۲۷ بهمن ۱۳۹۰

پس‌فردای بیست و پنجم


امروز پس‌فردای بیست و پنجم بهمن است. مآموران بیشتر از غیر مآموران به خیابان آمده اند. مآموران مآمورند و دستور می‌گیرند و مردم مآمور نیستند و دستور نمی‌گیرند.


سال هشتادوهشت نظام مردم را به تاتر انتخابات دعوت کرده بود، نه تنها بلیط رایگان در اختیارشان گذاشته بود بلکه اسباب رفت و آمدشان را هم فراهم کرده بود. فال و هم تماشا بود. نظام خیلی حرفه‌ای عمل کرده بود و هواداران این و آن هم حرفه‌ای. سبک بود و بی خطر و بی‌هزینه. نیرو و انرژی تولید شده بود. سخنرانی‌ها و خطابه‌ها و رنگ‌ها و طرب و رقص‌هم حتی. تنها زمان‌هایی که راه خانه و خیابان به روی هم گشوده بود. درِ خیابان به خانه. و آدم درون خانه و خیابان، همان. کسی رویش را از خیابان نمی گرفت. پنهان نمی‌کرد.
بعد شد آن چه که نباید می‌شد. مردم هنوز بر کشتی نظام سوار بودند. و ناگهان طوفانی بادبان‌ها را از جا کنده بود و کشتی عده ای را از خود بیرون کرده بود. حالا باید تا خشکی شنا می کردند و دست و پا می‌زدند.

مردم اگر همراهان کوچک هم نمی‌خواستند، به خیابان می‌آمدند. آن نیروی و انرژی آزاد شده، رها شده در آن ها بود. هنوز خیابان پر از آن‌ها بود. از آن آن‌ها بود. بوی آن ها را می‌داد. و بعد باید هوار می زدند. باید بغض خود را خالی می کردند. یکی از بستگان من ، دختری دانشجو گفت: که رفته است و هوار زده است و راحت شده است. مادرش گفت که نمی‌تواند جلویش را بگیرد که حق ندارد. که باید کمی آرام بگیرد.

سال هشتاد و هشت سال پیاده شدن از کشتی نظام بود. پیاده شدن نه، افتادن. پرت شدن. مردم داغ آن بودند. حواسشان نبود. گویی می‌خواستند بگویند، به خود نظام بگویند که اتفاقی افتاده، چیزی ربوده شده. رآی آن‌ها نبود. فقط رای آن‌ها نبود که ربوده شده بود. چیزهایی را که اتفاق افتاد و شد را ، آن‌ها که حس کرده بودند و بر سرشان چون پتکی سنگی و سنگین وارد شده بود، می‌خواستند که بگویند. آن‌ها لعبتِ مقوایی خمینی را دیده بودند. ندیده دیده بودند. خمینی تنها را. بی دست و پا را. دست بردن در تاریخ را. تاریخ‌شان را. تاریخ رنج شان. تاریخ آرزوهاشان. آرزوهای برباد رفته و نرفته.

آن ها مناظره‌ها را دیده بودند و عبور از آقای خمینی را. منظور من این نیست که مردم عاشق و شیفته خمینی بودند و از این عبور از ایشان ناراحت و ناراضی. منظور من این است که مفهموم کودتا چنین شکل می‌گیرد. و چنین به دنبال واژه می گردد. کودتا یعنی ربودن قصه کسی یا کسانی. یعنی دست‌بردن در جریان روزها و تاریخ. کودتا یعنی دروغ. کودتا یعنی از پسری پدرش را دزدیدن. نقطه‌ای مفهوم نظام متزلزل می شود. جمهوری اسلامی از خود جدا و تهی می‌شود . پدران مشروع - اصطلاح پدران مشروع جالب است، به اسارت برده می‌شوند. با دم پایی‌های پلاستیکی محصول نفت ملی به نمایش گذاشته می‌شوند. جسم پسران- فرزندان در خیابان کبود می‌شود.

از آن روز واقعه واقع شده است. رویداد روی‌داده. همه چیزی روشن شده. نور تاریکی بر همه تابیده. چیزی برای گفتن نمانده است. حجابی نیست.
برای چه به خیابان بیایند؟ چه بگویند؟ آن‌چه که می‌خواستند بگوید گفته شده.

مردم خودشان را در ماقبل انقلاب، در ماقبل جمهوری اسلامی می‌بینند. در زمان شاه. هیچ چیز عوض نشده. تنها ظاهر اسلامی خیابان است. حجاب زنان مثلا . مضحک. همه‌چیز بدتر اگر نه- برای همه نه، اما سخت‌تر شده. و از همه بدتر، جامعه دیگر آن جامعه نیست. جامعه دروغ‌گو شده است. جامعه فاسد شده است.

در تمام جوامعی که در این یک سال گذشته، انقلاب یا رستاخیز یا بهار و بیداری روی داد، هه جوامعی سالم بودند، منظور من از سلامت، مثلا آمار جرم و بزهکاری‌ست. آمار پایین جرم و بزهکاری در تونس، آمار دروغ، آمار فساد و نه فساد حکومت و نظام، در مصر، در سوریه، با همه تفاوت این جوامع. منظورم از سلامت بکارت این جوامعه است هنوز درکنار جامعه ایران. منظورم شعور بیدار در این جوامع و ایران است. ایران سی و سه سال پیش در چنین جایی بود. سالم‌تر حتی، آرام‌تر حتی چرا که جهان در سی و سه سال پیشش بود. مردم آماده کشته شدن بودند. چون مفهوم مرگ مفهومی جمعی از مرگ بود. مفهوم مرگ مفهومی ساده از مرگ بود. امروز به اندازه تعداد جمعیت ایران اگر نه، به تعداد نیمی از جمعیت مردم ایران تعریف مرگ داریم. ایران فردگرا شده است. فردگرایی در محله‌هایی از تهران به اوج خود، یعنی قابل مقایسه با کشورهای غربی، اروپایی شده است. سرژ میشل در کتابش که به فارسی و به رایگان بر وب یافت می‌شود مقدمه‌ای دارد. از ایرانی و چیستی‌اش گفته. او که چندین سال در ایران کار کرده و دلش را حتی ایران برده است، از فردگرایی بی اندازه جوانان درست قبل از انتخابات می گوید البته او با دیدن انتخابات ۸۸ و وقایع بعدش از گفته خود پشیمان شده- تنهایی‌ها نشان از فردگرایی دارد. تنهایی- تنها ماندن در رنج و درد خویش نشانه فردگرایی‌ست. گم کردن مفاهیم جمعی نشانه فرد‌گرایی‌ست. با فردیت اشتباه نشود که کلا در ایران نسبتش از اروپا مثلا بیشتر است. مردم در اروپا بیشتر به هم شبیه هستند تا در ایران. اینکه این فردیت چه نتیجه به بار می‌آورد و چه میوه‌ای می‌دهد صحبتی دیگر است.

قبل از انقلاب مردم مفهومی شاید گنگ اما جمعی از آن‌چه نمی‌خواستند و آن‌چه می‌خواستند داشتند. پرسش‌ها کم بود. یا نبود. مردم به ماه می‌نگریستند و عکس رخ یار در آن می‌دیدند. مردم به تماشای قصابی دشمن به دست توده مقدس در میدانی در مشهد مقدس می‌رفتند و باکی‌شان نبود. نه از خشونت بیم داشتند و نه نظریات عدم خشونت را به پای خویش زنجیر می‌کردند. چماق‌دار پشت سر ارتش، به بیمارستان رضا در مشهد حمله کرده بود، آن‌هم بخش کودکان، شامگاهش چند ارتشی و ساواکی رازنده زنده اول سلاخی کردند و به دار زدند و چون گوسفند قربانی از ستون میدان آویزان کردند و کودک و زن و پیر به تماشا آمدند. هیچ پرسشی از این رویداد بر زمین نمانده بود. من فردایش به میدان برگشتم و خوب همه جا را گشتم. هیچ پرسشی. هیچ وجدانی. هیچ شعوری. همه شور بود و همه در لاشعور.

سی و سه سال جمهوری اسلامی زمین را پر پرسش کرده است. مردم آلوده شده‌اند. نه تنها آلوده فساد و دروغ و دزدی و کلک. آلوده حقوق بشر. گفتمان عدم خشونت. انسانیت. این‌ها همه این «تجملات»، تولیدات رفاه است. همان چیزی که در دنیا به رفاه معروف است. در واژه دان بانک و صندوق جهانی پول. این‌ها همه تولیدات جهانی‌ست که اگر سیر خورده بود و جیب‌هایش پر بود، انسانیتش گل می‌کند و اگر درست وسط قرن بیستم در عهد روشنایی، با والاترین موسیقی و فلسفه با ظریف‌ترین خطوط معماری و هنر- همان پرسش جاودانه ژرژ اشنایدر: چرا فرهنگ اروپا را از بربریت نجات نداد؟- کفگیرش به ته دیگ خورد، بحران شد، بحران اقتصادی، مردم رآی نمی‌دهند و هیتلر از دل دمکراسی با تنها چند میلیون رآی بیرون می‌آید و تاریخ و قصه انسانیت را برای همیشه گسست می دهد. پاره می‌کند. چه کسی گفته بود بعد از هولوکوست تنها شعر می‌توان گفت؟

