۶ فروردین ۱۳۹۱

یکی همه به روز بود و یکی همه به شب




ازصبح هر چه نیما بود خواندم و هر چه سپهری بود. در پی بیتی که عکسم را مقیم خود کند. یکی همه به شب بود و یکی همه به روز. تو گویی آن دو از یک اقلیم نبودند.

از تارم فرود آمدم




میان برکه و آیینه
گویا گریستم

سپهری


آبی بلند،




خلوت ما را می‌آراید

سپهری

۱ فروردین ۱۳۹۱

گفت‌گوی مجید رهنما و ایوان ایلیچ





ایوان ایلیچ در کتاب آدم اپیمتئوس، جامعه را به جعبه‌ای تشبیه کرده که در دکان‌های اسباب‌بازی فروشی یافت می‌شود، جعبه ای فلزی که چیزی در آن نیست جز دستی که در جعبه را بر خود می‌بندد.
اپیمتئوس، وقتی آتش را از آسمان دزدید و خواست به آدم‌ها بدهد، خدایان المپ برای تنبیه نژادی که چنین قدرتمند شده بودند، زنی خلق کردند و به او زیبایی و مکر و جسارت و نیرو دادند و برزمین فرستادندش و پاندور نامش دادند، کسی که همه نعمت‌ها را دارد. آن‌که از مردان دل می‌برد و و به فناشان می‌دهد. اپیمتئوس ( آن‌که به پشت سر نگاه می‌کند) به زبان یونانی، علی‌رغم هشدارهای برادرش پرومته ( کسی که به روبه رو نگاه می‌کند) پاندور را به زنی گرفت. پاندور یک روز محض کنجکاوی در جعبه را باز کرد، در جعبه‌ای که می‌بایست بسته نگاه می‌داشت، و هر چه شر بود از آن خارج شد. تنها امید در ته آن ماند.

با مجید رهنما در سال ۲۰۰۳ با انتشار کتابش «وقتی که فلاکت زیر فقر را جارو می‌کند»، آشنا شدم. دوستان فرانسوی از آن حرف می زدند و هر جا که جمعی از ما بود سخن از او بود. دوستانی که همراهان او را قبل از او شناخته بودند. یادم می‌آید که چندین جلد کتاب ایشان را به ایرانیان هدیه دادم. اما تا به حال با هیچ‌کس، با هیچ ایرانی از آن کتاب و نویسنده‌اش صحبت نکرده‌ام.
دو سه سال پیش بود که یک روز ایمیلی از مجید رهنما دریافت کردم. گذارش به وبلاگ من افتاده بود. شاید تقریبا، جز در وبلاگ من، نامی از او به زبان فارسی در دنیای مجازی نبود. همان وقت همان کتاب را سازمان برنامه بدون اجازه ایشان ترجمه کرده بود. تا قبل از اینکه وبلاگ سال گذشته در شب سال‌گرد انقلاب فله‌ای مسدود نشود، هر هفته از دانشگاه‌های ایران دانشجویی به سراغ او راهش به این وبلاگ کج می‌شد. در این مدت ایشان را دیدم و همان بودند که از خلال کتاب و سخنان‌شان دریافت کرده بودم. مردی هشتادو چند ساله که تابستان گذشته که در مسیر جنوب می‌خواستیم به دیدنشان برویم، شام را خود با دست‌های خود برای‌مان تدارک دیده و پخته بود. باید همین‌جا اضافه کنم که دیدن او هر بار برای ما چون زیارتی‌ست. برای من همچون بیعتی‌ست دوباره با ایرانی که گم کرده‌ام.
این را هم گفته‌ام که روزی که اولین بار به سراغ او می‌رفتیم، به دخترم سین گفتم: حواست باشد که داریم به خانه وزیر شاه می رویم و او به من گفته بود: مامان! تو که انقلاب کرده بودی! برای من او تنها مجید رهنما نبود که حالا عده‌ای در تمام جهان کتاب‌هایش را می‌خوانند و به او ارادت دارند. برای من وزیر شاهی بود که مردم ایران سرنگون کرده بودند.
این دو روزی که مشغول ترجمه‌ گفتگوی مجید رهنما و ایوان ایلیچ بودم و شب عید بود، مثل دو شب عید سال‌های گذشته، به میرحسین فکر کردم. با او هم در انتخابات آشنایی به هم رساندم. دوران نخست‌وزیری او من در ایران نبودم. وصلت من با این دو از یک جنس است. جایی دیگر گفته بودم که این دو، وزیر شاه و نخست وزیر امام در مسیر متفاوتشان در کرامت آدمی به هم می‌رسند. در بازگرداندن توانایی آدم‌ها به خودشان.
در خلال ترجمه این متن، متآثر شدم. فکر کردم. به مسیر مجید رهنما و میر حسین. به گسست ها و گسل ها. به فصل‌ها و وصل‌ها. به نظرم رسید که هر دو این اشخاص مسیری طولانی را پیموده‌اند، نه در زمان لزوما.
به این فکر کردم که نظام ایران ادعای مخالفت با نظم موجود را دارد. اما الگوهایش همان الگوی تمام جهان است و نظمش. با «دشمن» می‌جنگد اما چشم‌انداز دیگری جز چشم انداز دشمن ندارد. شعار حذف علوم انسانی،می‌دهد و نمی‌داند که علوم انسانی خواهر یا برادر توآمان علوم و فن‌آوری‌ست؟ که دیگر «اسلام قادر به ساختن شهری بافضیلت نیست».
فکر کردم که میرحسین با انقلاب ایران خواست که طریقی دیگر بگشاید و مجید رهنما قبل از انقلاب از ایران خارج شد و به جهان پیوست. دید و تامل کرد و یک روز مسیرش را تغییر داد. همچون که مردمی که در انقلابی، با انقلابی مسیرشان را تغییر می‌دهند. آن مسیری را پیش رو گرفت که بر انگیزاننده درونی مردم در سال ۱۳۵۷ بود. طریقی دیگر را جستن، گشودن. او البته سیال بود و رو به آدم‌ها داشت. در هر نقطه‌ای از جهان. افریقایی یا هندی یا امریکایی لاتینی. مجید رهنما معتقد نیست که پاسخی دارد. ادعایی ندارد. ادعا به ناتوانی دارد. بی قدرت است. مثل امروز میرحسین. اما پرسش‌هایی مطرح کرده است و در کتاب‌ها و نوشته‌هایش از حکمتی گفته است و حکمتی را زنده کرده است، حکمت نه تنها ایران، قرآن و گلستان سعدی، حکمت جهان‌هایی دیگر، حکمت جهان، تا با نورشان دوران تاریک ما را اندکی روشن کند و ما دست‌کم بدانیم در چه راهی قدم می‌گذاریم.
اما انقلاب چراغ سو سو زن حکمت راخاموش کرده است.
این‌ها را می‌نویسم چون می‌دانم مسئله ایران از مسائل باقی جهان جدا نیست. اگر چه می‌تواند از باقی جهان، از جهان عبرت بگیرد. سخن بر سر گفتگوی تمدن‌ها و گفتگوی قدرت‌ها نیست. سخن بر سر گفت‌گوی آدم‌هاست. در چنین حال و هوایی این گفت‌گو را ترجمه کردم و دلم می‌خواهد که کسی متن را به دست میرحسین برساند.
دعا می‌کنم که خداوند عمر هر دو را دراز گرداند:


مجید رهنما: ایوان! من با خواندن نخستین بار گفتمان شما: « توسعه به مثابه فلاکتی برنامه‌ریزی شده » به شماری از اندیشه‌های‌تان در باره توسعه و تعلیم و تربیت آلوده شده‌ بودم و در ادامه‌اش نوشته درخشان شما در باره آدم اپیمتئوس را خواندم. مثل همه نوشته‌های شما این متون غایت دقت شما را نشان می‌دهد که باعث شد خیلی از تاریکی‌های دوران ما روشن شود. با این حال توسعه‌گرای درون من، با ملاحظه‌ی تلنگر ماهرانه‌ی شما به اسطوره جدید با مشکلی بزرگ روبرو بود.

اما حالا ابعاد پیامبرگونه آن مرا برآن داشت تا حداقل یکی از آن‌ها را چون سهمی مهم در تاریخ حاضرمان به نسل جوان معرفی کنم.
چون به این‌جا می‌آمدم تا شما را ببینم، به خود گفتم هدیه‌ای بی‌نظیر برای خوانندگان خواهد بود تا نظر شما را در باره توسعه، بعد از بیست و شش سال جویا شوم، بخصوص در صورتی که «پسا توسعه» نیتش بهتر فهمیدن عصر بعد از توسعه است. و حالا که شما مهربانانه مرا پذیرفته‌اید و سکوت طولانی خود را شکسته‌اید و به من اجازه مصاحبتی دوستانه  داده‌اید، آرزو دارم که کنجکاویم را در مورد مسائلی ارضاء کنم.

اگر اشتباه نکنم شما هرگز به  نوع کنشی که میسیونرها از آن افتخاری کسب می‌کنند جلب نشدید، به کنش توسعه ‌گران یا مارکسیست‌ها یا دیگر مداخله‌گران اجتماعی : یاری‌دهندگانِ مثلا «رنج‌بران» و «نیازمندان». برعکس به نظر شما این رفتار نه دوست‌داشتنی و نه واقع‌گرا بود. شما آن را متکبرانه و بی‌حاصل دانستید. شما به هنر رنج بردن توجه کردید، به ویژه به تاریخ فرهنگ‌های مختلف و روش آنان در رویارویی با رنج . و شما  ابزار تآسف کردید که مدرنیته این هنر را نمودی منفی داده در حالی که خود اشکال تازه‌ای از رنج و حتی اشکالی غیرقابل تحمل آن راخلق کرده است.

این موضع عده‌ای از منتقدان شما را بر این داشت که ادعا کنند که شما بیشتر جلب تاریخ هنر رنج بردن هستید تا اعمالی که می‌بایست اشکال مختلف رنج را کاهش دهد یا از بین ببرد. بنابراین من این پرسش‌ را از شما می کنم: در چه شرایطی فکر می‌کنید که همبستگی انسانی باعث شود که هر کس به رنج پاسخ گوید؟ با نیت کاهش آن یا به تبدیلش به تمرین ارتقاء انسانی که عکس اشکال انسان‌زدایی‌ست؟ چگونه می‌تواند این امر شرافتمندانه و واجد معنی به واقعیت درآید؟

ایوان ایلیچ: مجید!
چیزی تزلزل‌آمیز در سوال شما هست. ما بر تشک‌چه من نشسته‌ایم، در برابر سماوری که از آن بخار برمی‌خیزد، در خانه باربارا دودن و استراحت می‌کنیم. شما در حال رفتنید تا هفتادو پنج سالگی داداجی را جشن بگیرید و شب گذشته با دانشجویان هفتاد سالگی شما را گرامی داشتیم. نمی‌توانم به سادگی خواست شما را رد کنم. وانگهی برایم حرف زدن مطبوع است چون پرسش‌های شما خاطرات شدیدی را بر می‌انگیزند از گفتگویی که جستجوی حقیقت بود. گفتگویی گس و جدل‌آمیز را به یاد می‌آورم. ما هر دو پیر شده ایم، هر کدام از ما مسیرش را پیموده است تا به این توافق رسیده‌ایم.

شما حق دارید که گمان کنید که من به مفهوم توسعه شک داشتم. از اولین برخورد من با آن، در مقام معاون رئیس دانشگاه در پورتوریکو به آن شک کردم. دقیقا چهل سال پیش. دوازده سال قبل از اینکه شما وزیر تعلیم و تربیت شوید و هفده سال قبل از اینکه ما خجالتمان را پس بزنیم و یکدیگر را در تهران ببینیم. اولین دیدار با چشیدن آب‌لمبوی اناری درشت آغاز شد.
کشف وشهودی دست رد مرا به توسعه رهبری می‌کرد. دلایل واقعی را بعدها، در جریان زمان که با دوستی‌ِ بزرگ‌ شده‌مان هم‌هنگام شد، بیان کردم.
به مدت بیش از یک دهه، انتقاد من بر وسایل مورد استفاده برای رسیدن متمرکز بود، هدف را من هنوز زیر سؤال نمی‌بردم. به اینکه مدرسه اجباری وسیله‌ی نامناسبی بود برای رسیدن به تربیتی جهان‌شمول- که آن زمان پذیرفته بودم (جامعه‌ای بدون مدرسه). وسایل نقلیه سریع را چون وسیله دسترسی برابرانه رد می‌کردم (انرژی و برابری).
در جریان مراحل بعدی، تندروتر و واقع‌گراتر شدم. بیشتر اهداف توسعه که آژانس‌ها، اهداف تعلیم و تربیت که مدارس، و اهداف بهداشت را که بیمارستان‌ها هستند بررسی کردم. نگاه من از روند به مسیر عمومی آن تغییر جهت داد، از سرمایه‌گذاری به جهت، به هدفی که آن را پیش‌نهاد می کرد. در Némésis Médical، مشغولیت اصلی من خراب کردن بطن فرهنگی بود که از هنر زندگی کردنی پشتی‌بانی می کرد که خصلتِ مکان و دورانی خاص را داشت.
بعدها به این تعقیب و گریزِ به این دویدن به دنبال  تجرید، به دنبال مطلوبی همواره دست نیافتنی که بهداشت می‌نامیم، مشغول شدم.
مجید! قبل از کتاب‌هایی که به آن‌ها اشاره کردید، یعنی در سال‌های هفتاد، نیت اصلی من برآداب‌شان متمرکز شد. آدابی که تنها از اهداف تعلیم و تربیت و وسایل نقلیه به دست نمی‌آمدند بلکه روحیه‌ای بی‌فضیلت (اتیک) را باعث می‌شد.
اجتناب‌ناپذیرانه، این جستجوی بی‌هوده، خوبی را به ارزش تبدیل می‌کند: از رضایت حضور ( satisfaction=رضایت از لاتین satis به معنی بس، کافی و facere به معنی کردن می‌آید) محروم می‌کند، به طوری که هر کس مدام چیزی بهتر را می‌جوید و می‌خواهد که در «نه هنوز» خانه دارد.

مجید رهنما: امروز پیغام دوست جوانی را همراه آوردم که از من خواسته است از اینکه اثری عمیق بر زندگی‌اش گذاشته‌اید از شما تشکر کنم، چرا که نخستین چیزی که از شما فراگرفت، به زیر سؤال بردن باورها بود. اما در عین حالیکه این درس، زندگی‌اش را از جوانب گوناگون غنی ساخته، ثبات را از او گرفته است، او را از اینکه نقشی فعالانه در زندگی اجتماعی ایفا کند، همچون که قبلا ایفا می‌کرده، دل‌سرد کرده است. با فکر کردن به او ، از خود می‌پرسم آیا گاهی شعف و روشنی واقعی و باطنی به دست آمده از این نوع پرسش‌ها، ظرفیت و امکان هر کس را در ارتباطش با دنیای خارج و شرکتش را در زندگی مانع نمی‌شود.
برای اینکه به شما کمک کنم که به عمق پرسش من پی ببرید، به پاسخ عالی فکر می کنم که به david Cayley دادید وقتی از شما پرسید:« وقتی باورهامان ریخت و بعد از اینکه به آن‌چه به واقع «نیاز» است و «مراقبت» و توسعه و همه آن‌چه این مفاهیم پر بها می‌توانند باشند، پی بردیم، وقتی فهمیدیم که هر کدام از این‌ها چه‌ اندازه مخرب می‌توانند باشند؟ آن وقت چه باید بکنیم؟ آیا توصیه شما این است که در ظلمات زندگی کنیم؟ شما پاسخ دادید که خیر و بعد اضافه کردید: شمعی در شب برافروزید. بدانید که شما پرتوی در شب هستید.
برای من پاسخی بودایی بود. تفاسیری که گاهی مرا بر این می‌دارد که شما علی‌رغم اکراه‌تان در بعضی زمینه‌های تفکر و کنش به بودیسم نزدیک هستید. اما برای بستن این پرانتز به یاد می‌آورم که شما دیروز گفتید بودایی‌ها از دعا و تمرین‌های دیگر معنوی استفاده می‌کنند تا بیشتر بر خود‌شان متمکز شوند تا اینکه بر نتایج احتمالی ایمانشان در وحدت با جهان. این چنین به نام علت رنج را از میان برداشتن، شما گفتید، در واقع از رنج دیگری کنده می‌شوند و آن را حس نمی‌کنند.

حالا برگردیم به دَوید، دوست جوان، چگونه فکر می‌کنید که بتوانیم روشنایی شب باشیم، و علی‌رغم آن، در سطحی اجتماعی، دل‌سوزی و عشق جهان را که تمام اندیشه شما از آن پر است، بپرورانیم؟ می‌دانم که برای شما، دوستی به نوعی آشتی دو نفر است اما آیا ممکن است که دوستی را به تمام دنیا بگسترانیم؟

ایوان ایلیچ: مجید! پرسش‌های شما مبارزه‌طلبی هستند. برانگیختن هستند تا پرسش. برای دوستتان قصه گلستان سعدی را حکایت کنید، حکایتی که دیشب روایت کردید: در دربار اردشیر بابکان، وی از طبیبی عرب پرسید که چه مقدار خوراک باید هر روز وارد معده کند. طبیب پاسخ می‌دهد: وزن صد درهم باید بس باشد. شاه باز می‌پرسد: این مقدار چقدر نیرو خواهد داد؟ طبیب جواب می‌دهد: این مقدار ترا حمل می‌کند و آن‌چه بیش از این باشد تو حملش خواهی کرد.
«بس» مثل قالی‌چه حضرت سلیمان است و «بیشتر» چون یک وزنه، یک بار، که در جریان قرن بیستم آنقدر سنگین شده که ما نمی‌توانیم بر گرده خود حملش کنیم، باید بر کامیون‌هایی که باید بخریم و حفظ و مواظبت کنیم، بار کنیم.
قصه آن جا که صحبت چیزهاست، مواد غذایی، ایده، کتاب صادق است. اما در مورد دوستان صادق نیست. دوستی نمی‌تواند حقیقی باشد اگر گشوده نباشد. آن جا که «سومی» هم خوش آمده است. شمعی که در برابر ما می‌سوزد پیپ ما را هم روشن می‌کند، کبریت هم کار شمع را خواهد کرد. اما کبریت اجازه دیدن پرتو سومین نفر را در نی نی چشمان ما نمی‌دهد، در ما خاطره این حضور بی پایان را زنده نمی‌کند.

حالا به پرسش شما بازگردیم. من نگران این هستم که روح ما، قلب ما و مراسم اجتماعی ما به توسعه آلوده شده باشد و نه تنها به این دلیل که این زیبایی یگانه و کیفیت حضور را ضعیف می‌کند بلکه به این دلیل که «ما» را ضعیف می‌کند. همچون که شما بهتر از من می‌دانید، همه زبان‌ها واژه‌هایی متفاوت دارند که اول شخص جمع را صدا می زند. شما عبارت دیگری برای « خود و من» و «ما دو نفر» استفاده می‌کنید. یونانی و صرب لغت dualis استفاده می‌کند و لغاتی دیگر برای اشاره کردن به آن‌ها که در زندگی روزمره ما را شریک‌اند.
این ظرافت تجربه اولین شخص به صورت وسیعی آن جا که توسعه خود را مستقر کرد، جاروشد. «ما»ی متکثر، مشخصه سنتی جبر آدمی بود، اولین شخص جمع گلی زاده شده از زندگی خوب و مهمان‌دوست است. ضد «ما»ی آمار نمایش داده شده در ستون‌های گرافیکی‌ست. این «ما»ی تازه، اراده‌گرا، و تهی، حاصل تابعیت شما و ما، همچنین بی‌شمار دیگران، همان روند مدیریت فنی را دارد. «ما راننده‌ها» ما سیگاری‌ها، ما اکولوژیست‌ها. «من»ی که تجربه می‌کرد به جای نقطه‌های مجرد منحنی‌های آمارهای گوناگون که با هم تلاقی می‌کنند نشسته است.

به دوستتان اطمینان دهید که نه خود را در مرکز جهان قرار دهد و نه شهر را ترک کند. آن‌چه مهم است حضور خطر کرده برای دیگری‌ست، با خویش گشودن به روی سومین دوست غایب، هر چقدر هم که گریزان باشد. و به خاطر بیاورید که این تا وقتی که شمع میان ما در کنار سماور برای «همه» است، نمی‌شود. مخرب‌ترین اثر توسعه، گرایشش به این شبح به نام بشریت است که من باید دوستش داشته باشم و نگاه مرا از رخسار شما می گیرد.

مجید رهنما: شما جزو اولین کسانی بودید که درستی توسعه را رد کردید، آن را چون دخالتی غیراتیک و خطرناک در زندگی دیگری قلمداد گردید. آن وقت، من مثل خیلی از روشنفکران به قولی جهان سومی، گمان می‌کردم که توسعه یک مطالبه مشروع قربانیان نظم استعماری است. چون به نظر ما می‌رسید که توسعه مقدمه و پیش‌شرط استقلال کامل است. رفتار شما به نظر ما تحریک‌آمیز می‌آمد. بسیاری از ما امروز اظهار می‌دارند که شما اساسا حق داشتید. از آن رو که توسعه منافعی را خدمت کرد که هیچ ربطی به رنج آدم‌ها نداشت. در واقع چون نوعی défoliant کشت ( ماده‌ای سمی که برای مثلا افتادن برگ درخت مصرف می‌کنند که میوه چینی آسان شود) استفاده شد. قدرتی برای از بین بردن سیستم دفاعی قربانی. بدتر از آن، چیزی که برای من ایدز جدید است، با چنان سرعتی پیشرفت کرد که حتی جنبش‌های مردمی در آن شریک شدند. در این شرایط، فکر می‌کنید که کمترین بخت و اقبالی هست که قربانیان ذهنیت خود را تغییر دهند؟ یا جایگزینی برای شرایط حاضرشان بیابند؟ آیا دوری شما از توسعه هنوز برحالت غیراتیک( بی فضیلتی) آن، ناکارآمدی آن در دیدن رنج آدم هاست، ادعاهای کاذبش که می‌خواهد به جای همبستگی بفروشد، یا از موضع وسیع‌تر فلسفی شما بر می‌خیزد که  نهادینه شدن هر حرکت خیری را، محکوم به شکست می‌دانید؟

ایوان ایلیچ: مجید! من از دانشگاه پورتوریکو استعفا دادم. بعدها به خاطر مبادرت به ممانعت از اشغال میسیونرهای توسعه در امریکای لاتین مجروح شدم. شما خواسته‌اید که ما هر دو به مسیری که پیموده‌ایم اندیشه کنیم. اندکی دورتر رویم.
اول در سال‌های پنجاه، من الگوی هجو‌نامه‌های «عصر روشنایی» را برگزیدم. می‌خواستم بی‌عدالتی‌های بی‌سروصدا که به صورت ضمنی از طرف سازمان‌های حرفه‌ای که از سوی دولت کمک می‌شدند، استادان، کارمندان اجتماعی و پزشکان به رسمیت شناخته شود. در نبرد من بر علیه اشغال اراده‌گراها، خرد را فراخواندم. در کتابم «آینده را آزاد کنید» این مطالبه را توضیح دادم. بعد، در زمان بعدی، صنعت بیانم از تاریخ قصه و اسطوره الهام گرفت. توجه‌ها را به ساختن ذهنیتی تازه جلب می‌کردم که در آن «تشنگی» می‌گوید: من کوکاکولا می‌خواهم. «خوب» به «بیشتر» ترجمه می‌شود و خواهش و میل به همرنگی با جماعت. دوست‌داشتم نمایش‌نامه نویسی مثل سارتر و بکت می‌بودم. آنوقت به گردن سیزیف کراوات می‌انداختم و پرومته را پشت کامپیوتر می‌نشاندم. همانگونه که پزشکی را که مرگ را انکار می‌کرد بلوز سپید پوشاندم. در نبردم  علیه هدف متوهمانه و بنابراین ویران‌گر، سعی کردم داستان تعریف کنم، مثل (انرژی و برابری) یا(کار شبح). و باز در سومین مرحله، خطر این را کردم که خوانندگانم را از دست بدهم تا که باز هم روایتی دیگر از داستان‌های سال‌های شصت منتشر کنم. موفقیت مدرسه اجباری، دارودرمانی، دسته‌بندی و تحویل انسان‌ها با وسیله نقلیه موتوردار بر بسیاری صحنه‌ها باز تولید شده بود.

شما از میان آنانی بودید که مرا به سوی اینکه با حقوق و کار اجتماعی همان را که با نهادهای تربیت و تعلیم و وسایل نقلیه و بهداشت کردم، انجام دهم، سوق دادید. من رد کردم. نمی‌خواستم تجزیه تحلیلم را به نتایج ناخواسته فنی و اجتماعی تعلیم و تربیت و بهداشت و تولید خلاصه کنم. فکر می‌کردم که می‌بایست به این فانتاسم‌ها چون غول یونانی ترسناک، چون سرنوشتی شوم نگاه کنم که همه، غیر از چند نفری از ثروت‌مندان و امتیازداران، به دنبالش می‌دوند، و به وسیله همان آداب ابداع شده که برای رسیدن به آن خلق شده، خورده می‌شوند.
حالا شما از من می‌پرسید چگونه از ملامت کردن قربانیان توسعه حذر کنیم؟ من فکر نمی‌کنم که ما بتوانیم و اینکه باید که بتوانیم. موسسه‌ی تبدیل «جبر آدمی» تاجی از موفقیت بر سر گذاشته. و این جبر آدمی به توسعه مربوط بوده و هست حتی اگر توسعه یک فاجعه باشد. وظیفه‌شما و من باید این باشد که ببینیم چگونه می‌توانیم اطمینان کنیم، دوست بداریم و رنج ببریم در محیطی که صداهای ما را خاموش می کند و سوسوی زندگی‌مان را نامرئی می‌گرداند. با توجه به آن‌چه که ما هستیم، دو شخص برگزیده، که در شناخت حقیقت خیلی کند بودند، باید حالا به آن‌چه می‌دانند شهادت دهند.

به قربانیان توسعه بازگردیم. همه مثل هم نیستند. من باید از شما بپرسم: یادتان می‌آید پدر شارلی را در غنا؟ با آن مرغ‌داری بزرگش؟ با این همه برای فرستادن پسرش به مدرسه مسیونرها تا فن‌آوری یاد بگیرد، ورشکست شد، تازه فن‌آوریی که نامستعمل شده بود.
یا همکار سابق مرا در دانشگاه یادتان می‌آید؟ که خواسته بود خود را کمی دیر، از شکنجه شیمی‌درمانی رها کند تا به مرگی آرام ‌گرفته از اندکی تریاک بمیرد؟ آن‌ها و مثل آن‌ها به آن‌چه خواسته بودند رسیدند: سرنوشت بر آن‌ها تحمیل نشد. آن‌ها قربانی بودند، چون از نقطه نظری آن‌ها امتیاز داشتند. پدر شارلی چون به مسیونرها نزدیک بود و همکار من چون بیمه خوبی داشت.
اما شاید شما به ممتازان نگاه نمی‌کنید، به توده، آنها که زنجیره‌ای وارد مدرنیته کردند، آن‌ها که را که به سوی وابستگی به آنتی‌بیوتیک روانه کردند و به جای انواع دانه‌های سنتی‌شان، دانه‌ای دست‌کاری شده جایش نشاندند. شاید به آن ها که قانون تحصیل اجباری شاملشان شده و امکان مدرسه رفتن را ندارند. به این بی‌شمار افرادی که از فرهنگ خویش کنده شدند تا به اگثریت جهانی سوء مصرف‌کننده بپیوندند.
مجید! در تمام این سال‌های گذرانده با هم، هر دو درس ناتوانی آموختیم. زمانی بود که ما خود را ناتوان در عمل می‌دیدیم. امروز حتی خود را ناتوان در توصیه حس می‌کنیم. ما هر دو دریافتیم که مسئولیت اجتماعی که محرک ما بود، خود نتیجه باور به همان پیشرفتی بود که ایده توسعه را زاده بود. مسئولیت اجتماعی، ما حالا دیگر می‌دانیم که نقطه آسیب‌پذیر حس غریب ِ قدرتی است که به وسیله آن ما خیال می‌کنیم که می‌توانیم جهان را بهتر کنیم. این‌گونه ما از آن‌ها که به حقیقت نزدیک‌ترند دور می‌شویم و نمی‌توانیم لمس‌شان کنیم. ما توانستیم از خلال مضمون مسئولیت- که در مفهوم نابرابرانه‌اش، بیش از یک قرن عمر ندارد، درس ناتوانی را بپذیریم.
ما این درس‌های ناتوانی را فراگرفتیم تا حقیقتا از توسعه دست برداریم. این به معنی این است که ما از پدربزرگ‌هایمان تواناتر نیستیم: پدربزرگ شما. مرد محترمی در اسلام تاریخا با نفوذ در ایران- پدربزرگ من، یهودیی که در مدرسه‌های لوتری آلمان با پولی که از تخریب جنگل‌های بوسنی به دست آورده بود، سرمایه‌گذاری کرد.

مجید رهنما: چهار سال تقریبا می‌شود ، در یک اعلامیه از شما و یک گروه از دوستان ذهن‌مشغولِ توسعه‌تان، فضیلت را چنین توضیح دادید: «این صورت، این نظم و این معنی عمل، آموزش داده شده به وسیله سنت، متصل به مکان، و مُهر کیفیت خورده به وسیله ابزارهای معمولی بازیگران، و اضافه کردید که چنین فضیلتی سنتا در کار یافت می‌شود و در صنعت‌گری و معماری و از رنج پدید آمده از زمین (زمین کشت) خاص خود که این اعمال با اثرشان غنا بخشیده، و نه از یک خاک و محیط و سیستم اجتماعی مجرد».
برای من این اعلامیه جوهر نقد شما از توسعه است، نه تنها جنگی بر علیه روابط احیاء شده این آدم‌ها و زمین‌شان، بلکه مبادرتِ احمقانه‌ی تخریب این فضیلت و روش علمی مدیریت و مهار منابع را جایش گذاشتن . از اولین رساله‌های شما در باره خطر برنامه توسعه، تا به حال حتی او ان ژی‌های «با فضیلت» و سازمان‌های مردمی هم به بی‌ارزش‌کردن فضیلت روی آوردند با آرزوی اینکه منابع بیشتری ییابند و تا سود توسعه بالاخره بر محرومان فوران کند. در همان زمان، در شمال، به نظر می‌رسد فضیلت در مداوای دمکراتیک شکلی استحاله‌ای پیدا کرده‌است. به جایش شکلی عالم‌گیرانه از مراقبت و امدادِ تدارک دیده به وسیله‌ی سیاست، و تیم منتخب کارشناس و حرفه‌ای‌اش نشسته. در این شرایط که شما قبلا در سال‌های شصت پیش بینی کرده بودید، به نظرتان می‌رسد که هنوز فضایی دست‌نخورده چه در جوامع بومی و چه در جوامع صنعتی یافت شود که الگوی قدیمی فضیلت، اقبالی داشته باشد و بتواند بدون خطر رشد کند؟ فضاهایی که بتواند به سوی آن‌چه شما «تغییری ارشد به سوی جستجوی آینده‌ای پر امید» نام نهادید، روی کند؟ و اگر پاسخ مثبت است، می‌توانید بیشتر به آن بپردازید؟ بیایید و این را در نظر بگیرید، خواهش می کنم، که من این سؤال را در چهارچوب فرضی اداره‌ی یک آینده برنامه ریزی شده مطرح نمی‌کنم. بلکه از عباراتی فوکویی استفاده برده و از شمای تاریخ‌پژوه حاضر می‌پرسم.

ایوان ایلیچ: مجید! پاسخ ساده است. بله، چنین فضایی موجود است و اکثر ما، هر چقدر بی‌بضاعت، می‌تواند هنوز، ادعایش کند یا ردش را نشان دهد. می‌توانیم این را با خاطره‌ی کسی غایب انجام دهیم. ما می‌توانیم برای دیگری، منبع روشنی و نیکی باشیم. این به همراه اسپاگتی، همه آن چیزی است که ما می‌توانیم قسمت کنیم. مجید! وقتی من روی شما را نگاه می‌کنم، حدس می‌زنم که شما به ناکامی و حتی تحقیر خوانندگان آتی‌تان فکر می‌کنید. هستند کسانی صادق که می‌خواهند خوبی کنند. که می‌توانند به دوستی اجازه جوانه‌زدن عمل سیاسی دهند. من اعتراف می‌کنم که تفاسیر سیاسی‌شان از دوستی، از سنتی محترم سرچشمه می‌گیرد. آن مفهومی که ارسطو را از آموزگارش افلاطون جدا می‌کند. به مدت دو هزار سال این مفاهیم و دریافت از دوستی چنان نیرومند بود که کردار سیاسی غربی را منور می‌ساخت. اما آن دوران تمام شد. امکان و مجالی که یک شهر محلی باشد مناسب برای جستجوی مشترک نیکی از بین رفت. شما اغلب از زمانی برای من گفته اید که اسلام هنوز می‌توانست یک شهر اتیک (مدینه‌ای فاضله) شکل دهد. با این حال چه در غرب و چه در شرق، ما در حال حاضر بعد از آتوس را زندگی می کنیم یا به قول alsadair MacIntyre بعد از فضیلت را.
تعهد به پیشرفت به امکان یک هیئت و صورت معامله شده دست یافت که درمیان آن، جستجوی خوبی همگانی می‌توانست جای بگیرد.
فن‌آوری اطلاعات و ارتباطات و مدیریت دیگر روند سیاست را تعریف می‌کند، زندگی سیاسی به حسن بیان تبدیل شده است. دوستی سیاسی که برای ارسطو حاصل اعمال فضایل مدنی بود چه در خانه چه در بازار، دیگر فاسد شده است، هرچقدر انگیزه آن‌ها که ایجادش می‌کنند عالی باشد. در جهانی که بر اساس توسعه تنظیم شده، مهم هم نیست به چه مقام اقتصادی رسیده، نیکی جز از راه مکمل شخصی که افلاطون مورد نظرش بود و نه ارسطو به دست نمی‌آید. تنها، خود را به یک‌دیگر دادن، فضایی تولید می‌کند که به شما رخصت آن‌چه می‌گفتید را می‌دهد: یک نیم فضا، که در میان آن ما می‌توانیم بر سر جستجوی خوبی به سلوک برسیم.

۲۶ اسفند ۱۳۹۰

ماه ای ماه بزرگ



ماه نیست و خورشید است
که اگر دیر بجنبی غروب می‌کند

قطر



روزنامه‌نگاران به طعنه می‌پرسند، که قطر به اندازه چند زمین فوت‌بال است!- قطر تیم سن ژرمن را خریده است و جام جهانی آینده در زمین قطر انجام خواهد شد. و بعد اشاره به بلندپروازی‌های ناپلئون، جزیره کرس فرانسه را نشان می‌دهند که زادگاه ناپلئون بود.

کارشناسان می گویند که قطر دارد اعصاب کشورهای عربی، مثل سعودی و مصر و مخصوصا الجزایر را خرد می‌کند، البته روابطش با عربستان سعودی بهتر شده، اما آن‌ها هم این به صحنه آمدن قطر را خوش ندارند. قطر از وضعیت ویران کشورهای عربی استفاده کرده البته می‌داند که مصر قدرت‌مندترین کشور عربی خواهد شد.
سعودی‌ها در مورد سوریه عقب‌نشینی کرده‌اند. گفته‌اند که موقعیت سوریه خیلی پیچیده است. قطر در جغرافیای خطرناک میان ایران و سعودی‌هاست. قطر جماعتی ایرانی تبار دارد. با ایران همکاری دارد. قطر هیچ نفعی از جنگ ایران ندارد. خطر برایش از سوی سعودی‌هاست و نه ایران. غربی‌ها پول نداشتند و خرج حمله به لیبی را قطر به عهده گرفت اما مسئله گاز مهم بود و دل‌خوری الجزایر هم به این دلیل است.

در سال ۲۰۰۳ در حمله به عراق، در کنار هشت‌هزار سرباز امریکایی ، امام قرضاوی خطبه‌ای ضد امریکایی خواند.

بهار عرب دولت‌مردان عرب را متزلزل کرد و قطر خواست تاریخ را از دست ندهد. که اخوان‌المسلمین به سوی دمکراسی پیش برود، یا دمکراسی را از دست ندهند- همچنان کارشناسان‌اند که می‌گویند.
تلویزیون الجزیره، پوشش رسانه‌ای که اصلا بی‌طرف نیست و هوادار است. در زمان انقلاب‌های عربی، تنها ریش‌دار ها را نشان می‌داد. تلویزیون الجزیره به اخوان‌المسلمین نزدیک است. حالا همان امام قرضاوی به رهبر معنوی اخوان المسلمین منطقه تبدیل شده. می‌خواهد با همه رؤسای اسلام‌گراها حرف بزند. حتی طالبان دفتری در قطر دارد. حماس و دیگر احزاب اسلامی. تلویزیون الجزیره بحران در بحرین را مطلقا پوشش نداد. قطری‌ها وهابی هستند.

قطر یک میلیون و هفت‌صد هزار جمعیت دارد با دویست و پنجاه هزار قطری، از ثروت‌مندترین مردمان جهان. . باقی غیر قطری هستند. کارگران بنگالی و هندی وچاد و سودانی و سریلانکایی تا استعدادهای غربی. قطر کشوری‌است از درون محافظه‌کار و از بیرون تجملات غربی پسند و روی گشوده. در بحران مالی امریکا قطری ها خیلی پول از دست دادند. بعد از آن مشاوران سوئیسی استخدام کردند و حالا دارند از بحران اروپا سوءاستفاده یا استفاده می‌برند. هرولتز لندن را خریده‌اند. زمین های افریقا را می‌خرند. مقاله‌ای در نوول اکونومیست می‌گفت که قطری ها به زودی بزرگترین تولید کننده مواد کشاورزی جهان خواهند شد.
بهترین استعدادهای دنیا را می‌خرند. همان کاری که برای تلویزیون الجزیره کردند که بعدها از خود قطری‌ها استخدام کنند.

به حاشیه‌نشین‌های فرانسه- پاریس هم روی آورده‌اند. مناطق عرب و مسلمان نشین. وقتی سیاستِ بی‌سیاست دولت فرانسه شکست می‌خورد، وقتی بانک‌ها به استعداد جوانان عرب و شمال افریقایی حاشیه پاریس سرمایه نمی‌دهند و حتی یک نماینده شوراهای شهر نیست که آنان را به حضور بپذیرد، امیر قطر سه ساعت وقت و ناهار می‌دهد. هنوز چیزی نشده بودجه‌ای پنجاه میلیون یورویی در اختیار اراده‌ و ایده‌های جوان گذاشته‌اند. این ها را انجمن‌ها و نمایندگان حاشیه‌نشین‌ها می‌گویند.

۲۳ اسفند ۱۳۹۰

هفتاد و دو مورچه



دیروز هفتاد و دو مورچه را کشتم. آمده بودند از بهار. از شکاف دیوار و از زیرکاسه‌ها و بشقاب‌های شسته، از درازای ظرف‌شویی، گذشته بودند، چون زمستان که گذشت، به سوی عطر شکری ذوب شده و به هویت دگری در آمده، کیمیا، کارامل. روی میزک چوبی. کنار اجاق. قطره‌ای.
دیروز هفتاد و دو سرباز را کشتم، همه به صف، به دستور. به سوی شیرینی.

سعدی، گفته بود، قبلا.. قبل از اعلامیه حقوق بشر که جان مورچه هم شیرین است. سعدی نخوانده‌ام . به اندازه. مورچه نخورده‌ام.

هیروشیما آینده هسته‌ای ما را ترسیم می‌کند




ژان پیردوپویی مهندس معادن و معرفت‌شناس و فیلسوف است. استاد زبان فرانسه و فلسفه سیاسی و اجتماعی‌ و اتیک علوم و تکنیک و عضو اکادمی تکنولوژی‌ست. و پژوهش‌گر مرکز مطالعات زبان و اطلاعات است.
 جوامع مدرن را مطالعه می‌کند. جوامع بی‌خدا یا نامتعالی را. او فردگرایی را نتیجه غیبت خدا می‌داند. جامعه‌ای که در آن امیال آزاد می‌شود. نظم اجتماعی به خطر می‌افتد . نظریه‌پردازان بزرگ لیبرالیسم چون آدامس اسمیت و جان راویس و فردریک هایک به این خطر آگاه بودند. با رد ایثار را دنبال کردن است که باید نظریه مدرن عدالت را مطالعه کرد. او معتقد است که بشر به دانش تخریب و نابودی خود دست پیدا کرده. با سلاح کشتارجمعی و با شرایط بقایش را تحلیل بردن. ما فاجعه را می‌دانیم اما در نهان خود باورش نداریم. او در ادامه متفکرانی دیگر مثل برگسون به تآملی در زمان می‌پردازد. او زمان تاریخ را از زمان پروژه جدا می‌کند. زمان تاریخ زمانی‌ست که ما به آن عادت کرده‌ایم، می‌گوید و زمان پروژه زمانی‌ست که گذشته و آینده را به هم وصل می‌کند. اگر فاجعه در زمان حال باشد، قابل پیش‌گیری است. از ننوتکنولوژی چون تسونامی آتی سخن می‌گوید و اثرات مخربش را مطالعه می‌کند. او از بنیان‌گذاران کالج بین‌المللی اتیک، سیاسی و علمی است.

از تسلط اقتصاد بر جامعه مدرن که با از بین رفتن امر قدسی همراه است می‌گوید. اقتصاد تئوریک و اندیشه سیاسی که از آن ناشی می‌شود منکر بی‌ثباتی جامعه است. اقتصاددانان رقابت خالص می‌فروشند. یعنی مردمی که با هم روبرو می‌شوند جز مبادله اجناس کاری با هم ندارند. این ایدآل اقتصاددانان به شکل کابوس، بهای پرداخت شده‌ی جامعه‌ای‌ست که از آن امر قدسی رخت بر بسته. اقتصاد، در واقعیت و اندیشه، هر دو، جای خالی امر قدسی را اشغال کرده‌اند.

ژان پیر دوپویی اندیشه‌های ایوان ایلیچ دوست و همکار و هم‌صحبت مجید رهنما، وزیر علوم شاه و مولف دو کتاب توانایی فقیران و وقتی فلاکت زیر فقر را می‌روبد، به فرانسویان معرفی می‌کند. امروز مجید رهنما و گوستاو استوآ اندیشه ایوان ایلیچ را در جهان ترویج می‌کنند. در کتاب و گفتگویی که محید رهنما با ایوان ایلیچ دارد، مجید رهنما به ایلیچ می‌گوید: ایوان: من قبل از اینکه اثر شما را به نام توسعه همچون فلاکت برنامه‌ریزی شده، بخوانم به افکار شما در باره توسعه و تعلیم و تربیت آلوده شده بودم.
ایوان ایلیچ به متفکر بعد از توسعه معروف است.


مصاحبه با ژان پیر دوپویی
ترجمه نیشابور


با هیروشیما و ناگاساکی، شصت سال می‌شود، بشریت برای همیشه بی‌گناهی ماقبل هسته‌ای‌اش را از دست داد. ابرقدرت منفی بمب چون محتومیتی در جهانی تهدیدکننده خود را تحمیل می‌کند. به دین‌گونه اپوکالیپس هسته‌ای در آینده ثبت شده است. به خاطر این نااطمینانی، اگر ما مواظب باشیم و زیادی به ورطه نزدیک نشویم می‌توانیم امید داشته باشیم که سرنوشت ما را فراموش کند.

- شش و نه اوت ۱۹۴۵ دو بمب هسته‌ای تخمِ مرگ و ویرانی در هیروشیما و ناگاساکی افشاند. این زادروز کمتر هیجان برانگیخت، مگر در ژاپن. هیچ ربطی به مراسم جگرخراش گرامی‌داشت رهایی‌سازی اردوگاه‌های نازی‌ها در ۲۰۰۵، نداشت. با این‌که از نظر شما این دو روی‌داد به هم بی‌ارتباط نیستند.

ژان پیر دوپی: در هر دو مورد شر به نوعی عادی شد. این‌جا من تز هاناآرنت را که به جماعت یهودی برخورد که به نظر من بد برداشتش کردند از سر می‌گیرم: هنگامی که شر اخلاقی از دروازه خطرناک گذر می‌کند، چون در آشویتس، چون در هیروشیما، آن دسته‌بندی‌هایی که با آن ما اعمال را قضاوت می‌کنیم نقش بر آب می‌شوند. روی‌داد همچون هتک حرمتی به نظم کیهانی حس می‌شود. شوآ، این واژه عبری به معنی فاجعه طبیعی‌ست. در بازدید از هیروشیما در ۱۹۵۸، فیلسوف آلمانی گانتر اندرس در ادامه مصاحبتش با بازماندگان چنین می‌نویسد: از فاجعه ، آن‌ها مرتب مثل از زلزله حرف می‌زنند، مثل تسونامی.

- با این حال، آشوویتس شر مطلق معرفی می‌شود. هیروشیما برعکس چون شری ضروری، که اگر جنگ ادامه پیدا می‌کرد زندگی صدها هزار امریکایی و همینطور ژاپنی را که به مرگ مطمئن محکوم بودند، نجات داده است.

ژان پیر دوپی: در هر حال این چیزی است که تز رسمی ارائه می‌دهد، هنوز امروز در نظر ۹۰ در صد امریکایی‌ها حقیقت دارد. مخالف آنان‌ که معتقدند بمب نه لازم بود و نه کارآمد تا ژاپن را به تسلیم وادارد.
اولین تز معروف به تجدیدنظرکننده‌ها به وسیله تاریخ‌پژوه گار الپروویز پرداخته شده: بمب لازم نیود چون ژاپن، بی‌رمق، آماده تسلیم بود. برای تسلیم شدن دو شرط لازم بود. به ژاپنی‌ها ضمانت داده می‌شد که به زندگی و جایگاه امپراطور دست برده نمی‌شود و تشویق استالین به اعلام جنگ به ژاپن.
اما به هنگام کنفرانس پست‌دام که در ۱۷ ژوئیه ۱۹۴۵ آغاز شد، ترومن عمدا اولین شرط را رد می‌کند و تصمیم می‌گیرد شوروی‌ها  را در مقابل عمل انجام شده قرار دهد و بمب را رها کند. می‌خواست در هر صورت از بمب هسته‌ای استفاده کند؟ روز قبلش، ۱۶ ژوئیه ، ازمایش الموگوردو در نیومکزیک موفقیت‌آمیز بوده است. بمب آماده خدمت بود. الپروویز نتیجه می‌گیرد: امریکایی‌ها آتش هسته‌ای را افروختند، نه به خاطر، آنطور که ادعا می‌کنند، اجبار ژاپن که به کمتر از شر راضی شود، برای تحت تآثیر قرار دادن روس‌ها. شروع جنگ سرد و عمل منفور اخلاقی: ژاپنی‌ها موش آزمایشگاه شدند.

- تاریخ پژوهانی دیگر معتقدند که بمب برای تسلیم ژاپن کافی نبود تا آن اندازه که بمب سومی لازم بود!

ژان پیر دوپی: این زاویه‌ی نظر به وسیله بارتون برنشتین در سنتز تازه‌اش باز شده است. حجت و برهان این تاریخ‌پژوه بر عرفان تخریب متقابل مطلق بنا شده است، آن جا که شرف جانب مرگ است،  به دست نظامی‌گران ژاپنی  به اجرا درامده (به یادمان می‌آورد انتحاری‌های مدرن را در نیویورک و مادرید و لندن). فردای ناگاساکی ، فرمانده نیروی دریایی به امپراطورش پیش‌نهاد « حمله ویژه» به بهای بیست میلیون کشته را می‌کند. با این حساب برنشتین به ما می‌گوید، یک یا دو بمب کافی نبود. امریکایی‌ها در این حد متقاعد بودند، تاکید می‌کند که آماده بودند سومین بمب را هم پرتاب کنند و اولین متحیران تسلیم ۱۴ اوت بودند. تسلیمی که به گفته برنشتین اثر تصادف و بازگشت از اجماع قدرت‌مردان ژاپن بود و هنوز از دید تاریخ‌پژوهان  ناشناخته مانده.  اما برنشتین در تحلیل خود دورتر می‌رود. از شش گزینش جنگجویانه امریکایی‌ها برای تسلیم شدن ژاپن بدون اشغال جزیره، پنج گزینش، چنان‌چه باید  به وسیله ترومان و مشاورینش تحلیل شدند و رد شدند: ادامه بمباران، مذاکرات غیررسمی بادشمن، تغییر عبارات تسلیم، ورود به جنگ با روس‌ها، انداختن بمب. ششمین گزینش، حتی یک لحظه هم به بحث گذاشته نشد. گزینش بمب. استفاده‌اش در هیروشیما و ناگاساکی در وجودش ثبت شده بود. از نقطه نظر اتیک نتیجه‌گیری برنشتین از نتیجه‌گیری الپرویز دهشت‌ناک تر است: پرتاب بمب اتمی، گزاف‌ترین تصمیم تاریخ مدرن، حتی یک تصمیم نبود....

- گانتر آندرس در باه هیروشیما به چشم بستن در مقابل اپوکالیپس اشاره می‌کند، چه می‌خواهد بگوید؟

ژان پیر دوپی: پرسش مطرح شده به وسیله فیلسوف با آثاری هنوز ناشناخته، اولین همسر هانا آرنت این است: چطور می‌شود که ما شر مربوط به هیروشیما یا هر فاجعه اخلاقی دیگری در گذشته یا در آینده را نمی‌بینیم؟ به گفته او دو دلیل برای این هست. اولین با کردار ترومن ترسیم شده است، با گرفتن تصمیمِ بی تحلیل، به گزینش ششم :
وقتی از آستانه حدی از ویرانی عبور می‌کنیم ، استدلال کردن با عباراتی مثل هدف و وسیله بی معنی است. یعنی ما دیگر قادر به معرفی خود نیستیم، از اینکه نشان دهیم قادر به چه کارهایی هستیم ناتوان می‌شویم. در ۱۹۶۱، آرنت این اندیشه را از آندرس وام می‌گیرد و در مورد آیشمن به کار می‌برد.

دومین دلیل برتقسیم و جدایی کار تکیه می‌کند و به پدیده جنون وصف شده‌ی مارکسیت‌ها: هر کس کارش را می‌کند بی آنکه به نتیجه‌اش فکر کند. چشم بستن . آندرس ادامه می‌دهد: این چشم‌بستن اجتناب‌ناپذیر است چون ما بی‌گناهی ماقبل هسته‌ای مان را از دست داده‌ایم. اوت ۱۹۴۵ دری گشوده شد. دیگر بسته نخواهد شد.

- آیا ما به تحمل فجایع هسته‌ای محکومیم، ناگزیر از پس‌لرزه‌های  هیروشیما و ناگاساکی، مثل پس‌لرزه‌های زلزله؟

ژان پیر دوپی: آندرس توضیح می‌دهد که بشریت، به امکان تخریب خود دست پیدا کرده است و هیچ چیز دیگر نمی‌تواند این توانایی منفی را از او بگیرد. حتی و مخصوصا در صورت خلع سلاح عمومی که تهدید را تکثیر می‌کند!
چرا که ما باید موقعیتی بخصوص را در نظر بگیریم، تشکیل دهنده واقعیت ما از بیش از پنجاه سال پیش: انصراف هسته‌ای. M A D (ویرانی متقابل تضمین شده ) موقعیت را به روشنی و با طنزی سیاه بیان می‌کند. به چه صورت ، آم آ د، بدون سلاح خطرناک‌تر است؟ از آن‌جا حرکت کنیم، با این اصل که دانش هسته‌ای از بین نخواهد رفت. در صورت خلع سلاح باید دیگران را به آن متقاعد کرد. اما چگونه وقتی خود شما بمب هسته‌ای ندارید؟ خطر جدی این است که یکی از کشورها مسابقه‌ای بگذارد به سوی مسلح شدن و در نهایت به حمله پیش‌گیرانه که قرار است رقیب را از تقلیدش منصرف کند.... این چنین در پایان ۱۹۴۰، شخصیت‌های برجسته‌ای چون برتراند روسل و جان وون نئو من هوادار حمله پیش‌گیرانه بودند که می‌خواست شوروی ها را از تصاحب سلاح هسته‌ای بر حذر دارد. جان نئومن مبدع نظریه بازی‌ها نفهمیده بود که در وضعیت ام آ د، بازی با دو بازیگربا ثبات‌تر است تا با یک بازیگر......

- هواداران ام آ د می‌گویند ما را از هولوکوست هسته‌ای نجات داده است.

ژان پیر دوپی: از نقطه نظر منطقی کاملا محال است: اگر ما هر دو اسلحه داشته باشیم، از شلیک به هم خودداری می‌کنیم، اما اگر نداشته باشیم، خطر جنگ نخواهد بود! با این حال ملاحظه می‌کنید که این به چه معنی‌ست. وقتی که بمب این‌جاست، چون نتیجه‌ای طبیعی، وجودش، خود از جنگ اتمی جلوگیری می‌کند.
اما تهدیدهایی که آم ا د می‌خواهد به آن‌ها پاسخی بدهد از کنونی بودنش کاسته نشده: روبرت نارما، معاون وزیر دفاع در نوشته‌ای اخیرا با عنوان «اپوکالیپس سون» می‌گوید که امکان حمله هسته‌ای به امریکا از حالا تا ده سال دیگر بالای پنجاه در صد است. نارما اضافه می‌کند همچون انعکاسی به تز برنشتین: اجتماع طبیعت شکست‌پذیر آدمی و سلاح هسته‌ای، به استفاده از آن منجر می‌شود.

- ام ا د، می‌گویید شما که یک دکترین نیست. موقیعتی‌ست که جوامع هسته‌ای بعد از ۱۹۵۰ در آن به سر می‌برند. این واقعیت چگونه ساخته شده است؟

ژان پیر دوپی: صحنه‌ای هست در یک فیلمی از جان وو که دو شخصیت پر ادا و اطوار با بیزاری تمام نوک مگنوم خود را هر یک به روی دیگری نشانه رفته‌اند. نابودی متقابل یا ترک مخاصمه بر اساس انصراف متقابل. این تمام ام آ د است. دو شریک لازم دارد در عین حال آسیب‌پدیر و آسیب‌ناپذیر. آسیب‌پذیر چون می‌تواند از تهاجم دیگری بمیرد. آسیب‌ناپذیر چرا که نخواهد مرد قبل از آنکه تهاجم‌کننده خود را بکشد. به این، قدرت حمله‌‌ای که به زمین‌شان می‌اندازد مجهزند، هر چقدر که باشد. چیزی را که بدیهی‌ست اضافه کنیم: می‌بایست که  میان بازیگران رابطه دشمنی باشد. امروز ام آ د، رابطه میان هند و پاکستان را سازمان می‌دهد. می‌تواند میان ایران و اسرائیل باشد. فردا میان امریکا و چین . این سازمان‌دهی و ساختار هم عقلایی است و هم جنون‌آمیز، مجرد، همانقدر که در واقعیت وارد شده. آیا از نقطه نظر احتیاط و اتیک ما می‌توانیم حسابش کنیم؟

- پاسخ به این پرسش، به سوی تناقضات ما را می‌کشاند، شما می‌گویید....

