۷ اسفند ۱۳۹۰

کپه کپه



غذایی هست لبنانی. گوشت چرخ کرده‌ی گوسفند یا گاو. البته در قدیم یعنی نقطه‌ی آغاز این غذا و اصلا غذا در خاورمیانه گوسفند بوده است. به همراه ادویه مثل نارین دارچین و زیره. و بلغور. بلغور ریز. گوشت خام را را با نمک و ادویه و بلغور ورز می دهند. چون که خمیر نان را. گوشت در گرمای دست پخته می‌شود و بلغورخام اندکی خیس خورده هم. مقدار بلغور کم است. خیلی نیست. و بعد مثل حلوا در دیس یا بشقاب به آن شکل می‌دهند. بر میز و سفره، به هنگام صرف آن- سرد، پیاز را چهار قسمت کرده و مقداری از این مخلوط گوشت خام و بلغور و ادویه در ورقه پیاز گذاشته و رویش روغن زیتون می ریزند و در دهان می‌گذارند. من در همان اولین آشنایی دل دادم. بار اول نبود که خام خواری می‌کردم. خام‌خواری‌های غربی نشانی از «وحشیت» دارد. خام‌خواری شرقی- لبنانی، از گرمای دست برای پختن استفاده کرده است. رام کرده. انرژی انسانی. بی اورانیوم. به وقت ورز دادن گوشت نباید تب داشت. تب گرمای غنی شده‌است. گوشت را می‌سوزاند. این‌جا استعاره‌ها هم پخته می‌شوند.
نوعی تعادل، توازن، رامش. بومی‌گرایی. هر چه که داری. با همان سر کردن. بسنده، کافی. قناعت.

نام غذا کبه‌ خام است. هر چه می‌ماند، باقی‌مانده را در میانش چلغوز و پیاز داغ ریخته یا در تنور یا در روغن سرخ می‌کنند. گوشت چرخ کرده خام را چند ساعت بیش نمی‌توان نگاه داشت. باید پخته شود. در آتشی دیگر.
از اسماعیل پرسیدم کبه از کباب می‌آید یا از کوبیده؟ گفت: نه از کپه به معنای تَل. کپه کپه. کبه پخته را کپه کپه می‌پزند.

ویدئو کنفرانس یک هندی



خواهش می‌کنم دندان بر چگر گذاشته و ویدئو را تا به آخر نگاه کنید. به زبان انگلیسی است و زیر نویس هم دارد که می‌توانید زبانش را انتخاب کنید. زیر ویدئو دکمه‌ای هست. فشار دهید و زبان دل‌خواه را انتخاب کنید. +


۲ اسفند ۱۳۹۰

بازار انتخابات



آه
این ‌جا انتخابات است. بازارش گرم. دو سه روز هم هست که جناب سارکوزی جامه‌دیگری پوشیده‌اند، نامزدی. هم رئیس جمهور و هم نامزد ریاست جمهوری. پنج سال پیش که چندین سال وزیر و وکیل بود- او واقعا وکیل است یعنی مثل خیلی از دولت‌ و سیاست مردان وکالت خوانده‌ است، صحبت از گسست می‌کرد، همینطوری مردم را فریب داد، در نقش اپوزیسیون ظاهر شد. حالا هم که پنج سال خود خودش ریاست کرده است، باز می‌خواهد نقش اپوزیسیون را بازی کند ولابد از گسست با رئیس جمهور قبلی بگوید. مثل اینکه دوران این‌گونه است. چنین آدم‌هایی را تولید می‌کند. نمونه‌وطنی‌اش را که یادتان می‌آید؟ در مناظره‌ها؟

امانوئل تود که من هر جا باشد و نباشد، هر زمان باشد و نباشد می‌نشینم و به حرف‌هایش گوش می‌کنم، نه به خاطر حرف‌هایش، به خاطربازی‌ گوشی‌ش. شوخ‌طبعی‌اش. شادابی و طراوتش. سبکی‌اش. توانایی‌اش در پاسخ گفتن و رها بودنش. هر دو روز یک بار هم کتاب چاپ می کند و هر چند وقت یک بار هم پیش‌گویی که درست از آب در می‌آید. ریزش شوروی. بحران امریکا. بهار عرب. حالا همه از او می‌ترسند. او به شدت ضد سارکوزی‌ست. و اندکی ضد آلمان. در تحقیقاتش در مورد خانواده از نظام فامیلی آلمان نوشته و آن را مناسب زن و بچه نیافته است. در آلمان برعکس فرانسه زاد و ولد میزانش پایین است. می‌گویند به دلیل کمبود مهد کودک است. به نظر می‌رسد که دلایل دیگری هم دارد، مثل جایگاه زن در جامعه و خانه و خانواده. میزان زاد و ولد در فرانسه با ایران یکی‌ست. در مطلبی از کتاب قطورش گفته بودم.

چند روز پیش خانم مرکل به فرانسه امده بودند که به وضع یونان برسند. حالا هر دو روز یک بار یا سارکوزی المان است یا مرکل فرانسه. چقدر دلشان برای یونان می‌سوزد! خانم مرکل گفتند که از سارکوزی دفاع می‌کنند در انتخابات. بعد هم گفتند که خیلی عادی و معمول است که احزاب دوست از هم دفاع کنند.
عده‌ای گفتند که سارکوزی کار بدی کرده است که مرکل را بر داشته است وآورده است و نشانده است کنارش تا از او حمایت کند. مردم گناه اروپا را گناه مرکل می‌دانند که می‌خواهد بر اروپا سلطنت کند. مردم هنوز خاطره شصت سال پیش فراموششان نشده.

امانوئل تود گفت: هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یک روز از خواب بیدار شوم و فرانسه را با دو حزب راست افراطی ببینم که یکی‌ش مورد حمایت آلمان است. او حزب سارکوزی را پتنیست اعلام کرد. سارکوزی کارزار انتخاباتی‌اش را با صحبت‌هایی از ارزش هایش از فامیل و کار و وطن آغاز کرد. شعار پتن کار و فامیل و وطن بود. البته جای واژه‌ها عوض شده است. اما چون نیک بنگری....

گفته می‌خواهد همه چیز را به رفراندوم بگذارد. به او می‌گویند تو که به نتیجه رفراندوم مردم وقتی به اروپا نه گفتند محل نگذاشتی، باطلش کردی. همه پرسی به آن اهمیت! حالا می‌خواهی هر دو روز از مردم پرسش کنی؟ گفته‌اند تو می خواهی نهادها را در هم بشکنی. گفته است در باره بی‌کاری از مردم خواهم پرسید. می‌گویند تو می‌خواهی سندیکاها را در هم بشکنی. سندیکا به جای مردم با دولت مذاکره می‌کند. سارکوزی می‌خواهد مستقیم از مردم بپرسد. عده‌ای هم می‌گویند که این اصلا شدنی نیست و عوام فریبی‌ست. پوپولیسم است.

حالا وسط معرکه خانم راست افراطی که از سوی آلمان حمایت نمی‌شود و تازگی ها رفته است اتریش و در وین با فاشیست‌ها والس رقصیده است، دیده است که سارکوزی دارد جایش را و گفتمانش را می‌گیرد، کمی فکر کرده، فکرش رسیده به حلالیت گوشت مسلمان‌ها. که آی، آهای ای مردم، چه نشسته‌اید که به خوردتان گوشت حلال - ذبح اسلامی می‌دهند.
که اکثر گوشت‌های در فروش‌گاه‌ها ذبح اسلامی‌ست و شما نمی‌دانید. که نه تنها این دروغ به مصرف کننده و او را بی اطلاع گذاشتن است، بلکه حیوان در ذبح اسلامی عذاب می‌کشد آن هم به مدت چهارده دقیقه و بعد هم آن ریزش خون بر جسم و جان و گوشت حیوان گوشت را الوده به میکروب و ویروس می کند و حالا دو روز است که در فرانسه دارند از حلالیت گوشت سخن می‌رانند. هیچ درد دیگری ندارد.

چندی پیش آن گربه وحشی خانم بریژیت باردو داد و هوار کرده بودند که حیوان رنج می‌کشد. خودشان در اوج خودشان، در سال‌های شصت خیلی رنج کشیدند از دست آدم‌ها و از سینما و از اجتماع بیرون رفتند و از حیوانات دفاع کردند. نه تنها گربه‌ها. اولش فک و نوزاد فک و طفل فک واین حرف‌ها بود. بعد رسید به مسلمانان و گوسفند‌های عید قربان و ذبح اسلامی. تا مسجد و مفتی هم رسید و مفتی مسجد پاریس گفت. در پاسخ خانم بریژیت باردوکه پرسیده بود نمی‌شود حیوان را شما قبل از گلویش را بریدن، گیجش کنید؟ و تا آن جا که من اطلاع دارم گفت‌و گوها در این ایستگاه مانده بود. در اندازه گیجی وارد شونده بر حیوان.

۳۰ بهمن ۱۳۹۰

به سوی شب





نمی‌شود



نورو‌لوگه گفت: تنها چیزی را که نمی‌شود پیوند زد، مغز است. مغز قصه‌ی ماست. قلب غیر را می‌شود برداشت و به من پیوند زد. جگرش را هم. مغز را نه. هر کس قصه خودش را دارد. قصه‌ی تو قصه من نمی‌شود. و قصه‌ی من قصه‌ی تو. قصه‌ی مرا نمی‌شود به تو پیوند زد و قصه‌ی تو را به من. نمی‌شود.

۲۹ بهمن ۱۳۹۰

صبح‌آنه



این صبح‌آنه ایرانی، نان و پنیر و چای شیرین. این‌جا جمله‌ام تمام شد، به انجام رسید.
خوب،
این مائده چیز عجیبی‌ست. از زمینی بودن‌ش در شک‌م. ترکیب‌ش را می‌گویم. پنیر که شور است و چای که تلخ و شیرین است و نان. از طعم نان چه می‌توان گفت. نان پذیرای هم این و هم آن است. نان پذیرای همه چیزی‌ست و گرسنگی. نان پذیرای ندار و داراست.
یک شب خواب دیدم و در خواب نامه‌ای می‌نوشتم و مخاطبم نامش نان بود. نوشته بودم بالای نامه، نان جان!

این روزها فقط صبح‌آنه می‌خورم. این‌روزها فقط صبح است. این روزها به صبح و صبح آنه فکر می‌کنم. آری، بی‌چارگی زمانی شروع شد که آدم توت را با فلسفه خورد. حالا کار از کار گذشته است. ای بابا، این حرف‌ها چیست. کسی که دور شود از توت، کسی که توت را ترک کند، معلوم است که به توت فکر می کند. لاکان گفته بود، یکی نیست و همه جا خلوت است یا برهوت است. هر طور خواستید ترجمه کنید. خلوت یا برهوت. می توان هم گفت یکی نیست و هیچ‌کس نیست. یکی نیست و همه نیستند. جای یکی خالی‌ست و جهان خالی‌ست.

خودشان گفته‌ اند: آدمی در یهشت برهنه بود. فلان جایش، همان ناموس و کوفت و مرض و عورت‌ش. آدم و حوا لخت و برهنه بودند. بعد شیطان گول‌شان زد و از درخت معرفت خوردند- همان که خدا یا مآمورش از آن منع‌شان کرده بود. و ناگه‌آن آگاه شدند. به اولین چیزی هم که آگا شدند، برهنگی‌شان بود. آن هم برهنگی عورت‌شان. موهایشان را که نپوشاندند. آن‌جایشان را پوشاندند. آن هم با چه؟ با برگ توت. همان توتی که بی فلسفه می‌خوردند. از این‌جا به بعد خیلی نتیجه‌ می شود گرفت. مثلا می‌توان گفت که آدم رابطه‌ای مستقیم با چیزها داشت. مثلا با درخت. درخت توت. از میوه‌اش می‌خورد و فوق‌ش در سایه‌اش می نشست. تازه این خیلی مستند نیست. چون کسی تا حالا از آفتاب بهشت نگفته است. آدم رابطه ای راحت با لذت داشت. توت را می‌خورد. همین. توت برای خوردن بود. حوا هم برای خوردن بود. در بهشت از بچه هم خبری نیست. قرار نیست از لذت بچه ای به وجود آید.

آدم آگاه شد و دید برهنه است. نتیجه دیگری که می توان گرفت این است: گل‌شیفته ندانست که چرا برهنه نیست. گل‌شیفته به دوران ناآگاهی بازگشته شد. برهنه شد. به بهشت برده شده بود.

ضریب آگاهی در من خیلی زیاد است. این را اطرافیانم مدام به من تذکر می دهند. چون نمی‌گذارم زندگی‌شان را بکنند. به آن ها می‌گویم :برهنه‌اید. برهنه‌اید. در عهد ناآگاهی، لاشعور به سر می‌برید.
فروید گفته بود: هر آنچه لاشعور پس می‌زند، جسم پیش می‌راند. و می‌توان گفت که دعوای جمهوری اسلامی و مخالفینش بر سر نامیدن عضوی از جسم است، جسم است. سینه یا پستان.

صبح، صیح‌آنه می خوردم و از خود می‌پرسیدم: من هرگز ندانستم در این ترکیب نامتعارف، سهم نان چقدر باید باشد. سهم پنیر چقدر و سهم چای. اوائل چای بیشتر می‌خوردم. با هر یک لقمه کوچک نان و پنیر. یک استکان چای. از سهم چای کاهیدم. آیا دستوری فقه‌ی و یا غیر فقه‌ی، ایا رساله‌ای یافت می‌شود، آیا کسی هست که بتواند از سهم دقیق نان و پنیر و چای در صبح‌آنه مرا آگاه کند. یا صبح‌آنه هنوز زمانی و مکانی است در ناآگاهی. مقدار نان و پنیر و چای بر هر کس نامعلوم است. صبح‌آنه از صبح آغاز می‌شود و به پایان نمی‌رسد. سیر شدن ندارد. سهمی از بهشت است.

۲۸ بهمن ۱۳۹۰

اعلامیه



به عرض آن جمله آشنایان یا مرتبطان و احیانا خویشان همین جا، از همین‌جا برسانم که وبلاگ و پلاس برای این نیست که شما بفهمید که من زنده‌ام یا مرده و از زندگی و مردگی من باخبر شوید. یا از مکان و وضعیت جغرافیایی من مطلع شوید. من در مردگی هم نوشته‌ام و متون من دستگاهی برای اندازه‌گیری درد و رنج من و خطر زیستن یا نزیستن ندارد. گاهی آدم افتاده هم راه می‌رود. نباید برود. اما می‌رود. گاهی آدم پایش را در نیستی می‌گذارد.

خلاصه از این‌جا بروید. این‌جا نوشتنگاه است. هیچ محیط جغرافیایی نیست. و آن‌که می‌نویسد من نیستم. و نوشتن از آن‌جایی می‌آید که شما را به آن راهی نیست. تنها نوشته به آن راه دارد.

شرحی





به عرض مبارک‌تان برسانم که این یک چراگاه است. یعنی قبلا بود. گاوها را بهار که می شد می‌آوردند. حالا که دام‌داری مفید فایده نیست آن‌قدرها، به مزرعه تبدیل شده و زمستان‌ها کلاغ‌ها می‌آیند. این‌ها را قبلا گفته بودم. آن‌چه که نگفته بودم و می‌خواستم بگویم چون قبلا روی نداده بود و دیروز پریروز روی‌ داد، برف بود. برف آمد و بر مزرعه نشست و گندم های سربرآورده را سوزاند و سبزها زرد شد و حالا گاهی، شما که نمی‌بینید زیر نور غروب می‌درخشد. این‌جا غروب نیست. نزدیک ظهر است و آفتاب هم نیست و زمستان هم نقاش خودش را دارد.‌
این راه هم به ترکستان می‌رود من امتحان کرده‌ام.

قوربونت برم



سین گفت: مامان! قوربونت برم یعنی چه؟ دقیقا یعنی چه؟
نشسته بود جلوی تلویزیون که داشت در باره الی را پخش می کرد، مسواک می‌زد. سین هیچ وقت به یک کار راضی نیست. سین باید حداقل دو کار بکند.
شروع فیلم بود. همه جوان بودند. همه خوش بودند یا می‌خواستند خوش باشند. همه قوربون هم می‌رفتند. رسیده بودند به خانه شمال و رقصشان گرفته بود. سین گفت: شما این‌جورید؟ شما هر کجا و هر وقت می‌رقصید؟ ما- خودش و هم قطار و همکلاسی‌هایش را می‌گفت، ما رویمان نمی‌شود برقصیم، هر جا و هر وقت. خجالت می‌کشیم. دانیل هم که فیلم را در سینما دیده بود. یاد سال‌های شصت و هشت این‌جا افتاده بود و آن زندگی‌ها. این جور زندگی برایش از دوران افتاده بود.

سین تعریف مجله را زیر اعلام فبلم خوانده بود. «نگاهی به جامعه پرریا و دو روی ایران».
آیا یکی از ترجمه‌های اسکیزوفرن دو رویی‌ست؟ نه نیست. می‌دانم که نیست. اسکیزوفرنی یک بیماری‌ست. یک بیماری مشخص یا علایم و عوارض و. یعضی از اسکیزوفرن‌ها گاهی تنها چند ساعت ، یکی دو ساعت در روز خودشانند.

۲۷ بهمن ۱۳۹۰

پس‌فردای بیست و پنجم


امروز پس‌فردای بیست و پنجم بهمن است. مآموران بیشتر از غیر مآموران به خیابان آمده اند. مآموران مآمورند و دستور می‌گیرند و مردم مآمور نیستند و دستور نمی‌گیرند.


سال هشتادوهشت نظام مردم را به تاتر انتخابات دعوت کرده بود، نه تنها بلیط رایگان در اختیارشان گذاشته بود بلکه اسباب رفت و آمدشان را هم فراهم کرده بود. فال و هم تماشا بود. نظام خیلی حرفه‌ای عمل کرده بود و هواداران این و آن هم حرفه‌ای. سبک بود و بی خطر و بی‌هزینه. نیرو و انرژی تولید شده بود. سخنرانی‌ها و خطابه‌ها و رنگ‌ها و طرب و رقص‌هم حتی. تنها زمان‌هایی که راه خانه و خیابان به روی هم گشوده بود. درِ خیابان به خانه. و آدم درون خانه و خیابان، همان. کسی رویش را از خیابان نمی گرفت. پنهان نمی‌کرد.
بعد شد آن چه که نباید می‌شد. مردم هنوز بر کشتی نظام سوار بودند. و ناگهان طوفانی بادبان‌ها را از جا کنده بود و کشتی عده ای را از خود بیرون کرده بود. حالا باید تا خشکی شنا می کردند و دست و پا می‌زدند.

مردم اگر همراهان کوچک هم نمی‌خواستند، به خیابان می‌آمدند. آن نیروی و انرژی آزاد شده، رها شده در آن ها بود. هنوز خیابان پر از آن‌ها بود. از آن آن‌ها بود. بوی آن ها را می‌داد. و بعد باید هوار می زدند. باید بغض خود را خالی می کردند. یکی از بستگان من ، دختری دانشجو گفت: که رفته است و هوار زده است و راحت شده است. مادرش گفت که نمی‌تواند جلویش را بگیرد که حق ندارد. که باید کمی آرام بگیرد.

سال هشتاد و هشت سال پیاده شدن از کشتی نظام بود. پیاده شدن نه، افتادن. پرت شدن. مردم داغ آن بودند. حواسشان نبود. گویی می‌خواستند بگویند، به خود نظام بگویند که اتفاقی افتاده، چیزی ربوده شده. رآی آن‌ها نبود. فقط رای آن‌ها نبود که ربوده شده بود. چیزهایی را که اتفاق افتاد و شد را ، آن‌ها که حس کرده بودند و بر سرشان چون پتکی سنگی و سنگین وارد شده بود، می‌خواستند که بگویند. آن‌ها لعبتِ مقوایی خمینی را دیده بودند. ندیده دیده بودند. خمینی تنها را. بی دست و پا را. دست بردن در تاریخ را. تاریخ‌شان را. تاریخ رنج شان. تاریخ آرزوهاشان. آرزوهای برباد رفته و نرفته.

آن ها مناظره‌ها را دیده بودند و عبور از آقای خمینی را. منظور من این نیست که مردم عاشق و شیفته خمینی بودند و از این عبور از ایشان ناراحت و ناراضی. منظور من این است که مفهموم کودتا چنین شکل می‌گیرد. و چنین به دنبال واژه می گردد. کودتا یعنی ربودن قصه کسی یا کسانی. یعنی دست‌بردن در جریان روزها و تاریخ. کودتا یعنی دروغ. کودتا یعنی از پسری پدرش را دزدیدن. نقطه‌ای مفهوم نظام متزلزل می شود. جمهوری اسلامی از خود جدا و تهی می‌شود . پدران مشروع - اصطلاح پدران مشروع جالب است، به اسارت برده می‌شوند. با دم پایی‌های پلاستیکی محصول نفت ملی به نمایش گذاشته می‌شوند. جسم پسران- فرزندان در خیابان کبود می‌شود.

از آن روز واقعه واقع شده است. رویداد روی‌داده. همه چیزی روشن شده. نور تاریکی بر همه تابیده. چیزی برای گفتن نمانده است. حجابی نیست.
برای چه به خیابان بیایند؟ چه بگویند؟ آن‌چه که می‌خواستند بگوید گفته شده.

مردم خودشان را در ماقبل انقلاب، در ماقبل جمهوری اسلامی می‌بینند. در زمان شاه. هیچ چیز عوض نشده. تنها ظاهر اسلامی خیابان است. حجاب زنان مثلا . مضحک. همه‌چیز بدتر اگر نه- برای همه نه، اما سخت‌تر شده. و از همه بدتر، جامعه دیگر آن جامعه نیست. جامعه دروغ‌گو شده است. جامعه فاسد شده است.

در تمام جوامعی که در این یک سال گذشته، انقلاب یا رستاخیز یا بهار و بیداری روی داد، هه جوامعی سالم بودند، منظور من از سلامت، مثلا آمار جرم و بزهکاری‌ست. آمار پایین جرم و بزهکاری در تونس، آمار دروغ، آمار فساد و نه فساد حکومت و نظام، در مصر، در سوریه، با همه تفاوت این جوامع. منظورم از سلامت بکارت این جوامعه است هنوز درکنار جامعه ایران. منظورم شعور بیدار در این جوامع و ایران است. ایران سی و سه سال پیش در چنین جایی بود. سالم‌تر حتی، آرام‌تر حتی چرا که جهان در سی و سه سال پیشش بود. مردم آماده کشته شدن بودند. چون مفهوم مرگ مفهومی جمعی از مرگ بود. مفهوم مرگ مفهومی ساده از مرگ بود. امروز به اندازه تعداد جمعیت ایران اگر نه، به تعداد نیمی از جمعیت مردم ایران تعریف مرگ داریم. ایران فردگرا شده است. فردگرایی در محله‌هایی از تهران به اوج خود، یعنی قابل مقایسه با کشورهای غربی، اروپایی شده است. سرژ میشل در کتابش که به فارسی و به رایگان بر وب یافت می‌شود مقدمه‌ای دارد. از ایرانی و چیستی‌اش گفته. او که چندین سال در ایران کار کرده و دلش را حتی ایران برده است، از فردگرایی بی اندازه جوانان درست قبل از انتخابات می گوید البته او با دیدن انتخابات ۸۸ و وقایع بعدش از گفته خود پشیمان شده- تنهایی‌ها نشان از فردگرایی دارد. تنهایی- تنها ماندن در رنج و درد خویش نشانه فردگرایی‌ست. گم کردن مفاهیم جمعی نشانه فرد‌گرایی‌ست. با فردیت اشتباه نشود که کلا در ایران نسبتش از اروپا مثلا بیشتر است. مردم در اروپا بیشتر به هم شبیه هستند تا در ایران. اینکه این فردیت چه نتیجه به بار می‌آورد و چه میوه‌ای می‌دهد صحبتی دیگر است.

قبل از انقلاب مردم مفهومی شاید گنگ اما جمعی از آن‌چه نمی‌خواستند و آن‌چه می‌خواستند داشتند. پرسش‌ها کم بود. یا نبود. مردم به ماه می‌نگریستند و عکس رخ یار در آن می‌دیدند. مردم به تماشای قصابی دشمن به دست توده مقدس در میدانی در مشهد مقدس می‌رفتند و باکی‌شان نبود. نه از خشونت بیم داشتند و نه نظریات عدم خشونت را به پای خویش زنجیر می‌کردند. چماق‌دار پشت سر ارتش، به بیمارستان رضا در مشهد حمله کرده بود، آن‌هم بخش کودکان، شامگاهش چند ارتشی و ساواکی رازنده زنده اول سلاخی کردند و به دار زدند و چون گوسفند قربانی از ستون میدان آویزان کردند و کودک و زن و پیر به تماشا آمدند. هیچ پرسشی از این رویداد بر زمین نمانده بود. من فردایش به میدان برگشتم و خوب همه جا را گشتم. هیچ پرسشی. هیچ وجدانی. هیچ شعوری. همه شور بود و همه در لاشعور.

سی و سه سال جمهوری اسلامی زمین را پر پرسش کرده است. مردم آلوده شده‌اند. نه تنها آلوده فساد و دروغ و دزدی و کلک. آلوده حقوق بشر. گفتمان عدم خشونت. انسانیت. این‌ها همه این «تجملات»، تولیدات رفاه است. همان چیزی که در دنیا به رفاه معروف است. در واژه دان بانک و صندوق جهانی پول. این‌ها همه تولیدات جهانی‌ست که اگر سیر خورده بود و جیب‌هایش پر بود، انسانیتش گل می‌کند و اگر درست وسط قرن بیستم در عهد روشنایی، با والاترین موسیقی و فلسفه با ظریف‌ترین خطوط معماری و هنر- همان پرسش جاودانه ژرژ اشنایدر: چرا فرهنگ اروپا را از بربریت نجات نداد؟- کفگیرش به ته دیگ خورد، بحران شد، بحران اقتصادی، مردم رآی نمی‌دهند و هیتلر از دل دمکراسی با تنها چند میلیون رآی بیرون می‌آید و تاریخ و قصه انسانیت را برای همیشه گسست می دهد. پاره می‌کند. چه کسی گفته بود بعد از هولوکوست تنها شعر می‌توان گفت؟

چند روز پیش وزیر کشور فرانسه جمله ای گفت و جنجال آفرید: تمدن‌ها همه برابر نیستند. تمدنی از تمدنی برتر است. تمدنی که از حقوق بشر و برابری زن و مرد و آزادی زن و دمکراسی دفاع می‌کند برتر است. نماینده سیاه یکی از این مستعمره‌های فرانسه که البته امروز سهمی از خاک فرانسه است اگر چه پرفلاکت‌تر ، در مجلس گفت: آقای وزیر همین گفتمان «برتریت» بود که هولوکوست را به بار آورد.
بعد هم نخست وزیر و وزیران خودشان را زدند به نفهمی و مجلس را ترک کردند و مفسران به مردم رو کردند و تفسیر کردند که چنین عملی- تر ک مجلس در آخر قرن نوزده اتفاق افتاد، یادتان می‌آید در جریان دریفوس همان ماجرای سرباز یهودی ارتش فرانسه که جامعه را به مدت دوازده سال عمیقا به دو دسته کرد و عده‌ای مدافع بی‌گناهی او و عده‌ای مدافع گناه‌کاری او و آن نطق مشهور امیل زولا به نام محکوم می‌کنم را برانگیخت. مفسران گفتند که جامعه اگر حواسش نباشد ممکن است به دو دسته شود. آقای نخست وزیر با ترک مجلس، وزیر کشور با حرف‌های مفت و نماینده با به صحرای کربلا یعنی همان هولوکوست زدن. می‌بایست همه در آرامش حرف بزنند و با هم حرف بزنند.
حالا چه شده است که آقای وزیر کشور از این حرف‌های تحریک کننده می زند. چون خریدار دارد. چون مردم که گرسنه شدند، انسانیت و برابری و این حرف‌ها یادشان می رود و می خرند این‌حرف‌ها را. راست افراطی که خیلی جاها در اروپا راسسیت و فاشیست است از این حرف‌ها می‌فروشد و در کوچه و خیابان و سر چهار راه ها و در جمعه بازارها.

مردم از کشتی نظام پیاده شدند. پیادشان کردند. این اتفاق افتاد. آن چه آن‌ها می‌خواستند فریاد کنند و اجازه‌اش را نیافتند، شد.
سخنان منسوب به اقای حداد عادل اگر راست باشد، همه خانه های خالی را پر می‌کند. گیرم که به درستی دانسته نشود که کدام دست از کدام آستین در آمده است. به زبان خودشان می‌توان گفت: پروژه حذف آقای خمینی به اجرا در آمده است. و این‌جا دلیل اصرار میر حسین به بازگشت به خمینی آشکار می‌شود. آقای خمینی یعنی مشروعیت تاریخی. مشروعیتی که از مردم می‌آمد. درست یا غلط. خوب یا بد.
حالا مردم چه بگویند؟ بروند و خودشان را به عبای مقوایی خمینی آویزان کنند؟
این سه سال پر از روی‌داد بوده‌ است. و در این سی و سه سال هم چندین انقلاب روی‌داده. با جنگی هشت ساله. سی و سه سال خشونت بار. مردمی که خشونت را نفع می کنند و از زمین و آسمان‌شان خشونت می‌بارد. از قیمت برنج و گوشت تا سکه و ارز خشونت می‌بارد. از زلزله و ترس آن تا ترس جنگ. مردمی که در تهدید به سر می‌برند. در تشوش و نگرانی تهدید زندگی می‌کنند. و مردمی که فیلم ملانکولیا را زودتر از من می‌بینند.

این نوشته را با حرف‌های آقای محمد حسین غیاثی پایان می‌برم:

اتفاق وحشتناکی رخ داده است ؛

جامعه ی ایران روح مجرد شده است و در حال تماشای پُرسانِ کالبد خود است . در این جامعه ، همه ی ما نظر می دهیم . می نویسیم . سخن می گوییم . بسیاری از این نظرات دقیق و هوشمندانه هم هست . اما هیچکدام نمی توانیم عمل کنیم . این تولیدات گفتاری و نوشتاری به هیچ عملی منتهی نمی شود . هیچ دری را باز نمی کند . اگر با ماشین قدرت تصادف می کند هیچ خسارتی بر طرفین وارد نمی شود و هر دو کماکان راه خود را ادامه می دهند .روح مثل باد حرکت می کند و قدرت هم به سرعت الاغ . چون بر خر مراد سوار است .

روح مجرد را اولین بار من در جنبش سبز دیدم و از وقوع آن به شدت واهمه کردم ؛ وقتی چند جوان در خیابانها با پلیس یا لباس شخصی درگیر می شدند و در همان حال به همان تعداد یا حتی چند برابر آنها در حاشیه ی خیابان یا روی پل یا داخل ماشین ، عده ای دیگر شروع به فیلمبردای می کردند تا ساعتی بعد بر روی نت به نمایش بگذارند به این نتیجه رسیدم که یک جای کار اساسی می لنگد !

تجرید روح اجتماعی ، نشانه ی اوج خودآگاهی یک جامعه است . همان خودآگاهی مورد نظر فلاسفه ی هگلی و عارفان مسلمان مکتب ابن عربی ! نت با همه محدودیت های منزجر کننده و فلج سازش در ایران ، این جامعه را به اوج خودآگاهی رسانده و همین خودآگاهی ، روح اجتماعی او را از کالبدش فراری داده و مجرد ساخته است . دوام این تجرید بی گمان به مرگ منتهی می شود . یعنی روحی که دیگر هیچ وقت به این کالبد باز نخواهد گشت .

۲۲ بهمن ۱۳۹۰

نا اهل



حرفه‌ای نبود. نه مترجم حرفه‌ای. نه عکاس حرفه‌ای. نه نویسنده‌ای حرفه‌ای. نه زن حرفه‌ای. نه مادر حرفه‌ای. نه همسر حرفه‌ای. نه فرزند حرفه‌ای. نه شهروند حرفه‌ای. نه مبارز حرفه‌ای. نه این‌جایی حرفه‌ای، نه آن‌جایی حرفه‌ای. نه زنده‌ حرفه‌ای. من اهل نیست. نه اهل این‌جا و نه اهل آن‌جا. . نه اهل زمین. نه اهل آسمان. من نا اهلم.

آقای ن گفت: آه، شوی بودن را هر روز از نو آغاز کردن. مادر بودن را هر روز از نو آغاز کردن، پدر بودن را هر روز از نو آغاز کردن. تعریف کردن، کار هر کسی نیست. به خانم د گفتم ما برهنه‌ایم و حتی برگ توتی نداریم تا صمیمی‌ترین سهم جسممان را بپوشانیم. و هر کس این برهنگی‌ را چنان و چنین معنی می‌کند و چنان و چنین مجازات. ما بی حجابیم.
خانم د معتقد بود که این اما به همه داده نشده. لطف است.

آقای ن از برهنگی می‌ترسید. بعد از این‌که همه چیز را آشفته کرده بود. نیمه برهنه. گذاشته بود و گریخته بود. از مرد بودن. از شوی بودن. از پدر بودن. از دوست بودن. آقای ن که خواسته بود در ایران، آن‌جا همه چیز را زیر و زبر کند. از نو بسازد، انقلاب کرده بود. خیال کرده بود از نظریه‌ای اشتراکی روزی می‌گیرد، خواسته بود مدینه‌ای فاضله، سوار بر الگویی بی محاسبه، بی ریاضیات و بی هندسه. آقای ن نه از معماری چیزی دانسته بود و نه از شهرسازی. آقای ن از زندگی مردم با مردم بویی نبرده بود.ندانسته بود سنگ بر سنگ آجر بر آجر و خشت بر خشت چه‌گونه بند می‌شود. اقای ن خواسته بود ویران کند آن چه را که ساخته‌ بوده بوده بود. . طرح‌ها ریخته بود در خیال. رویا بافته بود خلق را. و بعد یک روز خلق را رها کرده بود تا جانش را نجات دهد و داده بود و حالا مثل سگ پشیمان بود.

و خانم د، برهنه بود. در شصت سالگی، شویش گذاشته بود و رفته بود. تنها دخترش، او را به رسمیت نمی‌شناخت. درست‌تر اگر بگویم، آن‌چه او بود را . دختر می‌خواست هر چه را که مادر نخواسته بود. مثال بزنم؟ خانم د، یگانه فرزند بود و یگانه فرزند داشته بود. دخترش پنج شکم زاییده بود. همان اولش به مادرش گفته بود، من چون تو نخواهم کرد. خانم د از شصت سالگی از نو زن بودن، همسر بودن، مادر بودن را تعریف کرده بود.

آقای ن نهادها راشکسته بود و حالا نطق‌هایی می کرد همه در مدح نهاد. خانم د از نهاد بیرون رفته بود.

من هیچ نقشه‌ای نکشیده بود. در هیچ تظاهراتی هیچ شعاری نداده بود. کنار مردم راه رفته بود. تنهاشان نگذاشته بود. زیر هیچ پرچمی نرفته بود. هیچ ایمانی نداشت. من تنها دوست داشته بود. نمی‌دانست به محمد نزدیک‌تر است یا به مسیح یا به موسی. بودا دورتر بود یا نصایحش، زیر درختش، سرمدی. من به ملاقات هر سه رسول رفته بود. هر سه را می‌فهمید اگر وقت و توان داشت به سراغ رسولان دیگری هم می‌رفت و همه‌شان را می‌فهمید. من چقدر وقت گذاشته بود تا همه را هر کس که در تاریخ حرفی زده بود را بفهمد. من نخواسته بود حرفی بر زمین بماند. دانسته بود که حرف‌ها را هم مثل نان باید از زیر پا برداشت. که کلام مثل نان مقدس است.

من حرفه‌ای نبود. نه مسلمان حرفه‌ای و نه مسیحی حرفه‌ای و نه یهودی حرفه‌ای. نه با خدای حرفه ای و نه بی‌خدای حرفه ای. آنقدر خودش را ساخته بود که دیگر نمی‌دانست فرزند کیست و از کجا. من فرزند زمان خویش هم نبود. من تنها دوست داشته بود و حالا فهمیده بود که کافی نیست. هیچ‌وقت کافی نیست.

۲۱ بهمن ۱۳۹۰

گاهی تنهایی برهوت نیست



گاهی تنهایی برهوت نیست. سکوت نیست. شلوغ و پر سروصداست. همه‌جا را اشغال کرده. جای سوزن انداختن نیست. فضا را پر کرده. اتاق و خانه را. کوچه و خیابان را. حرف می‌زند. حرف می‌زند. من را در بر گرفته و تا تو قالی‌‌اش را پهن کرده. پر از مهمان.

و این




شب و ستاره و کهکشان و راه شیری
و هر چه
غیر از سایه صندلی بر برف روی میز زیر آفتاب

این یک عکس بود





۱۸ بهمن ۱۳۹۰

گذشته نمی‌گذرد



مصاحبه روزنامه لوموند با پل ویریلیو، فیلسوف و شهرساز، در اوائل سال ۲۰۰۹
او آن‌چه در سال گذشته، سال ۲۰۱۱ بر حکومت‌ها و ملت‌ها در اروپا رفت و می‌رود را در این مطلب پیش‌بینی می‌کند.


ترجمه نیشابور
عنوان از من است، از متن گرفته شده!


- در سال ۲۰۰۲ تحت عنوان « آن‌چه پیش می‌آید» شما، در بنیاد کارتیه نمایش‌گاه سانحه در تارخ معاصررا برپا کردید. چرنوبیل، تسونامی، ۱۱ سپتامبر. فرمولی از هانا آرنت این نشان دادن را جهت می‌داد: پیش‌رفت و فاجعه دو روی یک سکه هستند. با سقوط بورس در این‌جاییم حالا؟

- مسلما. در سال ۱۹۷۹ به هنگام سانحه مرکز اتمی در امریکا من سانحه اولی- ازلی را مطرح کردم. از آن‌ها که ما خودمان می‌سازیم. می‌گفتم دلاوری‌های تکنیک از وعده پیشرفت باد کرده است. قبلا سوانح بومی، منطقه‌ای بودند. با چرنوبیل، ما به سوانح گلوبال عبور کردیم. با نتایجش در طولانی مدت ثبت شده. سقوط کنونی بورس معرف سانحه کامل- تمام است به معنای واقعی.
سی سال می‌شود که مسئله سرعت گرفتن تاریخ سرچشمه تکثر سوانح اعظم است. جمع‌شدنشان ‌ دیگر برداشت و فهمِ تصادف را از آن‌ها می‌گیرد. فروید این را در مورد مرگ می کفت. این کلید- واژه، اینجا تصادف نیست. این سوانح تصادفی نیست. به همین دل‌خوش می‌کنند که سقوط بورس را بررسی کنند. از زاویه اقتصادی یا سیاسی با نتایج اجتماعی‌اش. اما نمی‌توان فهمید که چه می‌شود اگر یک اقتصاد سیاسی سرعت به وجود نیاید که از تکنیک تولید شده است و اگر آن را به ویژگی سانحه‌ای بودن تاریخ مربوط نکنند.
مثالی بزنیم: می‌گویند زمان پول است. من اضافه می‌کنم که سرعت- بورس این را ثابت می کند، قدرت است. ما از سرعت گرفتن تاریخ به سرعت گرفتن امر واقع عبور کرده‌ایم. این است پیشرفت. پیشرفت ایثار را قابل قبول گردانده است.

- آیا سانحه را به اندازه کامل مطالعه نمی‌کنیم؟

- تاریخ‌پژوهی مسلط و حاکم به تحلیل و تجزیه کردن تآثیرات دراز مدت بسنده می‌کند. من بر عکس بر تاریخ سانحه‌ای تاکید می‌کنم، که از تنها گسست‌ها به وجود آمده. تاریخ‌پژوه فرانسوا هارتوگ از حال‌گرایی حاکم می گوید، باید از این هم دورتر رفت. ما در آنیت به سر می‌بریم.
برای فهمیدن سانحه باید آن را مطالعه کرد اما باید به نمایش‌شان گذاشت. سانحه یک آفریده است. یک اثر. چه کسی بهتر از هنرمندان می‌تواند ابعاد تراژیک آن را نشان دهد. دلیل نمایشگاه « آن‌چه پیش می‌آید».همین بود. من سقوط بورس را مطرح کردم. یک موزه یا رصد‌گاه سوانح اعظم آرزوی من است. نه برای ترساندن. برای مقابله کردن.

- فرای جنبه سورپریزی بودن آن، سانحه بورسی را چکونه تعریف کنیم؟

- چون همه رویدادهای معاصر. باید یک ردیف و دسته سنکرونیزاسیون در سطح جهانی به وجود آورد. سنکرونیزاسیون آداب و رسوم، شیوه واکنش‌ نشان‌‌دادن‌ها، هیجانات. ما از کمونیسم طبقه به جهانی شدن آنی و هم‌زمانی تآثر و ترس رسیدیم- و نه اذهان و آرا. در مورد سوءقصد‌های برج‌های دو قلو و تسونامی هم همینطور. در مورد بورس هم همان است. بعد از یک دوره کوتاه تکنیکی، ورشکستگی بانک‌ها، به دوره هیستریزاسیون اغراق شده واکنش ها رسیدیم. از جنون بازار گفته شد. از واکنش غیر عقلایی تا افسون و شیفتگی برای آخر زمان. تروریست‌ها این‌ها را خیلی خوب فهمیده‌اند و با آن بازی می‌کنند.

- شما هم مثل بعضی‌ها فکر می‌کنید سرمایه‌داری به آخر رسیده است؟

- من فکر می‌کنم این آخر است که به سرمایه داری رسیده است. من شهرسازم. سقوط نشان می‌دهد که زمین برای پیشر‌فت خیلی کوچک است. برای سرعت تاریخ. تکرار سوانح از اینجا می‌آید. ما در باور اینکه گذشته‌ای داشتیم و آینده‌ای، هستیم. اما گذشته نمی‌گذرد، هیولایی شده است. تا آن‌جا که دیگر به آن رجوع نمی‌کنیم. مرجع نیست. و آینده به پرسش‌های محیط زیستی خلاصه شده است. به پایان برنامه‌ریزی شده منابع طبیعی. مثل نفت. می ماند حال را سکنی گزیدن. در حال زیستن . اکتاویو پاز می‌گفت: لحظه قابل سکنی نیست. مثل آینده. ما این را زندگی می‌کنیم. حتی بانک‌دارها.
اکنون و این‌جاست که این‌ها نقش شان را بازی می‌کنند. یک روی دیگر دارد خلق می‌شود. پایانیت غمگین نیست. واقعیت است. باید پذیرفتش. این سقوط به ما می‌فهماند که دنیا به انجام رسیده. ما ناگزیر به هوش و ذکاوتیم.

- آیا پول- مال جهانی مجازی را ابداع کرده است؟

- سرعت با پول در آوردن، مال- پول، قصد داشت، ارزش- زمان را به ارزش- فضا(محیط) تحمیل کند. و بعد این مثلا دنیای مجازی که در آن می‌توان بهشت‌های مالیاتی را در یک جا گرد آورد، اگزوتیسم (جستجوی دیگری). من به استعمار تشبیه‌اش می‌کنم. اسطوره سیاره‌ای دیگر برای سکونت.

- در مقایسه با سوانح دیگر، سقوط بورسی، از نظر ارتباط مردم با آن متفاوت است. این خطر دارد، مهم است؟

- فهمیده نمی شود، حدس زده می‌شود و کافی‌ست. باید آن‌چه را از راه می‌رسد حدس زد. نافهمی ترس را تقویت می‌کند و در عین حال برای ترسیدن وقت نداریم و نگران‌کننده‌تر از همه بروز انصرافی مدنی، فردی، شخصی که تمام زمینه های زندگی ما را فرا گرفته. ما از این کار و آن چیز را انجام دادن به صورت فردی منصرف شده‌ایم. از ۱۱ سپتامبر به بعد ترسی مدنی ما را در برگرفته است به خاطر صنعتی شدن سانحه. برای استحکام اتومبیل آن را آزمایش می‌کنند. در معرض سقوطش قرار می‌دهند. سقوط بورس یک آزمایش- سقوط است در ابعاد بزرگ.

- آیا می‌توان از اخلاق سقوط حرف زد، به این معنی که آن‌ها هم را که پولی به جیب زدند، تنبیه می‌کند؟

- من دادستان نیستم. انتقادها را می‌فهمم که می‌گویند عده‌ای به منافعی بی نزاکت رسیدند. من آسیب و ویرانی این انبار کردن ثروت را انکار نمی‌کنم. اما انتقاد این سرعت دادن به نفع و تاریخ، این طمع بالارونده، همچون که اوژن سو می‌گفت: در چهارچوب مادگی‌گری و نفع و سود ماندن. تحلیلی کاهنده و ناکافی ست.
آن‌چه به داو گذاشته شده پیچیده‌تر و پر اهمیت‌تر است. ما به چیزی با ذات دیگر عبور کرده‌ایم. اقتصاد ثروت به اقتصاد سرعت تبدیل شده. وانگهی این مسئله چپ است. آن ها طرح کهنه خود را به کار می‌برند. مرگ سرمایه‌داری را اعلام می‌دارند و منتظر عدالت اجتماعی بیشتری هستند. این تشخیص بیماری زودرس است. نوزاد بر روی دست ما مانده. اگر حکومت فکری برای آینده‌گرایی لحظه نکند، با سرمایه‌داری بی درو پیکر روبرو خواهیم بود.

- شما گفته بودید که ایربوس با اختراع هواپیمایی با گنجایش ۸۰۰ نفر، امکان ۸۰۰ کشته را به وجود می‌آورد. سقوط بورس کشته ندارد.

- طاعون نیست. میلیون‌ها قربانی ندارد. ۱۱ سپتامبر هم نیست. مرگ و میر نیست که به حساب می‌آید. غیر از چند خودکشی. قربانی‌ها جای دیگرند. سوپرایم، خانه‌هایی برای خرید با وام، با شرایطی غیرممکن. زمین. قربانی، صدها هزار مردمی هستند که مسکن خود را از دست داده‌اند. مفهوم یک‌جانشینی همین حالا زیر سوآل رفته. با مهاجر، به اردوگاه رانده شده، پناهنده، کارخانه‌هایی به جایی دیگر
برده شده و غیره. پدیده می‌رود که تشدید شود. یک میلیارد آدم مجبورند تا ۲۰۴۰ از محل زندگی‌شان جابه‌جا شوند. این‌ها هستند قربانی‌ها. ما در مفهوم ایست- دورانداخته، هستیم. می‌ایستیم و دور می‌اندازیم.

- شما به کائو( خاویه) اعتقاد درید؟

- بعد از نظام بانکی را متزلزل کردن، سقوط، حکومت را ممکن است متزلزل کند. آخرین ضامن زندگی جمعی. حکومت در این لحظه سعی می‌کند اطمینان بدهد، اما اگر بورس پایین‌تر بیاید، این حکومت است که ورشکست می‌شود و می‌رود که ملت را در کائو- هرج و مرج غرق کند. این فاجعه‌گرایی از جانب من نیست. من به بدتر اعتقاد ندارم. به کائو باور ندارم. محال است. فخرفروشی روشن‌فکری‌ست. اما نباید جلوی تفکر را گرفت. رویاروی ترس مطلق، من امید مطلق را می‌نشانم . چرچیل می‌گفت: مثبت‌گرا کسی‌ست که پس پشت هر بلا و مصیبتی، بختی گشوده می‌بیند.

۱۷ بهمن ۱۳۹۰

لحظه بر ضد دمکراسی



حرف‌هایی از پل ویریلیو
فیلسوف و شهرساز
ترجمه نیشابور

پیشرفت در عین حال بدترین مصیبت‌هاست. بدتر و بهتر به هم مربوطند. جدا نشدنی. تویتر از این قاعده مستثنی نیست. هرچه بیشتر در سرعت بخشیدن پدیده‌ها وارد شویم، بیشتر علامت‌ها و نشانه‌ها را از میان برمی‌داریم. دیگر کشمکشی میان حقیقت و دروغ نیست. بلکه جانشینی هر چه سریع‌تر لحظه‌ی انکارنکردنی هیجانات عالم‌گیرانه. سنکرون، آنی، در تمام جهان.
موسیقی‌پژوه‌ها به شما خواهند گفت که رقص به دنبال ریتم است. ریتم رقص را می‌سازد. از این به بعد اخبار به دنبال ریتم است. این ریتم است که اخبار را می‌سازد. و این ریتم جهنمی است. یا الهی. انسانی نیست. اندازه آدمی و دمکراسی، زمان طولانی‌ست. : خبری می‌رسد.من می‌توانم جذبش کنم، تجزیه و تحلیلش کنم. تصمیم بگیرم با آن چه کنم. آنیت، همه‌جا حاضری، صفات خداوندی ست: خدا همه جا در یک زمان هست. در یک آن. غیرقابل انکار. به تفکر نیامدنی. این‌گونه است اخبار آنی، که از قضاوت انسان فرار می‌کند. ما سیاره انترنت را جشن گرفته‌ایم. اطلاعاتی که از سانسور عبور می‌کنند. همان که من تبلیغات پیشرفت نام داده‌ام. در حقیقت سرعت مهم‌تر از عبور از سانسور است. آنیت عکس اطلاعات است.
ایران را در نظر بگیرید. آن‌جا که همدلیی پیش آمد، مایکل جکسون مرد و تمام شد. مرگ شوبیز را گرامی داشتیم. در تمام جهان و در یک آن. و ایران از فوریت بیرون شد. لحظه‌ای گذشته بود. فعالین حقوق بشر آزرده شدند. گمان کرده بودند که چیزی گذشته است. اما فریب تبلیغات پیشرفت را خورده بودند. در واقع ایران وجدان‌ها را متآثر نکرده بود. سکانسی از رخسار آن دختر جوان بی‌نوا کشته شده در تظاهرات، از نزدیک- حالا دیگر نامش را از یاد برده‌ام، او نقشش را ایفا کرده بود: دلوز نام این را رخساریت گذاشته بود. چهره‌ای نمونه وظیفه‌اش را انجام داده بود و احساسات برانگیخته بود. و بعد جایش را به رخسار مایکل جکسون داده بود.

گمان می‌کنیم که از دمکراسی دفاع می‌کنیم. در حقیقت اما دمکراسی خورده شده است. خطاب دمکراسی به بافت اجتماعی سنجیده است، نه اختلاط فرد- شاهی که به کذب در یک هیجان عمومی اجتماع کرده‌اند. تا زمانی که به این مسئله فکر نکردیم، موفق نخواهیم شد دمکراسی زمان خویش را ابداع کنیم. آنیت فریب‌کار را دور زده و امتیاز حقیقی انترنت را حفظ کنیم. هجم و انتشار اطلاعات را. این یک کار عظیم تآمل و تفکر برای معاصرین است. ما باید به تنهایی به آن پیروز شویم. اصل آنیت گذشته را کهنه می‌کند. با زنده کردن نیچه و مارکس و داروین همچون که روزنامه‌ها می‌کنند، نجات نمی‌یابیم. آن دنیاها با تکنیک ما جور در نمی‌آید. به یک هوش و ذکاوت عمومی نیازمندیم امروز.

۱۶ بهمن ۱۳۹۰

ma lkit



آمال مثلوثی
خواننده تونسی + اگر موفق به دیدنش نشدید این را امتحان کنید که اجرایی دیگر است.

۱۵ بهمن ۱۳۹۰

مثل دار پارچه پنلوپ



مثل دار پارچه پِنِلوپ، زن اولیس در غیبت بیست ساله‌اش مقابل بی‌شمار خواستگاران سمج . کفنی که برای پدر شویش می‌بافت. حیله‌ای که به کار بسته بود که کار کفن تمام شد به شما شوی خواهم کرد. روز می‌بافت و شب می‌شکافت. آن صدای خوب ان آقای رادیویی امروز شنبه دوباره می‌گفت: موریس بلانشو گفته بود: « می‌خواهی به یاد بیاوری به فراموشی بسپار». می‌گفت که ما روز ثبت و ضبط می‌کنیم. جمع می‌کنیم و به حسابمان می‌ریزیم و شب خواب که می‌آید، وقتی آمد، پاک می‌کند و جا باز می‌کند. تا فردا دوباره ثبت کنیم و ضبط کنیم و جمع کنیم. و شب بیاید و دور بریزد و بشکافد. ما همه منتظر شویمان هستیم که نیست و غایب است و . شب حیله ماست. روبه روی آن همه خواستگار سمج. که اگر نیاید، شب، و کفن بافته شود و تمام، هر روز روز است بی هیچ شبی میانشان. بی هیچ فریبی.

این نقاش




این‌جا، امروز است. چند دقیقه پیش. بیرون سرد است. برف هم آمده. پنجره، شیشه‌اش بخار دارد. به خاطر لباس‌هایی که آویزان کرده‌ام. چه جنایتی! قبلا گفته بودم لباس در درون پهن کردن فاشیسم است. رنگ آبی را برف پرداخته است. اثر اوست. این نقاش.

۱۲ بهمن ۱۳۹۰

فرصت و فاصله



تلفن زد. احوال پرسید. نه احوالی داشتم و نه احوالم تعریفی داشت. این باقی‌مانده از کودکی من نیشابور را نمی‌شناسد. صدای مرا می‌شناسد و هاله‌ای از رخسار مرا. در بی‌زمانی حافظه. مثل در خواب. در این سی سال چند بار یک‌دیگر را دیده‌ایم. آن‌جا که جای من نیست. در آن‌جا که من جایی ندارم. در خانه‌ دیگری. در خانه‌اش. غریبه.
دوست کودکی من است. ما هم‌محله‌ای بودیم و هم مدرسه‌ای. آن زمان قبل از تاریخ چنین بود که فقیری در کنار نا فقیری زندگی می‌کرد. به همان مدرسه می‌رفت. از یک دکان می‌خرید. از یک نان و گوشت و سیب می‌خورد. اندکی بیش‌تر یا کم‌تر. بغض بود البته. بعد‌ها آمد. یک روز به او گفتم برادرم که معمار است مدادی خریده‌است صد تومان. دعوایمان شد. با من قهر کرد. دو سه سال بعد انقلاب شد.
بعد من به این‌جا آمدم او به زندان افتاد. من هم به این‌جا افتادم. در زبان فرانسه عاشق شدن و حامله شدن و اعمال و فعالیت‌هایی دیگر افتادن است.
باهوش بود. بهترین شاگرد ریاضی مدرسه. اما انقلاب شد. شوی کرد. شویش به زندان افتاد و اعدام شد. از او و از این‌ها قبلا نوشته‌ام. مادرش مرد. پدرش مرد. خواهرش که چشم‌هایی سبز داشت و هر روز بر یکی از سه پله‌ خانه در کوچه می‌نشست و بازگشت ما را از مدرسه می‌نگریست و روسپی را برای من تصویر می‌کرد در شهر نیمی قرون وسطایی و نیمی پا به قرن بیستم گذاشته‌ی من. شهری از قرون دوازدهم به بیستم پرتاب شده. چشم‌های سبز درشتش پر وحشت بود. می‌نشست و موهایش را یکی یکی می‌کشید. انقلاب شد. خواهر شوهر کرد. جدا شد. دو باره شوهر کرد. معتاد شد. فرزندانی معتاد به دنیا نه به آن‌جا آورد. فرزند آوردن به خدایی متکی کردن است که همیشه نیست. خدایی که در غیبتش خضر را می‌فرستد تا نبودنش را تفسیر یا توجیه کند.
چهل ساله که شد بعد از چندین سکته مرد. دخترش را، دخترک خواهر این باقی‌مانده از کودکی من به خانه آورد و نشد . حساب‌ها جور در نیامد. حساب‌ها خیلی اوقات جور در نمی‌آید. سال‌ها بعد در ماقبل تلفنش گفت که دختر را برگردانده که آوردنش نا درست بوده از اول. باقی مانده از کودکی من شوی دیگر کرده بود و دختری داشته بود و از شوی دیگر جدا شده بود.

آخرین باری که تلفن کردم خوش بود. خانه‌ای دیگر اجاره کرده بود و داشت صندلی‌هایش را رنگ می‌زد تا خانه نو را فریب دهد. به جای صندلی‌های نو بفروشد. گفت: ها، ممکن است که از من خبری نشود حالا حالا می‌خواهم در خانه‌ تازه‌ام با دخترم زندگی کنم. خود را باز خریده‌ام. او که خود را فروخته بود. زبان این‌گونه حرف می‌زند. من کاره‌ای نیستم. خانه‌ای کوچک در شمال ساخته بود. دختش نمی‌رفت که با دهاتی‌ها هم محله شود و هم مدرسه‌ای. گفته بود: مرا بکشی نمی‌آیم.

تلفن به صدا در آمد. احوال پرسید. احوالی نداشتم و داشتم هم تعریفی نداشت. زود از او پرسیدم: رفتی به خانه‌ تازه. خاموش شد. صدایی نیامد. گفتم داری گریه می‌کنی؟ گفت که برادرش تنها برادرش. او که از همه کوچک‌تر بود مرد. سکته کرده بود. در جایی دور از شهر در بیایان. چیزهایی تعریف کرد با من دور. از من بعید. چنان که در متون. در کتوب. صدایی که تنها در ادب از ادیب- از کتاب بر می‌آید. قصه‌هایی در خور متونی جاودانه. روایاتی که از هیچ دریغ نمی‌کند. نه از حکایت عشق و نه از پول. نه از حسادت. نه از طمع. نه از ناامیدی. نه از جاه. نه از تنگی و حقارت شهرستان. نه از زن. نه از مرد. نه از کسالت. نه از مخدرات. زندان. آزادی. تنهایی. مرگ.

می‌گویند ایران ادبیات جهانی ندارد. می‌گویند ایران ادبیاتش جهانی نشده است. برای نوشتن باید فاصله گرفت. باید فاصله داشت. یا باید نوشت. یا نوشته شد. ایرانیان نوشته می‌شوند. مکتوب. نوشتن بعد می‌آید. زمانی که از نوشته شدن دور شوی. زمانِ فرصت.

گفت: این مادرش است که آن‌ها را به خود می‌خواند. گفتم: این شمایید که به سوی مادرتان می‌روید. مقاومت کن. در برابر مرگ مقاومت کن. صدایش را نشنو.
گفتند که مرگ زندگی‌ست.

ما خیلی از هم دوریم. من و هم‌محله‌ای‌ام. او حرف‌های مرا قبل از فهمیدن قبول ندارد. اگر کودکی نبود نه من به او تلفن می‌کردم، نه او به من. اما کودکی هست. ما، دور هم که می‌شویم. خواب‌هایمان به سراغمان می‌آید. من خواب او را می‌بینم. او خواب مرا. من و هم‌محله‌ای‌ام با دور شدن، با فاصله این باقی‌ماندگی از کودکی را حفاظت کرده‌ایم. فاصله. همان که در آن‌جا نیست.

حاشیه‌ها




این عکس خروج از پاریس را نشان می‌دهد. بیرون از پاریس را. حاشیه را. حاشیه‌ها همیشه زشت‌ند یا از زیبایی شناسی متفاوتی برخوردارند. زیبایی‌شناسی زشتی. به دور زیباترین شهرهای محکوم مثل یزد زشتی بنا شده‌است. مثلا دستگاه کولرها که مثل دمبلی از در و دریچه و دیواری جوشیده. در شهر بادگیرها. حاشیه‌ها از تاریخی خشونت‌بار حکایت می‌کنند. تاریخی خشونت بار را حکایت می‌کنند. حاشیه ها به اصل می‌برند. و حکایت ضرورت خروج از اصل‌ند.
در حاشیه پاریس کارخانه و خانه در هم آمیخته‌اند. کارخانه‌های از درون تهی شده به دفتر و اداره مبدل گشته. نشان از سقوط طبقه کارگر دارد. از میان تهی شدنش.