چند روز پیش وزیر کشور فرانسه جمله ای گفت و جنجال آفرید: تمدن‌ها همه برابر نیستند. تمدنی از تمدنی برتر است. تمدنی که از حقوق بشر و برابری زن و مرد و آزادی زن و دمکراسی دفاع می‌کند برتر است. نماینده سیاه یکی از این مستعمره‌های فرانسه که البته امروز سهمی از خاک فرانسه است اگر چه پرفلاکت‌تر ، در مجلس گفت: آقای وزیر همین گفتمان «برتریت» بود که هولوکوست را به بار آورد.
بعد هم نخست وزیر و وزیران خودشان را زدند به نفهمی و مجلس را ترک کردند و مفسران به مردم رو کردند و تفسیر کردند که چنین عملی- تر ک مجلس در آخر قرن نوزده اتفاق افتاد، یادتان می‌آید در جریان دریفوس همان ماجرای سرباز یهودی ارتش فرانسه که جامعه را به مدت دوازده سال عمیقا به دو دسته کرد و عده‌ای مدافع بی‌گناهی او و عده‌ای مدافع گناه‌کاری او و آن نطق مشهور امیل زولا به نام محکوم می‌کنم را برانگیخت. مفسران گفتند که جامعه اگر حواسش نباشد ممکن است به دو دسته شود. آقای نخست وزیر با ترک مجلس، وزیر کشور با حرف‌های مفت و نماینده با به صحرای کربلا یعنی همان هولوکوست زدن. می‌بایست همه در آرامش حرف بزنند و با هم حرف بزنند.
حالا چه شده است که آقای وزیر کشور از این حرف‌های تحریک کننده می زند. چون خریدار دارد. چون مردم که گرسنه شدند، انسانیت و برابری و این حرف‌ها یادشان می رود و می خرند این‌حرف‌ها را. راست افراطی که خیلی جاها در اروپا راسسیت و فاشیست است از این حرف‌ها می‌فروشد و در کوچه و خیابان و سر چهار راه ها و در جمعه بازارها.

مردم از کشتی نظام پیاده شدند. پیادشان کردند. این اتفاق افتاد. آن چه آن‌ها می‌خواستند فریاد کنند و اجازه‌اش را نیافتند، شد.
سخنان منسوب به اقای حداد عادل اگر راست باشد، همه خانه های خالی را پر می‌کند. گیرم که به درستی دانسته نشود که کدام دست از کدام آستین در آمده است. به زبان خودشان می‌توان گفت: پروژه حذف آقای خمینی به اجرا در آمده است. و این‌جا دلیل اصرار میر حسین به بازگشت به خمینی آشکار می‌شود. آقای خمینی یعنی مشروعیت تاریخی. مشروعیتی که از مردم می‌آمد. درست یا غلط. خوب یا بد.
حالا مردم چه بگویند؟ بروند و خودشان را به عبای مقوایی خمینی آویزان کنند؟
این سه سال پر از روی‌داد بوده‌ است. و در این سی و سه سال هم چندین انقلاب روی‌داده. با جنگی هشت ساله. سی و سه سال خشونت بار. مردمی که خشونت را نفع می کنند و از زمین و آسمان‌شان خشونت می‌بارد. از قیمت برنج و گوشت تا سکه و ارز خشونت می‌بارد. از زلزله و ترس آن تا ترس جنگ. مردمی که در تهدید به سر می‌برند. در تشوش و نگرانی تهدید زندگی می‌کنند. و مردمی که فیلم ملانکولیا را زودتر از من می‌بینند.

این نوشته را با حرف‌های آقای محمد حسین غیاثی پایان می‌برم:

اتفاق وحشتناکی رخ داده است ؛

جامعه ی ایران روح مجرد شده است و در حال تماشای پُرسانِ کالبد خود است . در این جامعه ، همه ی ما نظر می دهیم . می نویسیم . سخن می گوییم . بسیاری از این نظرات دقیق و هوشمندانه هم هست . اما هیچکدام نمی توانیم عمل کنیم . این تولیدات گفتاری و نوشتاری به هیچ عملی منتهی نمی شود . هیچ دری را باز نمی کند . اگر با ماشین قدرت تصادف می کند هیچ خسارتی بر طرفین وارد نمی شود و هر دو کماکان راه خود را ادامه می دهند .روح مثل باد حرکت می کند و قدرت هم به سرعت الاغ . چون بر خر مراد سوار است .

روح مجرد را اولین بار من در جنبش سبز دیدم و از وقوع آن به شدت واهمه کردم ؛ وقتی چند جوان در خیابانها با پلیس یا لباس شخصی درگیر می شدند و در همان حال به همان تعداد یا حتی چند برابر آنها در حاشیه ی خیابان یا روی پل یا داخل ماشین ، عده ای دیگر شروع به فیلمبردای می کردند تا ساعتی بعد بر روی نت به نمایش بگذارند به این نتیجه رسیدم که یک جای کار اساسی می لنگد !

تجرید روح اجتماعی ، نشانه ی اوج خودآگاهی یک جامعه است . همان خودآگاهی مورد نظر فلاسفه ی هگلی و عارفان مسلمان مکتب ابن عربی ! نت با همه محدودیت های منزجر کننده و فلج سازش در ایران ، این جامعه را به اوج خودآگاهی رسانده و همین خودآگاهی ، روح اجتماعی او را از کالبدش فراری داده و مجرد ساخته است . دوام این تجرید بی گمان به مرگ منتهی می شود . یعنی روحی که دیگر هیچ وقت به این کالبد باز نخواهد گشت .

هیچ نظری موجود نیست: