۲۹ بهمن ۱۳۹۰

صبح‌آنه



این صبح‌آنه ایرانی، نان و پنیر و چای شیرین. این‌جا جمله‌ام تمام شد، به انجام رسید.
خوب،
این مائده چیز عجیبی‌ست. از زمینی بودن‌ش در شک‌م. ترکیب‌ش را می‌گویم. پنیر که شور است و چای که تلخ و شیرین است و نان. از طعم نان چه می‌توان گفت. نان پذیرای هم این و هم آن است. نان پذیرای همه چیزی‌ست و گرسنگی. نان پذیرای ندار و داراست.
یک شب خواب دیدم و در خواب نامه‌ای می‌نوشتم و مخاطبم نامش نان بود. نوشته بودم بالای نامه، نان جان!

این روزها فقط صبح‌آنه می‌خورم. این‌روزها فقط صبح است. این روزها به صبح و صبح آنه فکر می‌کنم. آری، بی‌چارگی زمانی شروع شد که آدم توت را با فلسفه خورد. حالا کار از کار گذشته است. ای بابا، این حرف‌ها چیست. کسی که دور شود از توت، کسی که توت را ترک کند، معلوم است که به توت فکر می کند. لاکان گفته بود، یکی نیست و همه جا خلوت است یا برهوت است. هر طور خواستید ترجمه کنید. خلوت یا برهوت. می توان هم گفت یکی نیست و هیچ‌کس نیست. یکی نیست و همه نیستند. جای یکی خالی‌ست و جهان خالی‌ست.

خودشان گفته‌ اند: آدمی در یهشت برهنه بود. فلان جایش، همان ناموس و کوفت و مرض و عورت‌ش. آدم و حوا لخت و برهنه بودند. بعد شیطان گول‌شان زد و از درخت معرفت خوردند- همان که خدا یا مآمورش از آن منع‌شان کرده بود. و ناگه‌آن آگاه شدند. به اولین چیزی هم که آگا شدند، برهنگی‌شان بود. آن هم برهنگی عورت‌شان. موهایشان را که نپوشاندند. آن‌جایشان را پوشاندند. آن هم با چه؟ با برگ توت. همان توتی که بی فلسفه می‌خوردند. از این‌جا به بعد خیلی نتیجه‌ می شود گرفت. مثلا می‌توان گفت که آدم رابطه‌ای مستقیم با چیزها داشت. مثلا با درخت. درخت توت. از میوه‌اش می‌خورد و فوق‌ش در سایه‌اش می نشست. تازه این خیلی مستند نیست. چون کسی تا حالا از آفتاب بهشت نگفته است. آدم رابطه ای راحت با لذت داشت. توت را می‌خورد. همین. توت برای خوردن بود. حوا هم برای خوردن بود. در بهشت از بچه هم خبری نیست. قرار نیست از لذت بچه ای به وجود آید.

آدم آگاه شد و دید برهنه است. نتیجه دیگری که می توان گرفت این است: گل‌شیفته ندانست که چرا برهنه نیست. گل‌شیفته به دوران ناآگاهی بازگشته شد. برهنه شد. به بهشت برده شده بود.

ضریب آگاهی در من خیلی زیاد است. این را اطرافیانم مدام به من تذکر می دهند. چون نمی‌گذارم زندگی‌شان را بکنند. به آن ها می‌گویم :برهنه‌اید. برهنه‌اید. در عهد ناآگاهی، لاشعور به سر می‌برید.
فروید گفته بود: هر آنچه لاشعور پس می‌زند، جسم پیش می‌راند. و می‌توان گفت که دعوای جمهوری اسلامی و مخالفینش بر سر نامیدن عضوی از جسم است، جسم است. سینه یا پستان.

صبح، صیح‌آنه می خوردم و از خود می‌پرسیدم: من هرگز ندانستم در این ترکیب نامتعارف، سهم نان چقدر باید باشد. سهم پنیر چقدر و سهم چای. اوائل چای بیشتر می‌خوردم. با هر یک لقمه کوچک نان و پنیر. یک استکان چای. از سهم چای کاهیدم. آیا دستوری فقه‌ی و یا غیر فقه‌ی، ایا رساله‌ای یافت می‌شود، آیا کسی هست که بتواند از سهم دقیق نان و پنیر و چای در صبح‌آنه مرا آگاه کند. یا صبح‌آنه هنوز زمانی و مکانی است در ناآگاهی. مقدار نان و پنیر و چای بر هر کس نامعلوم است. صبح‌آنه از صبح آغاز می‌شود و به پایان نمی‌رسد. سیر شدن ندارد. سهمی از بهشت است.

هیچ نظری موجود نیست: