۲۰ اسفند ۱۳۹۰

انشای سین



در این خاکی که چند سالی‌ست بر آن نشسته‌ام، وعده داده بودند که لاله درآید. لاله یا شقایق. در نیامد. پریروز که به سوی پزشک، کنار راننده در اتومبیل نشسته بودم، در این خاک حاصل‌خیز، مجسمه‌ای دیدم که ندیده بودم. بر تپه‌ای، سربازی جسم سربازی را در بغل گرفته بود و پیش می‌رفت. خاک این‌جا از دو جنگ زخمی‌ست. در روستای شصت سر ما، با نام پانزده سرباز، به زحمت بزرگ‌تر از خود، در میدان، بازمانده از اولین جنگ، کودکانِ از مدرسه بازگشته، بر فراز دیوار گورستان، آشنایی به هم می‌رسانند. نام‌هایی گاهی بعید. تن‌هایی بر خاک افتاده‌اند و برنخاسته‌اند. وعده داده بودند که لاله در آید اما کشاورزان دشت‌ها را کاشته‌اند و سموم بر زمین پاشانده‌اند و جز آن چه که می‌خواسته‌اند سبز شود، سبز نشده‌است. تخم خون‌ها هم کشته شده است از سموم کشاورزان، بعد از سموم جنگ‌ورزان.
بیست میلیون جسم دیگر هم بر خاکی دیگر نازیان را بازانده‌اند. رمانده‌اند. می‌گویند آن جا که نارتسیس مرد، گل نرگس درآمد. با سر خم شده‌اش بر چشمه‌ای، تا روی خویش ببیند.

سین دارد انشا می‌نویسد. از او خواسته‌اند عملی قهرمانانه را توصیف کند. مجسمه را نشانش دادم. دارد می‌نویسد.

۱ نظر:

Shahab گفت...

اول سلام
دوم اين که فارغ از اندرون نوشته، نفس نوشته هر چند که کوتاه نفس‌جابياور است. مثل هميشه دست مريزاد
سوم اين که چه انشاها می‌شود نوشت از اين پيکره‌ها و قصه‌ها پشت‌شان، جغرافيا هم ندارد ...