ژن پیر دوپی: عقلایی است که دشمن را به تلافی هسته‌ای تهدید کنیم اما عقلایی نیست که تهدید را به اجرا در آوریم. پس اگر عقلایی نیست که به آن جامه عمل بپوشانیم، خود تهدید هم واکنشی عقلایی نیست. اولین تناقض ام آ د. که یکی دیگر هم به آن اضافه می‌شود: برای کارآمد بودن، انصراف هسته‌ای باید حتما کارآمد باشد، هیچ شکستی جایز نیست. چون در این صورت اولین بمب پرتاب شده، بمبی زیادی خواهد بود. اما اگر انصراف مطلقا کارآمد است، پس کارآمد نیست.
مسئله اعتبار این‌بار: بدون عدم موفقیت تصویب شده، انصراف کارآمدی خود را از دست می‌دهد چرا که اثر به اجرا در آوردن ناچیز خواهد بود.

و در پایان تناقض اخلاقی ام آ د را مطرح کنیم که به وسیله فیلسوف گرگوری کاوکا باز شده. او می‌گوید که انصراف یک قصد را شکل می‌دهد: خوب است که قصد مرگ میلیون‌ها آدم را شکل دهیم ( چرا که این قصد است که از عبور به عمل پرهیز می‌دهد)، و بد است که باعث مرگ میلیون‌ها آدم شویم. اگر بر این اصول حساب کنیم به تناقضی می‌رسیم که در سنت ما عمیقا ریشه دارد: بد است که قصد کشتن میلیون‌ها آدم را مطرح کنیم اگر کشتن میلیون‌ها آدم بد است.

- آیا راه حلی هست؟

ژان پیر دوپی: بزرگترین فیلسوفان انگلیسی زبان بر این موضوع فعالانه کار کرده‌اند، با بیان دوباره انصراف هسته‌ای در عبارات هستی‌شناسانه. از آن‌جا که قصد عقلایی نیست. ناکارآمد و غیر اخلاقی. پس رهایش کنیم!
صرف وجود زرادخانه هسته‌ای که ساختار آسیب‌پذیری متقابل ما را باعث می‌شود، کافی‌ست تا شرکا بی‌نهایت محتاط شوند. کسی که سر به سر ببر نمی‌گذارد. باید خود را دور نگاه داشت. یعنی که سرنوشت فراموشمان کند به نوعی.... پس بمب هسته‌ای می‌شود سرنوشت. محتومیتی برای هر کدام از بازیگران. نقطه بنیادین، رهاشدن تصادفی یک روند صعودی که غیرقابل مهار شود، جزو معادله است. و این نااطمینانی، این سانحه، با سروسامان دادن اعتبار و ثبات تهدید، بنابراین قدرت انصراف، شاید ما را از خطر نجات دهد.

۲۰ اسفند ۱۳۹۰

انشای سین



در این خاکی که چند سالی‌ست بر آن نشسته‌ام، وعده داده بودند که لاله درآید. لاله یا شقایق. در نیامد. پریروز که به سوی پزشک، کنار راننده در اتومبیل نشسته بودم، در این خاک حاصل‌خیز، مجسمه‌ای دیدم که ندیده بودم. بر تپه‌ای، سربازی جسم سربازی را در بغل گرفته بود و پیش می‌رفت. خاک این‌جا از دو جنگ زخمی‌ست. در روستای شصت سر ما، با نام پانزده سرباز، به زحمت بزرگ‌تر از خود، در میدان، بازمانده از اولین جنگ، کودکانِ از مدرسه بازگشته، بر فراز دیوار گورستان، آشنایی به هم می‌رسانند. نام‌هایی گاهی بعید. تن‌هایی بر خاک افتاده‌اند و برنخاسته‌اند. وعده داده بودند که لاله در آید اما کشاورزان دشت‌ها را کاشته‌اند و سموم بر زمین پاشانده‌اند و جز آن چه که می‌خواسته‌اند سبز شود، سبز نشده‌است. تخم خون‌ها هم کشته شده است از سموم کشاورزان، بعد از سموم جنگ‌ورزان.
بیست میلیون جسم دیگر هم بر خاکی دیگر نازیان را بازانده‌اند. رمانده‌اند. می‌گویند آن جا که نارتسیس مرد، گل نرگس درآمد. با سر خم شده‌اش بر چشمه‌ای، تا روی خویش ببیند.

سین دارد انشا می‌نویسد. از او خواسته‌اند عملی قهرمانانه را توصیف کند. مجسمه را نشانش دادم. دارد می‌نویسد.

مقایسه دو ترجمه ۱۴



مقایسه دو ترجمه ۱۴
قصه فرانسوای اَسیزی قدیس
قسمت ششم از فصل پنجم
نویسنده کریستیان بوبن
هر دو ترجمه از زبان اصلی، فرانسه است
ترجمه اول از نیشابور

با دقت بنایی که دستش را به درز نادیدنی دیوار می‌کشد- شکاف درون جان، ترک آواز: «در آن‌وقت دیدن جذامیان به نظرم بی‌نهایت تلخ می‌آمد.» فقر، در محرومیت مادیش، جذبش می‌کرد. فقر، در حقیقت جسمانی‌اش، دفعش.
هنوز این نقطه از جهان هست که شعفش به آن دست نیافته و چیست آن شعف که چیزی برون از خود به جا می‌گذارد؟ هیچ. کمتر از هیچ. عشقی تک زبان. عشقی بی عشق. حسی پوده، پر منفذ، چون تمامی حس‌ها.
اشراف فقیری خواب می‌بینند، مناسب نفعشان. کشیشان مطابق میلشان. او فرانسوا اسیزی خواب نمی‌بیند. دیگر خواب نمی‌بیند. می بیند: فقر چیز دوست‌داشتنی نیست.یک عیب، یک رنج، یک زخم، آری. اما نه دوست داشتنی.
هیچ‌کس طبیعتا لایق دوست داشتن نیست، نه غنی و نه فقیر. عشق به خودی خود وجود ندارد- تنها آبی آشفته در آینه، عقد موقت دو سود، آمیزه‌ای از جنگ و تجارت. طبیعی این طریق دوست‌داشتنی‌ست که به شما می‌ماند و می‌نوازتتان- دوستان آغوش گشاده، بانوان خوش‌بو. آن‌چه مافوق طبیعی‌ست داخل جذام‌خانه نزدیک اسیز شدن است، از تالاری به تالاری رفتن . سنگین، آرام ناگهان، دیدن پیش آمدن این گونی گوشت، دستان پینه بسته‌ای که بر شانه‌هایتان می‌نشیند، چهره‌تان را لمس می‌کند. تماشای اشباح ، به آغوش فشردنشان. طولانی در سکوت، بدیهی‌ست که در سکوت: نمی‌رویم که با آنان از خدا بگوییم. آن سوی دنیایند آنان. فضولات دنیایند. ممنوع از لذت‌های زندگان چون فراغت مردگان.

ترجمه دوم منتشر شده در ایران
انتشارات طرح نو

با دقت بنایی که بر ترک ناپیدای دیوار دست می‌کشد، و در اینجاست که درون روحش شکافته می‌شود و آوازش ترک بر می‌دارد: «« آن زمان دیدن جذامیان برای من بی‌اندازه ناگوار بود.» فقر به لحاظ محرومیت مادی که در بطن آن نهفته است، او را به خود می‌خواند. فقر به خاطر حقیقت ملموسی که در نهاد آن است، منقلبش می‌سازد. هنوز این نقطه از جهان باقی‌ است که شادی او را بدان دسترس نیست. و ان شادیی که در خارج از خود چیزی را به حال خویش رها سازد، چه می‌تواند باشد؟ هیچ، و بلکه چیزی فرومرتبه‌تر از هیچ، عشقی است که جز لفظی بر روی لبان نیست. عشقی است که در آن عشقی نیست. احساسی است که مانند جمله احساس‌ها، می‌تواند به گردی بدل شود و از درون بپوسد. اغنیا خواب فقرایی را می‌بینند که از دسترنج آنان مال می‌اندوزند. راهبان خواب فقرایی را می‌بینند که از جانمایه انان امال خویش را جامه عمل می‌پوشانند. اما فرانچسکو خواب نمی بیند، دیگر خواب نمی‌بیند. او می‌بیند: فقر ابدا دوست‌داشتنی نیست. نقصان و رنج و جراحت است، آری، اما ابدا دوست داشتنی نیست. هیچ‌کس به طور طبیعی شایسته عشق نیست، نه فقیر و نه غنی. عشق طبیعی که در نهاد آدمیان است عشق نیست. بلکه صرفا تصویر آب کل‌الوده‌ای است که در آینه وجودشان افتاده است، اشتراک ناپایدار منافع دو تن و آمیزه‌ای از جنگ و سوداگری است. عشق طبیعی همین شیوه دوست داشتن است که فراخور حال شما و خوشایندتان است و در آن با رفیقانی شفیق و بانوای عطرآگین دمساز هستید. عشق ورای حد طبیعی عشقی است که فرانچسکو را به جذامخانه حوالی اسیزی کشاند. در آنجا، همچنان‌که با حیرتی روستایی‌وار از تالاری به تالار دیگر می‌رفت، به ناگاه به آرامش و طمآنینه رسید، کالبدهای فرسوده‌ای را دید که به سویش می‌آمدند و دستان کبره بسته‌ای که بر شانه‌هایش گذاشته می‌شدند و چهره‌اش را لمس می‌کردند، اشباح را نظاره کرد و مدتی دارز در سکوت در آغوششان کشید، به یقین در سکوت، چرا که با انان نباید از خدا سخن گفت. آنها به آن سوی جهان تعلق دارند و زواید عالمند. از لذت زندگان و آرامش مردگان بی نصیب‌اند.

۱۹ اسفند ۱۳۹۰

زنی در قدرت



دیشب ده قسمت از ده قسمت سریال زنی در قدرت تمام شد. پایان داستان. زنی نخست‌وزیر دانمارک می‌شود. تمام ده قسمت پشت پرده سیاست- دولت است و پشت‌پرده رسانه- تلویزیون. رسانه که علی‌رغم ادعای و تمایل به آزادی بیان و شفافیت مجبور به معامله است و دولت هم که خورده می‌شود بادهان قدرت. و پشت صحنه هر دو این‌ها زندگی شخصی‌ست. زندگی شخصی دو زن. نخست‌وزیر و دختری خبرنگار و مجری تلویزیون.

ده قسمت سقوط زناشویی و خانوادگی نخست‌وزیر را به تماشا می‌گذارد. زن و شویش قرار گذاشته‌اند که هر کدام به نوبت پنج سال خانه باشند. زن نخست‌وزیر می‌‌شود- با پشتوانه و تشویق شویش، و مرد در خانه می‌ماند با شغل آرام استادی. بچه‌داری می‌کند. زن، یاد می‌گیرد. سیاست را. هر چه بیشتر یاد می‌گیرد، مرد افسرده‌تر می‌شود. میل جنسی‌اش را از دست می‌دهد. تا آن‌جا که بر خلاف قول و قرارشان کاری مهم را، پیش‌نهاد شده، می‌پذیرد. محبوبیت دولت- کابینه از اعضای احزاب مختلف تشکیل شده و میانه‌رو است و نخست‌وزیر کم شده‌است. وزیر اقتصاد آلوده به فساد است. نخست‌وزیر برای فرونشاندن سروصدای رسانه شویش را مجبور به استعفا می‌کند- کار شوهر، نه خود او به نوعی می‌تواند نزد مردم به فساد مربوط شود. مرد که تازه مردانگی‌اش رابازیافته دوباره، ناراضی محبور به استعفا می‌شود. نخست‌وزیر و دولت را باید نجات داد. مرد اما برای تلافی به سراغ زنی دیگر می‌رود. به خانه نمی‌آید. بچه‌ها نگران می‌شوند. زن آشفته. زخمی. پریشانی خانه را پنهان می‌کنند. تا جایی که زن از مرد می‌خواهد مقابل تلویزیون خوشبختی زوج و خانه را به رخ بکشند. زن می‌گوید روزها در خانه باش. به خاطر بچه‌ها و شب‌ها هر جا می‌خواهی برو. مرد می‌پذیرد. دوربین تلویزیون به خانه می‌آید. مونتاژ می‌شود. قبل از نمایشش. مرد اما به نخست‌وزیری می‌آید و به زن می‌گوید باید تمامش کرد حالا. حالا که به این‌جا رسیده‌اند. که طلاق می‌خواهد. زن به تلویزیون دستور می‌دهد که فیلم را پخش نکنند.

جایی در فیلم، در همان پایان‌های فیلم، وزیر پیر و کهنه بودجه که از دوستان زن است و زن او را هم فدای حفظ دولت می‌کند، به نخست‌وزیرش می‌گوید: ما اینجا تلاش می‌کنیم تا مردان و زنان هر دو کار کنند. بتوانند که کار کنند و همان‌وقت در دولت، همین‌‌جا، زنان و مردان از هم جدا می‌شوند.

آیا فیلم هدف بازگشت زن به خانه را دنبال می‌کند؟ فکر نمی‌کنم.
فیلم از واقعیت دمکراسی دانمارک، از جامعه مدرن، از سیاست و رسانه و واقعیت خانه‌های امروز پرده بر می‌دارد. از اینکه قدرت احساس خاصی ندارد. بی احساس است.
و اینکه زندگی یعنی اعمال قدرت. میل به قدرت.
و اینکه دمکراسی محل قدرت را تغییر می‌دهد. قدرت را تقسیم می‌کند. اما قدرت، قدرت می‌ماند.

۱۸ اسفند ۱۳۹۰

دو دوره متفاوت از دوران



یک عضو فرهنگستان ادبی بود. می‌گفت: خانمها یعنی همان زنان هر جا بروند مستقر می‌شوند. هتل هم که می‌روند، شروع می‌کنند اتاق را مرتب کردن و اثاث‌هایش را به هم ریختن و دوباره چیدن و نظم متکا‌ها و بالش‌ها را- راستی ما نازبالش هم داریم، به هم زدن.
و نظمی دوباره دادن.
آقایان همان مرد‌ها، در خانه خودشان هم موقتی زندگی‌ می‌کنند. کوچ نشینند. این دو به دو دوره متفاوت از دوران اجتماعی تعلق دارند. یکی اهل ماندن است و یکی اهل رفتن . کاریش نمی توان کرد.

اینکه گفتم عضو فرهنگستان ادب، چون این آقا یکی از شخصیت‌های روایت‌های من هستند. که آشنایان به خاطر بیاوردند. گر چه مدتی‌ست از ایشان بی‌خبرم.

تسلط مذکر بر مونث



پریروز زنان رفته بودند وسط یک میدان و خواسته بودند که در زبان فرانسه دیگر از این به بعد مذکر بر مونث تسلط نداشته باشد. در زبان فرانسه در این جمله که «زنان و مردانی زیبا هستند»، صفت زیبا چون تسلط بر مردان است با وجود اینکه تعداد مرد‌ها بیشتر از زنان نیست اصلا تعدادشان مجهول است، مذکر می‌شود. می‌گفتند نمی‌دانید چه ضربه هول‌ناکی بود وقتی که کوچک و کودک بودیم که حرف بر دهانمان گذاشتند و زبان و اصولش را آموختنمان. می‌گفتند- معلمان زبان: قاعده بر این است، هر کجا که پسر و دختری بودند، پسر است که تعیین کننده است، جنسیت را. گفتند- مؤنثان به میدان آمده: در قرون وسطی زبان رعایت حال هر دو جنس می‌کرده.
آهالی ادبستان در آمدند که خوب، چه شود؟ زنان بر مردان مسلط شوند؟ پاسخ دادند که خیر. پاسخی مؤنثانه. که هر کجا زنان اول آمدند، آنان تعیین کننده باشند و هر کجا مردان اول آمدند

راستی خانم همان خان مؤنث است؟

تعاریف انتخاباتی



فردا هشتم مارس روز زن است. دیروز نامزد جبهه چپ برای ریاست جمهوری فرانسه که تا یک ماه دیگر برگذار می‌شود و ما را روز هجده مارس به رفتن به سوی باستی فراخواند، به یاد آورد - کارگران را، که اولین تظاهرات را در انقلاب فرانسه زنان اغاز کردند و در روسیه ۱۹۱۷ هم. هجده مارس به سوی باستی خواهم رفت، نه به عنوان زن. در باستی زندانی نیست که فتح شود. آقای میتران در میدانش اپرایی ساختند که زشت است. می روم تا شوری را که این نامزد جبهه چپ بعد از سال ها در سر و شوقی را که دل‌ کارگران بیدار کرده، از نزدیک ببینم. نه تنها کارگران، آن‌ها که از چپ و راست رمیده به راست افراطی روی کرده بودند. مدت‌ها بود که فرانسه چنین سخنرانی به خود ندیده بود.

دیشب سارکوزی در برنامه‌ای تلویزیونی در یکی از شبکه‌های دولتی، به کارزار انتخاباتی خود مشغول بود. دکتر هوس که همانوقت در شبکه‌ای خصوصی نشان داده می‌شد، حدود دو میلیون، بیشتر بیننده داشت.


دو سه هفته‌ای‌ست که در فرانسه همه عربی حرف می زنند. واژه حلال به لغت‌نامه وارد شد. منتهی فرانسوی‌ها ح را تلفظ نمی‌کنند. آنوقت حلال به الال تبدیل می شود و حرام می‌شود. داستان همان گوشت حلال است. خدا را شکر این‌دفعه مسلمانان و یهودیان یک‌جایی هم‌صدا شدند. چون گوشت حلال مسلمان‌ها و یهودیان تقریبا یکی‌ست. تقریبا همان ذبح. بعد از اینکه بر سر حلال داد و بیداد راه انداختند. به «کاشر» هم رسیدند. مواد کاشر، موادی‌ست که از طرف خاخام یهودیان مثلا، برای یهودیان حلال می‌شود. مسلما در مورد یهودیان از گوشت هم فراتر می‌رود. معمولا در فروشگاه‌ها قفسه‌ای مواد حلال اسلامی و مواد حلال یهودی هست.

دو سه هفته پیش که نامزد راست افراطی ماجرای ذبح اسلامی را افشا کرد: اینکه چه نشسته‌اید مردم پاریس که تمام یعنی صد در صد گوشت‌هایی که می خورید ذبح اسلامی‌ست و آزار حیوان و ویروس و خلاصه- همه نامزدها به مسئله پرداختند و شلوغ شد و دیگر دردی در فرانسه نماند. از وقتی هم که آقای نخست وزیرشان آمد کار را درست کند، گفت: این کارهای عقب‌مانده و عهد عتیقی دیگر معنی ندارد، با علم و این حرف‌ها جور در نمی‌آید- منظورش روش کشتن حیوان در اسلام و یهودیت بود، مفتی‌ها و خاخام‌ها هم وارد معرکه شدند. حالا شما خانه هر فرانسوی و غیر فرانسوی در فرانسه وارد شوید، دارند از این حرف می زنند. دیشب یکی در آمد که در قرن نوزدهم در سویس وقتی دیدند که تعداد یهودیان دو برابر شده است، همین داستان ذبح را رو کردند. بعد کشتارگاه‌ها را جدا کردند. اینجا باید اضافه کنم که اگر در پاریس اکثر گشتارگاه‌ها به ذبح اسلامی روی آورده اند ربطی به مسلمانان ندارد. اقتصادی‌تر است. بعد همان یکی اضافه کرد که تنها در آلمان نازی بود که کشتن حیوان را بنا به اصول دین یهودیت ممنوع کردند.

حالا فاشیست‌ها- منظور من ایده‌های فاشیستی‌ست، چون زورشان به یهودیان نه اینکه نرسد، کمتر می‌رسد، گوشت حلال مسلمانان را علم کرده‌اند. آقای وزیر کشورشان هم که آبروی نمانده سارکوزی را برده است گفت: می‌بینید حالا چرانباید به خارجی‌ها حق رآی برای شورای شهرها داد؟ نماینده که شدند می‌خواهند در غذاخوری‌های- مثل مدارس، گوشت حلال مصرف کنند. نامزد جبهه چپ هم رو به مردم گفت: نترسید با خوردن گوشت حلال و کاشر نه مسلمان می‌شوید و نه یهودی.

این بود اندکی تعاریف انتخاباتی در فرانسه. تا برنامه بعد.

۱۶ اسفند ۱۳۹۰

فیلم ژاپنی


می‌گوید: تاریخ بر جغرافیا روی می‌دهد. جغرافیا کوچک می‌شود و تاریخ فشرده. همین است که من برهوت را دوست دارم.

دیشب با سین فیلمی ژاپنی دیدیم. مادری چهار بچه داشت. چهار بچه یک مادر داشتند. مادر بچه‌ها را در خانه نگاه می‌داشت که همسایه‌ها و صاحب خانه نبینند گه او خانه کوچک را برای پنج نفر اجاره کرده‌است. سه بچه دیگر را در چمدان آورده بود. تنها بچه بزرگ، پسری دوازده ساله از خانه خارج می شد. هیچ‌کس به مدرسه نمی رفت. برای خریدن غذا خارج می‌شد و به خانه بر می‌گشت و ناهار و شام می‌پخت و ترو خشک می کرد بچه‌های کوچک خانه را. مادر اولش کار می‌کرد. صبح می‌رفت و شب می‌آمد. از شامی که پسر پخته بود می‌خورد. یک روز هم نیامد. یک ماه گذشت آمد و چمدانی برداشت از لباس‌هایش و رفت و گفت که می‌آید و نیامد. به پسر اول گفته بود که عاشق شده‌است و این‌بار خوب است و درست می‌شود و می‌آید و می‌بردشان. گفته بود که مدرسه خوب نیست و گفته بود که او هم حق خوشبختی دارد.

سین تقریبا ایستاده فیلم را نگاه می‌کرد. می‌خواست برود اما نمی‌شد. منتظر بود که مادر برگردد. برنگشت. پول‌های پسر تمام شد. به سراغ پدرش رفت. پدر خود و یکی دیگر از بچه‌ها. پدر راننده تاکسی بود. پولی داد. یک روز دیگر به سراغ پدر دیگر رفت. گفت که ندارد، پدر دیگر. که دیگر نیاید. پسر دزدی نکرد. خواست کار کند. گفتند که حق کار ندارد. به یکی گفت که مادرش رفته است. گفتند به پلیس بگوید. گفت که نه. جداشان می‌کنند.

یک روز دست بچه کوچک را گرفت و به خیابان برد.
یک روز هم همه با هم به خیابان رفتند.
یک روز هم دانه‌های گلی را از خیابان جمع کردند و خاک هم آوردند و در ظرف «نوی» پخته ژاپنی که گاهی پسر داغ از بیرون می‌آورد کاشتند. دست‌هاشان گلی بود که برق و آب را قطع کردند. پولش را نداده بود. بهار بود. به پارک رفتند. شیر آب بود. آب به خانه آوردند و به خودشان و به گل‌دان‌ها دادند. تابستان شد. پسر بیرون بود. بچه کوچک زیر پایش صندلی گذاشت تا دانه سبز شده در گلدان را ببیند. ما ندیدیم چه شد. حدس زدیم.

سین گفت: مرد؟
من نمی‌دانستم. سین ایستاده بود و منتظر که پسر، کسی را خبر کند. آدمی را.پلیس را. بیمارستان را. پسر به مادر تلفن کرد. مادرجواب نداد. پسر پلیس را خبر نکرد. بیمارستان خبر نکرد. کسی خبر نکرد. اجتماع او بود و مادرش که نبود و سه خواهر و برادرش. او خارج از این اجتماعی که شما را و مرا و ما را ساخته است بود.

پسر به خانه آمد بچه را در چمدان گذاشت. بیرون برد. مترو گرفت. در جایی خارج از شهر خاک کرد. و به خانه برگشت.

سین گفت: از کجا مطمئن بود که مرده‌است. شاید به کما رفته بود کودک؟
گفتم: این یک فیلم امریکایی نیست. یک فیلم ژاپنی‌ست.

۱۴ اسفند ۱۳۹۰

قمار خدایان- تراژدی و



زادگاه تراژدی در یونان است. تراژدی به شکست قهرمان منجر می‌شود. با شکست به پایان می‌رسد. تراژدی محتومیت است. محتومیت شرط اساسی تراژدی‌ست. یونانی‌ها به تقدیر و سرنوشت اعتقاد داشتند. چون نیرویی اسرارآمیز که بر تمام عالم و انسان‌ها و خدایان مسلط بود. تراژدی، تراژدی آنتیگون و آنتیگونه است. به دو پاره است. قصه قهرمانی‌ست که در مقابل چیزی می جنگد که از او نیرومند‌تر است. بر او تسلط دارد و او را شکست می‌دهد. جنگ آدمی بر علیه محتومیت. در تراژدی هیچ گشایشی جز مرگ نیست. تراژدی در افتادن با سرنوشت است. جنگیدن با آن و باختن است. سرنوشت نتیجه رویدادهاست. تآثیر رویدادها. در تراژدی امیدی نیست. بازی پایان یافته است.

آنتیگون نوشته سوفوکل. از اولین تراژدی‌های یونانی‌ست. دو برادر آنتیگون، فرزندان ادیپ کشته شده‌اند. در دعوایی بر سر قدرت.بر سر اینکه کدام شاه بشود. کرئون، شاه فرمان می‌دهد که یکی دفن شود و یکی نه. بماند و بشود طعمه جانوران. آنتیگون این را نامنصفانه می‌داند و بر خلاف مذهب. به سراغ خواهرش ایسمنه می‌رود و او را از اراده‌اش بر شبانه دفن کردن برادر آگاه می‌کند. خواهر نیت آنتیگون را تایید می‌کند اما با او همراه نمی‌شود. می‌گوید که من تسلیم می‌شوم. با عصیان چیزی دستگیر من نمی‌شود. کرئون نزد ریش سپیدان- دسته کُر از گفتمانش دفاع می‌کند که من مصلحت دولت‌شهر و خوبی مردم را می‌خواهم. سربسته سردسته کُر را تهدید می‌کند. اعتراضشان را خاموش می‌کند.

گارد شاهنشاهی می‌رود و آنتیگون را در حین عمل دستگیر می‌کند. دادگاه بر پا می‌شود. آنتیگون از عشق برادری دفاع می‌کند. می‌گوید که برای عشق آمده است و نه برای نفرت. به شاه می‌گوید که مشروعیت ندارد و به او دستورات مذهبی و جاودانه را متذکر می‌شود. شاه در مقابل خطابه آنتیگون و حجت و برهانش میدان خالی می‌کند. شاه می‌گوید اما که زن قانون نخواهد گفت. ایسمنه می‌آید و می‌گوید که در جرم خواهر سهیم است اما آنتیگون او را پس می‌زند و به تنهایی مسئولیت را به عهده می‌گیرد. پسر شاه، نامزد آنتیگون می‌آید و به پدر می‌گوید که شاه از قدرت سوءاستفاده می‌کند و خواست خدایان را زیر پا می‌گذارد. پدر پاسخ می‌دهد که پسران باید مطیع پدران باشند و مردم مطیع رئیس.

خدایی، یکی از خدایان اسطوره می‌آید و به شاه می‌گوید که خدایان راضی نیستند و آنتیگون را رها کند و برادر را دفن. شاه از فتنه حرف می‌زند که به دنبال تصاحب قدرتش هستند. اما از پیش‌گویی خدای نابینا که به پیش‌گوییش تا به حال باور داشته گوش می‌دهد و امر به دفن برادر آنتیگون می‌دهد و رهایی خواهر. اما دیر شده است. آنتیگون خود را به دار زده. نامزدش شمشیر به تن فرو کرده تا در کنار دلبندش بیارامد. شاه به کاخ باز می‌گردد و از خیانت همسر و مرگ او باخبر می‌شود و از پس این همه مصیبت مرگ خود می‌خواهد.

کرئون و آنتیگون هر دو در پی تحقق خود هستند و دیگری را پس می‌زنند. و تنهایی و عزلت بار می‌آورند. آنتیگون برای مرده‌ها می‌گرید و و زنده‌ها را از یاد می‌برد. این غرور و تکبر کرئون است که نظم چیزها را برهم می‌زند. آنتیگون هم. هر دو در ایمان و تنهایی خود، دو شخصیت راستین تراژدی‌اند. آرمان‌گرایی یکی بر علیه واقعیت‌گرایی سیاسی دیگری. جنگ زندگی و مرگ. هر یک را در مقابل دیگری می‌توان دید و قضاوت کرد. و همانطور که خانم ژاکلین دو رومیی هلنیست بزرگ تحلیل کرده است، کرئون با تکیه بر دوگانگی و تضاد می‌اندیشد، زن بر علیه مرد یا دوست بر علیه دشمن، تفکری که به استبداد و ظلم می‌انجامد. مرگ ایسمنه و همون- نامزد هم نشانه شکست آن‌هاست. ناتوانی در مقابل غلیان و حرص هر دو قهرمان. از دید تراژدی این همه تقدیر است. چیزی علی‌رغم همه.
تراژدی بازی خدایان است. قمارشان.

۱۳ اسفند ۱۳۹۰

انتخابات روسیه و



فردا چهار مارس در روسیه انتخابات است. دو سه روزی رادیو و تلویزیون و کلا رسانه‌های فرانسه در باره روسیه برنامه داشتند. رادیو فرهنگی فرانسه بساطش را به مدت بیست و چهار ساعت نزدیک میدان سرخ که حالا دیگر قرمز است پهن کرده بود. میز‌گردهایی مرکب از افراد مختلف. مجموعه‌ای از آدم‌ها و نظرات و آرا متفاوت مخالف پوتین و فساد. از رهبر ارکستر که کارش را از دست داده بود و کارگردان سینما تا نویسنده. بعضی مدافع دمکراسی و آزادی غربی و بعضی مثل رهبر ارکستر معترض اما مدافع جنگ با چچن یا وطن‌پرست و دل‌سوز سربازان روسی.
در میانشان بوریس آکونین رمان نویس است که فرانسه را ترک کرده بود- محل زندگی‌اش را و به تظاهرات‌کنندگان پیوسته بود. ایشان وبلاگی دارد، پر بیننده و بازدیدکننده. از «مردم» پرسیده بود آیا بعد از انتخابات باز هم به خیابان خواهند آمد و هشتاد در صد از چندین هزار نفر، پاسخ مثبت داده بودند. بوریس آکونین معتقد است که این آزادی، آزادی قبل از انتخابات است و بعد از انتخابات معلوم نیست عاقبت تظاهرات کنندگان چه باشد. در واقع او از بعد از انتخابات خیلی می‌ترسد. می‌گوید که تظاهرات سیاسی نیست، رهبر ندارد و بیشتر اتیک و استتیک است. او هم بر جنبه عزت وکرامت‌خواهی تظاهرات کنندگان تاکید می‌کرد.
می‌گفت اول در مسکو بود و بعد در شهرهای بزرگ. اول هنرمندان و روشنفکران و دانشجویان بودند و حالا همه هستند.
از او پرسیدند که آیا همه پرسی در وبلاگش برای پاسخ گویان یا خود او خطری ندارد. گفت که نظام روسیه توتالیتر نیست و اتوریتر است. تلویزیون ماشین تبلیغات نظام است. اما نوشتن آزاد است. خطر مرگ ندارد. ممکن است کار و مال و جاه آدم از دست برود.


در میان گرد‌هم آمده‌ها کارگردان روسی بود که او را گاهی جانشین تارکوفسکی می‌دانند. آندریی زویاگینتسف که فیلمش النا چند روز آینده به روی پرده می‌رود. یک چیزی برای من شباهت است میان ایران و روسیه. این ارتباطی که روس‌ها و ایرانی‌ها با آسمان دارند. منظور«‌آسمانیات» است. البته هر دو در میان عشق و عطش خویش به زمینیات.

آقای الن بادیو و



دیشب این اقای الن بادیو که البته پسر خاله من نیستند و ما گه‌گاهی از خلال تلویزیون می‌بینیمشان و از حضرتشان فیض می‌بریم، گفتند ایشان رای نمی‌دهند. گفتند نه تنها رای نمی‌دهند، تحریم هم می کنند. گفتند هر کاری که نه، یک چیزکی می نویسند که اگر یکی مثلا مترو گرفته بود که برود و در فلان ایستگاه مثلا انتخاب کند، از خواندن همان چیزک منصرف شود و مسیرش را عوض کند. یک جوانکی جلویشان نشسته بود، روزنامه‌نگار و از این چیزها. دست‌هایش را به هم می‌مالید و نگاهی تحقیرانه و پرسشگرانه به پیرمرد می‌انداخت. آقا این چه حرفی می زنید. بابا چرچیل این گفت و آن یکی این گفت. آقای الن بادیو گفت: چرچیل گفت که گفت. جوانک گفت چه چیزی بهتر از دمکراسی؟ می‌دانید که عده‌ای، یعنی میلیون‌ها ادم دارند خودشان را می‌کشند یعنی به کشتن می دهند که حق رآی داشته باشند و انتخابات آزاد باشد و خلاصه. آقای الن بادیو گفت: بله می‌دانم اما کی گفته که این دمکراسی پارلمانی چیز خوبی‌ست. اصلا کی گفته که حرف آخر است. بشر هزاران سال طور دیگری زندگی کرده. مگر عمر دمکراسی پارلمانی چقدر است؟ دمکراسی پارلمانی نشان داده که با کاپیتالیسم زنده است. نه خیر مردم باید چیز دیگری ابداع کنند. اینکه اصلا دمکراسی نیست. خیلی وقت ها هم که آدم های وحشت‌ناکی از آن بیرون آمده اند. این یک نوع از مشارکت مردم است. راه‌های دیگری هم هست. شیوه‌های دیگری.
چیزهای دیگری هم گفتند. بماند برای بعد.

۱۱ اسفند ۱۳۹۰

ماهی




من رفتم ماهی‌گیری
قایم را به آب
تورم را در آب‌های تابستان گذشته انداختم