۱ فروردین ۱۳۹۱

گفت‌گوی مجید رهنما و ایوان ایلیچ





ایوان ایلیچ در کتاب آدم اپیمتئوس، جامعه را به جعبه‌ای تشبیه کرده که در دکان‌های اسباب‌بازی فروشی یافت می‌شود، جعبه ای فلزی که چیزی در آن نیست جز دستی که در جعبه را بر خود می‌بندد.
اپیمتئوس، وقتی آتش را از آسمان دزدید و خواست به آدم‌ها بدهد، خدایان المپ برای تنبیه نژادی که چنین قدرتمند شده بودند، زنی خلق کردند و به او زیبایی و مکر و جسارت و نیرو دادند و برزمین فرستادندش و پاندور نامش دادند، کسی که همه نعمت‌ها را دارد. آن‌که از مردان دل می‌برد و و به فناشان می‌دهد. اپیمتئوس ( آن‌که به پشت سر نگاه می‌کند) به زبان یونانی، علی‌رغم هشدارهای برادرش پرومته ( کسی که به روبه رو نگاه می‌کند) پاندور را به زنی گرفت. پاندور یک روز محض کنجکاوی در جعبه را باز کرد، در جعبه‌ای که می‌بایست بسته نگاه می‌داشت، و هر چه شر بود از آن خارج شد. تنها امید در ته آن ماند.

با مجید رهنما در سال ۲۰۰۳ با انتشار کتابش «وقتی که فلاکت زیر فقر را جارو می‌کند»، آشنا شدم. دوستان فرانسوی از آن حرف می زدند و هر جا که جمعی از ما بود سخن از او بود. دوستانی که همراهان او را قبل از او شناخته بودند. یادم می‌آید که چندین جلد کتاب ایشان را به ایرانیان هدیه دادم. اما تا به حال با هیچ‌کس، با هیچ ایرانی از آن کتاب و نویسنده‌اش صحبت نکرده‌ام.
دو سه سال پیش بود که یک روز ایمیلی از مجید رهنما دریافت کردم. گذارش به وبلاگ من افتاده بود. شاید تقریبا، جز در وبلاگ من، نامی از او به زبان فارسی در دنیای مجازی نبود. همان وقت همان کتاب را سازمان برنامه بدون اجازه ایشان ترجمه کرده بود. تا قبل از اینکه وبلاگ سال گذشته در شب سال‌گرد انقلاب فله‌ای مسدود نشود، هر هفته از دانشگاه‌های ایران دانشجویی به سراغ او راهش به این وبلاگ کج می‌شد. در این مدت ایشان را دیدم و همان بودند که از خلال کتاب و سخنان‌شان دریافت کرده بودم. مردی هشتادو چند ساله که تابستان گذشته که در مسیر جنوب می‌خواستیم به دیدنشان برویم، شام را خود با دست‌های خود برای‌مان تدارک دیده و پخته بود. باید همین‌جا اضافه کنم که دیدن او هر بار برای ما چون زیارتی‌ست. برای من همچون بیعتی‌ست دوباره با ایرانی که گم کرده‌ام.
این را هم گفته‌ام که روزی که اولین بار به سراغ او می‌رفتیم، به دخترم سین گفتم: حواست باشد که داریم به خانه وزیر شاه می رویم و او به من گفته بود: مامان! تو که انقلاب کرده بودی! برای من او تنها مجید رهنما نبود که حالا عده‌ای در تمام جهان کتاب‌هایش را می‌خوانند و به او ارادت دارند. برای من وزیر شاهی بود که مردم ایران سرنگون کرده بودند.
این دو روزی که مشغول ترجمه‌ گفتگوی مجید رهنما و ایوان ایلیچ بودم و شب عید بود، مثل دو شب عید سال‌های گذشته، به میرحسین فکر کردم. با او هم در انتخابات آشنایی به هم رساندم. دوران نخست‌وزیری او من در ایران نبودم. وصلت من با این دو از یک جنس است. جایی دیگر گفته بودم که این دو، وزیر شاه و نخست وزیر امام در مسیر متفاوتشان در کرامت آدمی به هم می‌رسند. در بازگرداندن توانایی آدم‌ها به خودشان.
در خلال ترجمه این متن، متآثر شدم. فکر کردم. به مسیر مجید رهنما و میر حسین. به گسست ها و گسل ها. به فصل‌ها و وصل‌ها. به نظرم رسید که هر دو این اشخاص مسیری طولانی را پیموده‌اند، نه در زمان لزوما.
به این فکر کردم که نظام ایران ادعای مخالفت با نظم موجود را دارد. اما الگوهایش همان الگوی تمام جهان است و نظمش. با «دشمن» می‌جنگد اما چشم‌انداز دیگری جز چشم انداز دشمن ندارد. شعار حذف علوم انسانی،می‌دهد و نمی‌داند که علوم انسانی خواهر یا برادر توآمان علوم و فن‌آوری‌ست؟ که دیگر «اسلام قادر به ساختن شهری بافضیلت نیست».
فکر کردم که میرحسین با انقلاب ایران خواست که طریقی دیگر بگشاید و مجید رهنما قبل از انقلاب از ایران خارج شد و به جهان پیوست. دید و تامل کرد و یک روز مسیرش را تغییر داد. همچون که مردمی که در انقلابی، با انقلابی مسیرشان را تغییر می‌دهند. آن مسیری را پیش رو گرفت که بر انگیزاننده درونی مردم در سال ۱۳۵۷ بود. طریقی دیگر را جستن، گشودن. او البته سیال بود و رو به آدم‌ها داشت. در هر نقطه‌ای از جهان. افریقایی یا هندی یا امریکایی لاتینی. مجید رهنما معتقد نیست که پاسخی دارد. ادعایی ندارد. ادعا به ناتوانی دارد. بی قدرت است. مثل امروز میرحسین. اما پرسش‌هایی مطرح کرده است و در کتاب‌ها و نوشته‌هایش از حکمتی گفته است و حکمتی را زنده کرده است، حکمت نه تنها ایران، قرآن و گلستان سعدی، حکمت جهان‌هایی دیگر، حکمت جهان، تا با نورشان دوران تاریک ما را اندکی روشن کند و ما دست‌کم بدانیم در چه راهی قدم می‌گذاریم.
اما انقلاب چراغ سو سو زن حکمت راخاموش کرده است.
این‌ها را می‌نویسم چون می‌دانم مسئله ایران از مسائل باقی جهان جدا نیست. اگر چه می‌تواند از باقی جهان، از جهان عبرت بگیرد. سخن بر سر گفتگوی تمدن‌ها و گفتگوی قدرت‌ها نیست. سخن بر سر گفت‌گوی آدم‌هاست. در چنین حال و هوایی این گفت‌گو را ترجمه کردم و دلم می‌خواهد که کسی متن را به دست میرحسین برساند.
دعا می‌کنم که خداوند عمر هر دو را دراز گرداند:


مجید رهنما: ایوان! من با خواندن نخستین بار گفتمان شما: « توسعه به مثابه فلاکتی برنامه‌ریزی شده » به شماری از اندیشه‌های‌تان در باره توسعه و تعلیم و تربیت آلوده شده‌ بودم و در ادامه‌اش نوشته درخشان شما در باره آدم اپیمتئوس را خواندم. مثل همه نوشته‌های شما این متون غایت دقت شما را نشان می‌دهد که باعث شد خیلی از تاریکی‌های دوران ما روشن شود. با این حال توسعه‌گرای درون من، با ملاحظه‌ی تلنگر ماهرانه‌ی شما به اسطوره جدید با مشکلی بزرگ روبرو بود.

اما حالا ابعاد پیامبرگونه آن مرا برآن داشت تا حداقل یکی از آن‌ها را چون سهمی مهم در تاریخ حاضرمان به نسل جوان معرفی کنم.
چون به این‌جا می‌آمدم تا شما را ببینم، به خود گفتم هدیه‌ای بی‌نظیر برای خوانندگان خواهد بود تا نظر شما را در باره توسعه، بعد از بیست و شش سال جویا شوم، بخصوص در صورتی که «پسا توسعه» نیتش بهتر فهمیدن عصر بعد از توسعه است. و حالا که شما مهربانانه مرا پذیرفته‌اید و سکوت طولانی خود را شکسته‌اید و به من اجازه مصاحبتی دوستانه  داده‌اید، آرزو دارم که کنجکاویم را در مورد مسائلی ارضاء کنم.

اگر اشتباه نکنم شما هرگز به  نوع کنشی که میسیونرها از آن افتخاری کسب می‌کنند جلب نشدید، به کنش توسعه ‌گران یا مارکسیست‌ها یا دیگر مداخله‌گران اجتماعی : یاری‌دهندگانِ مثلا «رنج‌بران» و «نیازمندان». برعکس به نظر شما این رفتار نه دوست‌داشتنی و نه واقع‌گرا بود. شما آن را متکبرانه و بی‌حاصل دانستید. شما به هنر رنج بردن توجه کردید، به ویژه به تاریخ فرهنگ‌های مختلف و روش آنان در رویارویی با رنج . و شما  ابزار تآسف کردید که مدرنیته این هنر را نمودی منفی داده در حالی که خود اشکال تازه‌ای از رنج و حتی اشکالی غیرقابل تحمل آن راخلق کرده است.

این موضع عده‌ای از منتقدان شما را بر این داشت که ادعا کنند که شما بیشتر جلب تاریخ هنر رنج بردن هستید تا اعمالی که می‌بایست اشکال مختلف رنج را کاهش دهد یا از بین ببرد. بنابراین من این پرسش‌ را از شما می کنم: در چه شرایطی فکر می‌کنید که همبستگی انسانی باعث شود که هر کس به رنج پاسخ گوید؟ با نیت کاهش آن یا به تبدیلش به تمرین ارتقاء انسانی که عکس اشکال انسان‌زدایی‌ست؟ چگونه می‌تواند این امر شرافتمندانه و واجد معنی به واقعیت درآید؟

ایوان ایلیچ: مجید!
چیزی تزلزل‌آمیز در سوال شما هست. ما بر تشک‌چه من نشسته‌ایم، در برابر سماوری که از آن بخار برمی‌خیزد، در خانه باربارا دودن و استراحت می‌کنیم. شما در حال رفتنید تا هفتادو پنج سالگی داداجی را جشن بگیرید و شب گذشته با دانشجویان هفتاد سالگی شما را گرامی داشتیم. نمی‌توانم به سادگی خواست شما را رد کنم. وانگهی برایم حرف زدن مطبوع است چون پرسش‌های شما خاطرات شدیدی را بر می‌انگیزند از گفتگویی که جستجوی حقیقت بود. گفتگویی گس و جدل‌آمیز را به یاد می‌آورم. ما هر دو پیر شده ایم، هر کدام از ما مسیرش را پیموده است تا به این توافق رسیده‌ایم.

شما حق دارید که گمان کنید که من به مفهوم توسعه شک داشتم. از اولین برخورد من با آن، در مقام معاون رئیس دانشگاه در پورتوریکو به آن شک کردم. دقیقا چهل سال پیش. دوازده سال قبل از اینکه شما وزیر تعلیم و تربیت شوید و هفده سال قبل از اینکه ما خجالتمان را پس بزنیم و یکدیگر را در تهران ببینیم. اولین دیدار با چشیدن آب‌لمبوی اناری درشت آغاز شد.
کشف وشهودی دست رد مرا به توسعه رهبری می‌کرد. دلایل واقعی را بعدها، در جریان زمان که با دوستی‌ِ بزرگ‌ شده‌مان هم‌هنگام شد، بیان کردم.
به مدت بیش از یک دهه، انتقاد من بر وسایل مورد استفاده برای رسیدن متمرکز بود، هدف را من هنوز زیر سؤال نمی‌بردم. به اینکه مدرسه اجباری وسیله‌ی نامناسبی بود برای رسیدن به تربیتی جهان‌شمول- که آن زمان پذیرفته بودم (جامعه‌ای بدون مدرسه). وسایل نقلیه سریع را چون وسیله دسترسی برابرانه رد می‌کردم (انرژی و برابری).
در جریان مراحل بعدی، تندروتر و واقع‌گراتر شدم. بیشتر اهداف توسعه که آژانس‌ها، اهداف تعلیم و تربیت که مدارس، و اهداف بهداشت را که بیمارستان‌ها هستند بررسی کردم. نگاه من از روند به مسیر عمومی آن تغییر جهت داد، از سرمایه‌گذاری به جهت، به هدفی که آن را پیش‌نهاد می کرد. در Némésis Médical، مشغولیت اصلی من خراب کردن بطن فرهنگی بود که از هنر زندگی کردنی پشتی‌بانی می کرد که خصلتِ مکان و دورانی خاص را داشت.
بعدها به این تعقیب و گریزِ به این دویدن به دنبال  تجرید، به دنبال مطلوبی همواره دست نیافتنی که بهداشت می‌نامیم، مشغول شدم.
مجید! قبل از کتاب‌هایی که به آن‌ها اشاره کردید، یعنی در سال‌های هفتاد، نیت اصلی من برآداب‌شان متمرکز شد. آدابی که تنها از اهداف تعلیم و تربیت و وسایل نقلیه به دست نمی‌آمدند بلکه روحیه‌ای بی‌فضیلت (اتیک) را باعث می‌شد.
اجتناب‌ناپذیرانه، این جستجوی بی‌هوده، خوبی را به ارزش تبدیل می‌کند: از رضایت حضور ( satisfaction=رضایت از لاتین satis به معنی بس، کافی و facere به معنی کردن می‌آید) محروم می‌کند، به طوری که هر کس مدام چیزی بهتر را می‌جوید و می‌خواهد که در «نه هنوز» خانه دارد.

مجید رهنما: امروز پیغام دوست جوانی را همراه آوردم که از من خواسته است از اینکه اثری عمیق بر زندگی‌اش گذاشته‌اید از شما تشکر کنم، چرا که نخستین چیزی که از شما فراگرفت، به زیر سؤال بردن باورها بود. اما در عین حالیکه این درس، زندگی‌اش را از جوانب گوناگون غنی ساخته، ثبات را از او گرفته است، او را از اینکه نقشی فعالانه در زندگی اجتماعی ایفا کند، همچون که قبلا ایفا می‌کرده، دل‌سرد کرده است. با فکر کردن به او ، از خود می‌پرسم آیا گاهی شعف و روشنی واقعی و باطنی به دست آمده از این نوع پرسش‌ها، ظرفیت و امکان هر کس را در ارتباطش با دنیای خارج و شرکتش را در زندگی مانع نمی‌شود.
برای اینکه به شما کمک کنم که به عمق پرسش من پی ببرید، به پاسخ عالی فکر می کنم که به david Cayley دادید وقتی از شما پرسید:« وقتی باورهامان ریخت و بعد از اینکه به آن‌چه به واقع «نیاز» است و «مراقبت» و توسعه و همه آن‌چه این مفاهیم پر بها می‌توانند باشند، پی بردیم، وقتی فهمیدیم که هر کدام از این‌ها چه‌ اندازه مخرب می‌توانند باشند؟ آن وقت چه باید بکنیم؟ آیا توصیه شما این است که در ظلمات زندگی کنیم؟ شما پاسخ دادید که خیر و بعد اضافه کردید: شمعی در شب برافروزید. بدانید که شما پرتوی در شب هستید.
برای من پاسخی بودایی بود. تفاسیری که گاهی مرا بر این می‌دارد که شما علی‌رغم اکراه‌تان در بعضی زمینه‌های تفکر و کنش به بودیسم نزدیک هستید. اما برای بستن این پرانتز به یاد می‌آورم که شما دیروز گفتید بودایی‌ها از دعا و تمرین‌های دیگر معنوی استفاده می‌کنند تا بیشتر بر خود‌شان متمکز شوند تا اینکه بر نتایج احتمالی ایمانشان در وحدت با جهان. این چنین به نام علت رنج را از میان برداشتن، شما گفتید، در واقع از رنج دیگری کنده می‌شوند و آن را حس نمی‌کنند.

حالا برگردیم به دَوید، دوست جوان، چگونه فکر می‌کنید که بتوانیم روشنایی شب باشیم، و علی‌رغم آن، در سطحی اجتماعی، دل‌سوزی و عشق جهان را که تمام اندیشه شما از آن پر است، بپرورانیم؟ می‌دانم که برای شما، دوستی به نوعی آشتی دو نفر است اما آیا ممکن است که دوستی را به تمام دنیا بگسترانیم؟

ایوان ایلیچ: مجید! پرسش‌های شما مبارزه‌طلبی هستند. برانگیختن هستند تا پرسش. برای دوستتان قصه گلستان سعدی را حکایت کنید، حکایتی که دیشب روایت کردید: در دربار اردشیر بابکان، وی از طبیبی عرب پرسید که چه مقدار خوراک باید هر روز وارد معده کند. طبیب پاسخ می‌دهد: وزن صد درهم باید بس باشد. شاه باز می‌پرسد: این مقدار چقدر نیرو خواهد داد؟ طبیب جواب می‌دهد: این مقدار ترا حمل می‌کند و آن‌چه بیش از این باشد تو حملش خواهی کرد.
«بس» مثل قالی‌چه حضرت سلیمان است و «بیشتر» چون یک وزنه، یک بار، که در جریان قرن بیستم آنقدر سنگین شده که ما نمی‌توانیم بر گرده خود حملش کنیم، باید بر کامیون‌هایی که باید بخریم و حفظ و مواظبت کنیم، بار کنیم.
قصه آن جا که صحبت چیزهاست، مواد غذایی، ایده، کتاب صادق است. اما در مورد دوستان صادق نیست. دوستی نمی‌تواند حقیقی باشد اگر گشوده نباشد. آن جا که «سومی» هم خوش آمده است. شمعی که در برابر ما می‌سوزد پیپ ما را هم روشن می‌کند، کبریت هم کار شمع را خواهد کرد. اما کبریت اجازه دیدن پرتو سومین نفر را در نی نی چشمان ما نمی‌دهد، در ما خاطره این حضور بی پایان را زنده نمی‌کند.

حالا به پرسش شما بازگردیم. من نگران این هستم که روح ما، قلب ما و مراسم اجتماعی ما به توسعه آلوده شده باشد و نه تنها به این دلیل که این زیبایی یگانه و کیفیت حضور را ضعیف می‌کند بلکه به این دلیل که «ما» را ضعیف می‌کند. همچون که شما بهتر از من می‌دانید، همه زبان‌ها واژه‌هایی متفاوت دارند که اول شخص جمع را صدا می زند. شما عبارت دیگری برای « خود و من» و «ما دو نفر» استفاده می‌کنید. یونانی و صرب لغت dualis استفاده می‌کند و لغاتی دیگر برای اشاره کردن به آن‌ها که در زندگی روزمره ما را شریک‌اند.
این ظرافت تجربه اولین شخص به صورت وسیعی آن جا که توسعه خود را مستقر کرد، جاروشد. «ما»ی متکثر، مشخصه سنتی جبر آدمی بود، اولین شخص جمع گلی زاده شده از زندگی خوب و مهمان‌دوست است. ضد «ما»ی آمار نمایش داده شده در ستون‌های گرافیکی‌ست. این «ما»ی تازه، اراده‌گرا، و تهی، حاصل تابعیت شما و ما، همچنین بی‌شمار دیگران، همان روند مدیریت فنی را دارد. «ما راننده‌ها» ما سیگاری‌ها، ما اکولوژیست‌ها. «من»ی که تجربه می‌کرد به جای نقطه‌های مجرد منحنی‌های آمارهای گوناگون که با هم تلاقی می‌کنند نشسته است.

به دوستتان اطمینان دهید که نه خود را در مرکز جهان قرار دهد و نه شهر را ترک کند. آن‌چه مهم است حضور خطر کرده برای دیگری‌ست، با خویش گشودن به روی سومین دوست غایب، هر چقدر هم که گریزان باشد. و به خاطر بیاورید که این تا وقتی که شمع میان ما در کنار سماور برای «همه» است، نمی‌شود. مخرب‌ترین اثر توسعه، گرایشش به این شبح به نام بشریت است که من باید دوستش داشته باشم و نگاه مرا از رخسار شما می گیرد.

مجید رهنما: شما جزو اولین کسانی بودید که درستی توسعه را رد کردید، آن را چون دخالتی غیراتیک و خطرناک در زندگی دیگری قلمداد گردید. آن وقت، من مثل خیلی از روشنفکران به قولی جهان سومی، گمان می‌کردم که توسعه یک مطالبه مشروع قربانیان نظم استعماری است. چون به نظر ما می‌رسید که توسعه مقدمه و پیش‌شرط استقلال کامل است. رفتار شما به نظر ما تحریک‌آمیز می‌آمد. بسیاری از ما امروز اظهار می‌دارند که شما اساسا حق داشتید. از آن رو که توسعه منافعی را خدمت کرد که هیچ ربطی به رنج آدم‌ها نداشت. در واقع چون نوعی défoliant کشت ( ماده‌ای سمی که برای مثلا افتادن برگ درخت مصرف می‌کنند که میوه چینی آسان شود) استفاده شد. قدرتی برای از بین بردن سیستم دفاعی قربانی. بدتر از آن، چیزی که برای من ایدز جدید است، با چنان سرعتی پیشرفت کرد که حتی جنبش‌های مردمی در آن شریک شدند. در این شرایط، فکر می‌کنید که کمترین بخت و اقبالی هست که قربانیان ذهنیت خود را تغییر دهند؟ یا جایگزینی برای شرایط حاضرشان بیابند؟ آیا دوری شما از توسعه هنوز برحالت غیراتیک( بی فضیلتی) آن، ناکارآمدی آن در دیدن رنج آدم هاست، ادعاهای کاذبش که می‌خواهد به جای همبستگی بفروشد، یا از موضع وسیع‌تر فلسفی شما بر می‌خیزد که  نهادینه شدن هر حرکت خیری را، محکوم به شکست می‌دانید؟

ایوان ایلیچ: مجید! من از دانشگاه پورتوریکو استعفا دادم. بعدها به خاطر مبادرت به ممانعت از اشغال میسیونرهای توسعه در امریکای لاتین مجروح شدم. شما خواسته‌اید که ما هر دو به مسیری که پیموده‌ایم اندیشه کنیم. اندکی دورتر رویم.
اول در سال‌های پنجاه، من الگوی هجو‌نامه‌های «عصر روشنایی» را برگزیدم. می‌خواستم بی‌عدالتی‌های بی‌سروصدا که به صورت ضمنی از طرف سازمان‌های حرفه‌ای که از سوی دولت کمک می‌شدند، استادان، کارمندان اجتماعی و پزشکان به رسمیت شناخته شود. در نبرد من بر علیه اشغال اراده‌گراها، خرد را فراخواندم. در کتابم «آینده را آزاد کنید» این مطالبه را توضیح دادم. بعد، در زمان بعدی، صنعت بیانم از تاریخ قصه و اسطوره الهام گرفت. توجه‌ها را به ساختن ذهنیتی تازه جلب می‌کردم که در آن «تشنگی» می‌گوید: من کوکاکولا می‌خواهم. «خوب» به «بیشتر» ترجمه می‌شود و خواهش و میل به همرنگی با جماعت. دوست‌داشتم نمایش‌نامه نویسی مثل سارتر و بکت می‌بودم. آنوقت به گردن سیزیف کراوات می‌انداختم و پرومته را پشت کامپیوتر می‌نشاندم. همانگونه که پزشکی را که مرگ را انکار می‌کرد بلوز سپید پوشاندم. در نبردم  علیه هدف متوهمانه و بنابراین ویران‌گر، سعی کردم داستان تعریف کنم، مثل (انرژی و برابری) یا(کار شبح). و باز در سومین مرحله، خطر این را کردم که خوانندگانم را از دست بدهم تا که باز هم روایتی دیگر از داستان‌های سال‌های شصت منتشر کنم. موفقیت مدرسه اجباری، دارودرمانی، دسته‌بندی و تحویل انسان‌ها با وسیله نقلیه موتوردار بر بسیاری صحنه‌ها باز تولید شده بود.

شما از میان آنانی بودید که مرا به سوی اینکه با حقوق و کار اجتماعی همان را که با نهادهای تربیت و تعلیم و وسایل نقلیه و بهداشت کردم، انجام دهم، سوق دادید. من رد کردم. نمی‌خواستم تجزیه تحلیلم را به نتایج ناخواسته فنی و اجتماعی تعلیم و تربیت و بهداشت و تولید خلاصه کنم. فکر می‌کردم که می‌بایست به این فانتاسم‌ها چون غول یونانی ترسناک، چون سرنوشتی شوم نگاه کنم که همه، غیر از چند نفری از ثروت‌مندان و امتیازداران، به دنبالش می‌دوند، و به وسیله همان آداب ابداع شده که برای رسیدن به آن خلق شده، خورده می‌شوند.
حالا شما از من می‌پرسید چگونه از ملامت کردن قربانیان توسعه حذر کنیم؟ من فکر نمی‌کنم که ما بتوانیم و اینکه باید که بتوانیم. موسسه‌ی تبدیل «جبر آدمی» تاجی از موفقیت بر سر گذاشته. و این جبر آدمی به توسعه مربوط بوده و هست حتی اگر توسعه یک فاجعه باشد. وظیفه‌شما و من باید این باشد که ببینیم چگونه می‌توانیم اطمینان کنیم، دوست بداریم و رنج ببریم در محیطی که صداهای ما را خاموش می کند و سوسوی زندگی‌مان را نامرئی می‌گرداند. با توجه به آن‌چه که ما هستیم، دو شخص برگزیده، که در شناخت حقیقت خیلی کند بودند، باید حالا به آن‌چه می‌دانند شهادت دهند.

به قربانیان توسعه بازگردیم. همه مثل هم نیستند. من باید از شما بپرسم: یادتان می‌آید پدر شارلی را در غنا؟ با آن مرغ‌داری بزرگش؟ با این همه برای فرستادن پسرش به مدرسه مسیونرها تا فن‌آوری یاد بگیرد، ورشکست شد، تازه فن‌آوریی که نامستعمل شده بود.
یا همکار سابق مرا در دانشگاه یادتان می‌آید؟ که خواسته بود خود را کمی دیر، از شکنجه شیمی‌درمانی رها کند تا به مرگی آرام ‌گرفته از اندکی تریاک بمیرد؟ آن‌ها و مثل آن‌ها به آن‌چه خواسته بودند رسیدند: سرنوشت بر آن‌ها تحمیل نشد. آن‌ها قربانی بودند، چون از نقطه نظری آن‌ها امتیاز داشتند. پدر شارلی چون به مسیونرها نزدیک بود و همکار من چون بیمه خوبی داشت.
اما شاید شما به ممتازان نگاه نمی‌کنید، به توده، آنها که زنجیره‌ای وارد مدرنیته کردند، آن‌ها که را که به سوی وابستگی به آنتی‌بیوتیک روانه کردند و به جای انواع دانه‌های سنتی‌شان، دانه‌ای دست‌کاری شده جایش نشاندند. شاید به آن ها که قانون تحصیل اجباری شاملشان شده و امکان مدرسه رفتن را ندارند. به این بی‌شمار افرادی که از فرهنگ خویش کنده شدند تا به اگثریت جهانی سوء مصرف‌کننده بپیوندند.
مجید! در تمام این سال‌های گذرانده با هم، هر دو درس ناتوانی آموختیم. زمانی بود که ما خود را ناتوان در عمل می‌دیدیم. امروز حتی خود را ناتوان در توصیه حس می‌کنیم. ما هر دو دریافتیم که مسئولیت اجتماعی که محرک ما بود، خود نتیجه باور به همان پیشرفتی بود که ایده توسعه را زاده بود. مسئولیت اجتماعی، ما حالا دیگر می‌دانیم که نقطه آسیب‌پذیر حس غریب ِ قدرتی است که به وسیله آن ما خیال می‌کنیم که می‌توانیم جهان را بهتر کنیم. این‌گونه ما از آن‌ها که به حقیقت نزدیک‌ترند دور می‌شویم و نمی‌توانیم لمس‌شان کنیم. ما توانستیم از خلال مضمون مسئولیت- که در مفهوم نابرابرانه‌اش، بیش از یک قرن عمر ندارد، درس ناتوانی را بپذیریم.
ما این درس‌های ناتوانی را فراگرفتیم تا حقیقتا از توسعه دست برداریم. این به معنی این است که ما از پدربزرگ‌هایمان تواناتر نیستیم: پدربزرگ شما. مرد محترمی در اسلام تاریخا با نفوذ در ایران- پدربزرگ من، یهودیی که در مدرسه‌های لوتری آلمان با پولی که از تخریب جنگل‌های بوسنی به دست آورده بود، سرمایه‌گذاری کرد.

مجید رهنما: چهار سال تقریبا می‌شود ، در یک اعلامیه از شما و یک گروه از دوستان ذهن‌مشغولِ توسعه‌تان، فضیلت را چنین توضیح دادید: «این صورت، این نظم و این معنی عمل، آموزش داده شده به وسیله سنت، متصل به مکان، و مُهر کیفیت خورده به وسیله ابزارهای معمولی بازیگران، و اضافه کردید که چنین فضیلتی سنتا در کار یافت می‌شود و در صنعت‌گری و معماری و از رنج پدید آمده از زمین (زمین کشت) خاص خود که این اعمال با اثرشان غنا بخشیده، و نه از یک خاک و محیط و سیستم اجتماعی مجرد».
برای من این اعلامیه جوهر نقد شما از توسعه است، نه تنها جنگی بر علیه روابط احیاء شده این آدم‌ها و زمین‌شان، بلکه مبادرتِ احمقانه‌ی تخریب این فضیلت و روش علمی مدیریت و مهار منابع را جایش گذاشتن . از اولین رساله‌های شما در باره خطر برنامه توسعه، تا به حال حتی او ان ژی‌های «با فضیلت» و سازمان‌های مردمی هم به بی‌ارزش‌کردن فضیلت روی آوردند با آرزوی اینکه منابع بیشتری ییابند و تا سود توسعه بالاخره بر محرومان فوران کند. در همان زمان، در شمال، به نظر می‌رسد فضیلت در مداوای دمکراتیک شکلی استحاله‌ای پیدا کرده‌است. به جایش شکلی عالم‌گیرانه از مراقبت و امدادِ تدارک دیده به وسیله‌ی سیاست، و تیم منتخب کارشناس و حرفه‌ای‌اش نشسته. در این شرایط که شما قبلا در سال‌های شصت پیش بینی کرده بودید، به نظرتان می‌رسد که هنوز فضایی دست‌نخورده چه در جوامع بومی و چه در جوامع صنعتی یافت شود که الگوی قدیمی فضیلت، اقبالی داشته باشد و بتواند بدون خطر رشد کند؟ فضاهایی که بتواند به سوی آن‌چه شما «تغییری ارشد به سوی جستجوی آینده‌ای پر امید» نام نهادید، روی کند؟ و اگر پاسخ مثبت است، می‌توانید بیشتر به آن بپردازید؟ بیایید و این را در نظر بگیرید، خواهش می کنم، که من این سؤال را در چهارچوب فرضی اداره‌ی یک آینده برنامه ریزی شده مطرح نمی‌کنم. بلکه از عباراتی فوکویی استفاده برده و از شمای تاریخ‌پژوه حاضر می‌پرسم.

ایوان ایلیچ: مجید! پاسخ ساده است. بله، چنین فضایی موجود است و اکثر ما، هر چقدر بی‌بضاعت، می‌تواند هنوز، ادعایش کند یا ردش را نشان دهد. می‌توانیم این را با خاطره‌ی کسی غایب انجام دهیم. ما می‌توانیم برای دیگری، منبع روشنی و نیکی باشیم. این به همراه اسپاگتی، همه آن چیزی است که ما می‌توانیم قسمت کنیم. مجید! وقتی من روی شما را نگاه می‌کنم، حدس می‌زنم که شما به ناکامی و حتی تحقیر خوانندگان آتی‌تان فکر می‌کنید. هستند کسانی صادق که می‌خواهند خوبی کنند. که می‌توانند به دوستی اجازه جوانه‌زدن عمل سیاسی دهند. من اعتراف می‌کنم که تفاسیر سیاسی‌شان از دوستی، از سنتی محترم سرچشمه می‌گیرد. آن مفهومی که ارسطو را از آموزگارش افلاطون جدا می‌کند. به مدت دو هزار سال این مفاهیم و دریافت از دوستی چنان نیرومند بود که کردار سیاسی غربی را منور می‌ساخت. اما آن دوران تمام شد. امکان و مجالی که یک شهر محلی باشد مناسب برای جستجوی مشترک نیکی از بین رفت. شما اغلب از زمانی برای من گفته اید که اسلام هنوز می‌توانست یک شهر اتیک (مدینه‌ای فاضله) شکل دهد. با این حال چه در غرب و چه در شرق، ما در حال حاضر بعد از آتوس را زندگی می کنیم یا به قول alsadair MacIntyre بعد از فضیلت را.
تعهد به پیشرفت به امکان یک هیئت و صورت معامله شده دست یافت که درمیان آن، جستجوی خوبی همگانی می‌توانست جای بگیرد.
فن‌آوری اطلاعات و ارتباطات و مدیریت دیگر روند سیاست را تعریف می‌کند، زندگی سیاسی به حسن بیان تبدیل شده است. دوستی سیاسی که برای ارسطو حاصل اعمال فضایل مدنی بود چه در خانه چه در بازار، دیگر فاسد شده است، هرچقدر انگیزه آن‌ها که ایجادش می‌کنند عالی باشد. در جهانی که بر اساس توسعه تنظیم شده، مهم هم نیست به چه مقام اقتصادی رسیده، نیکی جز از راه مکمل شخصی که افلاطون مورد نظرش بود و نه ارسطو به دست نمی‌آید. تنها، خود را به یک‌دیگر دادن، فضایی تولید می‌کند که به شما رخصت آن‌چه می‌گفتید را می‌دهد: یک نیم فضا، که در میان آن ما می‌توانیم بر سر جستجوی خوبی به سلوک برسیم.

۶ نظر:

habib گفت...

سلام
فقط می تونم تشکر کنم.از اینکه زحمت ترجمه را می کشید،مطلب می نویسید و....
شخصا خیلی از این وبلاگ یاد گرفتم.خیلی خیلی ممنون

نیشابور گفت...

حبیب عزیز
ممنون که می‌خوانید و توجه می‌کنید
تشویقی‌ست برای ادامه دادن و خسته نشدن.

Mori گفت...

سلام نیشابور عزیز.
سال نو را به شما و خانواده ات تبریک می گویم ، امیدوارم سال خیلی خوبی داشته باشی.
از اینکه هنوز هستی و می نویسی واقعاً خوشحال ام...
خوب باشی

نیشابور گفت...

ممنون
ممنون
ممنون
شما هم سال خوبی داشته باشی
امیدوارم

ناشناس گفت...

با درود
خیلی خوشحالم که به این صفحه برخورد کردم. گفتگوی بسیار مهمی است که بین این دو صاحب نظر جاری شده و چه انتخاب خووبی داشته اید شما، که خواسته اید ما را هم در درک نکات آن شریک کنید.
اگر بی ادبی به حساب نیاید بهتر است متن ترجمه شده را به حداقل دو نفر اهل کتاب بدهید تا ویراستاری‌اش کنند. در حین خواندن گسستگی هایی را حس می کردم که امیدوارم بتوانم پس از ویرایش برای من رفع شدعه باشد و بتوانم بیشتر از قبل ، از متن لذت ببرم.
در ضمن کتابی در همین مورد به نام "فراوانی در بسندگی است" به زبان فارسی ترجمه شده که امیدوارم مورد توجه جنابعالی و جناب رهنما قرار بگیرد:
https://dl.dropbox.com/u/32319997/BASANDEGI.pdf

نیشابور گفت...

آقا و خانم ناشناس

متن از انگلیسی ترجمه شده و گفتگو هم بوده
ترجمه فرانسوی‌اش خوب نبود یعنی بد بود و گاهی خیلی نامشخص

منظورتان را از اهل کتاب نفهمیدم