۱۶ اسفند ۱۳۹۰

فیلم ژاپنی


می‌گوید: تاریخ بر جغرافیا روی می‌دهد. جغرافیا کوچک می‌شود و تاریخ فشرده. همین است که من برهوت را دوست دارم.

دیشب با سین فیلمی ژاپنی دیدیم. مادری چهار بچه داشت. چهار بچه یک مادر داشتند. مادر بچه‌ها را در خانه نگاه می‌داشت که همسایه‌ها و صاحب خانه نبینند گه او خانه کوچک را برای پنج نفر اجاره کرده‌است. سه بچه دیگر را در چمدان آورده بود. تنها بچه بزرگ، پسری دوازده ساله از خانه خارج می شد. هیچ‌کس به مدرسه نمی رفت. برای خریدن غذا خارج می‌شد و به خانه بر می‌گشت و ناهار و شام می‌پخت و ترو خشک می کرد بچه‌های کوچک خانه را. مادر اولش کار می‌کرد. صبح می‌رفت و شب می‌آمد. از شامی که پسر پخته بود می‌خورد. یک روز هم نیامد. یک ماه گذشت آمد و چمدانی برداشت از لباس‌هایش و رفت و گفت که می‌آید و نیامد. به پسر اول گفته بود که عاشق شده‌است و این‌بار خوب است و درست می‌شود و می‌آید و می‌بردشان. گفته بود که مدرسه خوب نیست و گفته بود که او هم حق خوشبختی دارد.

سین تقریبا ایستاده فیلم را نگاه می‌کرد. می‌خواست برود اما نمی‌شد. منتظر بود که مادر برگردد. برنگشت. پول‌های پسر تمام شد. به سراغ پدرش رفت. پدر خود و یکی دیگر از بچه‌ها. پدر راننده تاکسی بود. پولی داد. یک روز دیگر به سراغ پدر دیگر رفت. گفت که ندارد، پدر دیگر. که دیگر نیاید. پسر دزدی نکرد. خواست کار کند. گفتند که حق کار ندارد. به یکی گفت که مادرش رفته است. گفتند به پلیس بگوید. گفت که نه. جداشان می‌کنند.

یک روز دست بچه کوچک را گرفت و به خیابان برد.
یک روز هم همه با هم به خیابان رفتند.
یک روز هم دانه‌های گلی را از خیابان جمع کردند و خاک هم آوردند و در ظرف «نوی» پخته ژاپنی که گاهی پسر داغ از بیرون می‌آورد کاشتند. دست‌هاشان گلی بود که برق و آب را قطع کردند. پولش را نداده بود. بهار بود. به پارک رفتند. شیر آب بود. آب به خانه آوردند و به خودشان و به گل‌دان‌ها دادند. تابستان شد. پسر بیرون بود. بچه کوچک زیر پایش صندلی گذاشت تا دانه سبز شده در گلدان را ببیند. ما ندیدیم چه شد. حدس زدیم.

سین گفت: مرد؟
من نمی‌دانستم. سین ایستاده بود و منتظر که پسر، کسی را خبر کند. آدمی را.پلیس را. بیمارستان را. پسر به مادر تلفن کرد. مادرجواب نداد. پسر پلیس را خبر نکرد. بیمارستان خبر نکرد. کسی خبر نکرد. اجتماع او بود و مادرش که نبود و سه خواهر و برادرش. او خارج از این اجتماعی که شما را و مرا و ما را ساخته است بود.

پسر به خانه آمد بچه را در چمدان گذاشت. بیرون برد. مترو گرفت. در جایی خارج از شهر خاک کرد. و به خانه برگشت.

سین گفت: از کجا مطمئن بود که مرده‌است. شاید به کما رفته بود کودک؟
گفتم: این یک فیلم امریکایی نیست. یک فیلم ژاپنی‌ست.

هیچ نظری موجود نیست: