۲۲ بهمن ۱۳۹۰

نا اهل



حرفه‌ای نبود. نه مترجم حرفه‌ای. نه عکاس حرفه‌ای. نه نویسنده‌ای حرفه‌ای. نه زن حرفه‌ای. نه مادر حرفه‌ای. نه همسر حرفه‌ای. نه فرزند حرفه‌ای. نه شهروند حرفه‌ای. نه مبارز حرفه‌ای. نه این‌جایی حرفه‌ای، نه آن‌جایی حرفه‌ای. نه زنده‌ حرفه‌ای. من اهل نیست. نه اهل این‌جا و نه اهل آن‌جا. . نه اهل زمین. نه اهل آسمان. من نا اهلم.

آقای ن گفت: آه، شوی بودن را هر روز از نو آغاز کردن. مادر بودن را هر روز از نو آغاز کردن، پدر بودن را هر روز از نو آغاز کردن. تعریف کردن، کار هر کسی نیست. به خانم د گفتم ما برهنه‌ایم و حتی برگ توتی نداریم تا صمیمی‌ترین سهم جسممان را بپوشانیم. و هر کس این برهنگی‌ را چنان و چنین معنی می‌کند و چنان و چنین مجازات. ما بی حجابیم.
خانم د معتقد بود که این اما به همه داده نشده. لطف است.

آقای ن از برهنگی می‌ترسید. بعد از این‌که همه چیز را آشفته کرده بود. نیمه برهنه. گذاشته بود و گریخته بود. از مرد بودن. از شوی بودن. از پدر بودن. از دوست بودن. آقای ن که خواسته بود در ایران، آن‌جا همه چیز را زیر و زبر کند. از نو بسازد، انقلاب کرده بود. خیال کرده بود از نظریه‌ای اشتراکی روزی می‌گیرد، خواسته بود مدینه‌ای فاضله، سوار بر الگویی بی محاسبه، بی ریاضیات و بی هندسه. آقای ن نه از معماری چیزی دانسته بود و نه از شهرسازی. آقای ن از زندگی مردم با مردم بویی نبرده بود.ندانسته بود سنگ بر سنگ آجر بر آجر و خشت بر خشت چه‌گونه بند می‌شود. اقای ن خواسته بود ویران کند آن چه را که ساخته‌ بوده بوده بود. . طرح‌ها ریخته بود در خیال. رویا بافته بود خلق را. و بعد یک روز خلق را رها کرده بود تا جانش را نجات دهد و داده بود و حالا مثل سگ پشیمان بود.

و خانم د، برهنه بود. در شصت سالگی، شویش گذاشته بود و رفته بود. تنها دخترش، او را به رسمیت نمی‌شناخت. درست‌تر اگر بگویم، آن‌چه او بود را . دختر می‌خواست هر چه را که مادر نخواسته بود. مثال بزنم؟ خانم د، یگانه فرزند بود و یگانه فرزند داشته بود. دخترش پنج شکم زاییده بود. همان اولش به مادرش گفته بود، من چون تو نخواهم کرد. خانم د از شصت سالگی از نو زن بودن، همسر بودن، مادر بودن را تعریف کرده بود.

آقای ن نهادها راشکسته بود و حالا نطق‌هایی می کرد همه در مدح نهاد. خانم د از نهاد بیرون رفته بود.

من هیچ نقشه‌ای نکشیده بود. در هیچ تظاهراتی هیچ شعاری نداده بود. کنار مردم راه رفته بود. تنهاشان نگذاشته بود. زیر هیچ پرچمی نرفته بود. هیچ ایمانی نداشت. من تنها دوست داشته بود. نمی‌دانست به محمد نزدیک‌تر است یا به مسیح یا به موسی. بودا دورتر بود یا نصایحش، زیر درختش، سرمدی. من به ملاقات هر سه رسول رفته بود. هر سه را می‌فهمید اگر وقت و توان داشت به سراغ رسولان دیگری هم می‌رفت و همه‌شان را می‌فهمید. من چقدر وقت گذاشته بود تا همه را هر کس که در تاریخ حرفی زده بود را بفهمد. من نخواسته بود حرفی بر زمین بماند. دانسته بود که حرف‌ها را هم مثل نان باید از زیر پا برداشت. که کلام مثل نان مقدس است.

من حرفه‌ای نبود. نه مسلمان حرفه‌ای و نه مسیحی حرفه‌ای و نه یهودی حرفه‌ای. نه با خدای حرفه ای و نه بی‌خدای حرفه ای. آنقدر خودش را ساخته بود که دیگر نمی‌دانست فرزند کیست و از کجا. من فرزند زمان خویش هم نبود. من تنها دوست داشته بود و حالا فهمیده بود که کافی نیست. هیچ‌وقت کافی نیست.

هیچ نظری موجود نیست: