۲۰ اسفند ۱۳۹۰

مقایسه دو ترجمه ۱۴



مقایسه دو ترجمه ۱۴
قصه فرانسوای اَسیزی قدیس
قسمت ششم از فصل پنجم
نویسنده کریستیان بوبن
هر دو ترجمه از زبان اصلی، فرانسه است
ترجمه اول از نیشابور

با دقت بنایی که دستش را به درز نادیدنی دیوار می‌کشد- شکاف درون جان، ترک آواز: «در آن‌وقت دیدن جذامیان به نظرم بی‌نهایت تلخ می‌آمد.» فقر، در محرومیت مادیش، جذبش می‌کرد. فقر، در حقیقت جسمانی‌اش، دفعش.
هنوز این نقطه از جهان هست که شعفش به آن دست نیافته و چیست آن شعف که چیزی برون از خود به جا می‌گذارد؟ هیچ. کمتر از هیچ. عشقی تک زبان. عشقی بی عشق. حسی پوده، پر منفذ، چون تمامی حس‌ها.
اشراف فقیری خواب می‌بینند، مناسب نفعشان. کشیشان مطابق میلشان. او فرانسوا اسیزی خواب نمی‌بیند. دیگر خواب نمی‌بیند. می بیند: فقر چیز دوست‌داشتنی نیست.یک عیب، یک رنج، یک زخم، آری. اما نه دوست داشتنی.
هیچ‌کس طبیعتا لایق دوست داشتن نیست، نه غنی و نه فقیر. عشق به خودی خود وجود ندارد- تنها آبی آشفته در آینه، عقد موقت دو سود، آمیزه‌ای از جنگ و تجارت. طبیعی این طریق دوست‌داشتنی‌ست که به شما می‌ماند و می‌نوازتتان- دوستان آغوش گشاده، بانوان خوش‌بو. آن‌چه مافوق طبیعی‌ست داخل جذام‌خانه نزدیک اسیز شدن است، از تالاری به تالاری رفتن . سنگین، آرام ناگهان، دیدن پیش آمدن این گونی گوشت، دستان پینه بسته‌ای که بر شانه‌هایتان می‌نشیند، چهره‌تان را لمس می‌کند. تماشای اشباح ، به آغوش فشردنشان. طولانی در سکوت، بدیهی‌ست که در سکوت: نمی‌رویم که با آنان از خدا بگوییم. آن سوی دنیایند آنان. فضولات دنیایند. ممنوع از لذت‌های زندگان چون فراغت مردگان.

ترجمه دوم منتشر شده در ایران
انتشارات طرح نو

با دقت بنایی که بر ترک ناپیدای دیوار دست می‌کشد، و در اینجاست که درون روحش شکافته می‌شود و آوازش ترک بر می‌دارد: «« آن زمان دیدن جذامیان برای من بی‌اندازه ناگوار بود.» فقر به لحاظ محرومیت مادی که در بطن آن نهفته است، او را به خود می‌خواند. فقر به خاطر حقیقت ملموسی که در نهاد آن است، منقلبش می‌سازد. هنوز این نقطه از جهان باقی‌ است که شادی او را بدان دسترس نیست. و ان شادیی که در خارج از خود چیزی را به حال خویش رها سازد، چه می‌تواند باشد؟ هیچ، و بلکه چیزی فرومرتبه‌تر از هیچ، عشقی است که جز لفظی بر روی لبان نیست. عشقی است که در آن عشقی نیست. احساسی است که مانند جمله احساس‌ها، می‌تواند به گردی بدل شود و از درون بپوسد. اغنیا خواب فقرایی را می‌بینند که از دسترنج آنان مال می‌اندوزند. راهبان خواب فقرایی را می‌بینند که از جانمایه انان امال خویش را جامه عمل می‌پوشانند. اما فرانچسکو خواب نمی بیند، دیگر خواب نمی‌بیند. او می‌بیند: فقر ابدا دوست‌داشتنی نیست. نقصان و رنج و جراحت است، آری، اما ابدا دوست داشتنی نیست. هیچ‌کس به طور طبیعی شایسته عشق نیست، نه فقیر و نه غنی. عشق طبیعی که در نهاد آدمیان است عشق نیست. بلکه صرفا تصویر آب کل‌الوده‌ای است که در آینه وجودشان افتاده است، اشتراک ناپایدار منافع دو تن و آمیزه‌ای از جنگ و سوداگری است. عشق طبیعی همین شیوه دوست داشتن است که فراخور حال شما و خوشایندتان است و در آن با رفیقانی شفیق و بانوای عطرآگین دمساز هستید. عشق ورای حد طبیعی عشقی است که فرانچسکو را به جذامخانه حوالی اسیزی کشاند. در آنجا، همچنان‌که با حیرتی روستایی‌وار از تالاری به تالار دیگر می‌رفت، به ناگاه به آرامش و طمآنینه رسید، کالبدهای فرسوده‌ای را دید که به سویش می‌آمدند و دستان کبره بسته‌ای که بر شانه‌هایش گذاشته می‌شدند و چهره‌اش را لمس می‌کردند، اشباح را نظاره کرد و مدتی دارز در سکوت در آغوششان کشید، به یقین در سکوت، چرا که با انان نباید از خدا سخن گفت. آنها به آن سوی جهان تعلق دارند و زواید عالمند. از لذت زندگان و آرامش مردگان بی نصیب‌اند.

هیچ نظری موجود نیست: