۲۳ اسفند ۱۳۹۰

هفتاد و دو مورچه



دیروز هفتاد و دو مورچه را کشتم. آمده بودند از بهار. از شکاف دیوار و از زیرکاسه‌ها و بشقاب‌های شسته، از درازای ظرف‌شویی، گذشته بودند، چون زمستان که گذشت، به سوی عطر شکری ذوب شده و به هویت دگری در آمده، کیمیا، کارامل. روی میزک چوبی. کنار اجاق. قطره‌ای.
دیروز هفتاد و دو سرباز را کشتم، همه به صف، به دستور. به سوی شیرینی.

سعدی، گفته بود، قبلا.. قبل از اعلامیه حقوق بشر که جان مورچه هم شیرین است. سعدی نخوانده‌ام . به اندازه. مورچه نخورده‌ام.

هیچ نظری موجود نیست: