‌که نام‌دهندگانش را ترک کرده‌است. عایشه را جا گذاشته است.
به لویی گفتم عایشه نام همسر پیامبر است. محبوبش. به لویی گفتم در ایران کسی عایشه نام نمی‌دهد.
گفتم یاد لورنس عربی افتادم. هر چه کرد نشد که عرب شود. شد غمش و بازگشت. یک روز هم، بسیار هنگام پیش فیلمی دیدم. اصلا یادم نیست کجا بود. اما سفیدی رفته بود سرزمینی و فکر می‌کرد که دارد می‌ماند که جنگ شد و باز گشت. مجبور شد. و این، کشف این دانش، معرفت، هر چه نامش می خواهد باشد. این‌که تو بازخواهی گشت. فکر می‌کنی که خانه‌ات را پیدا کرده‌ای. فکر می‌کنی که عرب یا سیاه شدی. دلت خواسته مثل آنان باشی. از آنان باشی. از خودت خوشت نمی‌آمده. از خودتان خوشت نمی‌آید و رو به غیر کرده‌ای. خود گم‌شده‌ات را، بیگانه گشته‌ات را در خاکی غریب یافته‌ای. لورنس چنان افسون بیابان شد که خرد خود و منطقش یادش رفت. او که در مقابل مکتوب بیابان سینه سپر کرده بود و ایستاده بود، در نیمه راه طریقش دانسته بود که بیابان نشین‌ها درست می‌گویند. بهتر از او می‌دانند و او هم خرد و منطقش را چون جامه‌اش دور از خود انداخته بود. اما در پایان سفرش، هنگامی که جا خوش کرده و نکرده بود، باز گشته بود.
الیز از اینکه آمده بود ناراحت بود.
لویی و دانیل سه فرزند دارند. ساموئل از آرژانتین به بولیوی می‌رود و برعکس و از بولیوی به کشور دیگری از امریکای لاتین. با ده شاهی در جیب. همین‌روزها سر از مکزیک در خواهد آورد. میکائل درسش را تمام کرد و مدرکش را بر طاقچه گذاشت و رفت. تابستان داشت می‌گذشت که دیدمش. چشم‌هایش درخشید و گفت می‌خواهد بر کشتی‌ها سوار شود. ده شاهی در جیب و از این کرانه به آن کرانه رود. رفته بود. از لویی منزلش را پرسیدم. آخرین خبری که از او داشتند. در کناره‌های مارتینیک بود. هیچ‌کدام نه تلفن داشتند و نه کامپیوترهاشان را با خود برده‌اند. لنگر که می‌اندازند، سکان که می‌گیرند به پدر و مادر خبری می‌دهند. گاهی هم نه.
امشب از دانیل پرسیدم برای بچه‌هاتان نگرانید؟ گفت: نه.
گفتم: چون به آن‌ها اطمینان دارید؟ گفت: بله.
گفتم مطمئنید که در جایی بر روی زمین، هر کدام جایش را پیداخواهد کرد. بی‌پول یا بی‌کار؟
گفت: بله.

نیمه از شب گذشته بود که رفتند. گربه به خانه برمی‌گشت. سین برای الیز جعبه‌ای کوچک از شیرینی‌هایی که پخته بود راهی کرده بود. لویی گفت: حالا دیگر برای راه رفتن در شب مشکل دارد. تلو تلو می‌خورد. گفتم: چشم‌ها؟ گفت: گوش‌ها. برای راه رفتن شنیدن لازم است.
موفق به بوسیدن صورت استخوانی بوسه‌ناپذیرش نشدم. دیگر بار دستش را خواهم بوسید.

۱۳ فروردین ۱۳۹۱

سیزدهم




امروز تا به این ساعت دوازده استکان چای خوردم. و در چای هیچ تازگی نیست و هر بار مثل روز اول تازه است.
چای سالی‌است که هر روز نو می‌شود. چای نوروز است. به تبارشناسی نیاز نیست.
دیروز چایی سریلانکایی خریدم. بر روی پاکت نوشته بود: از آبی استفاده کنید که اکسیژنش کم باشد. آب را داغ اما نجوشیده بر برگ چای بربزید. چهار تا پنج دقیقه کافی‌ست تا دم بکشد. چون انسانی، که سال‌های بی‌شماری‌ نیست که چای دم می‌کند، از هر چه دانش و معرفت تهی، سراپا گوش و دست، همان کردم که بر پاکت چای نگاشته بودند.

گربه عاشق شده است. کم پیدا. کرسنه و تشنه که می‌شود، آنقدر که عاشقی یادش رود، می‌آید. و چون گرسنگی و تشنگی فرو نشاند، فرو نشست، عاشقی به سراغش می‌آید و می‌رود و به ما حتی رخصت تیمار نمی‌دهد. شرحه شرحه می‌آید. مجروح از چنگ و دندان نری دیگر. دعوا بر سر ماده‌ای. سین همه را به جفت‌گیری تفسیر می‌کند. سین تفسیر نمی‌کند. نام می‌دهد. سین تصویر خود بر حیوان نمی‌نشاند.

شکوفه‌های آلو باز شده. زبان فرانسه مجال شکوفه نمی‌دهد. در زبان فرانسه درخت میوه غنچه می‌کند و بعد گل. چنین شد که من امروز با سین حرف نتوانستم زد. عاشقی در باغچه پیچیده است، بوی شکوفه آلو. دنبال صفتی، باغچه را گشتم. محدود بود و مسدود.
بو در حافظه‌ام نمی‌نشست. از یادم می‌رفت. دوباره به حیاط و به درخت آلو می‌رفتم. دوباره نفس از شکوفه پر می‌کردم. زمان کوتاه بود و نامی پیدا نمی‌شد. گیجی از عطر بود یا از این رفت و آمد یا از بی‌صفتی.

مادرم وقتی طعامی بی‌مزه بود می‌گفت: مزه الهی ندارد و پدرم آزرده می‌شد. رابطه مادر و پدرم با آن‌چه الهی بود تفاوت داشت.

ژاک و آرلت آمده‌اند یک هفته‌ای بمانند. آمده‌اند سگ همسایه دیگر را نگاه دارند. همسایه دیگر رفته است سفر.
سگ همسایه دیگر اسمش کربن است. سیاه است مثل زغال.

صیح رادیو می‌گفت: روی‌دادها مهم نیستند. تفسیر روی‌دادها مهم است. همان رادیو می‌گفت: دو زمان هست. زمانی که جریان دارد و زمان مناسک و مراسم. ادای مناسک و مراسم.
به ژان - ر گفتم صبح سبزه را با خودش ببرد و در اولین جوی آب سر راهش بیاندازد.

بعد از توسعه ۱



حالا که نوبت حرف‌های متفکران بعد از توسعه شد، دوباره بعد از دو سه سال، متن معرفی کتاب مجید رهنما را به نام « وقتی فلاکت زیر فقر را می‌روبد» در چند قسمت منتشر می‌کنم. دستی هم بر سرو روی ترجمه کشیدم. در ضمن متن سخنرانی خود ایشان است در کانادا:
قسمت اول

کسی شک ندارد این‌گونه که فقر، امروز با فلاکت و بدبختی اجتماعا ساخته شده، اشتباه‌‌شده، افتضاحی غیرقابل قبول است. عصیان از دل بر آمده از این وضعیت از آنجا قابل درک است که ترویج عمومی این نکبت مستقیما به سیستم تولید و اداره‌ای که می‌تواند به صورت تئوریک به آن خاتمه دهد مربوط است، همانگونه که آن‌را ممکن کرده‌ است. جفت تکنولوژی - اقتصاد بیشتر از هر زمان دیگری امکان این را دارد که مردمان دنیا را از آنچه نیاز دارند برای زندگی با کرامت، بهره‌مند سازد. تنها در زمینه مواد غذایی، این جفت همین حالا می تواند ۹ میلیارد نفر را غذا دهد، یعنی یک و نیم برابر جمعیت کنونی جهان. اما نزدیک به یک میلیارد و نیم انسان از سوء تغذیه رنج می‌برند و در خطر گرسنگی قرار دارند. حتی در ایالات متحده که به عنوان الگوی موفقیت در جهان معرفی می‌شود، نزدیک به یک میلیون کودک در حد رفع گرسنگیشان نمی‌خورند.
خشم عمومی بر آمده از «فقر» به موضوعی چنان مردمی تبدیل شده‌است که کاتالوگ جهانی کتاب بر روی وب بیش از شصت هزار نوشته و کتاب و کار تحقیقی را در این باره به مشاهده گذاشته است. به موازات آن، تعداد این پژوهش‌ها، همچنین منابع اختصاص داده به « راه‌حل ِمسائل» مربوط به این موضوع هر روز بیشتر می‌شود. اما لشگری که می‌خواهد فقر ر ا ریشه کن کند، خود در آفرینش این فلاکت شرکت دارد. بدتر از آن هنگامی که به مدت هزاران سال فقر قناعت‌وار همچون سنگری محکم فقرا را از فلاکت محافظت می‌کرد، فرایند جهانی‌شده خلقِ فلاکتِ به صورت اجتماعی تولید شده، دارد زیر آن فقر احیاکننده را می‌روبد. منظور من از فقر احیاکننده آن شیوه زندگی ساده و بی‌پیرایه جوامع بومی‌ست که به آنها اجازه می‌داد در شرایطی راحت‌تر به حفاظت و نگهداری توازن انسانی و اجتماعی و محیط‌زیستی ضروری برای زنده بودنشان تلاش کنند.
برای بررسی معضل به اصطلاح فقر، مانع بزرگ این است که نه تنها این واژه برای همه دنیا یک معنی ندارد، بلکه مضمون، ساختاری اجتماعی باقی می‌ماند که ممکن نیست برای آن بر اساس نقشه‌ای جهان شمول تعریفی اتخاذ کنیم.
هیچ فقیری شبیه فقیر دیگر نیست. وانگهی فقیر چه چیز؟ فقیر پول؟ فقیر روابط، فقیر هوش و ذکاوت، فقیر دام، فقیر فرزند، فقیر زمان، فقیر در عشق، فقیر سلامتی؟ به مدت هزاران سال اسمی که ما امروزبا آن فقر و فقیر را توصیف می‌کنیم، از واژه‌نامه جهان غایب بود. همیشه صفت فقیری وجود داشت که با نام هایی به کار برده می‌شد- همچون زمینی فقیر، سلامتی فقیر ، روابطی فقیر - صفتی که اغلب برای نشان دادن حالت نسبتا ناخوش‌آیند نام‌هایی که به آن نسبت داده شده بود، به کار می‌رفت. اینگونه هرفردی فقیر یا ثروتمند چیزی بود، بی آنکه تماما «فقیر» باشد. اختراع اسم فقر به زمانی نسبتا نزدیک می‌رسد. به خاطر یک تحول اقتصادی که میان قرن دهم و هشتم قبل از میلاد مسیح ظاهر شد. امری که به تعدادی مالکین زمین طماع فرصت داد تا کشاورزان را مجبور کنند زمینشان را واگذار کنند و از صدقه سر آنان ثروتمند شوند.
اما حتی همان وقت هم اشخاصی که چنین معرفی می‌شدند بیشتر با هم تفاوت داشتند تا تشابه. به همه این‌ها اضافه باید کرد که، زبان‌های ناشمردنی دنیا گویی در رقابتی با هم بودند، تا با گوناگونی باور‌نکردنی خارق‌العاده واژه و عبارت، آنهایی را که «فقیر» خود می‌نامیدند و تمام شرایط و حالت‌های مربوط به متعدد برداشت از فقر را، تولید کنند. درزبان فارسی حدود هشتاد واژه نشان کرده‌شده‌ است که می توانند در مجموع به فقیر و بی‌نوا ترجمه شوند. در زبان‌های افریقایی حدود ده واژه شناسایی شده‌است، تورات حداقل هشت واژه در این باره به کار می‌برد. در قرون وسطی عبارات لاتینی که ردیف شرایط مربوط به این مضمون را پوشش می‌دهد از چهل می‌گذرد. به این تنوع شگفت‌آور واژه‌ها در واژه نامه‌های ثبت شده، واژه هایی دیگر، باز هم غنی‌تر اضافه می‌شود، واژه‌های کوچه، ضرب المثل وعبارت و اصطلاح مردمی، که خود را تاچشم کار می‌کند، می‌گسترانند.
اما در حالی که این تکثر واژه تا به آن موقع به فهم این که هر شخص مشخص شده، از چه رنج می برد، کمک می کرد، استفاده از عبارتی واحد برای نامیدن تمام فقرای جهان دیگر جایی برای این امر نمی‌گذارد. تنها راه طریقه دخالت مستبدانه را می‌گشاید تا به جای آن‌ها سرنوشتشان را تصمیم بگیرد.