۱۲ بهمن ۱۳۹۰

فرصت و فاصله



تلفن زد. احوال پرسید. نه احوالی داشتم و نه احوالم تعریفی داشت. این باقی‌مانده از کودکی من نیشابور را نمی‌شناسد. صدای مرا می‌شناسد و هاله‌ای از رخسار مرا. در بی‌زمانی حافظه. مثل در خواب. در این سی سال چند بار یک‌دیگر را دیده‌ایم. آن‌جا که جای من نیست. در آن‌جا که من جایی ندارم. در خانه‌ دیگری. در خانه‌اش. غریبه.
دوست کودکی من است. ما هم‌محله‌ای بودیم و هم مدرسه‌ای. آن زمان قبل از تاریخ چنین بود که فقیری در کنار نا فقیری زندگی می‌کرد. به همان مدرسه می‌رفت. از یک دکان می‌خرید. از یک نان و گوشت و سیب می‌خورد. اندکی بیش‌تر یا کم‌تر. بغض بود البته. بعد‌ها آمد. یک روز به او گفتم برادرم که معمار است مدادی خریده‌است صد تومان. دعوایمان شد. با من قهر کرد. دو سه سال بعد انقلاب شد.
بعد من به این‌جا آمدم او به زندان افتاد. من هم به این‌جا افتادم. در زبان فرانسه عاشق شدن و حامله شدن و اعمال و فعالیت‌هایی دیگر افتادن است.
باهوش بود. بهترین شاگرد ریاضی مدرسه. اما انقلاب شد. شوی کرد. شویش به زندان افتاد و اعدام شد. از او و از این‌ها قبلا نوشته‌ام. مادرش مرد. پدرش مرد. خواهرش که چشم‌هایی سبز داشت و هر روز بر یکی از سه پله‌ خانه در کوچه می‌نشست و بازگشت ما را از مدرسه می‌نگریست و روسپی را برای من تصویر می‌کرد در شهر نیمی قرون وسطایی و نیمی پا به قرن بیستم گذاشته‌ی من. شهری از قرون دوازدهم به بیستم پرتاب شده. چشم‌های سبز درشتش پر وحشت بود. می‌نشست و موهایش را یکی یکی می‌کشید. انقلاب شد. خواهر شوهر کرد. جدا شد. دو باره شوهر کرد. معتاد شد. فرزندانی معتاد به دنیا نه به آن‌جا آورد. فرزند آوردن به خدایی متکی کردن است که همیشه نیست. خدایی که در غیبتش خضر را می‌فرستد تا نبودنش را تفسیر یا توجیه کند.
چهل ساله که شد بعد از چندین سکته مرد. دخترش را، دخترک خواهر این باقی‌مانده از کودکی من به خانه آورد و نشد . حساب‌ها جور در نیامد. حساب‌ها خیلی اوقات جور در نمی‌آید. سال‌ها بعد در ماقبل تلفنش گفت که دختر را برگردانده که آوردنش نا درست بوده از اول. باقی مانده از کودکی من شوی دیگر کرده بود و دختری داشته بود و از شوی دیگر جدا شده بود.

آخرین باری که تلفن کردم خوش بود. خانه‌ای دیگر اجاره کرده بود و داشت صندلی‌هایش را رنگ می‌زد تا خانه نو را فریب دهد. به جای صندلی‌های نو بفروشد. گفت: ها، ممکن است که از من خبری نشود حالا حالا می‌خواهم در خانه‌ تازه‌ام با دخترم زندگی کنم. خود را باز خریده‌ام. او که خود را فروخته بود. زبان این‌گونه حرف می‌زند. من کاره‌ای نیستم. خانه‌ای کوچک در شمال ساخته بود. دختش نمی‌رفت که با دهاتی‌ها هم محله شود و هم مدرسه‌ای. گفته بود: مرا بکشی نمی‌آیم.

تلفن به صدا در آمد. احوال پرسید. احوالی نداشتم و داشتم هم تعریفی نداشت. زود از او پرسیدم: رفتی به خانه‌ تازه. خاموش شد. صدایی نیامد. گفتم داری گریه می‌کنی؟ گفت که برادرش تنها برادرش. او که از همه کوچک‌تر بود مرد. سکته کرده بود. در جایی دور از شهر در بیایان. چیزهایی تعریف کرد با من دور. از من بعید. چنان که در متون. در کتوب. صدایی که تنها در ادب از ادیب- از کتاب بر می‌آید. قصه‌هایی در خور متونی جاودانه. روایاتی که از هیچ دریغ نمی‌کند. نه از حکایت عشق و نه از پول. نه از حسادت. نه از طمع. نه از ناامیدی. نه از جاه. نه از تنگی و حقارت شهرستان. نه از زن. نه از مرد. نه از کسالت. نه از مخدرات. زندان. آزادی. تنهایی. مرگ.

می‌گویند ایران ادبیات جهانی ندارد. می‌گویند ایران ادبیاتش جهانی نشده است. برای نوشتن باید فاصله گرفت. باید فاصله داشت. یا باید نوشت. یا نوشته شد. ایرانیان نوشته می‌شوند. مکتوب. نوشتن بعد می‌آید. زمانی که از نوشته شدن دور شوی. زمانِ فرصت.

گفت: این مادرش است که آن‌ها را به خود می‌خواند. گفتم: این شمایید که به سوی مادرتان می‌روید. مقاومت کن. در برابر مرگ مقاومت کن. صدایش را نشنو.
گفتند که مرگ زندگی‌ست.

ما خیلی از هم دوریم. من و هم‌محله‌ای‌ام. او حرف‌های مرا قبل از فهمیدن قبول ندارد. اگر کودکی نبود نه من به او تلفن می‌کردم، نه او به من. اما کودکی هست. ما، دور هم که می‌شویم. خواب‌هایمان به سراغمان می‌آید. من خواب او را می‌بینم. او خواب مرا. من و هم‌محله‌ای‌ام با دور شدن، با فاصله این باقی‌ماندگی از کودکی را حفاظت کرده‌ایم. فاصله. همان که در آن‌جا نیست.

هیچ نظری موجود نیست: